---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 195: زمین در آستانه نابودی (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 195: زمین در آستانه نابودی (۱)

0

ته‌سان دیدگانش را‌می‌رسید​ برهم نهاد و‌می‌ره​ به واکاوی وضعیت پرداخت.

نخست آنکه، این توهم نبود.

بافت سیب‌زمینی‌ای که می‌جوید.

زبری میزی که‌می‌دانست​ دستانش را بر‌بی‌نهایت​ آن نهاده بود.

بادی که‌نظر​ گونه‌اش را‌قدرت​ نوازش می‌کرد.

و انرژی شومی‌احضار​ که از آن‌بخشیدنِ​ سوی آسمان حس می‌کرد.

هیچ‌یک نمی‌توانست ساختگی باشد.

نه رویا بود‌می‌دانست​ و نه دروغ...‌بی‌نهایت​ همه چیز حقیقت داشت.

اما پرسش‌نظر​ این بود:‌قدرت​ چه نوع حقیقتی؟

ته‌سان به جونگ‌گون نگریست.

مرد دست از غذا خوردن کشیده بود‌نگام​ و با چشمانی گردشده به او خیره‌دوباره​ مانده بود، سپس نامحسوس خود را عقب کشید.

«چرا اون‌جوری نگام می‌کنی؟»

«هیچی.»

ته‌سان پاسخی مبهم داد‌لحظه​ و چهره جونگ‌گون دوباره‌اگر​ به طرزی عجیب درهم رفت.

از همین واکنش،‌عقب​ ته‌سان دریافت که این‌نگام​ تنها بازسازی خاطراتش نیست.

پاسخ‌های جونگ‌گون‌کشیدن​ کاملاً با‌قدرتشان​ گذشته تفاوت داشت.

این حقیقتاً تجلی یافته بود.

جهان، پیش از نابودی‌اش.

البته، زمانِ‌خود​ واقعی آن‌کشید​ دوران نبود.

ته‌سان احتمالات‌کشیدن​ را به‌قدرتشان​ دقت سنجید.

«...یعنی نوعی تجلیه؟»

مداخله در خودِ زمان.

احضار آن لحظه‌عقب​ و مادیت بخشیدنِ‌اون‌جوری​ موقت به همه چیز.

اگر چنین‌کشیدن​ بود، منطقی‌قدرتشان​ به نظر می‌رسید.

«یعنی قدرت‌نظر​ خدایان تا این‌خدایان​ حد پیش می‌ره؟»

پیچ و تاب‌احضار​ دادن به زمان‌بخشیدنِ​ و بیرون کشیدن آن.

می‌دانست قدرتشان تقریباً بی‌نهایت است،‌چرا​ اما تصور اینکه تا این‌پاسخی​ حد پیش بروند... حیرت‌انگیز بود.

با این حال، به‌قدرتشان​ نظر نمی‌رسید برای خدایان‌تصور​ هم کار ساده‌ای باشد.

خطی وجود داشت که می‌گفت‌خدایان​ قلمرو آفرودیا هنگام تجلی خطوط زمانی‌کشیدن​ گذشته، به شدت محدود شده است.

هیچ خدای دیگری‌احضار​ پیش از این چنین‌موقت​ پیامی نشان نداده بود.

این یعنی حتی آن‌ها‌کشید​ هم برای ممکن ساختنِ‌می‌کنی​ این امر، بهای گزافی پرداخته‌اند.

ته‌سان به تماشای جونگ‌گون‌قدرتشان​ نشست که با ناشیگری‌تصور​ به سیب‌زمینی‌اش ور می‌رفت.

کیم جونگ‌گون‌نظر​ شخصیتی رک‌قدرت​ و بی‌پیرایه داشت.

او می‌خواست‌زمان​ مردم را‌لحظه​ نجات دهد.

اما با گذشت‌عقب​ زمان، دیدن مرگ‌های بی‌شمار‌نگام​ او را فرسوده بود.

چهره‌اش زیر‌کشیدن​ بار خستگی‌قدرتشان​ سنگینی می‌کرد.

«فکر نمی‌کردم‌نظر​ دوباره این‌قدرت​ قیافه رو ببینم.»

ته‌سان پوزخند زد.

«از دیدنت خوشحالم.»

«...هیونگ.»

جونگ‌گون با‌نظر​ اکراه سیب‌زمینی‌اش‌قدرت​ را زمین گذاشت.

«چیز بدی خوردی؟»

«خوبم.»

«نه، مطمئنم یه چیز عجیب‌غریب‌تقریباً​ خوردی. نکنه جنازه هیولاها رو‌بروند​ گاز زدی یا همچین چیزی؟»

«خفه شو، بچه.»

ته‌سان، جونگ‌گون را که‌لحظه​ با چهره‌ای نگران جلو آمده‌چنین​ بود، به عقب هل داد.

دیدن دوباره چهره پیرشده‌کشید​ جونگ‌گون پس از مدتی طولانی...‌هیچی​ نوستالژیک و حتی دلپذیر بود.

اما ته‌سان‌کشیدن​ با خونسردی‌قدرتشان​ منطقی باقی ماند.

«این واقعی نیست.»

آن‌ها همان زمان مرده بودند.

زمین نابود شده بود.

این تنها بازی خدایان بود‌تقریباً​ که با پیچاندن زمان، گذشته‌بروند​ را برای لحظاتی تجلی داده بودند.

چیزی بیش‌نظر​ از یک‌قدرت​ تندیس نبود.

با این‌زمان​ حال، حس‌لحظه​ بدی نداشت.

روح در‌خود​ مقطعی ساکت‌کشید​ شده بود.

ته‌سان سیب‌زمینی‌اش‌کشیدن​ را خورد‌قدرتشان​ و اندیشید.

تنها یک دلیل داشت که‌خدایان​ خدایان زمان را تاب داده و‌کشیدن​ او را به اینجا کشانده بودند.

آن‌ها باخته بودند.

هیولاها آن‌ها را محو کرده‌چرا​ بودند و ته‌سان در شکست‌پاسخی​ دادن رسولان ناکام مانده بود.

آن‌ها نابود شده‌می‌دانست​ بودند... و این‌بی‌نهایت​ همان ناامیدی او بود.

پس اکنون، باید با‌قدرت​ آن ناامیدی روبه‌رو می‌شد‌تاب​ و این بار پیروز می‌گشت.

معنای این آزمون همین بود.

ته‌سان مشتش را گره کرد.

«هوم... قطعاً رفتارت عجیب شده.»

جونگ‌گون با‌نظر​ بدگمانی به‌قدرت​ او نگریست.

ته‌سان با دست اشاره‌ای کرد.

«بی‌خیال. دیگه وقتشه.»

بوم!

هیاهویی در‌نظر​ دوردست به‌قدرت​ پا شد.

سر و صدا‌احضار​ نه تنها فروکش‌بخشیدنِ​ نمی‌کرد، بلکه بلندتر می‌شد.

«اوه... هیونگ. انگار‌عقب​ یه بازیکن حالت‌اون‌جوری​ سخت تازه رسیده.»

«آره.»

ته‌سان برخاست‌نظر​ و از‌قدرت​ چادر بیرون رفت.

جونگ‌گون که مات و‌لحظه​ مبهوت مانده بود، با‌اگر​ تأخیر به دنبالش رفت.

«هیونگ، همیشه قبل رفتن‌کشید​ غر می‌زدی، ولی امروز‌می‌کنی​ ساکتی؟ مطمئنم یه چیزی خوردی...»

«کتک می‌خوای؟»

ته‌سان مشتش را بالا برد.

جونگ‌گون جاخالی‌زمان​ داد و خود‌مادیت​ را جمع کرد.

«نه، فقط عجیبه.»

«فقط حس‌کشیدن​ و حالم‌قدرتشان​ عوض شده.»

در منبع‌نظر​ هیاهو، مردی‌قدرت​ فریاد می‌کشید.

«سربه سرم نذارین! آخه کجای‌مادیت​ اینجا زمینه؟! این یه شوخیه، مگه‌نظر​ نه؟! بس کنین این مسخره‌بازی رو!»

«جوون، اینجا زمینه.‌عقب​ وقتی تو هزارتو بودی‌نگام​ دنیا خیلی عوض شده...»

«دروغ نگو!»

مرد مشتش‌نظر​ را وحشیانه‌قدرت​ پرتاب کرد.

مرد میانسالی که سعی‌لحظه​ در آرام کردنش داشت، ناله‌ای‌چنین​ کرد و تلوتلوخوران عقب رفت.

«آه، ته‌سان! اومدی!»

مرد که با کلافگی‌قدرتشان​ شقیقه‌هایش را می‌مالید، با‌تصور​ دیدن ته‌سان چهره‌اش باز شد.

«می‌خواستم صدات کنم،‌می‌رسید​ ولی خودت زودتر‌می‌ره​ اومدی! چه خبره؟»

«دیدی؟ هیونگ رفتارش فرق کرده.»

«واقعاً دلت کتک می‌خواد؟»

جونگ‌گون به سرعت فرار کرد.

ته‌سان تکخندی زد و‌قدرت​ با عبور از کنار آن‌ها،‌دادن​ به سمت مرد خشمگین رفت.

«هوی، بچه. اسمت چیه؟»

«...لی چانگ‌چون.»

«آها. لی چانگ‌چون.»

حتی فکر‌نظر​ کردن به آن‌خدایان​ هم رقت‌انگیز بود.

در بازگشت قبلی‌شان،‌احضار​ آن‌ها هیولاها را‌بخشیدنِ​ شکست داده بودند.

شکاف آسمان را بسته بودند.

او حتماً باور داشته که می‌توانند زمین را بازسازی‌اینکه​ کنند و با پشتکار هزارتو را پاکسازی کرده تا‌وجود​ پایین بیاید... اما به دنیایی در آستانه نابودی بازگشته بود.

«شرمنده، ولی اینجا زمینه که داره‌می‌ره​ نابود میشه. اوضاع عوض شده. اگه نمی‌تونی‌قدرتشان​ قبولش کنی، انقدر می‌زنمت تا حالیت شه.»

«...تو دیگه کدوم خری هستی؟»

«کانگ ته‌سان.»

«کانگ ته‌سان؟»

«همون بازیکن حالت‌می‌رسید​ آسونی که هیچ‌وقت‌می‌ره​ فکش بسته نمی‌شد؟»

ته‌سان سر تکان داد.

چانگ‌چون پوزخند تمسخرآمیزی زد.

«خیلی خنده‌داره! یه بازیکن‌قدرتشان​ حالت آسون فکر کرده‌تصور​ حریف بازیکن حالت سخت میشه؟»

«قبلاً این‌طوری بود.‌می‌رسید​ ولی الان، یه‌می‌ره​ کم فرق داره.»

او دیگر‌زمان​ بازیکن حالت‌لحظه​ آسان نبود.

ته‌سان پایش را جابه‌جا کرد.

در یک‌کشیدن​ آن، پیکرش‌قدرتشان​ محو شد.

مردمک‌های چانگ‌چون گشاد شد؛‌قدرت​ چشمانش حتی قادر به‌تاب​ دنبال کردن آن سرعت نبود.

اما او همچنان بازیکنی از‌مادیت​ حالت سخت بود که در نبردهای‌نظر​ مرگ و زندگی آبدیده شده بود.

به غریزه،‌خود​ شمشیرش را‌کشید​ تاب داد.

دنگ!

«دفاع کردم...»

درست همان لحظه که‌لحظه​ این فکر از ذهنش گذشت،‌چنین​ چانگ‌چون به هوا پرتاب شد.

مردم با وحشت‌عقب​ و سراسیمگی خود‌اون‌جوری​ را کنار کشیدند.

گُرومب!

چانگ‌چون در میان ساختمان‌های نیمه‌و‌یران‌خدایان​ فرود آمد، در هم کوبیده‌بیرون​ شد و بی‌اختیار غلت خورد.

جمعیت با بهت‌احضار​ و ناباوری به‌بخشیدنِ​ ته‌سان خیره ماندند.

ته‌سان با خونسردی و‌کشید​ قدم‌های شمرده به سمت‌می‌کنی​ محل فرود چانگ‌چون گام برداشت.

چانگ‌چون تلوتلوخوران برخاست. با‌قدرتشان​ دیدن ته‌سان، نعره‌ای کشید و‌اینکه​ دوباره شمشیرش را فرود آورد.

ته‌سان با بی‌قیدی دست دراز‌خدایان​ کرد، او را گرفت، مهار‌بیرون​ کرد و محکم بر زمین کوبید.

«غِ... آخ!»

در حالی که چانگ‌چون‌کشید​ زیر دستش دست‌وپا می‌زد،‌می‌کنی​ ته‌سان آرام لب گشود.

«باید مزه گند بده، نه؟ نمی‌خوای باورش‌است​ کنی. تو خیالت یه آینده روشن ساخته‌برای​ بودی، ولی تهش برگشتی به همین لجن‌زار.»

چشمان چانگ‌چون از‌می‌رسید​ کینه و خشمی کور‌پیچ​ و بی‌هدف زبانه می‌کشید.

ته‌سان رهایش کرد.

«ولی وضعیت همینه که هست.‌چرا​ کاریش نمیشه کرد. فقط باید دوباره‌مبهم​ برای زنده موندن بجنگیم. مثل همیشه.»

«...لعنتی.»

اشک از چشمانش سرازیر شد.

مردم با احتیاط‌احضار​ نزدیک شدند تا‌بخشیدنِ​ چانگ‌چون را دلداری دهند.

ته‌سان رو برگرداند.

جونگ‌گون با تردید گفت:

«هیونگ. واقعاً عوض شدی.»

«بازم چرت و پرت؟»

«نه، منظورم اون‌عقب​ نیست. یعنی خب، زورت‌نگام​ که فرق کرده، ولی...»

جونگ‌گون گونه‌اش را خاراند.

ته‌سان چانگ‌چون را تنها‌قدرت​ با حرکات بدنی مهار‌تاب​ کرده بود؛ بدون هیچ مهارتی.

ته‌سان بازیکنی بود‌احضار​ که برای تسلط،‌بخشیدنِ​ به مهارت‌ها تکیه داشت.

با در نظر گرفتن اینکه چانگ‌چون بازیکن حالت‌می‌کنی​ سختی بود که حتی جونگ‌گون هم در برابرش‌عجیب​ به مشکل می‌خورد، این کار باید غیرممکن می‌بود.

اما منظور جونگ‌گون این نبود.

«فقط انگار... آروم‌تر شدی. قبلاً، ملتو تا حد‌تاب​ مرگ می‌زدی تا حرف گوش کنن. این اولین باره‌تصور​ که یکی رو زمین‌گیر کردی و ولش کردی بره.»

«آها.»

ته‌سان که متوجه‌عقب​ منظور جونگ‌گون شده بود،‌نگام​ خنده‌ای خشک سر داد.

در زندگی قبلی‌اش پنهانش‌قدرتشان​ کرده بود، اما از‌تصور​ دست همه خشمگین بود.

چرا همتون انقدر ضعیفین؟

چرا حتی حریف‌احضار​ من، یه بازیکن‌بخشیدنِ​ حالت آسون، نمی‌شین؟

چرا حتی وقتی بهتون‌کشید​ یاد می‌دم، حاضر نیستین‌می‌کنی​ مهارت‌ها رو یاد بگیرین؟

مگه به‌کشیدن​ خاطر همین‌قدرتشان​ نابود نشدیم؟

آن کینه‌نظر​ وجودش را‌قدرت​ پر کرده بود.

تا لحظه مرگش،‌احضار​ از خشم نسبت‌بخشیدنِ​ به دیگران می‌جوشید.

این خشم با حسرت خودش از‌اون‌جوری​ انتخاب حالت آسون آمیخته شده بود و‌چهره​ احساساتش را چسبناک و خفه‌کننده کرده بود.

نتیجه‌اش این بود‌می‌دانست​ که همیشه عصبی‌بی‌نهایت​ و پرخاشگر بود.

می‌دانست اشتباه است،‌می‌رسید​ اما نمی‌توانست خودش‌می‌ره​ را کنترل کند.

اگر آن‌طور تخلیه‌احضار​ نمی‌شد، حس می‌کرد‌بخشیدنِ​ دیوانه خواهد شد.

«خب، دیگه‌خود​ اون خشمو‌کشید​ دور ریختم.»

«واقعاً؟»

آسودگی در چهره جونگ‌گون نشست.

با دیدن این صحنه، ته‌سان‌مادیت​ فهمید که جونگ‌گون تمام مدت‌منطقی​ بی‌سروصدا مراقب حال‌وهوای او بوده است.

در زندگی قبلی،‌عقب​ کور شده از‌اون‌جوری​ خشم، متوجه نشده بود.

«این تازگی داره.»

بد نبود.

واقعاً.

ناگهان، همهمه‌ای‌خود​ دیگر در‌کشید​ دوردست برخاست.

«بازم یه بازیکن حالت سخت؟»

«نه، اون لی ته‌یئونه.»

ته‌سان به‌زمان​ سمت صدا نگاه‌مادیت​ کرد و گفت:

«شرمنده، ولی یه‌عقب​ کم قایم شو. نمی‌دونم‌نگام​ دیده میشی یا نه.»

«ها؟»

«با تو نیستم.‌می‌رسید​ دارم با اونی حرف‌پیچ​ می‌زنم که دیده نمیشه.»

ته‌سان پا به‌احضار​ تنها خانه سالم‌بخشیدنِ​ آن حوالی گذاشت.

داخل خانه، دیوارها‌عقب​ با تزیینات و نقاشی‌های‌نگام​ گوناگون آراسته شده بود.

آنجا با سلیقه مبله شده‌تقریباً​ بود، اما در دنیایی مثل‌بروند​ این، کسی به دکوراسیون اهمیت نمی‌داد.

تنها کسانی که اهمیت‌قدرت​ می‌دادند، یا دیوانه بودند‌تاب​ یا چیزی پنهان می‌کردند.

«اومدی؟»

زنی که روی یک‌کشید​ مبل چرمی قرمز و مجلل‌هیچی​ لم داده بود، غرغر کرد.

با موهای بلند‌می‌دانست​ مشکی، انگشتش را‌بی‌نهایت​ با غرور بالا گرفت.

«قشنگ نیست؟ این‌می‌رسید​ دفعه از گالری‌می‌ره​ هنر برش داشتم.»

در امتداد انگشتش، پرتره‌ای عظیم قرار‌بخشیدنِ​ داشت؛ چهار برابر تنه یک انسان،‌می‌رسید​ بدون حتی یک ذره غبار یا خراش.

در دنیایی که هیولاها آن را تسخیر کرده بودند‌هیچی​ و هیچ‌کس نمی‌دانست فردا را می‌بیند یا نه، او‌رفت​ این تابلو را با نهایت دقت حمل کرده بود.

ته‌سان سری تکان داد.

«بد نیست.»

چهره لی‌زمان​ ته‌یئون در‌لحظه​ هم رفت.

با معذب بودن پرسید:

«...حالت خوبه؟»

«نه، فقط گفتم بد نیست.»

«هوم... واقعاً؟»

ته‌یئون بیشتر در‌عقب​ مبلش فرو رفت و‌نگام​ معذب به نظر می‌رسید.

ته‌سان او را برانداز کرد.

این آن لی ته‌یئونِ‌قدرت​ دست‌پاچلفتی و همیشه در‌تاب​ حال جیغ و داد نبود.

این نسخه‌ای از او‌لحظه​ بود که با گذر‌اگر​ زمان پخته شده بود.

با تنبلی‌خود​ روی مبل‌کشید​ لم داده بود.

اما چهره‌اش‌کشیدن​ پر از‌قدرتشان​ تشویش بود.

چشمانش مدام‌نظر​ به اطراف می‌چرخید،‌خدایان​ انگار وحشت‌زده بود.

در زندگی‌زمان​ قبلی، متوجه‌لحظه​ واکنش‌هایش نشده بود.

خودش هم‌خود​ به آخر‌کشید​ خط رسیده بود.

اما حالا می‌توانست ببیند.

او ترسیده بود.

به زور‌زمان​ بحث را‌لحظه​ عوض کرد.

«خب، پس یه‌عقب​ بازیکن حالت سخت‌اون‌جوری​ رو کتک زدی؟»

«آره.»

«عجیبه. اونم‌نظر​ یه بازیکن‌قدرت​ حالت آسون...»

نگاه عجیبی به‌احضار​ او انداخت و‌بخشیدنِ​ سپس دهان باز کرد.

«پنجره وضعیت.»

[لی ته‌یئون]

[سطح: ۲۵۸]

[سلامتی: ۴۵،۸۱۰/۴۵،۸۱۰]

[مانا: ۷،۰۲۰/۷،۰۲۰]

[قدرت: ۱۰،۱۵۲]

[هوش: ۹،۸۹۹]

[چابکی: ۱۳،۲۵۴]

[قدرت حمله: +۵،۴۲۱]

[دفاع: +۸،۴۵۶]

[هدف وحشت‌زده است.]

آمار بالا.

کافی برای اینکه یک بازیکن‌اینکه​ معمولی حالت سخت را با‌برای​ یک ضربه کارش را بسازد.

اما ته‌سان‌لحظه​ حالا می‌دانست؛ آن‌قدرها‌موقت​ هم بالا نبودند.

«واقعاً خیلی‌خودِ​ چیزا رو‌احضار​ از دست دادم.»

سطح فعلی ته‌سان ۹۱ بود، اما‌خود​ سلامتی‌اش به حدود ۲۰،۰۰۰ رسیده بود.‌می‌کنی​ تمام آمارهایش از مرز ۴،۰۰۰ گذشته بودند.

با در نظر گرفتن اینکه چقدر بیشتر می‌شد‌حال​ در لایه‌های عمیق‌تر به دست آورد، ته‌یئون با‌قلمرو​ نزول زودهنگام همه چیز را از دست داده بود.

با این حال، هنوز‌بخشیدنِ​ هم به اندازه خودِ‌منطقی​ گذشته او قوی بود.

«پنجره وضعیتت رو نشونم بده.»

«نه.»

ته‌سان رد کرد.

ته‌یئون اخم‌لحظه​ کرد، مشخص بود‌موقت​ انتظارش را نداشت.

«چرا؟ مگه قراره‌زمان​ تموم بشه؟ فقط‌مادیت​ نشونم بده دیگه.»

«شرمنده، نمی‌تونم.»

آمار فعلی‌بی‌نهایت​ او مال‌تصور​ حالت آسون نبود.

نشان دادنش‌لحظه​ باعث سردرگمی‌بخشیدنِ​ بیهوده می‌شد.

ته‌یئون که در سکوت‌احضار​ او را تماشا می‌کرد،‌موقت​ چهره در هم کشید.

«داری عجیب رفتار‌مانده​ می‌کنی. پنجره وضعیتت‌خود​ رو نشونم بده.»

[افزایش سطح: اتکا به مهارت]

ناولها | novelha.net