---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 454: هفتمین بازگشت، زمین (۸) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 454: هفتمین بازگشت، زمین (۸)

0

مکانی که انرژی در‌دریاچه​ آن انباشته می‌شد، مونتانا در‌کراک​ شمال غربی ایالات متحده بود.

«تا جایی‌ساده​ که می‌تونین‌اندازه‌اش​ دور شین.»

«بله، بله.»

مردم با‌ساده​ شتاب و سراسیمگی‌کردن​ از مونتانا گریختند.

کانگ ته‌سان‌اندازه‌اش​ در یک چشم‌برهم‌زدن‌کوچک​ به مونتانا رسید.

آنجا، انرژی سیاه‌باشد​ متراکم در حال‌دریاچه​ شکل دادن معبری بود.

تنها همان حضور کافی بود تا‌شکافت​ تمام موجودات زنده را به کام مرگ‌زمین​ بکشاند و فضا را در هم بپیچد.

انرژی سیاه فشرده‌باشد​ و متراکم، به‌دریاچه​ شدت گسترش یافت.

معبری قیرگون‌اندازه‌اش​ درست در مرکز‌کوچک​ مونتانا فرود آمد.

در آن‌ساده​ سوی معبر، نگاه‌های‌کردن​ بسیاری احساس می‌شد.

موجوداتی با قدرتی‌کراک​ که خودِ ادراک‌شکافت​ را پس می‌زد.

آن‌ها خدایان باستانی بودند.

و به ته‌سان می‌نگریستند.

«آخ...»

باردری نالید و‌کراک​ سراسیمه از چنگ‌شکافت​ ته‌سان بیرون خزید.

آکاشا نیز در عذاب بود.

تنها نگاهشان کافی بود‌دریاچه​ تا ذهن به فریاد درآید‌کراک​ و بدن خواهان تسلیم شود.

اما ته‌سان عقب ننشست.

ذهنش را محافظت‌کراک​ کرد و با‌شکافت​ خدایان باستانی روبرو شد.

......

برای لحظه‌ای، نگاه‌هایی‌باشد​ که به ته‌سان دوخته‌کوچک​ شده بود، ناپدید شد.

سپس، چیزی‌داد​ از میان‌بازویی​ معبر عبور کرد.

هفتمین قطعه خردکننده جهان ظاهر شد.

آن یک قطره خون بود.

سرخ، قطره‌داد​ خونی با‌بازویی​ سرخیِ بی‌نهایت عمیق.

اما عظیم‌تر از‌باشد​ آن بود که تنها‌کوچک​ یک قطره ساده باشد.

اندازه‌اش برای پر‌کردن​ کردن یک دریاچه‌زودی​ کوچک کافی بود.

به زودی،‌ساده​ قطره خون‌اندازه‌اش​ تغییر شکل داد.

کراک!

بازویی غول‌آسا قطره خون‌اندازه‌اش​ را شکافت و به‌زودی​ عمق آسمان اوج گرفت.

بازو به آرامی‌کردن​ فرود آمد و‌زودی​ زمین را لمس کرد.

کوووونگ!

همین برخورد‌داد​ کافی بود تا‌غول‌آسا​ زمین فرو بریزد.

مونتانا در هم‌باشد​ شکست و موج ضربه‌کوچک​ تا کانادا گسترش یافت.

ته‌سان زبان به کام‌دریاچه​ گرفت و خود را‌داد​ به جلو پرتاب کرد.

کوووونگ!

موجود درون‌داد​ قطره خون خود‌غول‌آسا​ را آشکار ساخت.

یک غول بود.

غولی سراسر رنگ‌گرفته از سیاهی‌کوچک​ قیرگون که با غرور زمین‌بازویی​ را لگدمال کرد و برخاست.

«آه...»

چهره کسانی که‌کراک​ به دورترین نقاط آمریکا‌عمق​ گریخته بودند، رنگ‌باخته شد.

حتی کسانی که در‌اندازه‌اش​ سوی دیگر کشور بودند، می‌توانستند‌تغییر​ تمام هیبت غول را ببینند.

سرش در‌اندازه‌اش​ میان ابرها‌دریاچه​ پنهان شده بود.

اندازه خردکننده‌اش، ادراک‌باشد​ و عقل سلیم‌دریاچه​ را به چالش می‌کشید.

کوگوگوگوگونگ...

غول سرش را خم کرد.

تنها همین حرکت‌کردن​ آسمان را تحریف‌زودی​ کرد و طوفانی برخاست.

ابرها کنار‌ساده​ رفتند و چهره‌کردن​ غول نمایان شد.

چهره‌اش همچون تخم‌مرغی صاف بود.

نه بینی،‌ساده​ نه دهان، نه‌کردن​ گوش؛ هیچ‌چیز نداشت.

در مرکز، تنها‌کردن​ یک چشمِ سرخ‌فام‌زودی​ جای گرفته بود.

«اوه.»

مردم نفس‌داد​ در سینه‌بازویی​ حبس کردند.

چشم سرخ‌فام به زمین می‌نگریست.

تنها همان‌اندازه‌اش​ نگاه، به آرامی‌کوچک​ زمین را می‌میراند.

مردم روی زانوهایشان فرو افتادند.

و در آن‌کراک​ لحظه، ستون‌ها در سراسر‌عمق​ ایالات متحده فعال شدند.

دفاع مطلق زرواند فعال شد.

منطقه مداخله زرواند کوچک شده است.

ستون‌ها همگام‌ظاهر​ شدند و قدرتشان‌سرخ​ را تقویت کردند.

مردم به‌غول‌آسا​ سختی توانستند‌عمق​ نفسی تازه کنند.

آن‌ها از زمینِ در‌نگاه‌های​ حال مرگ در برابر‌قدرتی​ نفوذ خدایان باستانی محافظت می‌کردند.

به همین جا ختم‌ظاهر​ نشد؛ ستون‌ها به شدت غول‌سرخیِ​ را تحت فشار قرار دادند.

نفوذش را کاهش‌قطره​ داده و حرکاتش‌خونی​ را محدود کردند.

غول که آزرده‌شکافت​ شده بود، پایش‌اوج​ را بلند کرد.

ته‌سان که در‌معبر​ پیشاپیش بود، به‌احساس​ سرعت فاصله گرفت.

پا فرود آمد.

تنها همان‌ظاهر​ گام، زمین‌خون​ را عمیقاً شکافت.

دهانه‌ای عظیم شکل‌شکافت​ گرفت، گویی شهاب‌سنگی‌اوج​ سقوط کرده باشد.

موجی از‌سوی​ خاک و زمین‌بسیاری​ به هوا برخاست.

جهان لرزید.

جوِ پیرامون‌ظاهر​ زمین در‌خون​ هم پیچید.

اگر ستون‌ها پس‌لرزه‌شکافت​ را سرکوب نکرده بودند،‌گرفت​ زمین یقیناً نابود می‌شد.

مردم جیغ کشیدند.

نبردهایی که تا کنون با آن‌ها‌خون​ روبرو شده بودند فراتر از درک‌عظیم‌تر​ بود، اما این یکی حتی بدتر بود.

شما طمع نابودی را فعال کردید.

ته‌سان خنده‌ای تلخ سر داد و پس‌لرزه‌ای‌موجوداتی​ را که نزدیک بود او را در‌باستانی​ بر بگیرد، با یک مهارت محو کرد.

تنها با کوبیدن‌جهان​ پا، ترک‌ها بر‌خون​ چندین ستون نقش بستند.

«باید قبل از‌قطره​ اینکه همه ستون‌ها‌خونی​ نابود بشن، زمین‌گیرش کنیم.»

«...ممکنه؟»

باردری که به‌معبر​ سرعت به کنار‌احساس​ ته‌سان بازگشته بود، نالید.

«اون یه خدای باستانیه.»

آن‌ها آواتار یا رسولانشان نبودند.

آن‌ها خودِ خدایان باستانی بودند،‌آسمان​ کسانی که موجودات متعالی را می‌کشتند‌لمس​ و در پی نابودی جهان بودند.

خودِ خدای‌سوی​ باستانی بر زمین‌بسیاری​ نازل شده بود.

ته‌سان شمشیرش را بیرون کشید.

«خدای باستانی‌ظاهر​ واقعی نیست.‌خون​ فقط یه قطعه‌ست.»

«با این حال، موجودیه با‌آسمان​ رتبه فوق‌العاده بالا. واقعاً حریفی‌زمین​ هست که بتونی شکستش بدی؟»

«می‌تونم ببرم.»

اگر نمی‌توانست‌خردکننده​ پیروز شود، کاری‌قطره​ می‌کرد که بتواند.

حریف [%#[ایمیل محافظت شده]#%$~| است.

دشمنی که با اراده بزرگ شما مخالفت می‌کند، فعال شده است.

دشمن خدای باستانی شما فعال شده است.

خداستیزی شما فعال شده است.

ظرف پادشاه.

تجسم طبیعت.

تغییر شکل رسول.

او تمام مهارت‌های‌کردن​ تقویتی را که می‌توانست‌تغییر​ استفاده کند، فعال کرد.

در یک لحظه،‌باشد​ قدرت و رتبه‌اش به‌کوچک​ سطحی بالا اوج گرفت.

اکنون، با دریافت‌کراک​ الوهیت زمین، حتی می‌توانست‌عمق​ با آینژاراد روبرو شود.

ته‌سان قدرتش را‌باشد​ جمع کرد و‌دریاچه​ به جلو یورش برد.

شما سقوط اجباری را فعال کردید.

سقوط اجباری.

مهارتی که‌ساده​ آمار هدف‌اندازه‌اش​ را کاهش می‌دهد.

ته‌سان غول را نشانه گرفت.

اما فعال‌سازی لغو شد.

گویی غول موجودی نبود‌بازویی​ که بتوان هدفش گرفت؛‌آسمان​ خودِ مهارت محو شد.

غول به ته‌سان‌باشد​ نگریست و مشتش‌دریاچه​ را بالا برد.

کواااانگ!

مشت با‌ساده​ سرعتی بالا‌اندازه‌اش​ فرود آمد.

ته‌سان خود را‌کراک​ در الوهیت پیچید‌شکافت​ و جاخالی داد.

کوووونگ!

نیرو از کنار ته‌سان گذشت.

تنها همان کافی بود‌اندازه‌اش​ تا الوهیتِ پیرامون ته‌سان‌زودی​ با ناآرامی دچار اعوجاج شود.

ته‌سان الوهیتش را‌کراک​ حتی بیشتر بالا برد،‌عمق​ اما چیزی تغییر نکرد.

غول پایش را تاب داد.

با سرعتی که برازنده‌دریاچه​ جثه‌اش نبود، ته‌سان دفاع را‌کراک​ به جاخالی دادن ترجیح داد.

شما شمشیر جهان را فعال کردید.

شمشیری عظیم که‌باشد​ آسمان را می‌شکافت، در‌کوچک​ دست ته‌سان ظاهر شد.

ته‌سان آن را‌کردن​ به سمت پای‌زودی​ غول تاب داد.

قدرت با قدرت‌باشد​ برخورد کرد و‌دریاچه​ غریو مهیبی برخاست.

چشمان ته‌سان لرزید.

شمشیر جهان در هم شکست.

ناتوان از تحمل نیرو،‌دریاچه​ به قطعاتی خرد شد و‌کراک​ به هر سو پراکنده گشت.

ته‌سان با‌ساده​ شتاب افسونی‌اندازه‌اش​ اجرا کرد.

اما حتی‌داد​ پوست غول‌بازویی​ را لمس نکرد.

او حتی نتوانست به قدرت‌کردن​ بدنِ در حال تاب خوردن نزدیک‌کراک​ شود و به عقب رانده شد.

پای غول‌اندازه‌اش​ به ته‌سان‌دریاچه​ برخورد کرد.

کواااانگ!

اولین حمله شما [%#[ایمیل محافظت شده]#!%#

خنثی‌سازی حمله فعال شد.

اما چیزی متفاوت بود.

با اینکه آسیبی وارد‌بازویی​ نشده بود، بدن غول به‌اوج​ حالت پیش از حمله بازنگشت.

بدن ته‌سان نیز به‌اندازه‌اش​ عقب پرتاب شد، گویی مورد‌تغییر​ اصابت حمله قرار گرفته باشد.

این بیشتر به‌کردن​ خنثی‌سازی آسیب شباهت‌زودی​ داشت تا خنثی‌سازی حمله.

شما فرود را فعال کردید.

با استفاده از مهارت، ته‌سان بدنش‌دریاچه​ را که در آستانه پرتاب شدن به‌غول‌آسا​ فضا بود، مجبور کرد روی زمین بماند.

او انرژی‌اندازه‌اش​ سیاه و جادو‌کوچک​ را گرد آورد.

شما فروپاشی عظیم [نفی] را فعال کردید.

گویی قیرگون‌ساده​ به سمت‌اندازه‌اش​ غول پرواز کرد.

غول به آرامی بازویش‌دریاچه​ را دراز کرد و فروپاشی‌کراک​ عظیم را با دست گرفت.

«فروپاشی عظیم» بدون‌باشد​ آنکه کوچک‌ترین گزندی‌دریاچه​ وارد کند، محو شد.

«فروپاشی عظیمِ انکار»، قدرتمندترین‌بازویی​ تقویت جادویی بود که‌آسمان​ ته‌سان در اختیار داشت.

اینکه بدین‌سان دفع شد، معنایش‌کردن​ این بود که جادوی ته‌سان‌داد​ بر آن غول هیچ اثری ندارد.

کوووونگ!

ته‌سان به زحمت‌باشد​ از مسیر مشتی‌دریاچه​ که فرود می‌آمد، گریخت.

تنها همان حرکت، الوهیتش‌بازویی​ را در هم پیچید و‌اوج​ آسیب شروع به نفوذ کرد.

«چاره‌ای نیست.»

الوهیت به‌تنهایی‌اندازه‌اش​ یارای دفع کامل‌کوچک​ پس‌لرزه‌ها را نداشت.

ته‌سان الوهیتی را که‌اندازه‌اش​ پیکرش را در بر گرفته‌تغییر​ بود، به رنگ سیاه درآورد.

حصاری به دور خود کشید.

تنها آن‌گاه بود‌باشد​ که امواج مخرب‌دریاچه​ به او نرسیدند.

کیییییینگ!

حصار را‌ساده​ بر تیغه‌ی‌اندازه‌اش​ شمشیرش نیز گستراند.

بال‌هایش را گشود‌کراک​ و با سرعتی‌شکافت​ برق‌آسا جابه‌جا شد.

با فاصله‌ای مویی از‌اندازه‌اش​ مشت سهمگین جا خالی داد‌تغییر​ و شمشیرش را فرو برد.

کاکاک!

اما نفوذ نکرد.

حصار خاکستری‌رنگ‌داد​ توسط پوست تیره‌غول‌آسا​ غول سد شد.

تنها خراشی جزئی بر جای‌کردن​ ماند؛ آن‌قدر ناچیز که نمی‌شد‌داد​ نام زخم بر آن نهاد.

«این دیگه چیه.»

ته‌سان خنده‌ای تلخ سر داد.

غول دست‌داد​ دیگرش را‌بازویی​ کاملاً باز کرد.

و با خشونت‌باشد​ چنگ انداخت تا‌دریاچه​ ته‌سان را بگیرد.

شما «چشم‌برهم‌زدن محدود» را فعال کردید.

ته‌سان از‌داد​ جادو بهره‌بازویی​ برد تا بگریزد.

اما گویی غول از موقعیتش‌کردن​ آگاه بود؛ پایش را بالا‌داد​ برد تا او را له کند.

ته‌سان به سرعت حصار‌دریاچه​ دور بدنش را تقویت‌داد​ کرد و شمشیر کشید.

کاااانگ!

شمشیر ته‌سان‌داد​ کف پای‌بازویی​ غول را شکافت.

چون از نیروی خودِ‌اندازه‌اش​ غول بهره برده بود،‌زودی​ شمشیر تا دسته فرو رفت.

اما پای غول متوقف نشد.

ته‌سان تاب تحمل آن‌اندازه‌اش​ نیرو را نداشت و‌زودی​ در اعماق زمین کوبیده شد.

کوووونگ!

هیچ آسیبی وارد نشد.

حصاری که پیکرش را در‌کوچک​ بر گرفته بود، او را‌بازویی​ از حمله «خدای باستانی» محافظت کرد.

اما انرژی سیاهی‌باشد​ که ته‌سان داشت،‌دریاچه​ به شدت تحلیل رفت.

با این روند، اگر سه‌غول‌آسا​ حمله دیگر را دفع می‌کرد، دیگر‌بازو​ قادر به استفاده از حصار نبود.

پیش از آنکه‌باشد​ فرصت حیرت یابد، حمله‌ای‌کوچک​ دیگر از راه رسید.

ته‌سان به‌سرعت جا‌کردن​ خالی داد و به‌تغییر​ زحمت از مهلکه گریخت.

«مسخره‌ست.»

حصار ته‌سان آشکارا‌کراک​ بدن غول را‌شکافت​ زخمی کرده بود.

اما به دلیل جثه‌اندازه‌اش​ عظیمش، به نظر نمی‌رسید‌زودی​ آسیب چندانی دیده باشد.

برای یک انسان، حکایت‌دریاچه​ میخی بود که در‌داد​ کف پا فرو رفته باشد.

قطعاً دردناک بود،‌باشد​ اما نه آن‌قدر‌دریاچه​ که کشنده باشد.

با این وضع، پیش از آنکه‌شکافت​ بتواند زخمی کاری بر آن پیکر‌آرامی​ وارد کند، تمام انرژی سیاهش تمام می‌شد.

آن بدن،‌ساده​ خودِ قدرت‌اندازه‌اش​ غول بود.

این اقتدار «خدای باستانی» بود که‌زودی​ هیچ‌چیز نمی‌توانست در آن مداخله کند‌شکافت​ و مفاهیم جهان را تحریف می‌کرد.

«اگه یه قطعه‌ش‌باشد​ این‌قدر قویه، بدن‌دریاچه​ اصلیش دیگه چه کوفتیه؟»

ته‌سان زیر لب‌کراک​ زمزمه کرد و‌شکافت​ به حرکت درآمد.

بدون آنکه روحیه‌باشد​ جنگندگی‌اش را ببازد، به‌کوچک​ سوی غول یورش برد.

کوووونگ!

زمین لرزید.

آسمان در هم پیچید و‌کردن​ خاکی که بر اثر پس‌لرزه به‌کراک​ هوا برخاسته بود، به ابرها رسید.

اگر ستون‌ها از‌کردن​ آن‌ها محافظت نکرده بودند،‌تغییر​ دیری پیش مرده بودند.

مردم جیغ‌ساده​ می‌کشیدند و روی‌کردن​ زمین کز می‌کردند.

وحشتی طاقت‌فرسا‌داد​ آن‌ها را به‌غول‌آسا​ کام خود کشید.

«این...»

«نه. امکان نداره.»

چهره‌ی بِلدینگکیا در هم رفت.

دیانا با‌داد​ چهره‌ای رنگ‌پرده‌بازویی​ به غول نگریست.

لی ته‌یئون ناخن‌هایش‌باشد​ را می‌جوید و بی‌وقفه‌کوچک​ زیر لب زمزمه می‌کرد.

هر سه نفرشان اکنون‌دریاچه​ دریافته بودند که غولِ‌داد​ نازل‌شده چه موجودی است.

آن یک «خدای باستانی» بود.

گرچه تنها یک قطعه بود،‌غول‌آسا​ اما همچنان بخشی از بدن‌گرفت​ واقعی خدای باستانی به شمار می‌رفت.

حریفی از‌ساده​ رتبه‌ای کاملاً‌اندازه‌اش​ متفاوت بود.

هرچقدر هم که‌کردن​ ته‌سان قدرتمند بود،‌زودی​ شانسی برای پیروزی نداشت.

«نه. پس‌ساده​ موجودات متعالی دارن‌کردن​ چه غلطی می‌کنن؟»

لی ته‌یئون لب‌هایش را گزید.

«کنجکاوی؟»

در آن لحظه،‌کردن​ صدایی از پشت‌زودی​ سرش طنین‌انداز شد.

لی ته‌یئون به سرعت برگشت.

پشت سرش جوانی ایستاده بود.

هیچ حسی‌ساده​ از او‌اندازه‌اش​ دریافت نمی‌شد.

با اینکه آشکارا‌کردن​ آنجا حضور داشت، همچون‌تغییر​ شبحی به نظر می‌رسید.

لی ته‌یئون‌ساده​ دریافت که‌اندازه‌اش​ او کیست.

«زرواند؟»

زرواند سر تکان داد.

بِلدینگکیا و‌اندازه‌اش​ دیانا با‌دریاچه​ عجله زانو زدند.

زرواند دستش را تکان داد.

«راحت باشین. واسه‌کراک​ همین تمام قدرتمو‌شکافت​ مخفی کردم و اومدم.»

زرواند به غول نگریست.

«خردکننده جهان، هان. اگه حواسمون نباشه، ممکنه‌تغییر​ بدنش نابود بشه، پس بهتره رو روحش تمرکز‌اوج​ کنیم. این از طرف ما هم بد نیست.»

«ها؟»

لی ته‌یئون گیج شده بود.

وجود موجودی که حصار ته‌سان را‌دریاچه​ در هم شکسته و در مهارت‌هایش‌بازویی​ تداخل ایجاد کرده بود، بد نبود؟

اما زرواند‌اندازه‌اش​ جدی به‌دریاچه​ نظر می‌رسید.

«فقط قدرت فیزیکیِ ساده‌ست، مگه نه؟ اون توانایی‌زودی​ محدود به بدنه. بهتر از اوناییه که تجربه و‌اوج​ قدرت رو پاک می‌کنن یا کل سیاره‌ها رو می‌بلعن.»

«با این حال، چون خیلی از ستون‌ها دووم‌آسمان​ آوردن، خیلی کوچیک شده. اندازه‌ش جوریه که یه‌همین​ سیاره بتونه تحملش کنه. یعنی یه شانسی هست.»

«این...»

داستانی کاملاً مضحک بود.

زرواند با بی‌خیالی گفت.

«وقتی به جایی که‌بازویی​ براتون آماده شده برسین، می‌فهمین.‌اوج​ اون انتظارات زیادی ازت داره.»

«زرواند.»

لی ته‌یئون‌اندازه‌اش​ با آرامش‌دریاچه​ سخن گفت.

«اینکه زرواند نازل شده‌اندازه‌اش​ یعنی می‌تونین به ته‌سان‌زودی​ کمک کنین، مگه نه؟»

«درسته.»

زرواند سر تکان داد.

«عجیبه اگه فقط اونا مستقیم دخالت کنن.‌تغییر​ این بار به ما هم اجازه دخالت مستقیم‌اوج​ داده شده. منم به عنوان نماینده‌شون اومدم پایین.»

«پس خواهش‌ساده​ می‌کنم. به‌اندازه‌اش​ ته‌سان کمک کنین.»

لی ته‌یئون‌داد​ سرش را‌بازویی​ خم کرد.

زرواند موجودی متعالی بود.

یکی از کسانی‌کردن​ که خدایان باستانی‌زودی​ را تبعید کرده بودند.

اگر او یاری می‌رساند،‌اندازه‌اش​ ته‌سان قطعاً می‌توانست بر‌زودی​ خدای باستانی پیروز شود.

اما زرواند‌داد​ با لبخند‌بازویی​ پاسخ داد.

«نه.»

پاسخی که‌اندازه‌اش​ نشان از‌دریاچه​ انکار داشت.

«من دخالت نمی‌کنم. الان...»

«چی؟»

لی ته‌یئون‌ساده​ با تعجب‌اندازه‌اش​ سر بلند کرد.

«چرا...»

«اولاً، هنوز‌ساده​ نیازی نیست‌اندازه‌اش​ دخالت کنم.»

کوووونگ!

غرشی مهیب منفجر شد.

مردم جیغ کشیدند.

نبرد هنوز پایان نیافته بود.

ته‌سان در‌داد​ برابر خدای‌بازویی​ باستانی مقاومت می‌کرد.

«اون قویه. قوی‌تر از چیزی که فکر می‌کنی. حتی اگه "خردکننده جهان" باشه، این‌شکافت​ فقط قطعه هفتمه، نه اولی. به این راحتیا شکست نمی‌خوره. شاید وقتی تو خطر‌شکست​ بیفته کمک کنم، ولی الان نه. تازه، اگه مستقیم دخالت کنم، ممکنه نقشه خراب بشه.»

«نقشه...»

زرواند به‌ساده​ جای پاسخ، دستش‌کردن​ را تکان داد.

در آن لحظه،‌کراک​ صفحه‌ای عظیم مقابل‌شکافت​ مردم ظاهر شد.

نبرد میان ته‌سان‌باشد​ و خدای باستانی‌دریاچه​ را نشان می‌داد.

زرواند از قدرتش استفاده‌دریاچه​ می‌کرد تا تصاویر نبرد‌داد​ را به نمایش بگذارد.

«آه...»

«وای...»

صدای ناله بلند شد.

کسانی که از وحشتِ‌دریاچه​ طاقت‌فرسا به خود می‌لرزیدند،‌داد​ مات‌ومبهوت به صفحه خیره شدند.

کوووونگ!

زمین زیر پا لگدمال شد.

سطح زمین کنده‌باشد​ شد و گوشته‌ی‌دریاچه​ آن نمایان گشت.

بازوی غول تاب خورد.

طوفان با‌ساده​ خشونت جو‌اندازه‌اش​ را شکافت.

هیولایی در مقیاس کیهانی.

و در برابر‌باشد​ چنین هیولایی، ته‌سان‌دریاچه​ پا پس نکشید.

او در حال پیشروی می‌جنگید.

مردم ناخودآگاه‌ساده​ به زانو‌اندازه‌اش​ در آمدند.

چشمانشان را‌داد​ بستند و به‌غول‌آسا​ دعا مشغول شدند.

در میانشان کسانی بودند‌اندازه‌اش​ که تا آخرین لحظه‌زودی​ به ته‌سان شک داشتند.

لی ته‌یئون‌اندازه‌اش​ دریافت که‌دریاچه​ هدف زرواند چیست.

«می‌خواین ته‌سان‌ساده​ رو خدای‌اندازه‌اش​ زمین کنین؟»

«گاهی وقتا، ترس مطلق بهتر از یه رهبر‌آسمان​ بزرگ مردم رو متحد می‌کنه. دلیلی نداره با دخالت‌برخورد​ کردن، شانسی رو که اونا بهمون دادن خراب کنیم.»

زرواند با خوشحالی خندید.

«کنجکاو نیستی؟ اینکه‌کردن​ با دریافت ایمان شما،‌تغییر​ اون چیکار می‌تونه بکنه.»

ناولها | novelha.net