چپتر 195: زمین در آستانه نابودی (۱)
0تهسان دیدگانش رامیرسید برهم نهاد ومیره به واکاوی وضعیت پرداخت.
نخست آنکه، این توهم نبود.
بافت سیبزمینیای که میجوید.
زبری میزی کهمیدانست دستانش را بربینهایت آن نهاده بود.
بادی کهنظر گونهاش راقدرت نوازش میکرد.
و انرژی شومیاحضار که از آنبخشیدنِ سوی آسمان حس میکرد.
هیچیک نمیتوانست ساختگی باشد.
نه رویا بودمیدانست و نه دروغ...بینهایت همه چیز حقیقت داشت.
اما پرسشنظر این بود:قدرت چه نوع حقیقتی؟
تهسان به جونگگون نگریست.
مرد دست از غذا خوردن کشیده بودنگام و با چشمانی گردشده به او خیرهدوباره مانده بود، سپس نامحسوس خود را عقب کشید.
«چرا اونجوری نگام میکنی؟»
«هیچی.»
تهسان پاسخی مبهم دادلحظه و چهره جونگگون دوبارهاگر به طرزی عجیب درهم رفت.
از همین واکنش،عقب تهسان دریافت که ایننگام تنها بازسازی خاطراتش نیست.
پاسخهای جونگگونکشیدن کاملاً باقدرتشان گذشته تفاوت داشت.
این حقیقتاً تجلی یافته بود.
جهان، پیش از نابودیاش.
البته، زمانِخود واقعی آنکشید دوران نبود.
تهسان احتمالاتکشیدن را بهقدرتشان دقت سنجید.
«...یعنی نوعی تجلیه؟»
مداخله در خودِ زمان.
احضار آن لحظهعقب و مادیت بخشیدنِاونجوری موقت به همه چیز.
اگر چنینکشیدن بود، منطقیقدرتشان به نظر میرسید.
«یعنی قدرتنظر خدایان تا اینخدایان حد پیش میره؟»
پیچ و تاباحضار دادن به زمانبخشیدنِ و بیرون کشیدن آن.
میدانست قدرتشان تقریباً بینهایت است،چرا اما تصور اینکه تا اینپاسخی حد پیش بروند... حیرتانگیز بود.
با این حال، بهقدرتشان نظر نمیرسید برای خدایانتصور هم کار سادهای باشد.
خطی وجود داشت که میگفتخدایان قلمرو آفرودیا هنگام تجلی خطوط زمانیکشیدن گذشته، به شدت محدود شده است.
هیچ خدای دیگریاحضار پیش از این چنینموقت پیامی نشان نداده بود.
این یعنی حتی آنهاکشید هم برای ممکن ساختنِمیکنی این امر، بهای گزافی پرداختهاند.
تهسان به تماشای جونگگونقدرتشان نشست که با ناشیگریتصور به سیبزمینیاش ور میرفت.
کیم جونگگوننظر شخصیتی رکقدرت و بیپیرایه داشت.
او میخواستزمان مردم رالحظه نجات دهد.
اما با گذشتعقب زمان، دیدن مرگهای بیشمارنگام او را فرسوده بود.
چهرهاش زیرکشیدن بار خستگیقدرتشان سنگینی میکرد.
«فکر نمیکردمنظر دوباره اینقدرت قیافه رو ببینم.»
تهسان پوزخند زد.
«از دیدنت خوشحالم.»
«...هیونگ.»
جونگگون بانظر اکراه سیبزمینیاشقدرت را زمین گذاشت.
«چیز بدی خوردی؟»
«خوبم.»
«نه، مطمئنم یه چیز عجیبغریبتقریباً خوردی. نکنه جنازه هیولاها روبروند گاز زدی یا همچین چیزی؟»
«خفه شو، بچه.»
تهسان، جونگگون را کهلحظه با چهرهای نگران جلو آمدهچنین بود، به عقب هل داد.
دیدن دوباره چهره پیرشدهکشید جونگگون پس از مدتی طولانی...هیچی نوستالژیک و حتی دلپذیر بود.
اما تهسانکشیدن با خونسردیقدرتشان منطقی باقی ماند.
«این واقعی نیست.»
آنها همان زمان مرده بودند.
زمین نابود شده بود.
این تنها بازی خدایان بودتقریباً که با پیچاندن زمان، گذشتهبروند را برای لحظاتی تجلی داده بودند.
چیزی بیشنظر از یکقدرت تندیس نبود.
با اینزمان حال، حسلحظه بدی نداشت.
روح درخود مقطعی ساکتکشید شده بود.
تهسان سیبزمینیاشکشیدن را خوردقدرتشان و اندیشید.
تنها یک دلیل داشت کهخدایان خدایان زمان را تاب داده وکشیدن او را به اینجا کشانده بودند.
آنها باخته بودند.
هیولاها آنها را محو کردهچرا بودند و تهسان در شکستپاسخی دادن رسولان ناکام مانده بود.
آنها نابود شدهمیدانست بودند... و اینبینهایت همان ناامیدی او بود.
پس اکنون، باید باقدرت آن ناامیدی روبهرو میشدتاب و این بار پیروز میگشت.
معنای این آزمون همین بود.
تهسان مشتش را گره کرد.
«هوم... قطعاً رفتارت عجیب شده.»
جونگگون بانظر بدگمانی بهقدرت او نگریست.
تهسان با دست اشارهای کرد.
«بیخیال. دیگه وقتشه.»
بوم!
هیاهویی درنظر دوردست بهقدرت پا شد.
سر و صدااحضار نه تنها فروکشبخشیدنِ نمیکرد، بلکه بلندتر میشد.
«اوه... هیونگ. انگارعقب یه بازیکن حالتاونجوری سخت تازه رسیده.»
«آره.»
تهسان برخاستنظر و ازقدرت چادر بیرون رفت.
جونگگون که مات ولحظه مبهوت مانده بود، بااگر تأخیر به دنبالش رفت.
«هیونگ، همیشه قبل رفتنکشید غر میزدی، ولی امروزمیکنی ساکتی؟ مطمئنم یه چیزی خوردی...»
«کتک میخوای؟»
تهسان مشتش را بالا برد.
جونگگون جاخالیزمان داد و خودمادیت را جمع کرد.
«نه، فقط عجیبه.»
«فقط حسکشیدن و حالمقدرتشان عوض شده.»
در منبعنظر هیاهو، مردیقدرت فریاد میکشید.
«سربه سرم نذارین! آخه کجایمادیت اینجا زمینه؟! این یه شوخیه، مگهنظر نه؟! بس کنین این مسخرهبازی رو!»
«جوون، اینجا زمینه.عقب وقتی تو هزارتو بودینگام دنیا خیلی عوض شده...»
«دروغ نگو!»
مرد مشتشنظر را وحشیانهقدرت پرتاب کرد.
مرد میانسالی که سعیلحظه در آرام کردنش داشت، نالهایچنین کرد و تلوتلوخوران عقب رفت.
«آه، تهسان! اومدی!»
مرد که با کلافگیقدرتشان شقیقههایش را میمالید، باتصور دیدن تهسان چهرهاش باز شد.
«میخواستم صدات کنم،میرسید ولی خودت زودترمیره اومدی! چه خبره؟»
«دیدی؟ هیونگ رفتارش فرق کرده.»
«واقعاً دلت کتک میخواد؟»
جونگگون به سرعت فرار کرد.
تهسان تکخندی زد وقدرت با عبور از کنار آنها،دادن به سمت مرد خشمگین رفت.
«هوی، بچه. اسمت چیه؟»
«...لی چانگچون.»
«آها. لی چانگچون.»
حتی فکرنظر کردن به آنخدایان هم رقتانگیز بود.
در بازگشت قبلیشان،احضار آنها هیولاها رابخشیدنِ شکست داده بودند.
شکاف آسمان را بسته بودند.
او حتماً باور داشته که میتوانند زمین را بازسازیاینکه کنند و با پشتکار هزارتو را پاکسازی کرده تاوجود پایین بیاید... اما به دنیایی در آستانه نابودی بازگشته بود.
«شرمنده، ولی اینجا زمینه که دارهمیره نابود میشه. اوضاع عوض شده. اگه نمیتونیقدرتشان قبولش کنی، انقدر میزنمت تا حالیت شه.»
«...تو دیگه کدوم خری هستی؟»
«کانگ تهسان.»
«کانگ تهسان؟»
«همون بازیکن حالتمیرسید آسونی که هیچوقتمیره فکش بسته نمیشد؟»
تهسان سر تکان داد.
چانگچون پوزخند تمسخرآمیزی زد.
«خیلی خندهداره! یه بازیکنقدرتشان حالت آسون فکر کردهتصور حریف بازیکن حالت سخت میشه؟»
«قبلاً اینطوری بود.میرسید ولی الان، یهمیره کم فرق داره.»
او دیگرزمان بازیکن حالتلحظه آسان نبود.
تهسان پایش را جابهجا کرد.
در یککشیدن آن، پیکرشقدرتشان محو شد.
مردمکهای چانگچون گشاد شد؛قدرت چشمانش حتی قادر بهتاب دنبال کردن آن سرعت نبود.
اما او همچنان بازیکنی ازمادیت حالت سخت بود که در نبردهاینظر مرگ و زندگی آبدیده شده بود.
به غریزه،خود شمشیرش راکشید تاب داد.
دنگ!
«دفاع کردم...»
درست همان لحظه کهلحظه این فکر از ذهنش گذشت،چنین چانگچون به هوا پرتاب شد.
مردم با وحشتعقب و سراسیمگی خوداونجوری را کنار کشیدند.
گُرومب!
چانگچون در میان ساختمانهای نیمهویرانخدایان فرود آمد، در هم کوبیدهبیرون شد و بیاختیار غلت خورد.
جمعیت با بهتاحضار و ناباوری بهبخشیدنِ تهسان خیره ماندند.
تهسان با خونسردی وکشید قدمهای شمرده به سمتمیکنی محل فرود چانگچون گام برداشت.
چانگچون تلوتلوخوران برخاست. باقدرتشان دیدن تهسان، نعرهای کشید واینکه دوباره شمشیرش را فرود آورد.
تهسان با بیقیدی دست درازخدایان کرد، او را گرفت، مهاربیرون کرد و محکم بر زمین کوبید.
«غِ... آخ!»
در حالی که چانگچونکشید زیر دستش دستوپا میزد،میکنی تهسان آرام لب گشود.
«باید مزه گند بده، نه؟ نمیخوای باورشاست کنی. تو خیالت یه آینده روشن ساختهبرای بودی، ولی تهش برگشتی به همین لجنزار.»
چشمان چانگچون ازمیرسید کینه و خشمی کورپیچ و بیهدف زبانه میکشید.
تهسان رهایش کرد.
«ولی وضعیت همینه که هست.چرا کاریش نمیشه کرد. فقط باید دوبارهمبهم برای زنده موندن بجنگیم. مثل همیشه.»
«...لعنتی.»
اشک از چشمانش سرازیر شد.
مردم با احتیاطاحضار نزدیک شدند تابخشیدنِ چانگچون را دلداری دهند.
تهسان رو برگرداند.
جونگگون با تردید گفت:
«هیونگ. واقعاً عوض شدی.»
«بازم چرت و پرت؟»
«نه، منظورم اونعقب نیست. یعنی خب، زورتنگام که فرق کرده، ولی...»
جونگگون گونهاش را خاراند.
تهسان چانگچون را تنهاقدرت با حرکات بدنی مهارتاب کرده بود؛ بدون هیچ مهارتی.
تهسان بازیکنی بوداحضار که برای تسلط،بخشیدنِ به مهارتها تکیه داشت.
با در نظر گرفتن اینکه چانگچون بازیکن حالتمیکنی سختی بود که حتی جونگگون هم در برابرشعجیب به مشکل میخورد، این کار باید غیرممکن میبود.
اما منظور جونگگون این نبود.
«فقط انگار... آرومتر شدی. قبلاً، ملتو تا حدتاب مرگ میزدی تا حرف گوش کنن. این اولین بارهتصور که یکی رو زمینگیر کردی و ولش کردی بره.»
«آها.»
تهسان که متوجهعقب منظور جونگگون شده بود،نگام خندهای خشک سر داد.
در زندگی قبلیاش پنهانشقدرتشان کرده بود، اما ازتصور دست همه خشمگین بود.
چرا همتون انقدر ضعیفین؟
چرا حتی حریفاحضار من، یه بازیکنبخشیدنِ حالت آسون، نمیشین؟
چرا حتی وقتی بهتونکشید یاد میدم، حاضر نیستینمیکنی مهارتها رو یاد بگیرین؟
مگه بهکشیدن خاطر همینقدرتشان نابود نشدیم؟
آن کینهنظر وجودش راقدرت پر کرده بود.
تا لحظه مرگش،احضار از خشم نسبتبخشیدنِ به دیگران میجوشید.
این خشم با حسرت خودش ازاونجوری انتخاب حالت آسون آمیخته شده بود وچهره احساساتش را چسبناک و خفهکننده کرده بود.
نتیجهاش این بودمیدانست که همیشه عصبیبینهایت و پرخاشگر بود.
میدانست اشتباه است،میرسید اما نمیتوانست خودشمیره را کنترل کند.
اگر آنطور تخلیهاحضار نمیشد، حس میکردبخشیدنِ دیوانه خواهد شد.
«خب، دیگهخود اون خشموکشید دور ریختم.»
«واقعاً؟»
آسودگی در چهره جونگگون نشست.
با دیدن این صحنه، تهسانمادیت فهمید که جونگگون تمام مدتمنطقی بیسروصدا مراقب حالوهوای او بوده است.
در زندگی قبلی،عقب کور شده ازاونجوری خشم، متوجه نشده بود.
«این تازگی داره.»
بد نبود.
واقعاً.
ناگهان، همهمهایخود دیگر درکشید دوردست برخاست.
«بازم یه بازیکن حالت سخت؟»
«نه، اون لی تهیئونه.»
تهسان بهزمان سمت صدا نگاهمادیت کرد و گفت:
«شرمنده، ولی یهعقب کم قایم شو. نمیدونمنگام دیده میشی یا نه.»
«ها؟»
«با تو نیستم.میرسید دارم با اونی حرفپیچ میزنم که دیده نمیشه.»
تهسان پا بهاحضار تنها خانه سالمبخشیدنِ آن حوالی گذاشت.
داخل خانه، دیوارهاعقب با تزیینات و نقاشیهاینگام گوناگون آراسته شده بود.
آنجا با سلیقه مبله شدهتقریباً بود، اما در دنیایی مثلبروند این، کسی به دکوراسیون اهمیت نمیداد.
تنها کسانی که اهمیتقدرت میدادند، یا دیوانه بودندتاب یا چیزی پنهان میکردند.
«اومدی؟»
زنی که روی یککشید مبل چرمی قرمز و مجللهیچی لم داده بود، غرغر کرد.
با موهای بلندمیدانست مشکی، انگشتش رابینهایت با غرور بالا گرفت.
«قشنگ نیست؟ اینمیرسید دفعه از گالریمیره هنر برش داشتم.»
در امتداد انگشتش، پرترهای عظیم قراربخشیدنِ داشت؛ چهار برابر تنه یک انسان،میرسید بدون حتی یک ذره غبار یا خراش.
در دنیایی که هیولاها آن را تسخیر کرده بودندهیچی و هیچکس نمیدانست فردا را میبیند یا نه، اورفت این تابلو را با نهایت دقت حمل کرده بود.
تهسان سری تکان داد.
«بد نیست.»
چهره لیزمان تهیئون درلحظه هم رفت.
با معذب بودن پرسید:
«...حالت خوبه؟»
«نه، فقط گفتم بد نیست.»
«هوم... واقعاً؟»
تهیئون بیشتر درعقب مبلش فرو رفت ونگام معذب به نظر میرسید.
تهسان او را برانداز کرد.
این آن لی تهیئونِقدرت دستپاچلفتی و همیشه درتاب حال جیغ و داد نبود.
این نسخهای از اولحظه بود که با گذراگر زمان پخته شده بود.
با تنبلیخود روی مبلکشید لم داده بود.
اما چهرهاشکشیدن پر ازقدرتشان تشویش بود.
چشمانش مدامنظر به اطراف میچرخید،خدایان انگار وحشتزده بود.
در زندگیزمان قبلی، متوجهلحظه واکنشهایش نشده بود.
خودش همخود به آخرکشید خط رسیده بود.
اما حالا میتوانست ببیند.
او ترسیده بود.
به زورزمان بحث رالحظه عوض کرد.
«خب، پس یهعقب بازیکن حالت سختاونجوری رو کتک زدی؟»
«آره.»
«عجیبه. اونمنظر یه بازیکنقدرت حالت آسون...»
نگاه عجیبی بهاحضار او انداخت وبخشیدنِ سپس دهان باز کرد.
«پنجره وضعیت.»
[لی تهیئون]
[سطح: ۲۵۸]
[سلامتی: ۴۵،۸۱۰/۴۵،۸۱۰]
[مانا: ۷،۰۲۰/۷،۰۲۰]
[قدرت: ۱۰،۱۵۲]
[هوش: ۹،۸۹۹]
[چابکی: ۱۳،۲۵۴]
[قدرت حمله: +۵،۴۲۱]
[دفاع: +۸،۴۵۶]
[هدف وحشتزده است.]
آمار بالا.
کافی برای اینکه یک بازیکناینکه معمولی حالت سخت را بابرای یک ضربه کارش را بسازد.
اما تهسانلحظه حالا میدانست؛ آنقدرهاموقت هم بالا نبودند.
«واقعاً خیلیخودِ چیزا رواحضار از دست دادم.»
سطح فعلی تهسان ۹۱ بود، اماخود سلامتیاش به حدود ۲۰،۰۰۰ رسیده بود.میکنی تمام آمارهایش از مرز ۴،۰۰۰ گذشته بودند.
با در نظر گرفتن اینکه چقدر بیشتر میشدحال در لایههای عمیقتر به دست آورد، تهیئون باقلمرو نزول زودهنگام همه چیز را از دست داده بود.
با این حال، هنوزبخشیدنِ هم به اندازه خودِمنطقی گذشته او قوی بود.
«پنجره وضعیتت رو نشونم بده.»
«نه.»
تهسان رد کرد.
تهیئون اخملحظه کرد، مشخص بودموقت انتظارش را نداشت.
«چرا؟ مگه قرارهزمان تموم بشه؟ فقطمادیت نشونم بده دیگه.»
«شرمنده، نمیتونم.»
آمار فعلیبینهایت او مالتصور حالت آسون نبود.
نشان دادنشلحظه باعث سردرگمیبخشیدنِ بیهوده میشد.
تهیئون که در سکوتاحضار او را تماشا میکرد،موقت چهره در هم کشید.
«داری عجیب رفتارمانده میکنی. پنجره وضعیتتخود رو نشونم بده.»
[افزایش سطح: اتکا به مهارت]