چپتر 526: ذات (۳)
0نخستین حسی کهآلوده بر جان تهسانواقف نشست، بیزاری بود.
هوا چنان نمور وموجودات سنگین بود که گویی درطنینانداز قعر مردابی گندیده نفس میکشید.
حسی مشمئزکنندهبودند بر تمامیتوئه حواسش چنبره زد.
او پاکرده به قلمرو ذهنیقدرتی خویش گذاشته بود.
قلمروی خودش.
اما دریغواقف از ذرهای آرامشمتعالی در وجود تهسان.
تهسان دیده برگرفت.
آنچه پیش رویش گسترده بود، جهانیداری انباشته از اشکال درهمپیچیده و مسخشدهتغییر بود؛ چنان که بازشناسیشان محال مینمود.
این، تصویر روان او بود.
او اکنون نظارهگر همان چیزیمتعالی بود که هافران، آملیا وقدرتی اسنس از آن سخن گفته بودند.
«... اینبودند واقعاً قلمروتوئه ذهنی توئه؟»
«این... عجیبه. اصلاًذهنش حس نمیکنم متعلقداری به ارباب باشه.»
تهسان بابلند لحنی سردمدتها پاسخ داد: «موافقم.»
این قلمرو ذهنی،کلمات در هم شکستهملاقات و ویران بود.
«این واقعاً منم؟»
اما آن «منِ»ذهنش کامل و گزندندیده،داری در اینجا حضور نداشت.
تهسان گامی به پیشمدتها برداشت و در اعماقموجودات قلمرو ذهنی فرو رفت.
هر چه پیشتر میرفت،موجودات تنها اشکالی مسخشده وذهنش فاسد پیش چشمانش رژه میرفتند.
باردری حسی از پسزدگیتوئه را تجربه کرد ومتعلق نالهی آکاشا بلند شد.
آلوده بود.
تهسان از مدتهاآلوده پیش بر اینواقف حقیقت واقف بود.
کلمات موجودات متعالی کهموجودات پیشتر ملاقات کرده بود،ذهنش در ذهنش طنینانداز شد.
«قدرتی که داری،واقعاً حتی اگه زمان بهنمیکنم عقب برگرده، تغییر نمیکنه.»
«هنوز به تعالی نرسیدی. هنوزقدرتی قلمرو خودتو نداری. ولی قدرتتعقب از جریان زمان پیروی نمیکنه.»
«و اون قدرت، حتیمدتها نیروی نامیرایان و خدایانموجودات باستانی رو هم میدزده.»
ماریا این حقایقکلمات را بر تهسانملاقات آشکار کرده بود.
اینکه نقصی در کار است.
قدرتی که او درطنینانداز چنگ داشت، فراتر ازاگه درک آن الهه بود.
«چرا زندگیبلند قبلیت نتونست ازحقیقت مرگمندی فراتر بره؟»
«تو باید اونجاکلمات از مرگمندی عبور میکردی.کرده در واقع، مجبور بودی.»
«ولی افزایش قدرت روحی که اون موقع به دست آوردی،باشه با برگشت زمان از بین نرفت. و با همون، داریکامل قدرت خدایان باستانی و نامیرایان رو میدزدی. حتی موجودات متعالی رو.»
«چی تورو به این شکل درآورد؟داری چی فاسدت کرد؟ الان دارم دنبال جوابشنمیکنه میگردم... ولی به این راحتیا پیدا نمیشه.»
و جادوگربلند نیز بهمدتها صراحت گفته بود.
تهسانِ اصلیواقف باید از مرزهایمتعالی مرگمندی عبور میکرد.
با توجه به دستاوردهاتوئه و پتانسیلش، عجیب نبودمتعلق اگر به تعالی میرسید.
اما چنین نشده بود.
در عوضِ غلبه بر مرگ،حقیقت تهسان مهارت تحریفشدهای به نام «افزایشکرده قدرت روح» به دست آورده بود.
معمایی که هرگزکلمات حل نشده بود... اکنونکرده برایش قابل درک مینمود.
کارِ خدایان باستانی بود.
آنها پیوندیکرده عمیق باطنینانداز تهسان داشتند.
نمیدانست از کِی آغازمدتها شده، اما وجودش توسطموجودات آنان آلوده گشته بود.
احتمالاً به همین دلیل بود که باکرده قدرت خدایان باستانی احساس نزدیکی میکرد وزمان قادر بود رنگ سیاه را تحت کنترل درآورد.
با اینبودند حال، هنوزتوئه پرسشی باقی بود.
چگونه میتوانستکرده مرز راطنینانداز کنترل کند؟
مرز هیچبلند ارتباطی بامدتها خدایان باستانی نداشت.
آنان قادر بهکلمات استفاده از مفاهیمملاقات این جهان نبودند.
ترکیب الوهیت وواقعاً رنگ سیاه، توانایی منحصربهفردنمیکنم تهسان بود و بس.
امید داشت کهذهنش در اینجا گرهداری از معماهای بسیار بگشاید.
تهسان به پیشروی ادامه داد.
سرانجام، قطعه زمینی را دید؛ آنقدرملاقات کوچک که تنها گنجایش یک نفر رااگه داشت، اما دستنخورده و پاک از فساد.
آشکارا متعلق به اینتوئه جهان بود؛ آلودگیهای اطراف نتوانستهارباب بودند بر آن چیره شوند.
«این چیه؟»
«حتماً این همونآلوده چیزیه که قبلواقف از آلوده شدن داشتم.»
این تصویر ذهنیکلمات دورانی بود کهملاقات انسانی معمولی بیش نبود.
کوچک و شکننده،واقعاً اما ایستاده دراصلاً میان طوفان فساد.
با دیدنکرده این صحنه،طنینانداز یقین حاصل کرد.
فساد اوبلند از بدو تولدحقیقت آغاز نشده بود.
بعدها رخ داده بود.
پس کِی شروع شده بود؟
حدس زدنش دشوار نبود.
دوباره به راه افتاد.
آن لکهی کوچک ناپدید شد وملاقات بلافاصله جای خود را به ترکیبیحتی آشوبناک از چیزهای فاسد و شکسته داد.
هر چه جلوترواقعاً میرفت، آن رااصلاً واضحتر حس میکرد.
چیزهایی که در لایهایطنینانداز از آلودگی پوشیده شدهاگه بودند، بزرگتر و تاریکتر میشدند.
این یعنی دورانی کهمدتها قلمرو ذهنیاش در حالموجودات رشد و قدرت گرفتن بود.
احتمالاً دوران حالت آسان.
او دربودند آنجا خود راعجیبه صیقل داده بود.
با رشد ذهنش، قلمرو ذهنیاشقدرتی نیز وسعت یافته بود؛ طبیعی بودبرگرده که همگام با پیشرفتش، عظیم شود.
اما کج و معوج وحقیقت درهمشکسته بود؛ حتی نمیتوانست شکلملاقات اصلی یا بنیانش را تشخیص دهد.
تهسان بهواقف قدم برداشتنموجودات ادامه داد.
قلمرو ذهنیبودند بزرگ وتوئه بزرگتر میشد.
اشکال تحریفشدهای که زمانی بهقدرتی اندازه ساختمانهای کوچک بودند، دیریعقب نپایید که به عظمت کوهها رسیدند.
در انتهای مسیر،آلوده تهسان تودهای عظیم دید؛کلمات چیزی غولآسا و متراکم.
قلهای رفیع و باشکوهموجودات که حتی تهسانِ کنونی نیزطنینانداز نمیتوانست آن را دستکم بگیرد.
این مرحلهایبودند فراتر ازتوئه مرگمندیِ صرف بود.
تهسان دریافت.
«... تعالی.»
اینجا مکانی بودکلمات که شخص، خود برکرده مفاهیم جهان فرمانروایی میکرد.
حتی تهسانِ حال حاضرتوئه نیز نتوانسته بود بهمتعلق این غایت دست یابد.
«حتماً خودشه.»
این همان قلمروییآلوده بود که خودِ پیشینشکلمات بدان دست یافته بود.
اما شکلش تاکلمات بینهایت تحریف وملاقات فاسد شده بود.
در اصل،بودند نباید چنینتوئه ظاهری میداشت.
باید درخشان و باشکوه میبود، برترداری از هر کس دیگر؛ چیزی که تارنمیکنه و پودِ مفاهیم جهان را شکل میداد.
آری.
درست مانند خودِ موجودات متعالی.
اما آلودگی آن پتانسیل راعجیبه در هم کوبیده و درباشه قالبی کاملاً متفاوت ریخته بود.
این همان احتمال وطنینانداز اوجی بود که اواگه از کف داده بود.
تهسان به آن پیکرهیمدتها درهمشکسته نزدیک شد وموجودات دستش را بالا برد.
پیش از فساد چهموجودات بوده است؟ کوشید تا درکشطنینانداز کند و آن را بخواند.
چشمانش را بست،واقعاً حواسش را متمرکز کردنمیکنم و به درون نگریست.
اما محال بود.
با اینکه قلمرو ذهنی خودشحقیقت بود، نمیتوانست بزرگترین تصویر ذهنیاشملاقات را درک کند یا بخواند.
گویی بوم نقاشی را درمتعالی گلولای غلتانده باشند و سپس چیزیداری دیگر بر رویش نقش زده باشند.
«هر چی باشه، صاحبش منم.»
تهسان زیر لبذهنش زمزمه کرد وداری دستش را عقب کشید.
او به پیشروی ادامه داد.
پس ازواقف آن، چیزیموجودات تغییر کرد.
اگرچه تحریفشده و شکسته،توئه اما چیزها تا حدودیمتعلق آشنا و خوانا بودند.
و هر چهذهنش نزدیکتر میشد، اینداری حس قوت میگرفت.
گام به گام،آلوده تهسان سرانجام بهواقف انتهای قلمرو ذهنیاش رسید.
آنجا حضوری ایستاده بود.
«... هان؟»
باردری لحظهای شوکه شد.
اینجا قلمرو ذهنی تهسان بود.
با این حال،کلمات موجودی کاملاً متفاوتملاقات درون آن حضور داشت.
نه. نمیشدبودند ادعا کرد کهعجیبه کاملاً بیگانه است.
چرا کهکرده سیمایش، تصویری برابرقدرتی با تهسان بود.
جز پیکری که در هالهای ازواقف خاکسترِ لرزان سوسو میزد، هیچ تفاوتیذهنش با تهسان نداشت. همتای کامل او بود.
«آه...!»
پیکر آکاشابودند لحظهای بهتوئه لرزه افتاد.
خاطرات روشنی در ذهن نداشت.
جز پارههایی پراکنده،آلوده تنها نامش برواقف جا مانده بود.
با این همه،کلمات هراس بر جانملاقات آکاشا چنگ انداخت.
وحشتی که در اعماقتوئه غرایزش حک شده بود،متعلق چون موجی خروشان بالا آمد.
باردری سراسیمهکرده بود وطنینانداز آکاشا، وحشتزده.
تهسان گامی به پیش برداشت.
آن وجود درکلمات درونش بود، اماملاقات از آنِ او نبود.
تهسان آن سیاهیِ مطلق راعجیبه که میجوشید و گسترش مییافتباشه تا همه چیز را ببلعد، بازنمیشناخت.
موجود سر بلندذهنش کرد و دیدگانشداری را به تهسان دوخت.
نگاهها در هم گره خورد.
شما با «آن» مواجه شدهاید.
سیستم نه قادر به نامگذاریاش بود وحتی نه میتوانست نامی شکسته همچون خدایان باستانی راتعالی بخواند؛ تنها چیزی که وجود داشت، خلأ بود.
و تهسان پیش ازمدتها این، بارها شاهد آنموجودات خلأ در سیستم بود.
«کی بهم چسبید؟»
پاسخی بازنگشت.
تهسان چندان امیدی بهطنینانداز پاسخ نداشت، پس بیاعتنااگه قبضه شمشیرش را فشرد.
«غاصبه؟ یا یه چیز دیگه؟»
موجود باواقف نگاهی تهی بهمتعالی تهسان خیره شد.
آنگاه دهان گشود.
«حیف شد.»
صدایی که تا حدی سستحقیقت و بیرمق بود، اما طنینِ مردیکرده حریص، خسته و مکار را داشت.
همان صدایی که وقتیموجودات اِسنس قلمرو ذهنی راذهنش بیرون کشید، شنیده شده بود.
«اگه فقط یهواقعاً ذره دیگه صبراصلاً میکردی، کامل میشد.»
از جای برخاست؛ سیاهیطنینانداز دیوانهوار جوشید تا همهاگه چیز را در خود بپوشاند.
تهسان اخم در هم کشید.
«اون...»
آن رنگبودند سیاه، به طرزعجیبه عجیبی آشنا مینمود.
در بطن آن، انرژی رسولان وداری قطعاتی از خدایان باستانی که تاتغییر کنون شکست داده بود، موج میزد.
امکان نداشت اشتباه کند، چراحقیقت که خود آنها را جذبملاقات کرده و به کار گرفته بود.
موجود مقابلش آن قدرت رامتعالی چنان به کار میگرفت کهقدرتی گویی از آنِ خود اوست.
«گرچه همین الانم میوهی وسوسهانگیزیه.»
سیاهیِ قیرگون،کرده حریف راطنینانداز در بر گرفت.
تهسان دید که درمدتها این ظلمت، ذاتِ اینموجودات جهان نیز آمیخته شده است.
اما باواقف قدرت تهسانموجودات تفاوت داشت.
هرچند آمیخته بود، اماتوئه برخلاف قدرت او، به کمالارباب از «مرز» سرچشمه نگرفته بود.
تقلیدی بود سطحی و خام.
تهسان بابلند صدای نچ، زبانحقیقت بر کام کوبید.
«یه غاصب.»
آن حضوربودند بیگانهی درونش،توئه یک غاصب بود.
تنها خدایان باستانی کهطنینانداز توان تقلید ذات ایناگه جهان را داشتند، غاصبان بودند.
این حقیقت جای شگفتی نداشت.
تهسان ازواقف پیش انتظارشموجودات را میکشید.
هیچ خدای باستانی جزتوئه یک غاصب، جرأت نمیکردمتعلق او را اینچنین آلوده سازد.
اما گمان نمیکرد تاطنینانداز این حد در اعماقاگه وجودش نفوذ کرده باشد.
دلیل اینکه چگونه آن ورود اجباری، پستترینکلمات لایهی سیاهی را بالا کشیده بود، ساده بود:داری آن سیاهی توسط ظلمتِ غاصب جذب شده بود.
«تو مال منی.»
صدای آرامبودند در قلمرو ذهنیعجیبه تهسان طنینانداز شد.
گرررام!
انفجاری مهیب رخ داد.
تهسان سیاهیِ غاصبواقعاً را در هم کوبیدنمیکنم و به پیش تاخت.
«این دیگه چه کوفتیه!»
تازه آن زمانآلوده بود که باردری احساساتکلمات سرکوبشدهاش را رها کرد.
«اون چیه!واقف چرا همچینموجودات چیزی تو وجودته؟»
«خودمم نمیدونم، پس نپرس.»
با حرکتی آنی،ذهنش «مرز» برخاست و گرداگردحتی باردری را فرا گرفت.
شمشیرش رابلند با خشونتمدتها تاب داد.
شاتاتات! سیاهی در هم شکست.
تهسان با حسواقعاً کردن آن قدرت،اصلاً چشمانش را تنگ کرد.
«این خودِ غاصب نیست.»
قدرت وبلند حضورش چندانمدتها چشمگیر نبود.
دستکم، موجودواقف اصلی در وجودشمتعالی رخنه نکرده بود.
خب، موجودی با آنتوئه عظمت نمیتوانست بدون جلب توجه،ارباب در درون تهسان پنهان شود.
«یه کپی؟»
کپیِ غاصب،بلند به آرامی انگشتشحقیقت را تکان داد.
«مرزِ» خلقشده به موجیموجودات بدل گشت و قلمروذهنش ذهنی را در نوردید.
تهسان برایبودند مقابله، «مرز»توئه را فرا خواند.
کرررررک!
موج رابلند در هم شکستحقیقت و خرد کرد.
تهسان از حسیکلمات که در دستانشملاقات میپیچید، متحیر شد.
«از چیزیبودند که فکرتوئه میکردم قویتره.»
میدانست چیزی در وجودشطنینانداز لانه کرده، اما گماناگه میبرد قدرتی ناچیز داشته باشد.
دلیلش ساده بود.
تهسان پیش از آنکه ذهنش را کامل رصدذهنش کند یا به سطح خاصی از قلمرو برسد،برگرده هرگز متوجه چیزی در درون خود نشده بود.
این امربودند برای موجودات متعالیعجیبه نیز صادق بود.
آنها اعوجاج او راطنینانداز میدیدند، اما از علتاگه دقیق آن بیخبر بودند.
حتی برترینِ متعالیها همچون خدایحقیقت شیطانی، جادوگر و ماریا نیزملاقات قادر به دیدن آن نبودند.
تنها کسانی که مستقیماًموجودات به اعماق وجودش نگریستند،ذهنش متوجه حضور غاصب شدند.
حضور غاصب چنان ناچیزتوئه بود که موجودات متعالی بهارباب آسانی آن را تشخیص نمیدادند.
این پندارکرده تهسان بود...طنینانداز تا همین لحظه.
قدرتی که غاصبآلوده به نمایش گذاشت، فراترکلمات از هر انتظاری بود.
«نمیدونم چیه.»
چرا در قلمرو ذهنی تهسانعجیبه لانه گزیده بود؟ چرا چنین قدرتلحنی عظیمی از دیدهها پنهان مانده بود؟
هیچ نمیدانست،کرده اما یکطنینانداز چیز قطعی بود.
این موجودبلند دشمن تهسانمدتها بود؛ یک خصم.
پس تنهاواقف یک کار ازمتعالی دست تهسان برمیآمد.
پنجه بر قبضه شمشیر فشرد.
فعلاً نابودشکرده میکرد وطنینانداز بعد میاندیشید.
سیاهیِ قیرگونبلند در دستانمدتها تهسان دمیده شد.
شما «ندای آشوب» را فعال کردید.
قلمرو «مرز»کرده تهسان راطنینانداز در بر گرفت.
قدرتی تحریفشده بود که تنها تهسان درکلمات اختیار داشت؛ نه مفهومی از این جهانقدرتی بود و نه متعلق به خدایان باستانی.
تا کنون هیچ دشمنیموجودات تاب مقاومت در برابرذهنش این قدرت را نداشت.
و اگر هم مقاومت میکردند،عجیبه با کمیت و کیفیتی کوبنده،باشه آنها را در هم میشکست.
تهسان نیرو راذهنش در تمام پیکرش متمرکزحتی کرد و خیز برداشت.
«مرز»های درهمپیچیده یکبارهآلوده شکافتند و راهیواقف به سوی غاصب گشودند.
غاصب دستی پیش آورد.
کاگاکاکاک!
قلمرو «مرز»کرده آغاز بهطنینانداز شکافتن کرد.
مردمک چشمان تهسان گشاد شد.
غاصب شمشیرواقف او را بامتعالی ساعدش دفاع کرد.
مشکل اینجا بود که آن دست،اصلاً نه با «مرز»های پیچیده، بلکه تنهاسرد با سیاهیِ سادهای پوشیده شده بود.
نه تراکمکرده بالایی داشت وقدرتی نه حجمی عظیم.
قدرتی در سطحی معمولیمدتها بود که تهسانِ کنونی بهمتعالی سادگی قادر به خلقش بود.
اما قادرواقف به شکافتنموجودات آن نبود.
مسئله صرفاًبودند کمیت، کیفیتتوئه یا مفهوم نبود.
مشکلی بنیادیتر در میان بود.
«در اشتباهی.»
خرچ.
غاصب تیغه شمشیر را گرفت.
قلمرو «مرز» بهذهنش تندی برش میخورد، اماحتی دست غاصب را نمیبرید.
آرامآرام، نیروهای درهمپیچیدهای که در قلمرو ذهنیکلمات پراکنده بودند، برخاستند و چنان آزادانه بهقدرتی حرکت در آمدند که گویی اربابشان غاصب است.
«من توام.»
قلمرو ذهنیِبودند برخاسته، قصد بلعیدنعجیبه تهسان را داشت.
«تو متعلق به منی.»
افزایش قدرت مهارت.
ارتقا سطح.