چپتر 493: ایمان (۶)
0جلد ۲۰، چپتر ۲۰
۴۹۵. طبقه ۹۲.
تهسان برصاحب ستارهای سپیدفراز قدم گذاشت.
ستاره بهطرزچنین شگفتانگیزی کوچک بود،باشد تقریباً بهاندازه ماه.
امواج قدرت دیوانهوار به هرحضور سو زبانه میکشیدند، همچون شرارههای خورشیدیکرده که در تمام جهات منفجر میشدند.
«...اینجا.»
نور سپید با درخششیفراز خیرهکننده میتابید و جهانشناور را چون خورشیدی روشن میساخت.
حسی غریب ازحجمی کف پاهایش بهفروشنده وجود تهسان رخنه کرد.
و در پیباردری آن، تنها یکلِمیدائوس چیز را دریافت.
«این ماده نیست.»
این قدرت تا بینهایت متراکموسعت شده بود؛ قدرتی که نیرویرسیدید فیزیکی داشت، اما مادهای واقعی نبود.
تهسان درحالیکه آرام بهداشته ستاره سپید خیره شدهبیشتر بود، حقیقت را فهمید.
آن قدرتبیشتر سپید و متراکم،حضور خود الوهیت بود.
در حالت عادی باید به رنگنیروی طلایی میبود، اما چنان فشرده شدهنبود بود که سپید به نظر میرسید.
«پس یعنی...» الوهیت آنقدر رویوسعت هم انباشته شده بود تارسیدید به ابعادی هماندازه ماه درآمده بود.
«لعنتی، خیلی زیاده.»
تهسان آرام خندید.
حجم کلبینهایت الوهیت با عظمتقدرتی ماه برابری میکرد.
حتی تهسان که از نزدیک بهپیکری ده سیاره ایمان دریافت میکرد، نمیتوانست امیدیشدید به رسیدن به چنین حجمی داشته باشد.
فروشنده بسیار بیشترحجمی از باردری درفروشنده هزارتو حضور داشت.
لِمیدائوس در تمامباردری این مدت طولانی، بیوقفهمدت ایمان جمعآوری کرده بود.
قدم.
تهسان بر روی ستارهایفراز که از الوهیت ساختهشناور شده بود، قدم برداشت.
طولی نکشید کهحجمی توانست صاحب آنفروشنده ایمان را ببیند.
بر فراز ستارهای بههزارتو وسعت ماه، پیکری تنهاطولانی با غرور شناور بود.
شما رسیدید.
با لمیدائوس روبهرو شدید.
ظاهرش هیچبینهایت تفاوتی باشده تهسان نداشت.
حتی کوچکترین الگوهایببیند روی لباسهایشان نیز کاملاًغرور با هم تطابق داشت.
لمیدائوس آرام چشمانشحجمی را گشود وفروشنده به تهسان خیره شد.
«عجیبه که یکیباردری دیگه رو دقیقاًلِمیدائوس شبیه خودم میبینم.»
صدایی آرام طنینانداز شد.
تهسان با لغوببیند توانایی تغییر شکلش، بهغرور سخنان او پاسخ داد.
«ممنونم.»
لمیدائوس آرام پاسخ داد،هزارتو درحالیکه هیچ احساس خاصیطولانی در چهرهاش نمایان نبود.
«تو کانگ تهسانی. از اون شخص دربارهتفیزیکی خیلی شنیدم... اینکه تو یه وجود عجیب وخیره پیچیدهای. حالا که میبینمت، منطقی به نظر میرسه.»
لمیدائوس سر تکان داد.
«تو لیاقتشو داری.»
«چی میخوای؟»
لمیدائوس مانع تهسان نشد.
حتی زمانی که تهسان خود را بهجای او جا زد تالمیدائوس ایمان را بدزدد و پیروان نامیرایش را قتلعام کرد، لمیدائوس تنهاکاملاً در سکوت تماشا کرده بود، گویی خود چنین چیزی را آرزو میکرد.
«چیزی کهچنین میخوام سادهست...داشته جایگاه عالیمقام.»
لمیدائوس آرامبیشتر به پایینهزارتو فرود آمد.
پاهایش بربینهایت ستارهای ازشده جنس الوهیت نشست.
«همیشه اونو میخواستم.»
«به نظرچنین نمیاد خیلیداشته براش بیقرار باشی.»
«...»
لمیدائوس با نگاهی تهی بهقدرتی تهسان خیره شد؛ چشمانی همچون ستارگانواقعی که بر او قفل شده بودند.
«تو ایمانی رو که من جمع کردم دریافت کردی.شما پس باید بفهمی... این یه ایمان بیکران و قدرتمنده.کوچکترین من اینو تو سالهای بیشمار و بیپایانی جمع کردم.»
لمیدائوس دستانشچنین را ازداشته هم گشود.
در یک آن،باردری الوهیت طلایی برلِمیدائوس کف دستانش شکل گرفت.
«شاید خجالتآور باشه کهشده خودم اینو بگم، ولیداشت فکر کنم خیلی خوب ساختمش.»
«منم بایدصاحب به اینفراز اعتراف کنم.»
در ظاهر، نامیراها ایمان را بهزور از دیگران میگرفتند،باردری اما لمیدائوس در رؤیاها ظاهر میشد و ایمانی راستین رابرداشت از کسانی که زیر بار ظلم رنج میبردند، جمعآوری میکرد.
اگر تهسان مداخلهباردری نمیکرد، لمیدائوس همچنان بهمدت جمعآوری ایمان ادامه میداد.
«اونا از صمیم قلب وقدرتی صادقانه به من باور داشتن.مادهای اون ایمان قطعاً واقعی بود.»
لمیدائوس دستش را تکانفراز داد و الوهیت همچونشناور شعلههای آتش محو شد.
«اما... کافی نیست.»
چشمان لمیدائوس سوسو زدند.
درون آنهابینهایت حرصی عمیقشده نهفته بود.
«من قویم. هیچکس زیر این خط نمیتونه بهمشناور برسه. اما همهش همین بود. من در نهایت یهنداشت موجود متعالیم که فقط با ایمان به اینجا رسیده.»
هرچقدر هم که آهنداشته جمعآوری و چکشکاری شود،بیشتر باز هم آهن باقی میماند.
ایمان نیز چنین بود؛هزارتو هرچقدر هم که انباشته میشد،بیوقفه باز هم تنها ایمان بود.
رتبه آن هرگز تغییر نمیکرد.
«من به این سطحفراز راضی نیستم. میخوام بهشناور جایگاه عالیمقام صعود کنم.»
تمنا بهشدت از صدایش میبارید.
تهسان آرام پرسید:
«خب، میخوای درموردش چیکار کنی؟»
«خیلی بهش فکر کردم.»
لمیدائوس خندید.
«اونا واقعاً بهم باور داشتن، اما ایمانشون هنوزطولانی معمولی بود. تو هرگز نمیتونی فقط با ایمان فراترصاحب بری. پس چی میشه اگه احساساتشون دیگه ایمان نباشه؟»
لبخندی شبحوار بر لبانششده نقش بست؛ لبخندی که هیچاما انسانی قادر به ابرازش نبود.
«چی میشهصاحب اگه احساساتشون بهوسعت ترس تبدیل بشه؟»
تهسان اخم کرد.
«اگه اونا از من بترسن، با فکر کردن به من از وحشت بلرزن، فقط با تصورتوانست کردنم عقلشونو از دست بدن و با حضورم از هوش برن... اگه تصویرم چنان تو ذهنشوننداشت حک بشه که نتونن فراموشم کنن... اونوقت پرستش از روی ترسی مطلق... میتونم باهاش فراتر برم؟»
«حرف زدنت شبیه کوسین شده.»
«خیلی وقته که دارم بهوسعت این موضوع فکر میکنم. امارسیدید همیشه یه مشکل وجود داشته.»
الوهیت شروعچنین به تراوشداشته و گسترش کرد.
هدفش تهسان نبود.
الوهیتِ نشتکرده،بینهایت بهسوی تکتکشده سیارات روانه شد.
«به این فکر کردم که نامیراها رو با دستای خودم له کنم،روبهرو اما قدرت اونا هنوز تو محدودهی فانیهاست. این کار مناسب نیست و ارزشگشود نشون دادن نداره. پس چیزی که میتونه ساخته بشه، فقط یه ایمان معمولیه.»
احساسات بیمارگونهاشچنین بهسوی تهسانداشته نشانه رفت.
«اما شاید تو بتونی. تو تنها کسیمدت هستی که میتونه تمام قدرت منو نشون بده.نکشید کسی که میتونه احساسات فانیها رو تغییر بده!»
الوهیت منفجر شد.
لمیدائوس بازویش را تکان داد.
«ببینین! ای فانیها!»
کییییینگ!
الوهیت در تمام سیاراتشده پخش شد و خود رااما در ذهن مردمان حک کرد.
کسانی که در حالفراز نیایش برای تهسان بودند، درشما بهت و وحشت فرو رفتند.
صدایی عظیمچنین در پهنه دهباشد سیاره طنینانداز شد.
«من لمیدائوس هستم!»
«آآآه!»
«این دیگه چیه!»
مردم فریادچنین کشیدند وداشته بر زمین افتادند.
با بازگشتبیشتر حواسشان، تصاویری درحضور ذهنشان نقش بست.
در سرشان،بینهایت پیکرهای تهسان وقدرتی لمیدائوس پدیدار شد.
لمیدائوس لبخندصاحب زد و انگشتیوسعت را بالا آورد.
«کسی که بین شما ظاهر شد وبسیار ادعا کرد لمیدائوسه... اون یه قلابیه! اونطولانی خودشو جای من جا زده تا ایمانتونو بدزده!»
صدایی رعبآور، چنان بلند که تمام سیارهمدت را به لرزه درمیآورد، بر آنها آوارطولی شد و ارواحشان را در هم کوبید.
نفسهایشان در سینهمتراکم حبس شد ونیروی رنگ از رخسارشان پرید.
«کسی که جرئت کردهفراز خودشو جای من جاشناور بزنه رو سلاخی میکنم!»
صدا، لبریزچنین از خشم،داشته طنین انداخت.
مردم دیگر تاب این شکنجهحضور را نیاوردند و دست برجمعآوری گوشهایشان فشردند؛ نمیخواستند آن را بشنوند.
«کسی که بایدمتراکم بهش ایمان داشتهنیروی باشین، منم! من لِمیدائوسم!»
اما صدایش از میان دستهاییوسعت که گوشها را پوشانده بود،رسیدید به درون مغزشان رسوخ کرد.
چهره لمیدائوس تاحجمی بینهایت در همفروشنده پیچید و مسخ شد.
همچون روحی پلید، چنان درحضور هم شکسته که گویی نبایدجمعآوری در این جهان وجود داشته باشد.
مردم غریزتاً وحشتمتراکم را با تمامنیروی وجود حس کردند.
چشمانشان را بستند.
نمیخواستند شاهدچنین آن صحنهداشته شوم باشند.
اما تصویر لمیدائوسباردری مستقیماً در ذهنشانلِمیدائوس حک شده بود.
نه راهی برای بستنشده چشمانشان بود و نهداشت پناهی برای بستن گوشهایشان.
«شما بایدصاحب منو بپرستین!فراز من خدای شمام!»
«آخ...»
«آه...»
حتی قدرتمندان نیزمتراکم تاب نیاوردند؛ اشک وفیزیکی آببینیشان بیاختیار سرازیر شد.
خشم موجودصاحب متعالی، کاملاً واقعیوسعت به نظر میرسید.
فانیان یارای تحملش را نداشتند.
ضعیفترها از هوش رفتند.
با این حال، حتیشده در اعماق بیهوشی نیز،داشت تصویر لمیدائوس رهایشان نمیکرد.
«پس روشیصاحب که استفادهفراز میکنه اینه.»
دلیل اینکه لمیدائوس مانع تهسان در سرقت ایمانبیشتر و کشتن نامیرایان نشده بود، این بود کهجمعآوری او دیگر تشنه ایمانی ساده و توخالی نبود.
او چیزیبیشتر فراتر ازهزارتو ایمان میخواست.
هدفش اینبینهایت بود: رسیدنشده به مقام برترین.
پس در سکوتببیند نظارهگر سرقت ایمانپیکری توسط تهسان ماند.
تماشا کرد که چگونه فانیان باورفروشنده کردند تهسان همان لمیدائوس است ولِمیدائوس خادمانش یک به یک جان دادند.
و هنگامی که رخبهرخهزارتو با تهسان روبرو شد،طولانی به تمام فانیان اعلام کرد:
«چیزی کهبینهایت میپرستیدین، یهشده تقلبی بود.»
«لمیدائوس واقعی منم.»
«کسی کهچنین باید بهشداشته ایمان بیارین، منم.»
آن خشم، همچونباردری غضبی برحق ولِمیدائوس مقدس جلوه میکرد.
احساسات مردم را برانگیختشده و به آنها القا کرداما که مرتکب گناهی نابخشودنی شدهاند.
احساساتشان نسبت بهببیند لمیدائوس در همپیکری پیچید و متلاشی شد.
دیگر نه یکحجمی خدا، بلکه موجودیفروشنده مسخشده و دگرگون بود.
«بد نیست.»
لمیدائوس لبخندیبینهایت کج وشده شیطانی زد.
احساسات در همتنیدهببیند و تاریک مردمپیکری در درونش انباشته میشد.
«نمیدونم آخرش چی میشه، اماباشد ارزش امتحان کردنو داره. نظرتهزارتو چیه؟ روش نسبتاً کارآمدی نیست؟»
لمیدائوس بابیشتر لحنی تنبل وحضور کشدار سخن گفت.
«وقتی برای اولین بار تو قلمروم پیداتفیزیکی شد، به دردسر افتادم. اما بعد ازآرام کلی فکر کردن، فهمیدم این یه فرصت عالیه.»
خواسته لمیدائوس درببیند هم شکستن دیوارهاپیکری و محدودیتها بود.
برای اینچنین کار، تغییریداشته بنیادین نیاز بود.
و تهسان موجودی بودهزارتو که قدرت ایجاد اینطولانی تغییر را در خود داشت.
«خیلی قویتر از چیزی هستی که انتظار داشتم،داشت و این عالیه. میتونی تمام قدرتمو به نمایش بذاریفهمید و نیرویی فراتر از درک فانیها رو آشکار کنی.»
«به نظرصاحب میرسه فقطفراز نامیراها بدبخت شدن.»
«اونا چیزی جز ابزارای ضعیف نیستن.فروشنده همیشه قصد داشتم از شرشون خلاص شم.مدت تو فقط کار کثیفو برام انجام دادی.»
«مخالف نیستم،بیشتر اما یه چیزحضور مهم جا مونده.»
تهسان شمشیرشبینهایت را محکمشده در چنگ فشرد.
«در نهایت، برایببیند اینکه این اتفاق بیفتهغرور باید منو شکست بدی.»
«من صلاحیت این کارو دارم. میدونم قدرتبسیار پیچیدهای داری، اما یه اختلاف رتبه بین منبیوقفه و تو هست که نمیتونی ازش عبور کنی.»
لمیدائوس با تکبر اعلام کرد.
«پس قربانی من شو.»
الوهیت ستارهمانند فرو ریخت.
الوهیتِ سقوطکرده،چنین گرداگرد لمیدائوس جمعباشد و متراکم شد.
پیکرهای شکل گرفت؛باردری شمایلی انسانی ازلِمیدائوس جنس طلای ناب.
اما بیش ازمتراکم آنکه شبیه انسان باشد،فیزیکی به هیولایی مسخشده میمانست.
الوهیت همچونصاحب گلولای ازفراز لبههای پیکرش میچکید.
و جثهاشچنین فراتر ازداشته حد تصور بود.
لمیدائوس اکنونبیشتر به عظمت یکحضور ماه درآمده بود.
«تحسینبرانگیزه.»
با این جثه، حتیفراز از خردکننده جهان نیزشناور عظیمتر به نظر میرسید.
و مهمتر از همه، تمامباشد اینها الوهیتی بود که تاهزارتو آخرین حد ممکن فشرده شده بود.
گرچه ایمان جمعآوریشده توسط تهسان قابلتوجهلِمیدائوس بود، اما در برابر لمیدائوس، همچونساخته مقایسه کرم شبتاب با خورشید مینمود.
کوگوگوگوگونگ!
لمیدائوس بازویش را بالافراز برد و فضا ازشناور پسلرزههای قدرتش به لرزه درآمد.
الوهیت همچونچنین شهابسنگهایی سوزان بهباشد هر سو بارید.
صدها، هزارانبیشتر و شایدهزارتو هم بیشتر.
ایمان انباشتهشده درمتراکم طول اعصار طولانی، فراترفیزیکی از درک بشری بود.
ووووونگ!
لمیدائوس بازویش راحجمی با شدت بهفروشنده سمت تهسان کوبید.
تهسان بهسرعتبیشتر پاهایش را رویحضور زمین محکم کرد.
بازو بربینهایت پیکره کیهانشده فرود آمد.
کواهاااانگ!
موج انفجارچنین در سراسرداشته فضا پیچید.
حتی سیارات دوردست نیز آن را حس کردند؛طولانی درختان از ریشه کنده شدند، ساختمانها لرزیدند، مردم بهصاحب هوا پرتاب شدند و فریاد وحشت همهجا طنینانداز شد.
«آاااه!»
«خواهش میکنم!صاحب التماس میکنمفراز ما رو ببخش!»
مردم با چشمانی گریان سرهایشان رافروشنده فرود آوردند؛ احساساتشان نسبت به لمیدائوسلِمیدائوس تاریکتر و مسخشدهتر از پیش گشت.
«تو نمیتونی منو شکست بدی.»
صدایی طنین انداختمتراکم و لمیدائوس ارادهاشنیروی را متجلی ساخت.
هزاران نیزه الهی شکل گرفتند؛ هرپیکری نیزه به عظمت یک شهابسنگ، کهروبهرو مستقیماً به سوی تهسان هجوم میآوردند.
فضا از انبوهحجمی نیزههای الهی لبریزفروشنده و خفه شد.
تهسان سپرش را بالا آورد.
کواهاااانگ!
نیزهها در هم شکستند.
اما نابودیچنین تمام آنهاداشته غیرممکن بود.
هر نیزه حاملباردری الوهیتی فراتر از ظرفیتمدت کل توان تهسان بود.
حتی یک خدای ایمان معمولی نیزنیروی برای دفع تنها یکی از ایننبود نیزهها، باید با تمام توانش میجنگید.
و هزاران نیزهببیند از این دست، فضاغرور را پر کرده بود.
چشمان تهسان تاریک شد.
مسیر حرکت نیزهها را خواند، قدرتلِمیدائوس و روش بهینه را محاسبه کردساخته و بر همان اساس به حرکت درآمد.
زمان در اطرافشمتراکم به واسطه مداخله درفیزیکی زمان او کند شد.
کواهاااانگ!
با این وجود،حجمی باز هم نتوانست حملاتبسیار را بینقص کانتر کند.
نیزههای بیشتری ازباردری دفاعش عبور کردند ومدت تمام پیکرش را خراشیدند.
جئوجئوجئوجونگ!
هاله محافظتصاحب از خود تهسانوسعت به لرزه افتاد.
مبارزه مستقیم غیرممکن بود.
تهسان بیدرنگ تصمیمش را گرفت.
با تکیه بر هالهشده محافظی که احاطهاش کردهداشت بود، فضایی خاکستریرنگ گشود.
تلهپورت [آشوب] را فعال کردید.
تق.
تهسان بهبینهایت فضای دیگرشده منتقل شد.
در فضایی که آنچنان از نیزهپیکری لبریز بود که حتی چشمبرهمزدن تصادفی محدودشدید نیز کفایت نمیکرد، تلهپورت تنها گزینه بود.
«قدرت خالص و مطلق...داشته از هر چیزی کهبیشتر تا حالا دیدم فراتره.»
تهسان قطعات الوهیتباردری را که بهلِمیدائوس پیکرش چسبیده بودند، تکاند.
در مقایسه با خدایان باستانی یا دیگرفیزیکی موجودات متعالی، اگر رتبه را نادیده میگرفت،آرام قدرت خام او به مراتب برتر بود.
او یک هیولای تمامعیار بود.
«اما...»
میتوانست پیروز شود.
تهسان تمام قدرتشمتراکم را متمرکز کردنیروی و زیر لب غرید.
«تو درصاحب مورد منفراز میدونی، مگه نه؟»
این تنها یک شایعه نبود.
لحنش نشان میدادباردری که از جایی دربارهمدت قدرت تهسان شنیده است.
«بیا سربینهایت فرصت درشده موردش حرف بزنیم.»