چپتر 565: خردکننده جهان (۴)
0«کوووونگ!» پیکر عظیم «خردکننده جهان» کهچنین یارای ایستادگی در برابر آن نیرومتمرکز را نداشت، به عقب رانده شد.
ریشهای سیاه، عمیق در سینهاشمرز فرو رفته بود، اما هنوزتوسط به قلبش راه نیافته بود.
همانطور که از آن هیکلتهسان عظیم انتظار میرفت، قلب درگشود اعماقِ دوردستِ بدنش مدفون بود.
صرفاً فرو کردناندک—حتی شمشیر برای وارد کردنرسیده آسیبی جدی کافی نبود.
بوم...
خردکننده جهان قامت راستهیولای کرد و دستانش رافیزیکی در هم قفل نمود.
گویی میخواست گوجهفرنگیای را برای گرفتنبشکند عصارهاش له کند، سعی کرد باپردهای فشاری سنگین، تهسان را در هم بشکند.
کراش! پرتگاهی دهان گشود.
پیرامون تهسان،حال پردهای عظیماندک—حتی به اهتزاز درآمد.
قدرتی که همهچیز را یکجا میبلعید؛دفاع حتی خردکننده جهان نیز نمیتوانست بههمه سادگی به حریم آن نزدیک شود.
حتی اگر به سختیسنگین شکافی در آن ایجادپرتگاهی میشد، «خنثیسازی حمله» فعال میگشت.
معمولاً در برابر حریفانی در سطحسطحی «خدایان باستانی» یا «متعالیها»، خنثیسازی حملهپرتگاه نمیتوانست به طور کامل عمل کند.
شاید میتوانست حملات رااندک—حتی نادیده بگیرد، اما بازگرداندن آنلحظه حملات به منشأشان غیرممکن بود.
با این حال، تهسان—هرچندهیولای اندک—حتی میتوانست حملات خدایانفیزیکی باستانی را نیز بازگرداند.
او بهسعی چنین سطحیسنگین رسیده بود.
در آن لحظه، تمام روحش را بررسیده شمشیر متمرکز کرد: پرتگاه، «هیولای مرز»، دفاعمرز مرز و «نیروی فیزیکی» تقویتشده توسط مهارتها.
همه را گردتهسان—هرچند آورد و درچنین یک نقطه متمرکز ساخت.
نیرو را به شدت فشردهمرز کرد، در یک شمشیر مهارتوسط نمود و سپس رهایش کرد.
کواااانگ! قدرت متراکمشده بهسنگین نیزهای تیز بدل شدپرتگاهی و به پیش تاخت.
فوران نیرو از شمشیری که درسطحی بدن دشمن جای گرفته بود منفجر شدهیولای و اعماق وجود خردکننده جهان را شکافت.
نیروی پیشروندهحال سرانجام به قلببازگرداند خردکننده جهان رسید.
کلتر! پیکرمتمرکز خردکننده جهانهیولای به لرزه افتاد.
تهسان شمشیرشسعی را بیرون کشیدتهسان و فاصله گرفت.
تا پیش از این، خردکننده جهانسطحی واکنش شدیدی به حملات تهسان نشان ندادههیولای بود، اما این بار ماجرا متفاوت بود.
بوم...
بدن عظیم خردکنندهپرتگاه جهان لرزید، گوییدفاع زخمی درمانناپذیر برداشته بود.
«کافیه.» تهسان پوزخندی زد.
ضربهای کاری وارد کرده بود.
قدرتش قلبحال خردکننده جهاناندک—حتی را شکافته بود.
اما کارمتمرکز به همینجاهیولای ختم نمیشد.
«آلودهش کن.سعی فاسدش کن.سنگین نابودش کن.»
بوم! بدنتهسان—هرچند خردکننده جهانبازگرداند دوباره لرزید.
در لحظه ضربه بهاندک—حتی قلب، «هیولای مرز» به درونلحظه خردکننده جهان نفوذ کرده بود.
همچون انگلی که امعاهیولای و احشا را میبلعد،فیزیکی در درون بدنش طغیان کرد.
«ثبات خود» تنها گوشتسنگین و پوست خردکننده جهانپرتگاهی را احاطه کرده بود.
درونش کاملاً بیدفاع بود.
از آنجا که هرگز تصوربازگرداند نمیشد «ثبات خود» شکسته شود، اینروحش ضعف از دید پنهان مانده بود.
با شکافته شدن قلب،هیولای چیزی تحریفشده در درون، وحشیانهتقویتشده شروع به دریدن اعضا کرد.
اگر موجودی عادیفشاری بود، همانجا فروبشکند میریخت و میمرد.
کوووونگ!
اما خردکنندهحال جهان ازاندک—حتی پا نیفتاد.
قدرت و بدن نیرومندش—حتیهیولای با وجود زخمی مهلک—بیهیچفیزیکی مشکلی به حرکت ادامه داد.
این قابلسعی پیشبینی بود، پستهسان جای تعجبی نداشت.
از اینجا بهاندک—حتی بعد، نبرد زمانسطحی و استقامت بود.
شمشیرش را راست گرفت.
نبرد ادامه یافت.
مشتِ پرتابشده کیهانفشاری را درید وبشکند تمام هستی را لرزاند.
تهسان عقب ننشست.
مشتها را سد کرد،اندک—حتی منحرف نمود و «نیرویرسیده فیزیکی» حاصل را جذب کرد.
سپس دوبارهمتمرکز بر پیکرهیولای خردکننده جهان کوبید.
کواااانگ!
هیکل عظیمتهسان—هرچند خردکننده جهانبازگرداند به لرزه درآمد.
زمان زیادی گذشت.
قدرت تهسانمتمرکز آرامآرام روهیولای به افول گذاشت.
او هنوز قدرت کافیسنگین برای نبردی طولانیمدت باپرتگاهی «خدایان باستانی» را نداشت.
اما این اهمیتی نداشت.
شما «تصاحب نیروی روح» را فعال کردید.
کا-گاک! در حالی کهسنگین از مشتی سهمگین جاخالی میداد،دهان خراشی بر دست دشمن انداخت.
قدرت «ثباتتهسان—هرچند خود»ِ درونیبازگرداند به سرقت رفت.
اگر خردکنندهحال جهان سالماندک—حتی بود، شاید نمیشد.
اما اکنون کهپرتگاه زخمی و متزلزلدفاع بود، تصاحبش آسان مینمود.
با جایگزینسعی کردن قدرت مصرفشده،تهسان دوباره حمله کرد.
در چشمان «متعالیها» کهبازگرداند با قدرتشان از کیهانلحظه محافظت میکردند، حیرت موج میزد.
تهسان حقیقتاً بهتهسان—هرچند تنهایی در برابرچنین خردکننده جهان ایستاده بود.
و با اینپرتگاه حال، آهسته بهدفاع سوی پیروزی پیش میرفت.
کسی زیر لبفشاری زمزمه کرد: «واقعاًبشکند که... یه هیولاست.»
هیچیک از دیگراندک—حتی متعالیها این سخنسطحی را انکار نکردند.
کوووونگ! نبرد ادامه یافت.
حرکات خردکنندهمتمرکز جهان هرهیولای لحظه کندتر میشد.
قدرت و بدن عظیمش به اوبشکند اجازه میداد با وجود زخم مهلکپردهای حرکت کند، اما محدودیتهای آشکاری وجود داشت.
زمان پایانتهسان—هرچند دادن بهبازگرداند کار بود.
تهسان باحال این تصمیم، مشتشبازگرداند را گره کرد.
«بترک.»
«هیولای مرز» کهفشاری گویی منتظر فرمانبشکند بود، خود را گشود.
قلمرو زندهی مرز،اندک—حتی فضای درونی خردکنندهسطحی جهان را پر کرد.
حرکات خردکننده جهان خشک شد.
تهسان فرصت را غنیمتهیولای شمرد و شمشیرش رافیزیکی بار دیگر فرو برد.
با «ضرب» کردن اثر، دوباره بربشکند زخم کوبید و قدرت را متمرکزپردهای کرد تا همچون نیزهای نفوذ کند.
کواددوک!
قلبش دوباره شکافته شد.
فریادی طنینانداز شد.
خلأ فضا ازفشاری شدت آن نعرهبشکند به لرزهای خشونتبار افتاد.
کووونگ
نبرد به درازا کشید.
و سپس، به پایان رسید.
خردکننده جهانتهسان—هرچند به سختی بازویشچنین را تکان داد.
اما سرعتش به شکلی دردناکبازگرداند کند بود و دیگر هیچتمام توانی در آن باقی نمانده بود.
تهسان به آرامی بشکنی زد.
کوووونگ! با موجفشاری حاصله، پیکر خردکننده جهانکراش به عقب رانده شد.
آن وجودتهسان—هرچند عظیم دربازگرداند شرف سقوط بود.
اگر چنین موجود عظیمیاندک—حتی فرو میریخت، خودِ کیهانرسیده را تحت تأثیر قرار میداد.
تهسان قدرتش راپرتگاه فراخواند و لبدفاع به سخن گشود.
«لطفاً کمک کنین.»
[...
متوجه شدیم.]
متعالیهای نظارهگر به جنبش درآمدند.
آنها قدرتشانتقویتشده را بهمهارتها کار گرفتند.
نیروی آنها با نیروی تهسانمنشأشان درآمیخت و خردکننده جهان را کهبازگرداند تلوتلو میخورد، به زور مهار کردند.
[پیروزی حقیقی.]
اهیلیری باسنگین لحنی عجیببشکند زمزمه کرد.
درون خردکنندهتقویتشده جهان کاملاً درهمه هم شکسته بود.
دیگر توانینادیده برای تکانبازگرداندن دادن پیکرش نداشت.
عملاً نیمهجان شده بود.
اکنون، تهسانسنگین خردکننده جهان راکراش شکست داده بود.
«تو... یه خدایتوسط باستانی رو ازگرد پا درآوردی... اما...»
خدای بند بابگیرد صدایی لبریز ازغیرممکن حیرت سخن گفت.
در چشمانش ناباوری،تهسان—هرچند تحسین و همچنینچنین ترس موج میزد.
یک متعالی که بربشکند مفهومی کامل حکم میراند،گشود اکنون از تهسان میهراسید.
«روشش مهم نیست.توسط مهم اینه کهگرد اون طرف ماست.»
اهیلیری جو را آرام کرد.
متعالیهای زمزمهکنان باتهسان—هرچند شنیدن سخنان اوچنین به خود آمدند.
«آره. درسته.»
«ممنون، تهسان. کاریتوسط رو کردی کهگرد ما بهش نیاز داشتیم.»
«چون دشمناینادیده منم هستن،بازگرداندن مشکلی نیست.»
[حالا... باحال این بدناندک—حتی عظیمالجثه چیکار کنیم؟]
متعالیها نالیدند.
گرچه خردکننده جهان را با قدرتشان نگهآورد داشته بودند تا از فروپاشیاش جلوگیری کنند، اماکواااانگ نمیتوانستند تا ابد این کار را ادامه دهند.
تغییرناپذیریِ پیراموننادیده خردکننده جهانبازگرداندن همچنان باقی بود.
هیچ راهی برای در همبازگرداند کوبیدن و از بین بردن آنروحش گوشت و پوست عظیم وجود نداشت.
با اینکه پیروز شدهبشکند بودند، اما عواقب آنگشود حلنشده باقی مانده بود.
متعالیها پریشان بودند.
و تهساننادیده نمیتوانست نگرانی آنهامنشأشان را درک کند.
«مهم نیست. من ترتیبشو میدم.»
[تو پاکسازیسنگین رو انجامبشکند میدی... آه.]
اهیلیری دریافت کهتوسط تهسان چه قدرتیگرد در اختیار دارد.
تهسان دستشنادیده را روی سینهمنشأشان خردکننده جهان گذاشت.
هیولای مرزحال هنوز دروناندک—حتی او را میلرزاند.
خردکننده جهان اکنون نیمهجان بود.
عقلش را ازتوسط دست داده وگرد در حال خودتخریبی بود.
عملاً مرده بود.
پس، میشدحال قدرتش رااندک—حتی تصاحب کرد.
«واگذارش کن.»
بدن خردکنندهتقویتشده جهان درمهارتها یک آن لرزید.
هاله قدرتِ تغییرناپذیریاش شروعبازگرداندن به تغییر کرد تاحال به تهسان تعلق گیرد.
تهسان همهحال آن رااندک—حتی دزدید و بلعید.
[اوه.]
[اه.]
متعالیهای نظارهگر بر خود لرزیدند.
قدرت عظیم خدایتهسان—هرچند باستانی توسط بدنچنین کوچک تهسان بلعیده میشد.
منظرهای عجیب و تحریفشده بود.
متعالیها احساس ناهماهنگیتوسط شدیدی کردند، گوییگرد شاهد معجزهای غولآسا بودند.
طولی نکشید کهبگیرد تهسان قدرت خردکنندهغیرممکن جهان را گردآوری کرد.
«هوف.»
تهسان نفسی بیرون داد.
آن قدرت عظیمتوسط اکنون در وجودشگرد ساکن شده بود.
شما تصاحب نیروی روح را فعال کردید.
[تغییرناپذیری] متعالی تصاحب شد.
[تغییرناپذیری] متعالی در [دفاع مرزی] متعالی ادغام شد.
«تموم شد.»
تغییرناپذیریای که بدن خردکننده جهانبازگرداند را احاطه کرده بود، اکنونتمام کاملاً از آنِ تهسان بود.
«حالا دیگهمتمرکز باید بتونم بدونمرز مشکل حلش کنم.»
در حال حاضر،فشاری خردکننده جهان اساساً فقطکراش یک پوسته خالی بود.
چیزی جز یکاندک—حتی ظرف عظیم نبود؛سطحی دور انداختنش دشوار نمینمود.
[...بیاین انجامش بدیم.]
پس از سکوتیپرتگاه کوتاه، متعالیها بهدفاع جنبش در آمدند.
قدرتشان خردکننده جهان را بلعید.
کمکم، پیکر خردکنندهاندک—حتی جهان به خاکسترسطحی تبدیل و ناپدید شد.
به خاطر جثهاش کمیاندک—حتی طول کشید، اما سرانجام هیچلحظه اثری از او باقی نماند.
[...تموم شد.]
اهیلیری زمزمه کرد.
خدای باستانیای که در جنگهای کهن بیشمار متعالیلحظه را کشته، جهانها را در هم شکسته ونیروی حتی اکنون خسارات عظیمی به بار آورده بود.
خردکننده جهان که کشتنشاندک—حتی غیرممکن مینمود، سرانجام مغلوب ولحظه به فراسوی فضا رانده شد.
آن وجود، اکنونپرتگاه با مرگ کاملدفاع روبرو گشته بود.
متعالیها به استراحت پرداختند.
هرچند میخواستند بلافاصله بهاندک—حتی مصاف دیگر خدایان باستانی بروند،لحظه اما وضعیتشان بسیار وخیم بود.
آنها استراحت کردندپرتگاه و تهسان دردفاع کنارشان نگهبانی داد.
«نمیدونم لازم میشهفشاری یا نه، ولیبشکند من ازتون محافظت میکنم.»
[ممنون.]
اهیلیری درحال سکوت قدرتشاندک—حتی را بازیابی کرد.
او که بیش ازهیولای دیگران آسیب دیده بود،فیزیکی به استراحت کافی نیاز داشت.
اهیلیری در حالی که آرامآرامتهسان نیرویش را بازمییافت، گویی فکری بهپیرامون ذهنش خطور کرده باشد، زمزمه کرد:
[تو دوتهسان—هرچند خدای باستانی روچنین از پا درآوردی.]
تهسان درحال سکوت سراندک—حتی تکان داد.
اهیلیری نرم خندید.
[واقعاً که دو خدای باستانی.]
خدایان باستانی زیاد نبودند.
در مقایسهحال با متعالیها، تعدادشانبازگرداند آشکارا اندک بود.
اما هر یک آنقدر قدرتمند بودنددفاع که همزمان با چندین متعالی بجنگند؛ جاودانهگرد بودند و قدرتشان رو به کاستی نمیگذاشت.
به همین دلیلفشاری جنگ اینچنین پایاپایبشکند و شدید بود.
پرتگاه، که همه چیز را درسطحی گذر زمان میبلعید و حتی میتوانستپرتگاه تمام جهانها را در خود جای دهد.
خردکننده جهان، که بااندک—حتی داشتن بزرگترین پیکر، خودِ هستیلحظه را میدرید و خرد میکرد.
دو خدای باستانی که بیشمار متعالیدفاع را کشته و جهان را لرزاندههمه بودند، اکنون به مرگ ابدی دچار شدند.
[به لطف تو،فشاری ما قطعاً دستبشکند بالا رو گرفتیم.]
خدای جنگ آزاد شده بود.
خدایان شمشیر، بند، تراکماندک—حتی و کنترل اکنون میتوانستندرسیده به دیگر متعالیها یاری رسانند.
با رفتن دوپرتگاه خدای باستانی، فضایدفاع تنفس بیشتری باز شد.
متعالیهای جهان اکنون میتوانستندسنگین با قاطعیت خدایان باستانیپرتگاهی را تحت فشار قرار دهند.
[و... تو یکی از اونایی.]
کسی که میتوانست به تنهاییبازگرداند با یک خدای باستانی روبروتمام شود و او را شکست دهد.
کسی که میتوانستپرتگاه مرگ ابدی رادفاع برایشان به ارمغان آورد.
[واقعاً کهسعی جنگ بهسنگین پایان میرسه.]
به هر رو،اندک—حتی این سخنی بودسطحی که بر زبان آمد.
تهسان پس ازتهسان—هرچند آنکه لحظهای مراقبشانچنین بود، به هزارتو بازگشت.
او نیز باید قدرتیهیولای را که به دستفیزیکی آورده بود، بررسی میکرد.
و روز بعد.
خدایان باستانیتهسان—هرچند از جهانبازگرداند ناپدید شدند.