چپتر 371: طبقه ۷۷، جهانی در لبهی نابودی (۵)
0دو شهر،کسی تهسان را همچونمهیبی معبودی بینقص میپرستیدند.
با دیدن اینسرزنده صحنه، تشویش بر جانسلامت حکمرانان شهرهای دیگر افتاد.
نه اینکه دست روی دست گذاشتهپاهایش باشند؛ آنها تحرکات «مالبره» را رصداما میکردند و پیشاهنگانی را پیشاپیش فرستاده بودند.
در نتیجه، شاهدداستاناشو نبرد یکطرفه میانواقعیه تهسان و مالبره بودند.
تهسان به تنهاییچنین «آواتار قرمز» راداشت در هم کوبیده بود.
این بدان معنا بودپویا که هر کدام از آنها،خانههایشان هیولایی شکستناپذیر به شمار میرفتند.
وحشت وجودشان را فرا گرفت.
کسی کهسلطهی چنین قدرت مهیبیبودم داشت، آرام نمینشست.
یقین داشتند که او به سراغشان خواهدآرام آمد، آنها را زیر پاهایش له خواهدزیر کرد و شهرهایشان را به ویرانه بدل میساخت.
اما حاضر نبودندسرزنده در برابر تهسانمردم سر خم کنند.
هیچ قصدی برایخواهد واگذاری جایگاهشان بهعنوانپاهایش اربابان شهر نداشتند.
پس تصمیم گرفتند متحدشنیده شوند و این ببر وحشی،اخم تهسان، را از پا درآورند.
«شبنم آبی»، «موشین»چنین و «کالیات» نیروهایشانداشت را یکی کردند.
آنها دوشادوش هم به سمتصورت شهری حرکت کردند که زمانیمستحکم تحت سلطهی آواتار قرمز بود.
«... داستاناشوسراغشان شنیده بودم.آمد پس واقعیه، ها؟»
کسانی که بهداستاناشو شهر تهسان رسیدند،واقعیه اخم در هم کشیدند.
شهر سرزنده و پویا بود.
صورت مردم از سلامت گلصورت انداخته بود و خانههایشان مستحکممستحکم و استوار به نظر میرسید.
«بریم.»
وارد شهر شدند.
ساکنان شهر باچنین دیدن آنها، بر خودآرام لرزیدند و عقب کشیدند.
«ها؟»
«ای... این دیگه چیه؟»
وقتی رهبران و افسران ارشدبودم سه گروه با هم واردکشیدند شدند، رعشه بر اندام مردم افتاد.
رهبران از دیدن نگاههایقدرت وحشتزده لذت بردند ونمینشست مستقیم به سمت تهسان رفتند.
«تو همونیکشیدند هستی که مالبرهصورت رو شکست داد؟»
رهبر گروه شبنمخواهد آبی با تکبرپاهایش به تهسان خیره شد.
آنها تهسان راداستاناشو محاصره کردند، گویی میخواستندکسانی راه فرارش را ببندند.
«یه پیشنهادکسی برات دارم. بامهیبی ما همدست شو.»
رهبر شبنمکشیدند آبی باپویا اعتمادبهنفس سخن میگفت.
آنها ازسراغشان قدرت تهسانآمد آگاه بودند.
اما خودشان هم ضعیف نبودند.
فکر میکردند اگر قدرتقدرت سه گروه را ترکیب کنند،یقین میتوانند ضربهای کاری وارد کنند.
برای همین پیشنهاد اتحاد دادند.
«دو تا شهری که داری مالپاهایش خودت. ما اینو قبول داریم. پساما کاری به شهرهای ما نداشته باش.»
باور داشتند کهداستاناشو تهسان این پیشنهادواقعیه را رد نخواهد کرد.
فکر میکردند قدرتچنین کافی برای پشتیبانیداشت از حرفشان را دارند.
تهسان پاسخکشیدند داد: «اگهپویا رد کنم چی؟»
چهرهی مرد در هم رفت.
«اونوقت، متأسفانه چارهای نیست. بکشینش!»
غریوی مهیب فضا را شکافت.
افسران هر گروه ساختمانها راصورت در هم کوبیدند و همزمانمستحکم به سمت تهسان یورش بردند.
تهسان بیهیچسراغشان حسی بهآمد آنها نگریست.
مردمی که با نگرانی از دورواقعیه تماشا میکردند، با طنینانداز شدن صدایپویا انفجار جیغ کشیدند و کز کردند.
وقتی سر بلند کردند،قدرت تهسان در حال نبردنمینشست با گروههای دیگر بود.
«بمیر!»
رهبر کالیات فریادخواهد کشید و قدرتشپاهایش را رها کرد.
همزمان، نیروییسلطهی نامرئی بهشنیده تهسان برخورد کرد.
بدنش به عقب رانده شد.
«هاهاها!»
او دیوانهوار خندیدخواهد و دستانش راپاهایش با خشونت تکان داد.
نیروی نامرئیسلطهی مدام تهسان رابودم تحت فشار میگذاشت.
«این شبیه تلهکینزیسه؟»
نیروی نامرئی نهسرزنده جادو بود ومردم نه جادوی سیاه.
هیچ نشانهای پیش ازآمد ظهورش وجود نداشت وشهرهایشان تشخیص منشأ قدرت دشوار بود.
نیروی بسیار منحصربهفردی بود.
نه تنها رهبر کالیات،قدرت بلکه افسرانش نیز ازنمینشست قدرتهای مشابهی بهره میبردند.
«لهش کنین!»
به دستور رهبرشان،خواهد افسران همگی دستانشان راکرد به سمت پایین کوبیدند.
بدن تهسانسلطهی به زمینشنیده کوبیده شد.
زمین تاب این فشارقدرت را نیاورد؛ ترک برداشتنمینشست و در هم فرو ریخت.
«جالبه.»
قدرت بسیار خاصی بود.
تماشای آن سرگرمکننده بود.
رهبر شبنم آبیچنین نیز قدرتش راداشت به کار گرفت.
ناگهان، کرهای ازسرزنده آب دور صورتمردم تهسان شکل گرفت.
آب دیدش راخواهد کور کرد وپاهایش راه نفسش را بست.
تهسان سرش را تکان دادبودم تا آن را کنار بزند،کشیدند اما کره آبی دوباره شکل گرفت.
این تمام ماجرا نبود.
ستونها و دیوارهایی از آبصورت در اطراف تهسان پدیدار شدند واستوار سعی کردند حرکاتش را محدود کنند.
رهبر موشینسراغشان نیز واردآمد عمل شد.
او بسیارسلطهی سریع وشنیده قدرتمند بود.
ضربات شمشیرش تیزچنین و حرکاتش بهینهداشت و دقیق بود.
اما این قدرت خودش نبود.
تهسان با دقت به او نگریست وکرد متوجه شد چیزی به تمام بدنش متصل شدهبرابر و او را مجبور به حرکات کارآمد میکند.
سایر افسرانسلطهی نیز قدرتهایشنیده کاملاً منحصربهفردی داشتند.
تهسان باکسی تماشای آنها،قدرت دلیلش را فهمید.
در این جهان، تنهاپویا یک خدا نبود کهانداخته الوهیتش را پراکنده کرده باشد.
خدایان متعددی برای محافظتآمد از این جهان، الوهیتشهرهایشان خود را اعطا کرده بودند.
بسته به اینکه الوهیت کدامبودم خدا را دریافت کرده باشند،کشیدند تواناییهای متفاوتی به دست میآوردند.
«کنجکاوم اگهکسی الوهیت من بود،مهیبی چه قدرتی میگرفتم؟»
کنجکاو شده بود.
اگر آنقدر صبر میکرد تا الوهیت کاملکرد را به دست آورد، شاید او همنبودند میتوانست چنین الوهیتی را به کار گیرد.
«آه، آآه!»
تماشاگران نالههاییکسی از سرقدرت ناامیدی سر دادند.
از دید آنها، تهسان توانصورت ایستادگی در برابر حملات را نداشتاستوار و مدام به عقب رانده میشد.
چشمانشان راسراغشان بستند و بازیر استیصال دعا کردند.
رهبر کالیات پوزخندی زد.
«میتونم ببرم!»
با اینکه هرگز پیش ازصورت این همکاری کاملی با گروههای دیگراستوار نداشتند، اما حالا هماهنگیشان بینقص بود.
لذتِ دیدنِ جهانی درآمد سطحی بالاتر، کنترلش راشهرهایشان در دست گرفته بود.
آنها سریعترسلطهی و سختتر بهبودم تهسان فشار آوردند.
نیروی نامرئی برایچنین لحظهای تهسان راداشت به شدت گرفت.
رهبر کالیات فریاد زد: «بکشینش!»
همگی چنان یورشخواهد بردند که گوییپاهایش فرصت طلایی را یافتهاند.
رهبر کالیات نیزداستاناشو با شمشیری نامرئیواقعیه در دست حمله کرد.
تهسان سری تکان داد.
«بد نیست.»
آنها نسبتاً قوی بودند.
برای او، قدرتشان تنهاشنیده خردهریزی ناچیز بود، اما تقریباًاخم بینقص از آن استفاده میکردند.
حتماً باکسی ناامیدی تلاشقدرت کرده بودند.
حتماً سختیهایکشیدند استخوانسوزی راپویا متحمل شده بودند.
نبردهای مرگ و زندگی رازیر پشت سر گذاشته و گاهیبدل به شانس تکیه کرده بودند.
این قدرتی بودداستاناشو که جز اینواقعیه راه، به دست نمیآمد.
گرچه آنها مستبدانیچنین سنگدل بودند، اما تلاشهاآرام و تقلاهایشان حقیقت داشت.
ولی قدرتِ مطلق،سرزنده همواره تمامِ آنمردم را در هم میشکند.
وقتی دشمنان نزدیکخواهد شدند، تهسان دستشپاهایش را تکان داد.
شما موجِ قیرگونِ مالباس را فعال کردید.
تاریکی آنها را فرا گرفت.
«ها؟»
رهبر کالیاتسلطهی چشمانش راشنیده باز کرد.
«ها، ها؟»
گیج و منگسرزنده از جا برخاستمردم و به اطراف نگریست.
همه چیزسراغشان در اطرافشآمد نابود شده بود.
«همه... هیچکس اینجا نیست.»
افسرانش که به او اعتمادمهیبی کرده و دنبالش آمده بودند،داشتند بدون هیچ ردی ناپدید شده بودند.
تنها کسانی که دیده میشدند، رهبرانمردم گروههای «شبنم آبی» و «موشین» بودندنظر که چهرههایشان به همان اندازه بهتزده بود.
«چی... چی شده...؟»
صدایی در فضا پیچید.
«زندهای؟»
«با اینکه گذرگاه باز نشد، انتظارمردم نداشتم زنده بمونین. بیشتر از اوننظر چیزی که فکر میکردم به درد میخورین.»
تهسان باسراغشان خونسردی بهآمد او نگاه کرد.
تازه آن زمانداستاناشو بود که کالیاتواقعیه به یاد آورد.
قدرتش تهسان را گرفتهقدرت بود و آنها گماننمینشست کردند فرصتشان فرا رسیده است.
همه با هم یورش بردند.
او نیز شمشیر نامرئیاشآمد را بالا برد تاشهرهایشان در سینه تهسان فرو کند.
درست در لحظهای که میخواستندبودم به او برسند، تهسان خیلیکشیدند آرام دستش را تکان داد.
تاریکی تجلی یافت.
با دیدن تاریکی،سرزنده لرزه بر انداممردم رهبر کالیات افتاد.
از شدت وحشت،خواهد کل بدنش راپاهایش با قدرتِ نامرئی پوشاند.
سپس از هوش رفت.
وقتی به هوشچنین آمد، همه چیز درآرام تاریکی دفن شده بود.
«این دیگه چه کوفتیه...!»
دستش راسراغشان با خشونتآمد تکان داد.
قدرتی که با انکارشنیده بیرون ریخت، تمامِ توانرسیدند باقیماندهاش را در خود داشت.
تهسان نهکسی جاخالی داد ومهیبی نه دفاع کرد.
فقط خیلی آرام بشکن زد.
همان حرکتِسراغشان ساده، قدرتشآمد را خنثی کرد.
«بد نیست. کارتو راحت میکنم.»
تهسان قدم پیش گذاشت.
قدرتی که به بدنپویا تهسان برخورد کرد، بدونانداخته هیچ ردی محو شد.
دیگر نتوانست دوام بیاوردآمد و سعی کرد فرارشهرهایشان کند، اما بدنش حرکت نمیکرد.
«تکون بخور! گفتم تکون بخور!»
«اینطوری نمیتونی تکون بخوری.»
«ها، ها؟»
بعد از مدتیخواهد تقلا، رهبر کالیات فهمیدکرد که بدنش حرکت نمیکند.
نیمی از بدنش درشنیده تاریکی فرو رفته بودرسیدند و هیچ حسی نداشت.
فقط او نبود، دیگر رهبرانمهیبی گروه که زنده مانده بودندداشتند نیز همین وضعیت را داشتند.
همگی داشتند میمردند.
«آآآآه...»
تازه آن موقع فهمید.
تهسان در پاسخچنین دادن به حملاتشانداشت شکست نخورده بود.
او اصلاً آنها راپویا در حدی ندیده بودانداخته که بخواهد پاسخ دهد.
بدون دانستن این موضوع،آمد به اشتباه فکر کردهشهرهایشان بودند میتوانند پیروز شوند.
دیگر مقاومت نکرد.
تهسان خیلیکسی راحت کارشانقدرت را تمام کرد.
«اوه، اوووه!»
کسانی که دیرخواهد متوجه موقعیت شدهپاهایش بودند، فریاد زدند.
ناله میکردندسلطهی و تهسانشنیده را ستایش میکردند.
«ناجی!»
کسانی که به آنها ظلم کرده بودندسلامت و مانند اسباببازی و هیولا با آنهابریم رفتار میکردند، زیر دست تهسان با خواری مردند.
گروههایی که باخواهد وحشت و خشونت حکومتکرد میکردند، همگی نابود شدند.
مردم نامسلطهی تهسان راشنیده فریاد میزدند.
«اوه!»
«خدا!»
دیگر هیچکسسراغشان تهسان راآمد رسولِ خدایان نمیخواند.
کسی بهسلطهی او ناجیشنیده هم نمیگفت.
آنها اوکسی را «خدا»قدرت صدا میزدند.
باور داشتند او خداییپویا است که شخصاً نزولانداخته کرده تا نجاتشان دهد.
بعد ازسراغشان اتمام پاکسازی،آمد تهسان حرکت کرد.
انسانهای بیشماری دنبالش راه افتادند.
او بهکسی سمت شهرهایقدرت باقیمانده رفت.
آنجا کمک کرد تاپویا با کشاورزی ساده غذاانداخته پرورش دهند و خانه بسازند.
در ابتدا، مردم به تهسانزیر اعتماد نداشتند، اما کسانی کهبدل دنبالش بودند ایمانِ پرشوری نشان دادند.
چون تهسان هیچ چیزشنیده نمیخواست، مردم خیلی زودرسیدند شروع به پرستش او کردند.
حالا، بیش ازچنین نیمی از بازماندگان اینآرام دنیا تهسان را میپرستیدند.
«هوم؟»
در آنسراغشان لحظه، تهسانآمد چیزی حس کرد.
ایمانی که بهداستاناشو سمتش سرازیر میشد،واقعیه در حال تغییر بود.
«این چیه؟»
توضیحش سخت بود.
نفوذ؟ حضور؟سراغشان چیزی تغییرآمد کرده بود.
هنوز نمیتوانست دقیق بگوید چیست.
بعد از حلچنین مشکل دو شهرداشت دیگر متوجه میشد.
تهسان مشکلات دوسرزنده شهر باقیمانده رامردم نیز حل کرد.
غذا راسراغشان رشد دادآمد و خانه ساخت.
حالا، همه درداستاناشو هر پنج شهرواقعیه تهسان را میپرستیدند.
تمام بازماندگان اوچنین را همچون یکداشت خدا ستایش میکردند.
«ها؟»
همزمان، تهسان حس کردآمد کیفیتِ ایمانی که به سویشویرانه جمع میشود تغییر کرده است.
شما به حق شایستگی یافتید.
شما مهارت مفهومی [ارباب ایمان] را به دست آوردید.
تسلط قدرت الهی ۳ درصد افزایش یافت.
«هوم؟»
مینروا که کنارچنین تهسان حرکت میکرد،داشت چشمانش گرد شد.
روح نیز مکث کرد.
«ارباب؟»
«اووم... یه جوری تغییر کردی؟»
قبل از اینکه بتوانندقدرت حرف بزنند، تهسان همنمینشست آن را حس کرد.
حسی عجیبکشیدند بر تمامپویا بدنش چیره شد.
حسی بسیار مرموزخواهد که هرگز پیش ازکرد این تجربه نکرده بود.
«یهو چقدر احساس دوری میکنم؟»
مینروا باکسی چهرهای گیج ومهیبی منگ زمزمه کرد.
حقیقتاً همینطور بود.
ناگهان، حس فاصلهایخواهد نسبت به تهسانپاهایش ایجاد شده بود.
با اینکه درستداستاناشو کنارش بود، انگار درکسانی بُعد دیگری قرار داشت.
تهسان پنجرهکسی مهارتش راقدرت باز کرد.
مهارت مفهومی: ارباب ایمان
تسلط: ۱
مورد پرستش همه در یک دنیا.
توضیحات بسیار ساده بود.
تهسان دستش راسرزنده بالا برد ومردم ارادهاش را فعال کرد.
در آنسراغشان لحظه، جریانآمد هوا تغییر کرد.
حتی مینروا، پادشاه روح، به خاطر آلودگیایکسانی که زمین را بلعیده بود فقط میتوانستمردم منطقهای به اندازه یک شهر را تصفیه کند.
برای او، حاکمچنین طبیعت، این حدداشت و مرزش بود.
این یعنیکشیدند این سیارهپویا آنقدر آلوده بود.
«اوه.»
مینروا شوکه شد.
هوا داشت تصفیه میشد.
آلودگی ناشی از خدایان باستانیصورت ناپدید شد و گیاهان بیشماریمستحکم همراه با هوا سبز شدند.
مردم دریافتند کهخواهد نفس کشیدن بسیارپاهایش راحتتر از قبل است.
«چی...؟»
تصفیه کردنکسی به خودی خودمهیبی آنقدر شگفتانگیز نبود.
تهسان میتوانست محدوده خاصیپویا را که بر طبیعتشانداخته نفوذ داشت تصفیه کند.
اما اکنون، نه تنها شهر تصفیهپاهایش شد، بلکه هوای پاک فراتر ازاما شهر رفت و به کل دنیا رسید.
تهسان دریافت.
او تبدیلکسی به خدای اینمهیبی سیاره شده بود.
ارتقا سطح با قدرتِ مهارت.