چپتر 502: سلاخی شیاطین
0[هیس...!] نالهای آغشتهسینهاش به درد ازحریصانه گلوی آمون برخاست.
شمشیر سیاهی که تا عمق وجودشآورد در سینه فرو رفته بود، قدرتی داشتروح که جان هر موجود عادی را میستاند.
اما او یک شیطان بود.
تغییرناپذیر، کشتنیناپذیر.
بسیاری از موجودات متعالی کوشیدهکرد بودند او را بکشند، اما هرآاااه تلاشی با شکست مواجه شده بود.
تهسان نیز با تکیه بر همینآورد باور که تفاوتی در کار نیست،نیروی سعی در بیرون کشیدن شمشیر داشت که...
[... هان؟]
اما آمونتازهمتولدشده خیلی دیرگرد متوجه شد.
درخشش خاکستریرنگ، آرامآرام او را میبلعید؛حریصانه از سینهاش آغاز کرد و حریصانهوحشتی پیکر و قدرتش را در کام کشید.
[آه، آاااه!]
وحشتی بر وجود آمون چیره شد؛میراند ترسی تاریک و عمیق، متفاوت ازتخت هر آنچه تاکنون حس کرده بود.
این ترس از مرگ بود.
[نجاتم بدین!]
برای نخستین بارتازهمتولدشده در زندگیاش، آمونآورد برای جانش التماس کرد.
تقلا کرد، مذبوحانه کوشید تاحکم بگریزد، اما خاکستری با سرعتیفعال سرسامآور تمام وجودش را بلعید.
[نجا...!]
خاکستری حتی صدایشسینهاش را نیز درحریصانه خود خفه کرد.
دیگر آمونی آنجا نبود.
جسم و قدرتش، همهزمانی محو شدند و بهنیروی بخشی از تهسان بدل گشتند.
«هوم.» تهسان قدرتدرونش تازهمتولدشده در درونشقلمرویی را گرد آورد.
این قلمرویی بودسینهاش که زمانی آمونحریصانه بر آن حکم میراند.
تقویت نیروی روح فعال شد. [آمون] تصاحب شد.
تخت لِگِمِتون تقویت شد.
شما یک شیطان را کشتید.
مهارت غیرفعال ویژه [شیطانکش] کسب شد.
«پس به خاطر همینه که بهشمیراند میگن شیطان. حتی با این اختلافتخت قدرت، تقویت نیروی روح فعال میشه.»
شاید چون مفهوم نیروی روح با موجودات دنیای معمولی تفاوتتقویت داشت، یا به دلیلی دیگر، انتقال قدرت با وجود اختلافغیرفعال فاحشی که معمولاً مانع فعالسازی تقویت میشد، بهآرامی انجام گرفت.
دلیلش هرچه بود،سینهاش خبری خوش برایحریصانه تهسان به شمار میرفت.
این بدان معنا بود کهگرد اکنون قدرت دیگری برای فرمانرواییمیراند بر شیاطین در اختیار داشت.
تهسان شمشیرش را جابهجا کرد.
شیاطین درمانده بودند؛ مبهوت برآورد جای خود خشکشان زده وتقویت با نگاهی خالی نظاره میکردند.
[ا-این چیه؟]
[چه اتفاقی افتاد؟]
آنها اکنون میفهمیدند.
قلمروی آمون دزدیده شده بود.
نه... خودِمیبلعید آمون دیگرآغاز وجود نداشت.
رفیقشان که پیش از خلقت میزیست،آورد موجودی که گمان میکردند جاودانه است،نیروی بی هیچ ردی ناپدید شده بود.
مانند زباله.
[کی... تو کی هستی!]
فریادهای خشم به هواآغاز برخاست، اما هیچکس جرأت نزدیککام شدن به تهسان را نداشت.
ترس و وحشتیتازهمتولدشده عجیب آنها راآورد وادار به عقبنشینی میکرد.
«اگه شما نمیاین، من میام.»
تهسان پاهایشتازهمتولدشده را محکمگرد بر زمین کوبید.
شما [احضار آشوب] را فعال کردید.
شما [شتاب] را فعال کردید.
شما [شتاب مهارت] را فعال کردید.
در یک آن،قلمرویی پیکرش از دیدمیراند شیاطین محو شد.
وقتی دوباره پدیداردرونش گشت، که دیگر اززمانی میانشان عبور کرده بود.
[آه؟]
[هان؟]
پیکر پنجآورد شیطان اززمانی هم دریده شد.
حتی هنگامتازهمتولدشده سقوط، نمیدانستندگرد چرا میمیرند.
[اوه... آخ...]
[ن-نجاتم بدین.]
قدرتشان توسط تقویتقلمرویی نیروی روح کندهمیراند و ربوده شد.
قاتلانی که زمانی هراسانگیز بودند و جانهایزمانی بیشماری را گرفته بودند، آن پنج شیطان،تصاحب بی آنکه بتوانند کاری کنند، محو شدند.
[چ-چی!؟]
تازه آن زمان بود کهگرد شیاطین به خود آمدند ومیراند با تمام توان کوشیدند فاصله بگیرند.
[همگی! اون یارو رو بکشین!]
با فریادهای خشن،درونش قدرت بیش ازقلمرویی سی شیطان تجلی یافت.
نیرویی که قادر بودآغاز سیارهای را بشکافد و قارههاکام را زیر و رو کند.
در میان آنها، برخی ازگرد جادوهای سیاهی که خود تهسانمیراند استفاده میکرد نیز دیده میشد.
اما چهرهاش تغییری نکرد.
از جایی به بعد، تهسانآورد بهندرت از جادوی سیاه استفاده میکرد،نیروی زیرا بیش از حد ضعیف بود.
جادوی سیاهمیبلعید شیاطین، هرچندآغاز قدرتمند، محدودیت داشت.
در بهترین حالت،تازهمتولدشده تنها در سطحآورد یک نامیرا بود.
البته، از آنجا که قدرتی بیپایانمیراند داشتند، از نامیرایان معمولی قویتر بودند، امالِگِمِتون همچنان نمیتوانستند از مرزهای مشخصی فراتر روند.
اما تهسان فراتردرونش از نامیرایان بود، بسیارزمانی قدرتمندتر از خدایان معمولی.
حتی هنگام ترکیب با قدرت خاکستری،حریصانه سطح پایه قدرت جادوی شیاطین پایینوحشتی بود و آن را ناکارآمد میکرد.
استفاده ازقدرت جادوی رتبه بالاترگرد بسیار قدرتمندتر بود.
تنها استثنا،آورد جادوی سیاهزمانی بعل بود.
هر چیزتازهمتولدشده دیگری پایینتر ازآورد سطح او بود.
«پس دیگه بهتون نیازی ندارم.»
او همهقدرت آنها رادرونش قلعوقمع کرد.
شیطانی که سراسرقلمرویی بدنش سرخ بود،میراند مشتی حواله کرد.
شعلههایی بهتازهمتولدشده شکل مایعگرد فوران کردند.
تهسان بلافاصله او را شناخت.
'مارکوسیاس.
شیطانی کهفعال مادهای شبیه شعلهلِگِمِتون رو کنترل میکنه.
دمای اونآورد ماده برای ذوبحکم کردن خورشید کافیه.'
[ذوب شو!]
مارکوسیاس بدنمیبلعید تهسان را باکرد آن ماده پوشاند.
در یکقدرت لحظه، او راگرد کاملاً محاصره کرد.
چهرهاش برای لحظهای درخشید.
اما سپس خاکستریدرونش با شکافتن مادهقلمرویی شعلهگون، بیرون زد.
دست تهسانمیبلعید گلوی مارکوسیاسآغاز را گرفت.
[قاه! قوک! چ-چطور!]
«فقط با زور نمیتونیزمانی رد بشی... حتی ذوبنیروی کردن خورشید هم کافی نیست.»
قِرچ.
تهسان فشار داد.
گردن مارکوسیاس شکست.
همزمان، نیروی خاکستریقلمرویی برخاست و قلمرویمیراند او را دزدید.
کا-بوم!
ریشهها همچونمیبلعید دیواری عظیم ازکرد زمین بیرون زدند.
قدرتی کهقدرت تمام سیارهدرونش را سوراخ میکرد.
پوشش گیاهی پیچخورده دِکارابیا.
یک جادوی سیاهدرونش که تهسان اغلبقلمرویی از آن بهره میبرد.
[ب-با یه ضربه بکش!]
دِکارابیا که شکلیتازهمتولدشده شبیه درخت داشت،آورد وحشیانه فریاد زد.
تهسان در حالی که هجومحکم ریشهها به سویش را تماشافعال میکرد، دستش را تکان داد.
«باردری.»
[حله.]
باردری به رنگ خاکستری درآمد.
تهسان باردریآورد را به سویحکم ریشهها پرتاب کرد.
صدای خرد شدن.
باردری ریشههامیبلعید را همچونآغاز بریدن بامبو درید.
چهره دِکارابیا در هم رفت.
با شتاب کوشید ریشههای بیشتریحکم برای دفاع احضار کند، امافعال باردری از میان همه چیز گذشت.
قِرچ.
شمشیری درمیبلعید سینه دِکارابیاآغاز فرو رفت.
سپس خاکستری منفجرتازهمتولدشده شد و پیکرشآورد را از هم درید.
[غرررش!]
شیطانی با جثهای سه برابرآورد قامت یک انسان، خود راتقویت به پشت سر تهسان رساند.
دو دستشمیبلعید را بر سرکرد تهسان قفل کرد.
[فروپاشی!]
تداخل ذهنی نیرومندشقلمرویی کوشید تا برمیراند ذهن تهسان چیره شود.
آشفتگی عاطفی رائوم.
مهارت تهسان برای مقاومت کامل کافیحریصانه نبود؛ چرا که این مهارت معمولاًوحشتی تنها در محدوده تخیل انسانی عمل میکرد.
اما تداخل احساسیتازهمتولدشده رائوم میتوانست چیزهایآورد بیشتری را نمایان کند.
تنها اندیشیدن به آن کافی بودمیراند تا هر کسی خویشتن را ازتخت یاد ببرد و ذهنش تهی شود.
«بیفایدهست.»
تق.
[هین!]
چنین تداخل ذهنیای، حتیزمانی بدون یاری قدرت خاکسترینیروی نیز بر تهسان کارگر نبود.
در آنی، رائومدرونش نیز به کامقلمرویی مرگ فرو رفت.
گرومپ!
چندین شیطانقدرت نیروهایشان رادرونش در هم آمیختند.
صاعقهای سیاه در یک چشمبرهمزدنحکم فرود آمد و رشتههای قیرگونفعال کوشیدند تا پیکر تهسان را بشکافند.
تیرهای طوفانی ودرونش قدرتهای بیشمار دیگرقلمرویی به سویش هجوم آوردند.
تهسان بهمیبلعید آرامی دستشآغاز را تکان داد.
شما یورش فضای آبنوسی بعل را فعال کردید.
فضای تیره ودرونش تار، تمامی نیروهایشانقلمرویی را در هم شکست.
پسلرزهی آن،میبلعید پیکر شیاطینآغاز را متلاشی کرد.
[آآآه!]
شیاطینِ وحشتزده دیوانهوارقلمرویی یورش بردند، اما اندکاندکتقویت حقیقت موقعیت را دریافتند.
[نه...!]
آنان که دیرزمانی بر جانهای بیشمارحریصانه فرمان رانده بودند، اکنون همچون زباله،وحشتی یکی پس از دیگری نابود میشدند.
پیروزی محال بود.
به هیچ وجه.
یکی ازتازهمتولدشده شیاطین با صداییآورد لرزان فریاد کشید.
[تسلیم! تسلیم! ما باختیم!]
فریاد اوقدرت دیگران رادرونش به خود آورد.
شرط پایان دوئل،قلمرویی اعلام شکست ازمیراند سوی آنان بود.
با درک ایندرونش موضوع، شیاطین یکبهیکقلمرویی شروع به اعلام کردند.
[من باختم!]
[بس کنین!قدرت بس کنین!درونش ما تسلیمیم!]
با دیدن اینقلمرویی صحنه، بعل دیگر نتوانستتقویت جلوی خندهاش را بگیرد.
[واقعاً که موجودات زشتی هستین.
جون میلیونها نفروسینهاش گرفتین، ولی انقدرحریصانه از مرگ خودتون میترسین.
شما واقعاً... بهدردنخورین.]
لبخند بعلآورد کج شد وحکم حالتی تمسخرآمیز گرفت.
[همینجوری بمیرین.
اینجوری واسه همهمون بهتره.]
[تسلیم!]
[من باختم! ما باختیم!]
شیاطین موجموج فریاد میزدند.
یکی از آنان گمان بردکرد که پس از اعلام شکست جانآاااه به در برده و چهرهاش درخشید.
قرچ.
اما شمشیر تهسان سینهاشزمانی را شکافت و اونیروی را در خود بلعید.
[آخ.]
[چی!؟ چرا داریم میبازیم!؟]
«دوئل وقتی تموم میشه کهگرد یه گروه رسماً اعلام شکست کنه.تقویت نگفتم همهتون باید این کارو بکنین؟»
بعل با خونسردی سخن گفت.
تازه آنموقع شیاطیندرونش دریافتند که کسی هنوززمانی اعلام شکست نکرده است.
[کیه!؟ کی تسلیم نشده!؟]
[آآآه! کدوم حرومزادهایه!؟]
آنان دیوانهوار به دنبالزمانی کسی گشتند که از تسلیمروح شدن سر باز زده بود.
اما در آندرونش بحبوحهی مرگبار، یافتنقلمرویی مقصر عملاً محال مینمود.
خرت!
[خرخر!]
آنان یکیآورد پس اززمانی دیگری جان میدادند.
شیاطین دریافتندتازهمتولدشده که راهگرد بازگشتی ندارند.
اما بامیبلعید این حال،آغاز دیگر نمیجنگیدند.
[فرار کنین!]
پشت کردندآورد و پازمانی به فرار گذاشتند.
تهسان خندهی خشکی کرد.
«پس ترجیح میدین فرار کنینکرد تا بجنگین. واقعاً کمتر ازکشید چیزی هستین که انتظار داشتم.»
آنان باقدرت ناامیدی کوشیدنددرونش فاصله بگیرند.
اما دیریآورد نپایید که بهحکم دیواری عظیم برخوردند.
«با جونودلتازهمتولدشده بجنگین، ناقصها.گرد این آخرین نبردتونه.»
بعل با آسودگی گفت.
تهسان شمشیر را دردرونش مشت فشرد و آرامزمانی به سویشان گام برداشت.
[آآآه!]
شیاطین درتازهمتولدشده اوج استیصال بهآورد سمت تهسان دویدند.
او قدرتمیبلعید خاکستری راآغاز تاب داد.
بوممم!
شیطانی دیگر دریدهقلمرویی شد و در دلتقویت آن خاکستری محو گشت.
قلمروشان که از پیش از خلقتقلمرویی وجود داشت، در هم پیچید وروح دگرگون شد تا به تملک تهسان درآید.
تهسان دستش را تکان داد.
شما فاجعه عظیم [آشوب] را فعال کردید.
هوووش!
جادوی آشوب، شیاطینسینهاش را در همحریصانه کوبید و متلاشی کرد.
نه راهقدرت گریزی داشتند وگرد نه امید پیروزی.
یأسی خردکنندهآورد بر آنانزمانی سایه افکند.
برخی آب از دهانشانگرد سرازیر شد و درحکم بهت و حیرت فرو رفتند.
[...
بعل!]
کسی فریاد زد.
به سمت بعلدرونش خیز برداشت، اما مانعیزمانی نامرئی سد راهش شد.
«از همونمیبلعید اول میخواستی ماکرد رو بکشی، آره؟»
بعل آرام لبخند زد.
آن شیطان خواست چیزیزمانی فریاد بزند، اما شمشیر تهسانروح از پشت پیکرش را شکافت.
خرت.
شیاطین یکیمیبلعید پس ازآغاز دیگری ناپدید شدند.
سرانجام، تنهاقدرت آخرین شیطاندرونش باقی ماند.
یک پیرمرد.
با کت و شلواری آراسته، همچون منشیایزمانی خاموش ایستاده بود و هنگامی که تهسانتصاحب دیگران را قلعوقمع میکرد، هیچ واکنشی نشان نداد.
پیرمرد لب به سخن گشود.
[راضی شدی؟]
[آره.]
بعل در کنارشان ظاهر شد.
[ممنونم، ویفرونز.
با اینکهقدرت شک داشتم، ولیگرد واقعاً کارتو کردی.]
[پادشاه من تویی.
هر چی بگی، اطاعت میکنم.]
پیرمرد آرام لبخند زد.
[راستش، خودممقدرت خیلی ازدرونش همنوعام خوشم نمیومد.]
تهسان اکنون دریافتقلمرویی چرا دوئل هنوزمیراند تمام نشده بود.
برای پایان دوئل،درونش تمام شیاطین بایدقلمرویی اعلام شکست میکردند.
اما پیرمرد در جبههی بعل ایستاده بودپیکر و عامدانه از تسلیم شدن سر بازچیره زد تا شیاطین به دست تهسان کشته شوند.
«شرط از اول همین بود؟»
بعل از همان لحظه کهحکم او را فرا خواند، قصد داشتتصاحب تمام شیاطین را به کشتن دهد.
[فرصتی برایتازهمتولدشده یه پایان تمیز—نمیشدآورد از دستش داد.]
«خب پس، ارباب بعل.»
پیرمرد بهقدرت سمت شمشیردرونش تهسان تعظیم کرد.
[امیدوارم بهآورد هر چیزمانی میخوای برسی.]
«ممنونم. الوداع، ویفرونز.»
شمشیر تهسانمیبلعید سینهی پیرمردآغاز را شکافت.
پیرمرد درقدرت سکوت، مرگدرونش را پذیرا شد.
نیروی درونشآورد به کالبدزمانی تهسان سرازیر شد.
تهسان در مجموعدرونش قلمرو سیوهشت شیطانقلمرویی را تصاحب کرده بود.
قلمروهای تحت تملکش با بیشمارکرد قلمرو دیگر درآمیختند و آغاز بهآاااه دگرگونی به چیزی کاملاً نوین کردند.
[جادوی سیاه] تغییر کرد.
جادوی سیاه مبتدی [شعلههای جعلی مارکوسیاس] حذف شد.
جادوی سیاه مبتدی [گیاهان پیچیده دکارابیا] حذف شد.
جادوی سیاه مبتدی [موج آبنوسی مارباس] حذف شد.
پنجره سیستم متوقف نشد.
و این پایان ماجرا نبود.
تخت لِگِمِتون آغاز بهبدل تکامل و بدل شدنتازهمتولدشده به ماهیتی دیگر نمود.
[تخت لِگِمِتون] به [پارهای از شر] تکامل یافت.
ارتقا سطح توسط قدرت مهارت.