چپتر 537: تالار ده هزار خدا (۶)
0ماریا، در حالی که نبردکنترل را از آن سوی قلمرو نظارهراهی میکرد، زیر لب زمزمه کرد: «حیوانی...»
«خیلی بدویه. ذرهای از اونمیشد وقاری که کسی که به تعالیبگوییم رسیده باید داشته باشه، توش نیست.»
مبارزه و مرگ.
دو قدرت عظیم.
راکیراتاس بامیتوانست خشونتی ناب،جادو آنها را میچرخاند.
رویکردی ساده وقاطعانه احمقانه، اما برای راکیراتاس،صاحب پاسخ صحیح همین بود.
زرواند با تحسین زمزمه کرد:قدرتمند «حتی منم فکر نمیکنم بتونمجای اینطوری مستقیم روش مسلط بشم.»
او نمیباخت.
او میتوانست اعمالش را با جادوکند کنترل کند، مسیر را به زور همواربگشاید سازد و راهی به سوی پیروزی بگشاید.
اما شکستن یک جبههچیره به صورت مستقیم، درهمکوبیدنقدرتهایی دفاع و خودِ نیروی فیزیکی...
هیچکس جز راکیراتاسحقیقت قادر به اعمالحکمرانی چنین خشونت کوبندهای نبود.
درشا پوزخندچیره زد: «پسنیز نتیجه روشنه.»
«اون بهمیتوانست هیچ دردجادو ما نمیخوره.»
تهسان دراینچنین برابر راکیراتاسچیره ایستادگی میکرد.
اما همین و بس.
او نه فشاری برنیز راکیراتاس میآورد و نه ازبگوییم روزنهای برای ضدحمله بهره میبرد.
راکیراتاس هیچ مقاومتی حسجادو نمیکرد و صرفاً تهسانزور را در هم میکوبید.
«خیلی ضعیفه.»
«هوم.» اسنس چانهاشحقیقت را لمس کردحکمرانی اما مخالفتی نکرد.
چون حقیقت همین بود.
راکیراتاس بیشک قدرتمند بود.
او که بر دوچیره قدرت عظیم حکمرانی میکرد، درگرچه میان برترین متعالیان جای داشت.
با اینچون حال، نباید اینچنینقدرتمند قاطعانه چیره میشد.
تهسان نیز صاحب قدرتهایی بود.
گرچه سخت بوداعمالش بگوییم برابرند، اما تقریباًمسیر در یک سطح بودند.
دستکم باید ضربهایقاطعانه متقابل میزد ونیز آسیبی وارد میکرد.
اما تهسان تنها دوام میآورد.
همچون کسیچیره که رتبهاشنیز پایینتر است.
یکی گفت: «راکیراتاس واقعاً میخواد بکشتش، امامسیر تا ته خط زور نمیزنه. اگه این کاروجبهه میکرد، تهسان خیلی وقت پیش خاکستر شده بود.»
«غلط نیست.»
هیچکس آنچه را چشمانش نشان میدادحکمرانی انکار نمیکرد؛ احمقهایی که واقعیت را انکارحال کنند، در وهله اول به تعالی نمیرسند.
اسنس باچیره نگاهی گیج گفت:صاحب «اما... هنوزم عجیبه.»
اگر تهسان حقیقتاً ازجادو آنها ضعیفتر بود، بایدزور میتوانستند مفهومش را بخوانند.
اما غیرممکن بود.
با اینکه تهسان با تمامقدرتمند توان میجنگید، هنوز نمیتوانستند ذاتجای یا سطحش را درک کنند.
«اصلاً نمیفهمم اینجا چه خبره.»
درشا سعی کرد سریع صحبت کند، گویی فرصتیزور را غنیمت شمرده است: «دیگه چیزی برای تماشا نیست.درهمکوبیدن باید فوراً کارشو تموم کنیم...» اما سپس ساکت شد.
دیگر متعالیان نیز چنین کردند.
در یک لحظه،حقیقت سکوت همه جاحکمرانی را فرا گرفت.
نگاههایشان بر تهسان متمرکزنیز شد؛ یا بهتر بگوییم، بربگوییم حضوری که در کنارش بود.
«... صبر کن.»
خدا اخماینچنین کرد، چهرهاش پرمیشد از سردرگمی بود.
«اون چیه؟»
هیولایی خاکستریچیره در قلمرونیز پدیدار شد.
«... حیات؟»
زندگی بود.
احساسات وچون ارادهای شفافبیشک دیده میشد.
اما خواندنی نبود.
زندگی بود،میتوانست اما نهجادو زندگیِ این جهان.
و نه زندگی خدایان برتر.
بیگانه بود.
بسیار بیگانه.
«چیه اون؟»
«نمیتونیم بخونیمش.»
حتی ازچون طریق نگاه متعالیان،قدرتمند درکش غیرممکن بود.
همچون سایهای که نور راصاحب میبلعد، تفکر و مفاهیم آنهابرابرند را میخورد و ناپدید میکرد.
غرایزشان هشدار میداد.
هیچچیز قابل خواندنقاطعانه نبود؛ ذات ونیز سطحش ناشناخته ماند.
اما خطرناک بود.
غرایز متعالیان آنها رانیز به احتیاط در برابرسخت هیولای خاکستری فرا میخواند.
چیزی بود کهاعمالش میتوانست خودِ کائناتکند را نابود کند.
«خطرناک... اما اون چیز...»
زوزهای طنینانداز شد.
همچون ددی رهااعمالش شده از بندِ آهن،مسیر با شادی فریاد کشید.
خندهای شبیهاینچنین به جانورچیره شنیده شد: «کرررررر.»
چیزی ساخته شده از خاکستری،قدرتمند بدون فرمی مشخص، اما در درونش،داشت «خودی» شبیه به حیوان حس میشد.
وفادارانه در کنار تهسان ایستاد.
راکیراتاس خندید.
«پس ایناینچنین منبع قدرتته؟چیره واقعاً بیگانهست.»
هیولا زوزهای کوتاه وبیشک درنده کشید و نگاهیبرترین محتاطانه به راکیراتاس انداخت.
درست مثل سگیمیشد که از اربابش درگرچه برابر دشمنان محافظت میکند.
چشمان راکیراتاس درخشید.
«حیات؟ قدرتی باقاطعانه خودآگاهی. تا حالانیز همچین چیزی نشنیدم.»
تهسان گفت:چون «منم اولینبیشک باره میبینمش.»
قلمرو آغشته به خودآگاهی بود.
«تا الان،میتوانست نتونسته بودمجادو ازش استفاده کنم.»
قدرت اواینچنین بود، اماچیره ارادهای متمایز داشت.
برای به کارگیری صحیح قدرت، او باید «خودِ»برترین هیولا را کامل کنترل میکرد؛ کاری که تهسانقاطعانه تا به حال موفق به انجامش نشده بود.
مثل داشتنچیره حیوان خانگی کهصاحب کاملاً اطاعت نمیکرد.
دستورات را اجرااعمالش میکرد، اما کاملاًکند تحت کنترل نبود.
همیشه سر خود وحشیگری میکرد.
تهسان نمیتوانستچون کاملاً بربیشک آن مسلط شود.
اما دیگر اینطور نبود.
اکنون تهسان با آنجادو یکی شده بود و کنترلیهموار حقیقی بر قدرت یافته بود.
او اکنوناینچنین میتوانست هیولای قلمرومیشد را کنترل کند.
راکیراتاس در حالی که یورشقدرتمند میبرد، لبخند زد: «خوبه. پسجای بیا درست و حسابی انجامش بدیم.»
بدنش در یکمیشد چشمبرهمزدن فاصله راقدرتهایی با تهسان پر کرد.
تهسان تکانمیتوانست نخورد اماجادو فرمان داد:
«سد کن.»
هیولا زوزه کشیدحقیقت و با خوشحالی بهمیان فرمان اربابش پاسخ داد.
مه خاکستری پخشمیشد شد و راکیراتاسقدرتهایی را در بر گرفت.
راکیراتاس تبرش را تاب داد.
تا کنون، قلمرو در سدمیشد کردن یا دفع دو قدرتسخت موجود در تبر ناکام مانده بود.
کاگاگاگاک!
اما این بار نه.
هیولا عقب ننشست.
با طمع،اینچنین آروارههایش راچیره بر تبر سایید.
چهره راکیراتاس در هم رفت.
با اعمال قدرتش به شکلی درنده، شوکگرچه حاصله تهدید میکرد که قلمرو ساخته شدهدستکم توسط دیگر متعالیان را از هم بدرد.
کوآآآآنگ!
تیغه تبراینچنین سعی کرد هیولایمیشد قلمرو را ببرد.
اما هیولا ذات خاکستری بیشتریقدرتمند احضار کرد و با ارادهجای خود، جدا از تهسان، عمل کرد.
ژیوووونگ!
با برخوردیمیتوانست مهیب، قدرتها یکدیگرکنترل را دفع کردند.
«هاه.» راکیراتاس خشک خندید.
با غریزه،چون طبیعت هیولابیشک را دریافت.
«یعنی خودِچیره مفهوم تبدیلنیز به حیات شده؟»
مرگ، مبارزه، نیرویاعمالش فیزیکی، انتخاب، جادو...کند هر کدام مفهومی عظیم.
هیولایی کهاینچنین تهسان کنترل میکرد،میشد همان مفهوم بود.
خودِ مفهوم دارای خودآگاهی شدهقدرتمند و به صورت فیزیکی درجای این جهان تجلی یافته بود.
«عجب. حتی برایمیشد یه چیز بیگانه،قدرتهایی این دیگه خیلی افراطیه.»
هیولا متوقف نشد.
یورش برداینچنین و گردن راکیراتاسمیشد را نشانه گرفت.
راکیراتاس دندانهایش را نشان داد.
«خوبه! خوبه!»
خندهاش پهن شداعمالش و قبضه تبرکند را محکمتر فشرد.
راکیراتاس قدرتش را فراخواند.
مبارزه و مرگ شعلهور شد.
قصد داشت هیولایی رانیز که به او چسبیدهسخت بود، زیر پا له کند.
کاااانگ!
اما هیولا عقب ننشست.
مانند سگچون جنگی، به دنبالقدرتمند روزنههای راکیراتاس میگشت.
مبارزه وچیره مرگ درنیز هم کوبیده شدند.
کوآآآآنگ!
قدرتها کمانه کردند.
تهسان به سرعتحقیقت دستانش را بهحکمرانی هم قفل کرد.
شما «یورش رنگینکمان درخشان الوان: قلمرو» را فعال کردید.
جریانهایی ازاینچنین نور خاکستریچیره سرازیر شد.
تفاوت این بار اینبیشک بود که هر پرتو،برترین حاوی خودآگاهی هیولا بود.
همچون موجودی زنده، از میانصاحب یورشها و دفاعهای راکیراتاس لغزیدبرابرند و تمام پیکرش را هدف گرفت.
کوآآآآنگ!
راکیراتاس تبرشاینچنین را درچیره هوا چرخاند.
مبارزه و مرگ، خطوطی بر پهنهحکمرانی هوا ترسیم کردند و پرتوهای خاکستریاین را در هم شکسته و منحرف ساختند.
اما آن هیولا، شکافها راصاحب دریافت، از میان رقص تبرهابرابرند لغزید و بر پیکر راکیراتاس کوبید.
کوآآآآنگ!
خروشی رعدآسااینچنین فضا راچیره پر کرد.
پیکر راکیراتاسچون به عقببیشک رانده شد.
قلمرو، وجودچیره راکیراتاس رانیز آلوده ساخت.
نیروهایی که از او ساطعکنترل میشد، قلمرو را پس زدند،سازد اما پیکرش متحمل آسیبی جزئی شد.
تهسان موفق شدهقاطعانه بود ضربهای برنیز تن راکیراتاس وارد آورد.
«ها، هاهاها!»
راکیراتاس ازچیره این حقیقت بهصاحب وجد آمده بود.
«خوبه! درسته! تقلااعمالش و مبارزهتو بهمکند نشون بده! وگرنه میکشمت!»
چشمانش به رنگ خون درآمد.
راکیراتاس «مفهومسازی: مبارزه مرگ» را فعال کرد.
قدرت رها شد.
جهان، خود دگرگون گشت.
دنیای پیشینِ مبارزه به اتمها بدل شدهمیان بود، اما آن تنها قلمرویی محدود بود؛نباید همچون محدودهای محلی در برابر عظمت هستی.
نامیدن آن بهمیشد عنوان "دنیا" تنهاقدرتهایی یک تشبیه بود.
اما اکنون، ایناعمالش به معنای واقعیکند کلمه، کیهان بود.
تمامیت مفهوم هستی،قاطعانه به مفاهیم مبارزهنیز و مرگ بدل گشت.
کیهان بهچون تمامی دربیشک تملک راکیراتاس درآمد.
هیولا در پاسخ زوزهای کشید.
تهسان فرمان داد:
«نابودش کن.»
هیولا با خروشی سهمگینبیشک به پیش تاخت وبرترین همچون امواج پراکنده شد.
به هر سو یورش برد، جهانی راگرچه که با مبارزه و مرگ تغییر شکلدستکم یافته بود، زیر پا گذاشت و آلوده ساخت.
کوآآآآنگ!
تهسان دراینچنین میان هواچیره خیز برداشت.
با گریزچون از مرگِ طاقتفرسایقدرتمند کیهان، مسیری گشود.
هیولا غریدچیره و برنیز خلأ کوبید.
کیهان در هماعمالش درید و پیچکند و تاب خورد.
اما ضربه به هدف نرسید.
هیولا آرامآرامچون در حالبیشک عقبنشینی بود.
این تمام قدرت راکیراتاس بود.
نه کاملاً حداعمالش نهاییاش، اما چیزی درمسیر همان حد و اندازه.
از آنجا که خودِ کیهانمیشد با مبارزه و مرگ شکلسخت گرفته بود، محدودیت معنایی نداشت.
«یعنی همچین استفادهای ممکنه؟»
تبدیل تمامچیره مفاهیم دنیانیز به تملک خود.
حداقل در حالاعمالش حاضر، این کارکند برای تهسان غیرممکن بود.
هیولا در میان تقلا غرید.
با پیچ و تابیبیشک خاکستری، کیهان فرو ریختبرترین و به عقب رانده شد.
اما درچیره نهایت، هیولانیز اندکاندک عقب نشست.
قلمرو آشکارامیتوانست بیگانه وجادو نیرومند بود.
تهسان نیزاینچنین تا حدودی هیولامیشد را کنترل میکرد.
اما نه به شکلی کامل.
او تازه موفق بهنیز احضار آن شده بودسخت و هنوز بیتجربه بود.
در این وضعیت،اعمالش نمیتوانست رودررو باکند قدرت راکیراتاس مقابله کند.
کوآآآنگ!
تهسان به آرامیحقیقت به محدوده عملیاتیحکمرانی کوچکتری رانده میشد.
کاگاکاکاک!
اما چهرهاش تغییری نکرد.
در میان نبردقاطعانه مرگ و زندگی،نیز به درون خود نگریست.
اما این بدانحقیقت معنا نبود که میتواندمیان بر راکیراتاس پیروز شود.
در اصل، اومیشد تنها نیمی از قدرتشگرچه را بیرون کشیده بود.
اکنون بالاخره میتوانست بهجادو درستی از آن استفاده کند،هموار اما محدودیتها همچنان آشکار بودند.
او هنوز خام بودچیره و نمیتوانست تمام عمققدرتهایی قدرتش را بیرون بکشد.
پس تهسان منتظر فرصت ماند.
روزنهای بسیارچیره کوچک کهنیز بتواند نزدیک شود.
در پاسخمیتوانست به اندیشهاش،جادو هیولا حرکت کرد.
توده خاکستریاش درقاطعانه شکلی واضح ونیز مشخص فشرده شد.
«اوه.»
راکیراتاس تحسینش کرد.
تمام دامنه قلمرواعمالش در آن فرمکند کوچک جمع شده بود.
گویی کیهان راقاطعانه در شکلی کوچک فشردهصاحب باشند؛ منظرهای حقیقتاً نفسگیر.
هیولا بهچون سوی راکیراتاسبیشک یورش برد.
دنیای درهمشکستهچیره و ویران،نیز متلاشی شد.
زوزهاش بر قلمرو کوبید.
تهسان پایشاینچنین را برچیره زمین کوبید.
او مسیری را کهبیشک هیولا گشوده بود دنبال کردمتعالیان و به راکیراتاس نزدیک شد.
راکیراتاس بهچیره آرامی دستشنیز را تکان داد.
کیهانی که توسطاعمالش راکیراتاس تغییر یافتهکند بود، متمرکز شد.
خودِ کیهان،اینچنین هیولا راچیره در هم کوبید.
دو دنیاچون با همبیشک برخورد کردند.
آن که خاکستریمیشد بود، طبیعتاً بهقدرتهایی عقب رانده شد.
تفاوت بنیادین میان دوجادو دنیا آنچنان عظیم بود کههموار نتیجهای جز این انتظار نمیرفت.
اما هیولا عقب ننشست.
با وجود اینکه له شده، لگدمال گشتهمیان و از هم دریده شده بود، همچناننباید به گشودن مسیر به سوی راکیراتاس ادامه داد.
کوهههنگ!
زوزهای فضا را پر کرد.
دنیا برای لحظهایقاطعانه لرزید و فشارنیز بر هیولا متوقف شد.
کوآآآنگ!
سپس هیولاچیره به سمتنیز راکیراتاس هجوم برد.
راکیراتاس در حالیاعمالش که تبرش را میچرخاند،مسیر با خونسردی گفت: «قویه.»
هیولا آروارههایش راقاطعانه گشود اما بهنیز دوردست پرتاب شد.
انرژی زیادیچون را صرف ساختنقدرتمند مسیر کرده بود.
اما همان کافی بود.
تهسان خودمیتوانست را به زیرکنترل گارد راکیراتاس رساند.
شما «جمع» را فعال کردید.
شما «شمشیر روح مبارز» را فعال کردید.
شما «ضرب» را فعال کردید.
شمار زیادیمیتوانست از مهارتهاجادو فعال شدند.
نیروی فیزیکیاینچنین درون شمشیرچیره تهسان تجمع یافت.
این یک قدرت واحد بود؛ مجموعهایحکمرانی عظیم که به تهسان اجازه میداداین مفهوم نیروی فیزیکی را کنترل کند.
فشرده شد و فرود آمد.
زخمی بزرگ براعمالش قلمروِ خلقشده توسطکند متعالیها بر جای گذاشت.
راکیراتاس لبخندیاینچنین زد، گویی منتظرمیشد همین لحظه بود.
«بالاخره دیدمش!»
او نیزچیره از "ضرب"نیز آگاه بود.
نیروی فیزیکی کهاعمالش حتی بر خودِکند کیهان رد باقی میگذاشت.
امکان نداشتاینچنین راکیراتاس متوجهچیره پسلرزههای آن نشود.
او صبورانه نبردحقیقت روی زمین راحکمرانی تماشا کرده بود.
به همین دلیل بیش ازصاحب هر کس دیگری منتظر بودبرابرند تا تهسان بر "ضرب" مسلط شود.
تا بتواند رودررو سرکوبش کند.
«بیا.»
راکیراتاس تبرش را بالا برد.
کیهان برچیره روی تبرنیز متمرکز شد.
همه چیز،میتوانست مفاهیم مبارزه وکنترل مرگ، یکی شدند.
این تمام قدرت راکیراتاس بود.
کووووونگ!
تبر باچیره شمشیر تهساننیز برخورد کرد.
شوک حاصلمیتوانست از برخورد، قلمروکنترل را فرا گرفت.
چنان سهمگیناینچنین بود کهچیره ترکهایی پدیدار شد.
«اه.»
«همش همین بود؟»
متعالیهای نظارهگر ازاعمالش ترس نفس درکند سینه حبس کردند.
درون قلمرو آنها، قدرتهایچیره راکیراتاس و تهسان تاقدرتهایی حد ممکن سرکوب شده بود.
وگرنه خودِ کیهان واکنشبیشک نشان میداد؛ این قلمرو برایمتعالیان همین هدف ساخته شده بود.
اما قلمروچیره شروع بهنیز لرزیدن کرد.
متعالیها مفاهیم بیشتری ازجادو خود بیرون کشیدند تازور قلمرو را مستحکمتر کنند.
کاگاکاکاک!
قدرتها درچون نهایتِ توان خودقدرتمند با هم درآویختند.
پیروز میدان، راکیراتاس بود.
کوگوگوگوووونگ!
نیروی فیزیکی توسط مبارزهچیره و مرگ دریده شدقدرتهایی و از میان رفت.
راکیراتاس پیروزمندانه لبخند زد.
«من بردم.»
هرچند بر همه چیزجادو حکم میراند، اما قدرتشزور به شدت تخلیه شده بود.
و سطحشاینچنین به وضوحچیره کاهش یافته بود.
اما در مقایسهحقیقت با تهسان، وضعیتشحکمرانی آشکارا بهتر بود.
تهسان تمام قلمرومیشد و نیروی فیزیکیاشقدرتهایی را مصرف کرده بود.
او عملاً خالی شده بود.
کووووونگ!
راکیراتاس تبرش را فرود آورد.
تهسان قطعاًچیره بیشتر نیرویش راصاحب صرف کرده بود.
اما قدرتی بوداعمالش که هرگز ازکند آن استفاده نکرده بود.
قدرتی عجیبتراینچنین و پیچیدهترچیره از خودِ قلمرو.
چیزی که حتی خودش همقدرتمند درکش نمیکرد و تا بهجای حال خفته نگه داشته بود.
اما نه دیگر.
روح، جسم واعمالش رتبه به کمالکند در هم آمیختند.
خودِ تهساناینچنین هم نمیدانستچیره چه میکند.
اما بدنش،چون رتبهاش وبیشک قدرتش پیشدستی کردند.
بازوی تهسان حرکت کرد.
دستش تبرمیتوانست راکیراتاس راجادو لمس کرد.
شما «تصاحب رتبه روح» را فعال کردید.