چپتر 491: چپتر ۱۴۸ | جلد ۲۰، چپتر ۱۸ | سطح ۴۹۳. طبقه ۹۲. ایمان (۴)
0«این... این دیگه چیه!»
با شنیدن این همهمه،میبینند نگهبانان هراسان به سویموهای منبع صدا هجوم بردند.
وقتی تهسان را دیدند که بهظاهر شکل لِمیدائوس درآمده بود، رنگ ازلباس رخسارشان پرید و وحشت بر جانشان افتاد.
«آ... آ... چـ... چی؟»
«من لِمیدائوسم.»
صدای بم وآنچه کوبندهاش در سراسرکنند شهر طنینانداز شد.
یکی پس از دیگری، کوتولههاییرویاهایشان که چهرههایشان را در پتوهافعلی پنهان کرده بودند، سر برآوردند.
«اومدم تا آزادتون کنم.»
«مسخرهبازی درنیار!»
شینگ!
نگهبانان شمشیرهایشان را بیرون کشیدند.
آنها چیزی جزمسخ ابزارهای سرکوب برایجایی خفه کردن ایمان نبودند.
احتمالاً به همین دلیل بود که لِمیدائوسچشمانی هرگز در رویاهایشان ظاهر نشده بود وکنند هیچ شناختی از ظاهر فعلی تهسان نداشتند.
«یه لباس عجیبغریبآنچه پوشیدی و داریکنند چرتوپرت میگی! بمیر!»
نگهبانان حملهور شدند.
تهسان بهآرامی بشکنی زد.
تِرق.
موجی نامرئی آنهاآنچه را درهم شکستکنند و به زمین کوبید.
در یک چشمبرهمزدن، بیشهرگز از ده نگهبان بدون کوچکترینشناختی صدایی، بیهوش روی زمین افتادند.
«اوههه!»
«لِمیدائوس!»
خانوادههای کوتولهها فریاد برآوردند.
صدایشان در سراسر شهر پیچید.
تق.
درها یکی پسقامت از دیگری باز شدندچشمانی و کوتولهها بیرون آمدند.
گویی مسخ شده باشند،میبینند به سوی جایی کهموهای تهسان ایستاده بود، قدم برداشتند.
«آ-آه...»
«سرورم لِمیدائوس؟»
با دیدن قامت تهسان،پاهایشان پاهایشان سست شد ومات ناگهان به زمین افتادند.
با چشمانی مات و مبهوت،باور گویی نمیتوانستند آنچه را میبیننددرخشان باور کنند، به تهسان خیره شدند.
موهای بلوندهمین درخشان وهرگز چشمانی طلایی.
رداهای خیرهکنندهای از جنس طلا.
این دقیقاً همانقامت تصویری بود کهناگهان لِمیدائوس در رویاهایشان داشت.
شما شناسایی کامل را فعال کردید.
این افراد...
صدها و هزارانآنچه پنجره سیستم بهطور همزمانخیره دید تهسان را پوشاندند.
تمام اطلاعات مربوط بههرگز انبوه کوتولههایی که درهیچ برابرش ایستاده بودند، پدیدار شد.
تهسان بهسرعت اطلاعاتمسخ را از نظر گذراندایستاده و به حرف آمد.
«من لِمیدائوسم.»
«آآآه...»
«من بهتون وعده داده بودم. که وقتی احساسات واقعیشناختی و ایمان خالصتون به من برسه، با درخششی خیرهکنندهبمیر نزول میکنم. من هدایتتون میکنم و این جهانو نجات میدم.»
«اوههه!»
کوتولهها بادیدن شور وپاهایشان حرارت پاسخ دادند.
دلیلش ساده بود؛ این دقیقاًباور همان چیزی بود که لِمیدائوس شخصاًطلایی در رویاهایشان به آنها گفته بود.
ووووونگ!
انرژی الهی سراسر شهر را فرا گرفت وقدم با نوری طلایی آنها را در آغوشی گرمچشمانی فشرد؛ نوری که چشمانشان را خمار و مهآلود کرد.
«دنبالم بیاین.»
تهسان قدمی به جلو برداشت.
کوتولهها مسخشدههمین به دنبالشهرگز روانه شدند.
تهسان به سویمسخ بزرگترین ساختمان درجایی مرکز شهر حرکت کرد.
این ساختمان که ازپاهایشان آهن ساخته شده بود، حدودمبهوت یکسوم شهر را اشغال میکرد.
«همه آماده باشین!»
در داخل، کوتولههایدلیل نگهبان با دستپاچگیظاهر سلاحهایشان را بیرون کشیدند.
تمام اینها ابزارهاییمسخ بودند که برایجایی سرکوب ساخته شده بودند.
تهسان بشکنی زد.
انرژی الهی متجلیآنچه شد و برکنند پیکرهی ساختمان کوبید.
گرومبببب!
«وااااای!»
«کمک!»
ساختمان فرو ریخت.
کسانی که با عجله برایرویاهایشان نبرد آماده میشدند، با چهرههاییفعلی وحشتزده پا به فرار گذاشتند.
در عرض چند لحظه، ساختمانی که یکسومایستاده شهر را در بر گرفته بود، بهسست تلی از خاکستر و آوار تبدیل شد.
«اوه...»
کسانی که بهآنچه دنبال تهسان میآمدند، نتوانستندخیره شگفتیشان را پنهان کنند.
حتی با فرو ریختنهرگز چنین ساختمان عظیمی، هیچهیچ گزندی به آنها نرسید.
حتی ذرهایگویی غبار هم برباشند ردای تهسان ننشست.
این تنها یک ساختمان معمولی بدونناگهان هیچگونه محافظ جادویی بود، بنابراین بامیبینند اعمال کمی قدرت فیزیکی بهراحتی ویران میشد.
حتی یکی از رهبران راهنمایباور گناه هم میتوانست این کاردرخشان را بکند، چه رسد به تهسان.
اما برای آنها،دلیل این یک معجزهظاهر الهیِ تمامعیار بود.
«من کسایی که بهتونشده ظلم میکنن رو مجازاتقدم میکنم و براتون آزادی میارم.»
مردم غرقدیدن در شورپاهایشان و وجد شدند.
ایمانشان که تا پیش ازباور این تنها به لِمیدائوس معطوف بود،طلایی اکنون به تهسان منتقل شده بود.
تسلط انرژی الهی ۱٪ افزایش یافت.
«دنبالم بیاین. تماشا کنین چطور کساییکنند که بهناحق بهتون ظلم میکنن و ایمانوخیرهکنندهای بهتون تحمیل میکنن، به سزای اعمالشون میرسن.»
تهسان مردم رادلیل به بیرون ازظاهر شهر هدایت کرد.
بدون هیچگویی استثنایی، همه بهباشند دنبالش روانه شدند.
نامیرا دقیقاًدیدن در آنسویپاهایشان سیاره سکونت داشت.
اما تهسان فوراً به آنجاباور نرفت؛ در عوض، مسیرش رادرخشان به سمت روستاهای مجاور کج کرد.
در آنجا، ابزارهای سرکوب رارویاهایشان در هم شکست و رهبریفعلی مردم را بر عهده گرفت.
در ابتدا، کسانی که هنوز در شکایستاده و تردید بودند، با دیدن ظاهر وسست قدرت تهسان در قامت لِمیدائوس، بیچونوچرا ایمان آوردند.
در چشمبرهمزدنی،دیدن کاروان عظیمیپاهایشان شکل گرفت.
تهسان در حالیآنچه که آنها را هدایتخیره میکرد، با خود اندیشید:
«هیچوقت فکرهمین نمیکردم اینطوریهرگز ازش استفاده کنم.»
گوی تغییر شکل.
این آیتمی بود کهپاهایشان مدتها پیش از باریزامات در طبقه ۵۱ گرفته بود.
از آنجا که نیازی بهباور تغییر ظاهرش نداشت، آن رادرخشان در کولهاش رها کرده بود.
هرگز انتظار نداشتدلیل در آینده به ایننشده شکل به کارش بیاید.
«راست میگن که اگهشده چیزی رو نگه داری، بالاخرهبرداشتند یه روزی به دردت میخوره.»
اگر تهسان ظاهر لِمیدائوس را بهناگهان خود نمیگرفت، زمان زیادی طول میکشیدمیبینند تا آنها به او ایمان بیاورند.
اما بهمحض اینکه با استفاده ازکنند گوی تغییر شکل، ظاهر لِمیدائوس را بهخیرهکنندهای خود گرفت، این مشکل کاملاً برطرف شد.
مدتزمان تأثیر گوی تغییر شکلرویاهایشان کوتاه بود، اما تهسان میتوانستفعلی آن را بهطور اجباری تمدید کند.
حداقل تا زمانی کهشده این مأموریت به پایانقدم میرسید، جای هیچ نگرانی نبود.
تهسان به جمعیت نگاه کرد.
وقتی نگاهش با نگاهمیبینند آنها تلاقی میکرد، تاموهای کمر در برابرش تعظیم میکردند.
ایمان عمیق ودلیل خالصانهشان در وجودظاهر تهسان جریان یافت.
ایمانی به لِمیدائوس که برایباشند مدتهای مدیدی، شاید از لحظهسرورم تولد، در سینهشان حفظ کرده بودند.
این باور اصیل کهپاهایشان از اعماق قلبشان میجوشید، اکنونمبهوت در درون تهسان لانه میکرد.
تسلط انرژی الهی ۱٪ افزایش یافت.
«خیلی خوبه.»
تهسان به جلو حرکت کرد.
او به شهرها ومیبینند روستاهای دیگر رفت وموهای آن مکانها را آزاد کرد.
اگرچه در این مسیر درگیریهاییرویاهایشان هم رخ داد، اما هیچکدامفعلی مشکل جدی و دردسرسازی نبودند.
شما شناسایی کامل را فعال کردید.
کاراتوی به موهای فر شما شک جزئی دارد.
پاپاراسیا درباره تفاوت جزئی لحن صدای شما در مقایسه با لمیدائوس که در رویاهایش ظاهر میشود، کنجکاو است.
«شناسایی کامل»نمیتوانستند همهچیز را برباور او آشکار میساخت.
معنای اینهمین امر بههیچوجههرگز ناچیز نبود.
اینکه چگونه عمارتیمسخ بنا کند که درایستاده برابر زلزله تاب بیاورد.
اینکه چگونه آتش راپاهایشان مهار کند تا کوهیمات را یکپارچه به خاکستر بنشاند.
حتی اگر خود تهسانمیبینند هم نمیدانست، «شناسایی کامل» آنبلوند را در گوشش زمزمه میکرد.
در صورت تمایل، حتی میتوانست درظاهر همان دیدار اول، اعتماد و ارادتلباس کامل شخص مقابل را به چنگ آورد.
در زندگی گذشتهاش، به دلیل کمبود مانا نتوانستهقدم بود قفل قدرت حقیقیاش را بشکند، اما اکنون هرمات زمان که اراده میکرد، آن را به کار میگرفت.
با بهرهگیری از «شناساییپاهایشان کامل»، اعتماد بینقص مردمانمات را به دست آورد.
بر پهنه سیارهآنچه سفر کرد و ایمانشانخیره را قطرهقطره جمعآوری نمود.
از آنجا که پیشتر اینرویاهایشان مسیر را بارها پیموده بود،فعلی اکنون همهچیز بینهایت آسان مینمود.
تهسان در چشمبرهمزدنیمسخ نیمی از سیارهجایی را زیر پا گذاشت.
و در همانقامت زمان، طرف مقابل نیزچشمانی تحرکاتش را آغاز کرد.
«داری چیکار میکنی، موجود برتر؟»
صدایی آشفته، جمعیتدلیل را شکافت وظاهر به گوش تهسان رسید.
تهسان نگاهش را بالا کشید.
از دوردستها، مردیقامت قدرتمند مستقیماً اوناگهان را خطاب قرار داد.
به احتمال زیاد همانمیبینند نامیرایی بود که برموهای این سرزمین حکمرانی میکرد.
بدون شک، کاراخ بود.
«اینجا قلمرو سرورمون لمیدائوسه. مهم نیستجایی چقدر متعالی باشی، حق نداری اینطوریقامت سرتو بندازی پایین و بیای تو.»
«میدونم.»
تهسان به آسمان خیره شد.
ستارهای سپید، دردلیل پسِ وسعت بیکرانظاهر کیهان، کمسو میدرخشید.
«ظاهراً خودتم میدونی.»
کاراخ که گمان میکردپاهایشان تهسان زبانش را میفهمد،مات با لحنی کوبندهتر ادامه داد.
«تازه، جرئت کردی ایمان لمیدائوس رو بدزدی؟خیره اون ساکت نمیشینه. همین الان از اینجاجنس برو. اگه الان بری، شاید از گناهت بگذرم.»
«خفه شو.»
«... چی گفتی؟»
«بههرحال بهزودی همدیگهروقامت میبینیم. اون موقعناگهان میتونیم حرف بزنیم.»
صدای خردنمیتوانستند شدن بهمیبینند گوش رسید.
تهسان با زوردلیل ارتباط نگاه اوظاهر را قطع کرد.
نگاه وحشتزده آرامآرام محو شد.
«اه... سرورم لمیدائوس؟»
کوتولههای اطراف که انگار چیزیباور حس کرده بودند، با نگرانیدرخشان و اضطراب به تهسان چشم دوختند.
تهسان طوری که انگار هیچرویاهایشان اتفاقی نیفتاده، سرش را تکانفعلی داد و از آنها پرسید:
«پادشاهتونو یادتون میاد؟»
«پادشاه...؟ منظورتون...»
«دارین درباره کاراخ حرف میزنین؟»
«نه، منظورم پادشاه حقیقیتونه.»
کوتولهها گیجگویی و سردرگمشده به نظر میرسیدند.
آنها حتیدیدن نمیدانستند کهپاهایشان فروشندهای وجود دارد.
با توجه به مدتمیبینند طولانی اقامتش در مایسان،موهای این امر کاملاً طبیعی بود.
لمیدائوس ردپای کسانی راهرگز که در ایمانش اختلالهیچ ایجاد میکردند، باقی نمیگذاشت.
«حیف شد.»
این موضوعدیدن اهمیت چندانیپاهایشان برای تهسان نداشت.
او بهنمیتوانستند جمعآوری ایمان تمامباور مردم ادامه داد.
وقتی به این نتیجه رسید که تقریباًنشده همه جز عدهای انگشتشمار او را میپرستند، برایداری پایان دادن به کار دست به کار شد.
«میرم تا مجازاتشون کنم.»
«اوووه!»
«لمیدائوس! لطفاًنمیتوانستند اونو بهمیبینند سختی مجازات کنین!»
او به سویدلیل اقامتگاه آن نامیراظاهر به راه افتاد.
نامیرا قطعاً متوجه حرکتشده تهسان شده بود، اماقدم هیچ واکنشی نشان نداد.
تهسان قدمبهقدم مردم راپاهایشان رهبری کرد تا بهمات محل زندگی نامیرا رسیدند.
آن مکان بسیار باشکوه بود.
قلعهای زرین که به قدریرویاهایشان وسعت داشت که هزاران نفرفعلی را در خود جای میداد.
تنها حضورگویی حسشده در آنجا،باشند همان نامیرا بود.
«فروپاشی.»
شما اعلامیه فروپاشی را فعال کردید.
با یک اعلامیهمسخ کوتاه، قلعه در همایستاده شکست و فرو ریخت.
نامیرا با بیرون کشیدن قدرت خود سعیچشمانی در مقاومت داشت، اما همهچیز توسط اینکنند طلسم در هم کوبیده و محو شد.
غررررش!
قلعه در چشمبرهمزدنیدلیل به تلی از خاکسترنشده و ویرانه بدل گشت.
«اوووه!»
جمعیت با صدای بلندپاهایشان فریاد شادی سر دادندمات و تهسان کوتاه سخن گفت.
«همگی همینجا منتظر بمونین.»
تهسان قدمهمین به درونهرگز قلعه ویران گذاشت.
آوارهای سد راه را کنارباشند زد و به جایی قدمسرورم نهاد که نامیرا انتظارش را میکشید.
«تو...»
کوتوله عضلانی با ریشیمیبینند بلند و پرپشت، با چشمانیبلوند لرزان به تهسان خیره شد.
دندانهایش را روی هم سایید.
«اینجا قلمرو سرورم لمیدائوسه!»
«میدونم.»
«اون بهطرز وحشتناکی قدرتمنده!میبینند مهم نیست چقدر بزرگی،موهای هرگز به پاش نمیرسی!»
«اینو دیگه نمیدونم.»
«همین الان از اینجا برو!»
نامیرا دیوانهواردیدن بازوانش را درسست هوا تاب داد.
امواج قدرتمندینمیتوانستند در اطرافشمیبینند به جریان افتادند.
«به سرورم لمیدائوس خبرهرگز دادم! تو، یه غریبه، جرئتشناختی کردی به قلمروش تجاوز کنی!»
«نیازی نیست بهشمسخ خبر بدی، خودشجایی از قبل میدونه.»
تهسان با بیخیالی جواب داد،سست اما کاراخ انگار که حرفش راآنچه نشنیده باشد، با خشونت فریاد زد.
«تو قوی هستی، اما اون واقعاًکنند به تعالی رسیده! اون از دنیاهایرداهای زیادی ایمان دریافت میکنه! نمیتونی شکستش بدی!»
او درحالیکههمین بهسختی نفسنفسهرگز میزد، ادامه داد.
تهسان بدونگویی واکنش خاصیشده دهان باز کرد.
«اینم میدونم.»
«... چی؟»
«هدفم دقیقاًهمین همونیه کههرگز الان گفتی.»
مردمک چشمان کاراخ گشاد شد.
وقتی به نیتقامت تهسان پی برد،ناگهان چهرهاش در هم پیچید.
«تو...»
کاراخ مشتهایش را گره کرد.
تمام قدرتش رامسخ متمرکز کرد و بهایستاده سوی تهسان هجوم برد.
تهسان بادیدن قدمی سبکپاهایشان به جلو رفت.
همان یک حرکت ساده،میبینند تمام قدرت کاراخ را دربلوند هم شکست و نابود کرد.
کاراخ خونهمین بالا آورد ورویاهایشان روی زمین افتاد.
دندانهایش راگویی به هم فشردباشند و دوباره برخاست.
«تو... غارتگر کثیف!»
«واقعاً تونمیتوانستند یکی داریمیبینند اینو میگی؟»
تهسان پوزخندیهمین زد و قدرتشرویاهایشان را رها ساخت.
انرژی الهی با شدتیشده وحشتناک فوران کرد و آوارهابرداشتند را به هر سو پراکند.
در بیرون، مردم تماشا میکردندسست که چگونه کاراخ به خاک افتادهآنچه و تهسان با صلابت ایستاده است.
«اوووه!»
مردم با شگفتی فریاد برآوردند.
ایمانی عمیق ومسخ غیرقابلوصف به سویجایی تهسان روانه شد.
«تو باید یه شکستپاهایشان خردکننده رو تجربه کنی. ومبهوت اونا هم باید اینو ببینن.»
چهره کاراخنمیتوانستند بینهایت درمیبینند هم تنیده شد.
«قصد داریهمین منو مضحکه عامرویاهایشان و خاص کنی!»
«تو هم با اونا همینباشند کارو کردی، مگه نه؟ بهسرورم چیزی که لیاقتشو داشتی رسیدی.»
تهسان درحالیکهدیدن شمشیرش را بیرونسست میکشید، زمزمه کرد.
«جاهای زیادی هست کهمیبینند باید سر بزنم، پسموهای بیا زودتر تمومش کنیم.»
با تکیههمین بر مهارتها،هرگز ارتقا سطح.