چپتر 264: مهارت فعالسازی ویژه – قضاوت مطلق (۳)
0[مهارت فعالسازی ویژه: قضاوت مطلق]
[هزینه مانا: ۱۰]
[پس از فعالسازی، حمله بعدی دفاع هدف را نادیده میگیرد و از تمام مهارتها و ابزارهای دفاعی عبور میکند.
با این حال، اگر حمله خنثی شود، مهارت فعال نخواهد شد.]
«...تچ.»
روح خندهای پوچ سر داد.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
«خودت ببین.»
تهسان قدماطرافش به اتاقسمت بعدی گذاشت.
آخرین ناهنجاری آنجا بود.
تهسان در حالی کهپایین هیچ تجهیزاتی به تنشکافت نداشت، شمشیرش را تاب داد.
[شما قضاوت مطلق را فعال کردید.]
[۱۰۳ آسیب به ناهنجاری بزدل با چشمان بسته وارد شد.]
خرچ.
پوسته سختسخت ناهنجاری تغییرشکل شکل داد.
تهسان دوبارهحالا شمشیرش راهزارتو بالا برد.
[شما قضاوت مطلق را فعال کردید.]
[۹۹ آسیب به ناهنجاری بزدل با چشمان بسته وارد شد.]
این بار، تهسان حتی زحمت سوءاستفاده از نقطهبار ضعف پوسته تغییریافته را به خود نداد؛ اونداد فقط شمشیرش را به شکلی معمولی فرود آورد.
با اینحالا حال، آسیب واردهیکی مشابه قبل بود.
تهسان با استفاده ازتیغه قضاوت مطلق به فشاربدن آوردن بر ناهنجاری ادامه داد.
ناهنجاری مدام پوستهاش راوارد در واکنش تغییر میداد، اماشکل مقدار آسیب هرگز کاهش نمییافت.
نالهای گوشخراش برخاست.
ناهنجاری الگویگرفت خود راپایین تغییر داد.
یک مانعسخت آبیرنگ درشکل اطرافش شکل گرفت.
تهسان شمشیرشحالا را به سمتیکی پایین فرود آورد.
[شما قضاوت مطلق را فعال کردید.]
تیغه بدون هیچ مقاومتیپایین مانع را شکافت وشکافت بدن ناهنجاری را درید.
«این مسخرهست.»
روح زیر لب زمزمه کرد.
او فکر میکرد بعد از سفر بابدون تهسان دیگر با چیزی غافلگیر نخواهد شد،زمزمه اما این باور حالا در هم شکسته بود.
در هزارتو،تیغه دفاع یکی ازشکافت حیاتیترین آمارها بود.
در دنیای بیرون، حتیپایین قدرتمندترینها هم ممکن بودشکافت با پیشپاافتادهترین چیزها بمیرند.
قویترین فرد جهان ممکن بود با رفتن یک میخ در پایشسوءاستفاده و ابتلا به کزاز جان دهد، و مزدوران کارکشته اغلب دروارده آشوب جنگ با تیغهای کور و سرگردان به پایان راه میرسیدند.
استقامت و دفاع، آمارهاییتیغه بودند که از چنینبدن مرگهای پوچی جلوگیری میکردند.
علاوه بر این، آنها به فرد اجازهسخت میدادند تا در موقعیتهای مرگ و زندگی،حتی ایمنتر از هر کس دیگری پیشروی کند.
مهم نبود تله چقدر خطرناک باشد؛تیغه اگر کسی استقامت کافی داشت، میتوانستمسخرهست با زور بازو راهش را باز کند.
اگر دفاع از قدرتسمت حمله دشمن فراتر میرفت، فردشکافت تنها ۱ واحد آسیب میدید.
به همین دلیل بود که ماجراجویانبدن در هزارتو زمان و طلای زیادیفکر را صرف بالا بردن دفاع خود میکردند.
و حالا، مهارتی که تهساندوباره به دست آورده بود، تمامزحمت آن تلاشها را بیمعنی میکرد.
«فقط دفاع رو نادیده نمیگیره... مهارتها و ابزارهایبدن دفاعی رو هم رد میکنه؟ صبر کن، نگوبعد که... یعنی حتی از [پایداری] هم رد میشه؟»
تهسان سر تکان داد.
روح زیر خنده زد.
«این دیگه چه صیغهایه؟»
پایداری، که تمام آسیبهایهزارتو وارده را نصف میکرد، دربیرون برابر تهسان کاملاً بیفایده بود.
روح نالید.
«این دیوونگیه.
این مهارت انگارگرفت جون میده واسه مقابلهبدون با اون یارو، نه؟»
«اون یارو؟»
«آره.
بین کلهگندهها وپایین ردهبالاها، یکی هست کهشکافت به بالاترین دفاعش مینازه.
حتی بیشتر اونبسته بالاییها هم نمیتوننپوسته دفاعش رو بشکنن.
اما جلوی تو،گرفت حتی اونم ناتوانتیغه میشه، مگه نه؟»
«نادیده گرفتن تمام دفاعها...مقاومتی مگه میشه همچین چیزیمسخرهست تو هزارتو به دست آورد؟»
بارکازا نیزسخت به همانشکل اندازه بهتزده بود.
در میان ارواح، کسانی بودند کهحیاتیترین تمام قدرتشان را صرف دفاع میکردند تاچیزها از اربابانشان محافظت کنند—حتی بیشتر از بارکازا.
قدرت آنهاسمت در برابر تهسانبدون هیچ معنایی نداشت.
«و هزینه ماناگرفت فقط ۱۰تاست؟ اینتیغه دیگه خیلی کمه.
هاه، خندهم گرفته.»
خرچ.
تهسان ناهنجاریحالا را ازهزارتو پا درآورد.
لبخندی زد.
این یکی از مهارتهایی بود کهپوسته در حالت آسان به او اجازهبرد داده بود لقب قویترین را بگیرد.
و حالا، اوگرفت دوباره آن راتیغه به دست آورده بود.
«خوبه.»
تهسان شمشیرشسخت را تاب داددوباره و پیش رفت.
باس طبقهحالا ۵۹ یکهزارتو ناهنجاری سیاه بود.
بزرگتر و سرسختتر ازتیغه هر چیزی که تابدن پیش از آن دیده بود.
اما برایچشمان تهسان، هیچوارد اهمیتی نداشت.
[شما قضاوت مطلق را فعال کردید.]
خرچ.
شمشیر بدنچشمان ناهنجاری راوارد متلاشی کرد.
ناهنجاری مقاومت کرد، اما تمامپایین تلاشهایش در برابر قضاوت مطلقبدن به طرز رقتانگیزی محو شد.
در کمتراطرافش از یک دقیقه،پایین هیولا فرو ریخت.
«پنجره وضعیت.»
[کانگ تهسان]
[سطح: ۱۲۰]
[سپر: ۳۸۹۹/۳۸۹۹]
[سلامتی: ۴۰۸۲۰/۴۰۸۲۰]
[مانا: ۳۷۸۰/۳۷۸۰]
[انرژی تاریک: ۶۵۳/۶۵۳]
[قدرت: ۸۴۶۱]
[هوش: ۷۲۶۱]
[چابکی: ۷۸۱۵]
[قدرت حمله: +۲۷۴۵]
[دفاع: +۱۶۲۲]
[هدف در اوج آمادگی است.]
اینها آمار لیتغییر تهیئون پس ازبالا پاکسازی هزارتو بود.
تهسان تقریباًحالا به آنهزارتو رسیده بود.
اگر به لایههایپایین عمیق میرسید، بیتردیدمقاومتی از آنها فراتر میرفت.
روح با ناباوری زمزمه کرد.
«آمار و ارقامت مسخرهست.»
این بهگرفت خاطر تأثیرپایین غارت بود.
هر بار که دشمنی را شکستبالا میداد، آمار او را میدزدید که منجرضعف به رشدی بیش از دو برابر میشد.
آمار در هزارتو همههزارتو چیز نبود، اما پایهدنیای و اساس محسوب میشد.
هرچه بالاترسمت بودند، فتحتیغه آسانتر میشد.
«از مال تو بالاتره؟»
«نه؟ هنوزتیغه از وقتیمقاومتی من مردم کمتره.»
«واقعاً؟»
به نظر میرسید نرخ رشدبدون پس از رسیدن به لایههایمسخرهست عمیق، جهشی خیرهکننده خواهد داشت.
این فکرچشمان او راوارد سرگرم کرد.
حتی پس از پاکسازی کاملپایین حالت سخت، آمار لی تهیئون خیلیدرید بالاتر از وضعیت فعلی تهسان نبود.
«با این آمار، میتونیمقاومتی از پس تجهیزات اونمسخرهست حرومزادههای لایههای عمیق بربیای.
کلهگندهها قراره حسابی سردرد بگیرن.»
روح با صدای بلند خندید.
پس از شکست دادن باس،بدون تهسان به هزارتو بازگشت تامسخرهست اتاق مخفی را پیدا کند.
تلههایش راچشمان پاکسازی کرد وخرچ پاداشها را برداشت.
غنایم به شرح زیر بود:
[کمربند پژواکهای زجرکشیده]
[جادوی سیاه +۲۰]
[هوش +۱۰۰]
[دفاع +۱۵۰]
[کمربندی ساختهشده توسط یک استاد جادوی سیاه که شیاطین را شکنجه میکرد و جیغهایشان را درون آن مهر و موم کرده است.
اگر به دقت گوش دهید، هنوز میتوانید فریادهای زجرآلود آن شیاطین را بشنوید.]
توضیحاتش ناخوشایندگرفت بود، اما اثراتشتیغه به کار میآمد.
برای کسی که حالا به جادویحیاتیترین سیاه متکی بود، هر تجهیزاتی کهپیشپاافتادهترین قدرتش را تقویت میکرد، ارزشی بیاندازه داشت.
و این تنها مورد نبود.
[گردنبند لیچ جنگل غربی]
[جادوی سیاه +۴۰]
[هوش +۲۰]
[گردنبندی که به لیچی که زمانی بر جنگل حکومت میکرد، هدیه داده شده بود.
حتی پس از از دست دادن انسانیتش، هرگز نتوانست راضی به دور انداختن آن شود.]
یک قطعه عالی دیگر.
چون گردنبند بود،سمت تقویت چشمگیری بهبدون جادوی سیاه میداد.
با اینها، قدرتشکسته جادوی سیاهش بهحیاتیترین وضوح افزایش مییافت.
[پژواک پیشرو]
[شیپوری برای پیشروی.
هنگامی که در نبرد دمیده شود، روحیه متحدان را بالا میبرد.]
شیپوری برای نبردهای گروهی.
الان بیفایده بود، اماوارد پس از بازگشت بهتغییر زمین به کار میآمد.
در مجموع، پاداشها دندانگیر بودند.
«بسیار خب.»
تهسان از پلهها پایین رفت.
[مأموریت طبقه ۶۰ آغاز میشود.]
[باس طبقه ۶۰ را شکست دهید و پیشروی کنید.]
[پاداش: خاک زمین سیاه.]
[پاداش مخفی: ؟؟؟]
طبقه شصتم.
اینجا جایی بودگرفت که تم موجوداتتیغه افسانهای به پایان میرسید.
تم بعدی، سرانجامبدون آخرین مرحله قبلبدن از اعماق بود.
«تقریباً رسیدم.»
چیزی که زمانی غیرممکنتیغه و دور به نظر میرسید،درید حالا درست پیش رویش بود.
تهسان بااطرافش ارادهای محکم ازپایین پلهها پایین رفت.
فروشنده، مثلتیغه همیشه، درمقاومتی ورودی منتظر بود.
«اومدی.»
صدایش آرام بود،پایین اما چشمانش ازمقاومتی اشتیاقی پنهاننشدنی میسوخت.
«بالاخره اینجایی.اطرافش خیلی نزدیک شدی.پایین دیگه چیزی نمونده.»
«همینطوره.»
«آره. چیزی نمونده.تغییر تا روزی کهبالا به اون مکان برسی...»
او آرام زمزمهپایین کرد، مردمکهایش لبریزمقاومتی از تمنا بود.
پس از اینکهگرفت به خود مسلطتیغه شد، دوباره لب گشود.
«چیزی میخری؟»
«نه.»
تهسان سر تکان داد.
حتی اگراطرافش چیزی هم بود،پایین الان خرج نمیکرد.
باید برای اعماق پسانداز میکرد.
«پس برو.سخت برو وشکل به اونجا برس.»
فروشنده دندانهایش را نشان داد.
تهسان رو برگرداندگرفت و پا بهتیغه درون دالان گذاشت.
فروشنده چه آرزویی دارد؟
وقتی تهسان اولین بار اودوباره را دید، پنجره سیستم اوزحمت را «شاه گمشده» خطاب کرده بود.
حتماً وارد هزارتو شدهتیغه تا چیزی را کهبدن گم کرده، پس بگیرد.
و آناطرافش چیز احتمالاًسمت در اعماق بود.
تهسان باتیغه هیولاهای طبقهمقاومتی شصتم روبرو شد.
آخرین موجوداتسخت افسانهای، ایموگیهاشکل بودند... موجوداتی مارمانند.
یک ایموگی که آنقدر بزرگبدون بود که اتاق را پر میکرد،زیر خیز برداشت تا تهسان را ببلعد.
تهسان شمشیرش را بالا برد.
ایموگی قوی بود.
با وجود بدن عظیمش، سریعتر ازبالا هر هیولایی بود که تهسان تانقطه کنون با آن روبرو شده بود.
حتی کسانی که با آسودگیبدون تا اینجا پایین آمده بودند،مسخرهست باید برای جانشان با آن میجنگیدند.
هیسسس!
ایموگی دیوانهوار بهبدون خود میپیچید و آروارههایشدرید را باز کرده بود.
تهسان دستانشسخت را ازشکل هم گشود.
شمشیری طلاییسمت در دستشتیغه ظاهر شد.
[شما شمشیر طلایی نِواریوس را فعال کردید.]
یک برش واحد.
نور طلایی،سمت ایموگی حملهور رابدون دو نیم کرد.
با صداییاطرافش رعدآسا، ایموگیسمت فرو ریخت.
تهسان انگشتانشتیغه را مشتمقاومتی و باز کرد.
استفاده روان ازتغییر جادوی سیاه سطحبالا متوسط هنوز دشوار بود.
به تمرین بیشتری نیاز داشت.
او طبقهاطرافش شصتم را بدونپایین مشکل پاکسازی کرد.
ایموگیها بیتردید قوی بودند،مقاومتی اما تهسان دیگر بهمسخرهست سطح اوایل اعماق رسیده بود.
یک هیولای طبقهتغییر شصتمی نمیتوانست اوبالا را تهدید کند.
یکی پس ازپایین دیگری، آنها رامقاومتی درید و پیش رفت.
اما سرعتشاطرافش به وضوحسمت کندتر شده بود.
[چرا انقدر آروم میری؟]
«منم باید آماده بشم.»
[...
آه.]
روح متوجهاطرافش شد وسمت سکوت کرد.
بارکازا با تردید لب گشود.
[ارباب.
حضور قدرتمندیسمت رو درتیغه جلو حس میکنم.
و... برام آشناست.]
«احتمالاً درسته.»
تهسان راهشگرفت را درپایین هزارتو باز کرد.
جامعه بازیکنان پر از دعوتنامهیکی برای او بود، اما اوقدرتمندترینها فعلاً قصدی برای تعامل نداشت.
با کلافگی،چشمان اعلانها را بهخرچ کل خاموش کرد.
به اتاق مخفی رسید،سمت تلههایش را خنثی کرد وشکافت پاداش را برداشت... یک نیزه.
قدرت حملهاش بد نبود، اما تهسانبدون به عنوان کسی که با دوزیر سلاح میجنگید، نیازی به آن نداشت.
آن را درشکسته کولهاش ذخیره کردحیاتیترین و ادامه داد.
هیولا پشت هیولا فرو میافتادخرچ و او پیش میرفت، تادوباره اینکه به تالار باس رسید.
هیسسس...
[ایموگیای که در تبدیل شدن به اژدها ناکام ماند، بیدار شده است.]
برخلاف دیگران، اینبسته یکی فلسهای صافپوسته و درخشانی داشت.
چهرهاش کمی تغییر کرده بودپایین و شبیه اژدهایی بود کهبدن تهسان زمانی ملاقات کرده بود.
و مهمتر از همه،پایین برخلاف سایر ایموگیها، میتوانستشکافت از جادو استفاده کند.
غرررش!
تهسان شمشیرش رابسته بر دهان بازپوسته هیولا فرود آورد.
ایموگی با ضربهایگرفت کرکننده به کفتیغه زمین کوبیده شد.
تهسان هر سازه جادویی را در میانمقاومتی زمین و هوا متلاشی کرد، تیغهاش راکرد عمیق فرو برد و سپس بیرون کشید.
جیغغغ!
ایموگی ازچشمان درد بهوارد خود میپیچید.
تهسان خونسرد ماندگرفت و با روشمندیتیغه آن را تکهتکه کرد.
به زودی،گرفت ایموگی با آخرینتیغه جیغ فرو افتاد.
تهسان شمشیرش را غلاف کرد.
پنجره سیستمچشمان با پیروزیوارد چشمک زد.
پاداشهای پاکسازی طبقه شصتم.
میخواست یکییکی آنهاسمت را چک کند،بدون اما وقتی نبود.
تهسان نگاهشحالا را بههزارتو سمت پلهها دوخت.
تپ.
تپ.
صدای قدمها درسمت فضا پیچید وبدون آنها ظاهر شدند.
یکی موجودی شوالیهمانندشکسته پوشیده در نوری درخشانآمارها و زرهی مستحکم بود.
در یک دستبسته سپری عظیم و درسخت دست دیگر شمشیری داشت.
دیگری شعلهایاطرافش بود کهسمت آرام سوسو میزد.
گرچه آتش زبانه نمیکشید یا وحشیانهبدون جرقه نمیزد، اما قدرت محض وزیر ابهتی که ساطع میکرد، غیرقابل انکار بود.
در مجموع دو نفر.
تهسان محیطچشمان اطرافش راوارد اسکن کرد.
«قطعاً راهنماهایاطرافش طبقه ۶۰سمت نیستن. اینا کین؟»
موجودی که شمشیرسمت داشت با لحنیبدون تخت پاسخ داد:
[همشون رو کشتیم.
بیارزش بودن.]
«آه؟»
تهسان آنها را برانداز کرد.
«پس شما آخریها هستین.»
آخرین نگهبانانی که مسیرهزارتو اعماق را سد کرده بودند...بیرون آخرین مانع پیش از ردهبالاها.
آن دو سخن گفتند.
[من پادشاهاطرافش روح شعله عظیم،پایین سپر ویشنو هستم.]
[من پادشاهگرفت روح شعله عظیم،تیغه نیزه ویشنو هستم.]
قدرت فوران کرد.
سیلابی خروشان ازبسته انرژی اتاق راپوسته در بر گرفت.
[بیا، ای نادانیگرفت که جرئت مخالفتتیغه با پادشاه را داری.
پایان خودتیغه را زیرمقاومتی قدرت ما ببین.]