چپتر 399: طبقه ۸۱، جادوی پیشرفته (۱)
0[کانگ جونهیوک [حالت تنها]: شخصیتش یه کم عوض شده... حتی طرز حرف زدنش هم تغییر کرده...
آیتم یا مهارتی چیزی بهت داد؟]
[کانگ تهسان [حالت تنها]: اگه قرار بود چیزی بدم، به تو هم میدادم.
دلیل تغییرش من نیستم.]
تهسان «گلسر ماریا» را به اوایجاد داده بود، اما آن شیء صرفاًمشکلی ابزاری بود برای کمک به بازیابی خاطراتش.
دلیل تغییرذهنش او، خودِدرست خودش بود.
[کانگ جونهیوک [حالت تنها]: بد نیست که داره سریع میره پایین... ولی یه کم نگرانم.
نکنه اتفاق جدیای بیفته؟]
پیام جونهیوکیادم سرشار از تشویشاختلال و نگرانی بود.
[کانگ تهسان [حالت تنها]: مشکل بزرگی پیش نمیاد.
باهاش حرف میزنم، خیلی نگران نباش.]
[کانگ جونهیوک [حالت تنها]: باشه.
ممنون داداش.]
پس از پایان گفتگو باگذشته کانگ جونهیوک، تهسان دوباره باشکسته لی تهیئون ارتباط برقرار کرد.
مدتی گذشتنظر تا او درخواستگذشته گفتگو را پذیرفت.
[لی تهیئون [حالت تنها]: آه، ببخشید.
مشغول پاکسازی باس بودم، دیر چک کردم.]
[کانگ تهسان [حالت تنها]: کدوم طبقهای؟]
[لی تهیئون [حالت تنها]: الان طبقه ۵۵.]
تهسان به وضوح به یاد نمیآورد چهطریق هیولاهایی در طبقه ۵۵ بودند، چرا کهکشمکشهای آنجا را به سرعت پشت سر گذاشته بود.
با کمینظر کندوکاو در ذهنش،گذشته به یاد آورد.
[کانگ تهسان [حالت تنها]: اگه درست یادم باشه، هیولاهایی بودن که تو ذهن اختلال ایجاد میکردن.]
[لی تهیئون [حالت تنها]: آره.
با این حال، چون حالت تنها رو پاکسازی کردم، مشکلی از نظر ذهنی ندارم.]
لی تهیئون در گذشته هزارتو راایجاد از طریق نوعی میانبر شکسته بودمشکلی و از نظر ذهنی آسیبپذیر بود.
اما آن ضعف ناشیدرست از کشمکشهای درونی واختلال نفرت از خود بود.
قدرت ذهنی اوباهاش ذاتاً بسیار برتر ازنباش یک ماجراجوی معمولی بود.
حال که خاطراتش را بازیافتهشکسته بود، به هیولاهای معمولی اجازهدرونی نمیداد در روانش رخنه کنند.
[کانگ تهسان [حالت تنها]: زیادی تند پایین نمیری؟]
[لی تهیئون [حالت تنها]: چیزی نیست.
اینا طبقههاییان که از قبل میشناسم.
استراتژیشون سادهست.
آزمونهای خدایان یه کم سخت بود... ولی بازم مشکلی نیست.]
لی تهیئون تمام توانشذهن را برای پاکسازی هرآره طبقه به کار گرفته بود.
به نظرذهنش میرسید خاطراتش ازیادم طبقات شفاف است.
با تجربه و دانشی که ازنگران پاکسازی طبقات عمیقتر کسب کرده بود،گفتگو قطعاً میتوانست بدون دردسر پایین برود.
اما تهسان انتظار نداشتمیانبر لی تهیئون تا اینناشی حد عجله داشته باشد.
پاکسازی بیش ازذهنی حد سریع هزارتو،هزارتو اتفاق خوبی نبود.
[کانگ تهسان [حالت تنها]: چرا انقدر سریع میری پایین؟]
[لی تهیئون [حالت تنها]: چون نمیتونم تنهات بذارم.]
تهسان درنگ کرد.
پس ازذهنی سکوتی کوتاه،گذشته پاسخ داد.
[کانگ تهسان [حالت تنها]: من مشکلی ندارم.]
[لی تهیئون [حالت تنها]: میدونم.
این فقط برای دلخوشی خودمه.]
پس از کمیباهاش گفتگوی بیشتر، تهساننگران پنجره ارتباطی را بست.
احساس عجیبی داشت.
اگر کسی در شرف پاکسازی هزارتو بود، برنامهنوعی داشت به او بگوید صبر کند، قویتر شودنفرت و سپس با هم هزارتو را پاکسازی کنند.
سپس خودش به تنهاییندارم به زمین بازمیگشت تانوعی با هیولاها مقابله کند.
لی تهیئون حتماً اینمیانبر را میدانست، برای همین گفتکشمکشهای نمیتواند او را تنها بگذارد.
او تنها نبود.
حسی بسیاریادم غریب، اماذهن نه ناخوشایند.
در واقع، حس خوبی بود.
تهسان با آرامباهاش کردن ذهنش، بهنگران بررسی پاداشهایش ادامه داد.
[لقب: پیکر منزوی]
[بدنی که هیچچیز لمسش نکرده، صرفاً تنها.]
[مقاومت در برابر تمام اختلالات وضعیت فیزیکی را به شدت افزایش میدهد.]
لقبی که برایباهاش تهسان بیاستفاده بود، توسطنباش جادوگر کارآمد شده بود.
حالا اثرات وضعیتینوعی مانند سم یاآسیبپذیر فلج برایش بیمعنی بودند.
[مهارت غیرفعال ویژه: قلب جاودانه]
[تسلط: ۱٪]
[تا زمانی که قلبتان در هم نشکند، نه ذهن و نه جسمتان تسلیم نخواهد شد.]
[میتوانید بدنی را که به محدودیت رسیده، با نیروی ذهنی به حرکت درآورید.]
«حرکت دادننظر بدن باندارم اراده، هوم.»
به نظر نمیرسید کمکمیانبر زیادی به تهسان بکند،ناشی اما ضرری هم نداشت.
سپس نوبتذهنی مهارت فعالسازیگذشته ویژه بود.
[مهارت فعالسازی ویژه: مهر اقتدار]
[هزینه مانا: ۱]
[اقتدار مطلق را مهر و موم میکند.]
[در صورت تمایل، میتوانید حضورتان را نیز مهر و موم کنید.]
از آنجا که جادوگر شخصاًاختلال آن را خلق و اهدا کردهچون بود، مهارتی بسیار منحصربهفرد محسوب میشد.
تهسان برایذهنش آزمایش، آندرست را فعال کرد.
[شما مهر اقتدار را فعال کردید.]
[اوه؟]
روح صدایی از خود درآورد.
تهسان بهنظر یک جاودانهندارم تبدیل شده بود.
اقتدار و حضوری که ازگذشته وجودش ساطع میشد، چیزی نبودشکسته که بتوان به سادگی پنهانش کرد.
اما وقتی مهر اقتدار راشکسته فعال کرد، تمام آن حسدرونی به طور کامل محو شد.
تهسان حالا شبیه یکگذشته ماجراجوی معمولی بود کهمیانبر هیچ ویژگی خاصی نداشت.
[این خیلی به درد بخوره.]
برای اطمینان،نظر تهسان مینرواندارم را احضار کرد.
او باطریق چهرهای هیجانزدهمیانبر ظاهر شد.
«استاد! بالاخره به جاودانگیذهن رسیدین! چرا زودتر صدامآره نکردین؟ کلی سوال دارم...»
مینروا ازنمیاد حرف زدنمیزنم باز ایستاد.
از دیدن تهساننوعی که هیچ حضوریآسیبپذیر نداشت، جا خورد.
«ها؟ مگهنظر قطعا بهشندارم نرسیده بودین؟»
«حتی پادشاه روحیندارم که باهام قراردادطریق بسته هم نمیشناسه؟»
تهسان مهرذهنش اقتدار رادرست آزاد کرد.
حضورش دوبارهنمیاد در فضایمیزنم هزارتو پخش شد.
مینروا شگفتزده شد.
«مهر و موم کردن حضورگذشته کسی که به جاودانگی رسیده؟شکسته مگه همچین مهارتی هم هست؟»
«از جادوگری کهندارم هزارتو رو ساختهطریق گرفتمش. چیز خوبیه.»
اگر کسی که جایی مثلیادم هزارتو را خلق کرده بود میتوانستآره چنین کاری کند، واقعاً شگفتانگیز بود.
مینروا با حیرت بهمیزنم اطراف هزارتو نگاه کردباشه و لب به سخن گشود.
«به هر حال، تبریک میگم استاد. فراتر رفتننوعی از مرگ و میر... حتی تو کل کیهاننفرت هم نادره که طرف قراردادم همچین کاری بکنه.»
حرفهایش تمجید توخالی نبود.
حتی در هزارتو که قویترینهای هر دنیانوعی گرد هم آمده بودند، ماجراجویانی که ازدرونی مرگ و میر فراتر رفته باشند، نایاب بودند.
رسیدن به جاودانگیبودن حتی در مقیاس کیهانیمیکردن هم پدیدهای نادر بود.
اما مینروانمیاد با چهرهایمیزنم مردد گفت:
«بهت افتخار میکنم، اما...ندارم نمیدونم از این بهنوعی بعد چقدر میتونم کمکت کنم.»
تهسان اکنون یک جاودانه بود.
طبق گفته جادوگر، هزارتوذهن تغییر میکرد تا باآره آن سطح مطابقت پیدا کند.
مینروا قدرتمند بود،باهاش اما به وضوح فاصلهنباش زیادی با جاودانگی داشت.
«تو وظایف خودتو داری.»
روح، که بدون توجه تهسان وآسیبپذیر به اراده خود حرکت میکرد، حتیخود خارج از نبرد نیز بسیار کارآمد بود.
پس از گپ زدنذهن با مینروا، تهسان شروعآره به بررسی بقیه موارد کرد.
[نخ فروپاشی]
[نخی که از فشردهسازی قدرت فروپاشی متولد شده است.
موجودات عادی تنها با لمس آن کاملاً متلاشی میشوند.]
[حلقهای که فروپاشی بیپایان را فرامیخواند.]
[قدرت حمله +۵۰۰]
[حلقهای که قدرت آن را دارد تا تنها با وجود داشتن، اشیاء اطراف را خرد کند.
اگر رتبه و قدرت کاربر کافی نباشد، بدن کاربر را دچار فروپاشی میکند.]
یک آیتم متریال.
و یکنمیاد حلقه بامیزنم آمار قابل قبول.
با نگاه به حلقه، چشمان تهسانهزارتو به حلقههای دوقلویی افتاد که پسضعف از رسیدن به جاودانگی قویتر شده بودند.
حلقههای سفید و سیاه.
حالا که او جاودانهذهن بود، قدرت این حلقههاآره بسیار پایدار شده بود.
قدرت حمله حلقه سیاه از ۱۵۰۰نگران به ۲۰۰۰ افزایش یافته بود کهگفتگو بسیار بالاتر از یک سلاح معمولی بود.
حلقه سفید توضیحی اضافه داشت مبنیهزارتو بر اینکه میتواند با اراده خود بهناشی تهسان در استفاده از الوهیت کمک کند.
اما هنوز کافی نبود.
تهسان بایادم جفت حلقههاذهن بازی کرد.
مهارت «دو تا یکیمیزنم میشوند» که دو چیز برابرممنون را در هم ادغام میکند.
حالا قطعاًنظر میتوانست ازندارم آن استفاده کند.
اگر حلقههای سفید ومیانبر سیاه را ترکیب میکرد، قدرتشانکشمکشهای یقیناً به شدت افزایش مییافت.
اما هنوز نه.
او قصد داشت به دیدنخیلی هافران برود، بررسیها را تمام کندپایان و سپس آن را آزمایش کند.
پس از اتمامذهنی تدارکات، تهسان به سمتطریق طبقه ۸۱ حرکت کرد.
او صاحب فروشگاه را که آرام لبخند میزدناشی پشت سر گذاشت، پا به طبقه ۸۱ گذاشتبرتر و محرابی را دید که به یاد میآورد.
[آغاز مأموریت طبقه ۸۱]
[آزمون زرواند را پشت سر بگذارید.]
[پاداش: عصای طنین مواج.]
[پاداش مخفی: ؟؟؟]
محراب زرواند،نمیاد خدای جادو،میزنم پدیدار شد.
با نزدیک شدن و قرارگذشته دادن دستش روی محراب، انرژیشکسته تهسان را در بر گرفت.
او سر تکان داد.
قدرت گسترشیادم یافت وذهن جهان دگرگون شد.
فضایی سیاه کهباهاش مانند یک کهکشان پرنباش از نور ستارگان بود.
اینجا قلمرو خدای جادو بود.
[اومدی.]
«درود.»
زرواند تنها درباهاش میان کهکشان ایستادهنگران و منتظر تهسان بود.
تهسان با احترام تعظیم کرد.
زرواند دستش را تکان داد.
[مشکلی نیست.
تو الان جاودانهای.
اگرچه هنوز قلمروباهاش خودت رو نداری، امانباش از مرگمندی فراتر رفتی.
نیازی به تشریفات نیست.]
«حتی اگه اینطور بگین...»
زرواند بسیارذهنی قویتر ازگذشته تهسان بود.
او لبخند تلخیآورد زد، گویی ازبودن این موضوع آگاه بود.
[این یه تشریفات بیمعنیه.
راحت باش.]
زرواند صندلیایطریق خلق کرد وشکسته روی آن نشست.
[میدونی قرارهیادم چی بهذهن دست بیاری، درسته؟]
«حدس میزنم جادوی پیشرفته.»
[درسته.
جادوی پیشرفته قدرتیه که حتی کسانی کهطریق استعداد بالایی دارن و تمام عمرشون روکشمکشهای وقف جادو میکنن، به ندرت بهش میرسن.
بنابراین آزمونی مرتبط بهت میدم.
قبول میکنی؟]
زرواند سخن گفت.
«بله.»
بالاخره، جادوی پیشرفته.
شکاف میان جادویندارم مبتدی و متوسط مانندنوعی زمین و آسمان بود.
پس از به دست آوردن جادوی متوسط،ذهن تهسان به ندرت از جادوی مبتدی که قبلاًمشکلی به خوبی از آن استفاده میکرد، بهره میبرد.
پس جادوی پیشرفته درمیانبر چه سطحی خواهد بود؟ناشی او بسیار هیجانزده بود.
زرواند لبخند زد.
[خوبه.
تورو به محل آزمون میبرم.
جزئیات رو اونجا میبینی.]
خدای جادو بشکن زد.
فضا درنظر اطراف تهسانندارم شتاب گرفت.
کهکشانهای بیشماریذهنی گذشتند و تهسانهزارتو به مکانی رسید.
آنجا یک برج بود.
در فضایی سفید که هیچشکسته چیز دیگری در آن نبود،درونی برجی تا بینهایت قد کشیده بود.
[اینجا محل آزمونه؟]
[احتمالاً.]
تهسان بهذهنش سمت برجدرست جادو حرکت کرد.
با باز کردن دریمیانبر کوچک، در داخل هشتناشی نفر منتظر او بودند.
«اوه، اومدی!»
«هوم. ازت خوشم نمیاد.»
«هیچ حسی دریافتآورد نمیکنم. زرواند واقعاً اجازهذهن جادوی پیشرفته رو داد؟»
کنجکاوی، آزردگیطریق و بیاعتمادی درشکسته صداهایشان موج میزد.
موجی قوی وذهنی عمیق از ماناهزارتو از آنها ساطع میشد.
امواج آنها همگیندارم متفاوت بود وطریق هیچ وحدتی نشان نمیداد.
به نظر میرسیدآورد هر کدام از جادویذهن منحصربهفرد خود استفاده میکنند.
در میان آنها، یکمیانبر نفر با حضوری بهناشی خصوص قدرتمند برجسته بود.
پیرمردی با ردای خاکستریندارم و کلاهی نوکتیز، بانوعی ریشی بلند و سفید.
کلاسیکترین تصویر ازندارم یک جادوگر درطریق مرکز جادوگران ایستاده بود.
پیرمرد درذهنش سکوت بهدرست تهسان نگاه کرد.
چشمانش وقارطریق و هیبتمیانبر ساطع میکرد.
تهسان ازنظر دیدن اوندارم کمی متعجب شد.
«جاودانه.»
«سلام! خوشبختم!»
زنی که نسبت به تهسان کنجکاویآسیبپذیر نشان داده بود، با لبخندی درخشانخود دست تکان داد و نزدیک شد.
«ما در موردت از زرواند شنیدیم، پسطریق میشناسیمت، اما چون تازه اومدی، حتماً کلیکشمکشهای سوال داری. بپرس! راجع به هر چی کنجکاوی؟»
«اینجا چه جور جاییه؟»
«سادهست.»
زن باطریق افتخار دستش راشکسته روی سینهاش گذاشت.
«ما جادوگرای منتخب زرواندیم!»
«منتخب؟»
«دیوونههایی که وسواس جادو دارن. فقط تعداد خیلی کمی که زندگیشون رواین وقف جادو میکنن توسط زرواند انتخاب میشن. کسایی که انتخاب میشن اینجا جمعآسیبپذیر میشن تا تا ابد جادو رو مطالعه و تمرین کنن. اینجا برج ابدیته!»
مکانی کهطریق جادوگران در آنشکسته گرد هم میآیند.
برج ابدیت.
زن انگشتش را بالا برد.
«و ما جادوگرای ساکن اینجاییم! ما رو ممتحناختلال فرض کن که میسنجیم آیا لایق جادوی پیشرفته هستیذهنی یا نه! لطفاً یه مدت هوامون رو داشته باش!»
[آغاز مأموریت فرعی]
[زرواند، خدای جادو، میخواهد تایید کند که آیا شما شایسته جادوی پیشرفته هستید یا خیر.
برای انجام این کار، باید از برج ابدیت بازدید کنید، جایی که جادوگران مورد تایید زرواند گرد هم میآیند.
از هفت مکتب تایید بگیرید و آزمون ارباب برج را پشت سر بگذارید.]
[شرایط: تایید از هفت مکتب و ارباب برج.]
[پاداش: جادوی پیشرفته.
فروپاشی عظیم.]