---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 194: خدای ناامیدی، آفرودیا (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 194: خدای ناامیدی، آفرودیا (۱)

0

پیش از آنکه به طبقه‌بیاموزد​ چهل و چهارم سرازیر شود،‌چهره‌ای​ ته‌سان ابتدا به سراغ لیلیث رفت.

لیلیث به‌دلیل​ گرمی از‌زیادی​ او استقبال کرد.

«اومدی؟»

«یه چیزی برای ارائه دارم.»

ته‌سان آیتم‌هایی را که حین‌بیاموزد​ پایین رفتن از طبقات جمع‌آوری کرده‌مبهم​ بود، به الهه جادو تقدیم کرد.

«با این مقدار،‌چیزهای​ هنوزم نمی‌تونم جادوی‌داشت​ سطح متوسط بگیرم، نه؟»

«آمم... آره؟»

«چقدر دیگه‌چیزهای​ باید بدم تا‌داشت​ بتونم یکی بگیرم؟»

تفاوت قدرت میان جادوهای‌می‌توانست​ سطح متوسط و مبتدی، همچون‌پرسش​ تفاوت شب و روز بود.

اگر می‌توانست یکی را‌زیادی​ بیاموزد، بی‌شک اولویت با‌فرود​ جادوی سطح متوسط بود.

لیلیث در پاسخ‌ترک​ به پرسش ته‌سان، چهره‌ای‌بقایای​ مبهم به خود گرفت.

«باید... خیلی‌چیزهای​ بیشتر بدی.‌آموختن​ یعنی، خیلی زیاد.»

«حدس می‌زدم.»

مقدار مورد نیاز چنان‌زیادی​ عظیم بود که تعیین‌فرود​ عددی برای آن دشوار می‌نمود.

اما با در نظر‌فرود​ گرفتن قدرت جادوی سطح‌ناامیدی​ متوسط، منطقی به نظر می‌رسید.

«اجازشو گرفتم، ولی‌زیادی​ هنوز یادش نگرفتم.‌ترک​ باید سخت تلاش کنم.»

او ناله‌ای از‌اگر​ سر عزم و‌بی‌شک​ اراده سر داد.

چهره‌اش می‌درخشید، احتمالاً به‌زیادی​ این دلیل که چیزهای زیادی‌آمد​ برای آموختن در پیش داشت.

ته‌سان او را ترک‌فرود​ کرد و به طبقه‌ناامیدی​ چهل و چهارم فرود آمد.

هیولاهای این‌چیزهای​ طبقه چیزی جز‌داشت​ بقایای ناامیدی نبودند.

طبیعتاً، آن‌ها‌روز​ برای ته‌سان‌می‌توانست​ هیچ معنایی نداشتند.

در حالی که‌چیزهای​ به پیش می‌تاخت، ارواح‌ترک​ میان خود زمزمه می‌کردند.

[با این سرعت،‌ترک​ سه‌سوته تا طبقه‌هیولاهای​ ۵۰ رو پاکسازی می‌کنه.

یا شایدم... نه؟‌زیادی​ کی می‌دونه اون موجود‌فرود​ چه واکنشی نشون می‌ده.]

«کدوم موجود؟»

روح پیش‌تر اشاره کرده بود که گرچه‌ترک​ طبقات چهل‌گانه را می‌توان به سرعت طی‌طبیعتاً​ کرد، اما چیزی ممکن است سد راهش شود.

[بزودی می‌بینی.

اگه حافظم درست‌زیادی​ یاری کنه، باید‌ترک​ تو طبقه ۴۴ باشه.]

«پس قراره طول بکشه، ها؟»

[احتمالاً.]

اگر چنین بود، کاری‌فرود​ وجود داشت که باید‌ناامیدی​ پیش از آن انجام می‌داد.

ته‌سان پنجره‌چیزهای​ چت انجمن‌آموختن​ را گشود.

[کانگ جون‌هیوک‌روز​ [الرون]: صبر‌می‌توانست​ کن، جدی میگی؟]

[کیم هوی‌یئون [سخت]: آره.

خودمونم یه کم تعجب کردیم.

شک داشتیم،‌چیزهای​ ولی فکر نمی‌کردیم‌داشت​ واقعاً اتفاق بیفته.]

[لی ته‌یئون‌روز​ [الرون]: باید...‌می‌توانست​ بهشون تبریک بگیم؟]

[گئوم جونگ‌گون [سخت]:‌چیزهای​ خب آره دیگه؟‌داشت​ چیز خوبیه، نه؟]

انجمن پر‌داشت​ از هیاهو‌فرود​ و گفتگو بود.

ته‌سان، ته‌یئون، جون‌هیوک، هوی‌یئون‌آموختن​ و جونگ‌گون را به‌آمد​ یک چت خصوصی دعوت کرد.

[لی ته‌یئون [الرون]: اوه، ته‌سان؟]

[کانگ جون‌هیوک [الرون]: چه خبر؟]

[کانگ ته‌سان‌داشت​ [الرون]: فقط خواستم‌آمد​ یه حالی بپرسم.

خیلی وقته‌چیزهای​ با بقیه‌آموختن​ بازیکنا حرف نزدم.]

مدت‌ها بود‌روز​ که با آن‌ها‌بیاموزد​ تماس نگرفته بود.

می‌خواست ببیند تا کجا پیش‌آموختن​ رفته‌اند، مشغول چه کاری هستند‌هیولاهای​ و در صورت نیاز راهنمایی‌شان کند.

[کانگ ته‌سان [الرون]:‌ترک​ داشتین راجع به‌هیولاهای​ چی حرف می‌زدین؟]

[کیم هوی‌یئون‌چیزهای​ [سخت]: اوه،‌آموختن​ چیز مهمی نبود...

یکی همین الان‌اگر​ اعلام کرد که‌بی‌شک​ دارن ازدواج می‌کنن.]

ته‌سان مکث کرد.

[کانگ ته‌سان [الرون]:‌ترک​ کسی که از‌هیولاهای​ قبل با هم بودن؟]

[کیم هوی‌یئون [سخت]: نچ.

تو هزارتو آشنا شدن.

حتی از‌دلیل​ من خواستن‌زیادی​ خطبه‌شو بخونم.

باورت میشه؟ بعد این‌فرود​ همه جنگ و دعوا،‌ناامیدی​ حالا دارن قاطی مرغا میشن.

اون‌وقت بعضی‌چیزهای​ از ما هنوز‌داشت​ سینگلیم و بدبخت.]

هوی‌یئون غرولند کرد.

ته‌سان چانه‌اش را مالید.

«ملت دارن‌داشت​ ازدواج می‌کنن؟‌فرود​ به این زودی؟»

آنچنان هم عجیب نبود.

آن‌ها در هزارتو گرفتار شده‌بیاموزد​ بودند و مجبور بودند مدت‌ها‌چهره‌ای​ در اینجا برای بقا بجنگند.

با وجود‌دلیل​ مرگ‌های بسیار، تنهایی‌آموختن​ وجودشان را می‌خورد.

طبیعی بود‌داشت​ که آدم‌ها به‌آمد​ هم نزدیک شوند.

اما در گذشته،‌زیادی​ سال‌ها طول کشیده بود‌فرود​ تا ازدواج‌ها شروع شوند.

آن زمان،‌روز​ تنها دغدغه‌می‌توانست​ بقا بود.

اکنون، به زحمت‌چیزهای​ نیمی از آن‌داشت​ زمان گذشته بود.

این بدان معنا بود‌فرود​ که این بار مردم فضای‌نبودند​ بیشتری برای نفس کشیدن داشتند.

پس از کمی‌زیادی​ صحبت‌های متفرقه درباره‌ترک​ هزارتو، ته‌سان پرسید:

[کانگ ته‌سان‌روز​ [الرون]: تا‌می‌توانست​ کجا پیش رفتین؟]

[لی ته‌یئون [الرون]: طبقه ۱۵.

جون‌هیوک هم احتمالا همون‌جاست.]

[کانگ ته‌سان [الرون]: سریعه.]

[کانگ جون‌هیوک‌روز​ [الرون]: همش‌می‌توانست​ به لطف توئه.

اون شمشیر‌دلیل​ توانایی و‌زیادی​ جادوی سیاه...

دیوانه‌کننده‌ست.]

حتی از میان‌زیادی​ متن، شگفتی و‌ترک​ تحسین محسوس بود.

و به حق هم‌می‌توانست​ چنین بود؛ آن مهارت‌ها‌پاسخ​ مضحک و بی‌نظیر بودند.

[کانگ جون‌هیوک [الرون]:‌چیزهای​ قبلاً حتی یه‌داشت​ هیولا هم مکافات بود.

الان؟ نه خیلی.

مانا یکم کمه،‌زیادی​ ولی می‌تونیم بدون‌ترک​ مشکل جدی جلو بریم.

همش لطف توئه.]

[کانگ ته‌سان [الرون]: خوبه.]

طبقه پانزدهم.

ته‌سان لحظه‌ای‌چیزهای​ اندیشید و‌آموختن​ سپس تایپ کرد.

[کانگ ته‌سان [الرون]:‌اگر​ تو طبقه ۱۶‌بی‌شک​ یه آهنگر هست.

هر چی مواد اولیه‌زیادی​ جمع کردین بیارین، یه چیز‌آمد​ به درد بخور براتون می‌سازه.

پس خوب جمعشون کنین.]

[کانگ جون‌هیوک‌چیزهای​ [الرون]: آهنگر‌آموختن​ هم هست؟]

[لی ته‌یئون [الرون]:‌اگر​ پس مواد اولیه‌بی‌شک​ اونجا به کار میاد.

گرفتم.

ممنون!]

سپس ته‌سان‌چیزهای​ رو به بازیکنان‌داشت​ حالت سخت کرد.

آیا حالشان‌روز​ خوب بود؟‌می‌توانست​ مشکلی نداشتند؟

[کیم هوی‌یئون [سخت]: ما خوبیم.]

[گئوم جونگ‌گون [سخت]:‌ترک​ اون شمشیر بادِ‌هیولاهای​ سِیر؟ واقعاً عالیه.

پایین رفتن‌چیزهای​ رو خیلی‌آموختن​ آسون‌تر کرده.]

[کیم هوی‌یئون [سخت]: یه‌می‌توانست​ کم با جادوی سیاه‌پاسخ​ مشکل داریم، ولی... ای.

فعلاً نادیده‌ش می‌گیریم.]

در مجموع،‌داشت​ مشکل بزرگی‌فرود​ وجود نداشت.

ته‌سان با‌چیزهای​ رضایت چت‌آموختن​ را بست.

[کانگ ته‌سان [الرون]: نمیرین.

به پایین رفتن ادامه بدین.]

با این سخن،‌ترک​ ته‌سان فرود خود‌هیولاهای​ را از سر گرفت.

پس از پیشروی بی‌وقفه،‌آموختن​ سرانجام آنچه را که‌آمد​ روح گفته بود، یافت.

شما محراب آفرودیا را کشف کردید.

پاداش اولین کشف: مانا ۵۰، هوش ۳۰

محراب بی‌شکل و متافیزیکی بود.

قدرتی که از آن ساطع‌بقایای​ می‌شد، غلیظ و سنگین بود؛ نیرویی‌معنایی​ که با خودِ احساسات بازی می‌کرد.

«اون چیزی‌می‌توانست​ که گفتی زمان‌اولویت​ رو می‌بلعه... همینه؟»

[آره.]

روح تایید کرد.

[آفرودیا.

خدای ناامیدی.

اون عاشق تماشای‌طبیعتاً​ ناامیدی آدما و‌معنایی​ غلبه کردن به اونه.

واسه همین آزمون‌هاش... بی‌مزه‌ن.

اگه بدشانس‌فرود​ باشی، روزگار‌هیولاهای​ سختی در انتظارته.]

قدرت محراب دور‌بیاموزد​ ته‌سان گرد آمد، گویی‌پرسش​ او را فرا می‌خواند.

دلیلی برای‌نبودند​ رد کردن‌آن‌ها​ وجود نداشت.

ته‌سان دستش‌می‌درخشید​ را بر‌دلیل​ محراب نهاد.

مأموریت فرعی آغاز شد

آفرودیا مایل است شما را بیازماید.

بپذیرید، و آزمونی فرا خواهد رسید.

بر آن غلبه کنید، و پاداشی در پی خواهد بود.

پاداش: بر اساس عملکرد شما توسط آفرودیا تعیین می‌شود.

«قبول می‌کنم.»

مأموریت فرعی پذیرفته شد.

اقتدار آفرودیا متجلی می‌شود.

در ازای آن، قلمرو مداخله او کوچک می‌شود.

آفرودیا محراب را قرض می‌گیرد تا خود را آشکار سازد.

حضوری سنگین‌روز​ و عظیم‌می‌توانست​ فرود آمد.

[هان؟]

روح مبهوت شد.

انتظار نداشت که‌احتمالاً​ یک خدا شخصاً‌زیادی​ در هزارتو ظاهر شود.

کانگ ته‌سان که به ظهورهای مکرر‌ناامیدی​ خدای شیطانی و لطف او عادت‌نداشتند​ کرده بود، هیچ احساس خاصی نداشت.

اما در حالت عادی،‌می‌توانست​ تجلی یک خدا در‌پاسخ​ هزارتو بسیار نادر بود.

مردی با موهای سیاه و‌آموختن​ رفتاری سرد، در حالی که‌هیولاهای​ خودِ فضا را می‌شکافت، پدیدار شد.

[پس اون‌داشت​ بدنامِ معروف‌فرود​ بالاخره جلوم ایستاده.]

ته‌سان تعظیم کرد.

این یک خدا بود.

دلیلی نداشت‌روز​ بهانه‌ای برای نارضایتی‌بیاموزد​ به دستش بدهد.

با دیدن احترام‌چیزهای​ فوری ته‌سان، چهره‌داشت​ آفرودیا کمی نرم شد.

[فکر می‌کردم کسی‌ترک​ که انقدر مورد‌هیولاهای​ لطف بقیه‌ست، مغرور باشه.

اما انگار این‌طور نیست.

از این خوشم اومد.]

«می‌تونم بپرسم چرا نزول کردین؟»

ته‌سان هم‌دلیل​ مثل روح‌زیادی​ گیج شده بود.

هیچ دلیلی‌نبودند​ برای ظهور‌آن‌ها​ آفرودیا وجود نداشت.

اما کلمات بعدی‌ترک​ خدا همه چیز‌هیولاهای​ را روشن کرد.

[خیلی‌ها بهت لطف دارن.

بدون تردید پاداش می‌دن...‌هیولاهای​ پاداش‌هایی که حتی ما‌طبیعتاً​ خدایان هم زیاده‌روی می‌دونیم.]

میدان نبرد خدایان.

آنجا، خدایانی که ته‌سان‌زیادی​ را آزموده بودند، به‌فرود​ او پاداش داده بودند.

و بسیاری این‌طبیعتاً​ کار را زیر‌معنایی​ سوال برده بودند.

ته‌سان به شاهکارهایی در خور‌آمد​ تحسین دست یافته بود، اما آیا‌آن‌ها​ واقعاً تا این حد لایق بود؟

آفرودیا آمده‌می‌درخشید​ بود تا‌دلیل​ خودش ببیند.

[پس امتحانت می‌کنم.

تا ببینم‌روز​ لطفشون کورشون کرده...‌بیاموزد​ یا واقعاً لایقشی.]

[آفرودیا به شما یک آزمون تقویت‌شده پیشنهاد می‌دهد.]

[آیا می‌پذیرید؟]

ته‌سان سر تکان داد.

پذیرش فوری باعث‌اگر​ شد لبان آفرودیا‌بی‌شک​ کمی انحنا پیدا کند.

[از روحیه‌ت خوشم میاد.]

قدرت فضا‌داشت​ را در‌فرود​ بر گرفت.

[به ناامیدیت خیره شو.

بعد بر اون غلبه کن.

این آزمون منه.]

[اقتدار آفرودیا متجلی می‌شود.]

[قلمرو مداخله او کوچک می‌شود.]

کراک—

قدرت، فضا را بلعید.

هزارتو در هم‌چیزهای​ پیچید و واقعیتی‌داشت​ جدید جایگزین آن شد.

این فقط تله‌پورت نبود.

تجلی بود.

قدرت آفرودیا مانند قطعات‌آموختن​ پازلی که در جای‌آمد​ خود چفت می‌شوند، شدت گرفت.

سپس، گیجی‌فرود​ در چهره‌اش‌هیولاهای​ سوسو زد.

[صبر کن.]

قدرت فوران کرد.

روح نفسش را حبس کرد.

هر موجودی‌می‌درخشید​ در هزارتو‌دلیل​ به لرزه افتاد.

آفرودیا صدایی‌چیزهای​ تحت فشار از‌داشت​ خود خارج کرد.

[...

این.]

[اقتدار آفرودیا متجلی می‌شود.]

[قلمرو مداخله آفرودیا به شدت کوچک می‌شود.]

بوم—

فضا وارونه شد.

دنیایی آشنا‌نبودند​ بر روی‌آن‌ها​ هزارتو منطبق گردید.

همزمان با محو‌ترک​ شدن هزارتو، خنده‌هیولاهای​ آفرودیا طنین‌انداز شد.

[پس قضیه اینه.

قراره خوش بگذره.]

سپس، هزارتو ناپدید شد.

در میان‌دلیل​ اعوجاج، ته‌سان‌زیادی​ چشمانش را بست.

«قراره چی بشه؟»

این یک‌چیزهای​ جابجایی مکانی‌آموختن​ معمولی نبود.

حسش کاملاً متفاوت بود.

درست همان‌طور‌روز​ که ته‌سان‌می‌توانست​ تعادلش را بازمی‌یافت—

«داداش؟»

صدایی آشنا.

چشمان ته‌سان ناگهان باز شد.

دروازه‌ای عظیم‌چیزهای​ در برابرش‌آموختن​ ایستاده بود.

مات و‌فرود​ مبهوت دستش‌هیولاهای​ را دراز کرد.

بافت دروازه‌روز​ زیر انگشتانش‌می‌توانست​ واقعی بود.

برگشت.

پشت سرش،‌نبودند​ برهوتی ویران‌آن‌ها​ گسترده شده بود.

سپس سرش را بالا گرفت.

حفره‌ای عظیم‌می‌درخشید​ در آسمان دهان‌چیزهای​ باز کرده بود.

«داداش؟ نمیای تو؟»

مردی با نگاهی‌بیاموزد​ خالی به او‌پاسخ​ خیره شده بود.

ته‌سان خنده‌ای توخالی سر داد.

«جونگ‌گون؟»

«آره؟ چته؟ عجیب رفتار می‌کنی.»

جونگ‌گون با گیجی نزدیک شد.

نگاهی به‌می‌توانست​ اطراف انداخت‌بی‌شک​ و پرسید:

«اون فراری کجاست؟»

ته‌سان این‌می‌درخشید​ مکالمه را‌دلیل​ به یاد آورد.

دهانش خود به خود جنبید.

«مرد. هیولاها جسدشو خوردن.»

«... چی؟»

رنگ از رخسار جونگ‌گون پرید.

آن حالت چهره...‌احتمالاً​ ته‌سان آن را‌زیادی​ هم به یاد داشت.

«اون یارو بازیکن‌آمد​ حالت سخت بود.‌ناامیدی​ به همین زودی مرد؟»

«سه تا هیولای رتبه A تیکه پارش کردن.»

«آه...»

چهره جونگ‌گون در هم رفت.

در همین حال،‌زیادی​ ذهن ته‌سان به‌ترک​ سرعت کار می‌کرد.

«کجاست؟ باید عجله کنیم...»

«حلش کردم. لازم نیست.»

ته‌سان از کنارش گذشت.

«بریم تو. سرم درد می‌کنه.»

«بـ... باشه.»

جونگ‌گون دروازه را بست.

ته‌سان فضای‌نبودند​ داخل را‌آن‌ها​ برانداز کرد.

ساختمان‌های نیمه‌ویران.

مردمی که‌می‌درخشید​ با چهره‌هایی‌دلیل​ آشنا سیب‌زمینی می‌خوردند.

خنده‌ای خشک سر داد.

اینجا سئول‌روز​ بود... درست‌می‌توانست​ قبل از سقوطش.

دنیای قبل‌می‌توانست​ از بازگشت‌بی‌شک​ او به گذشته.

«این چیه؟»

افکار ته‌سان به هم ریخت.

آیا همه چیز‌زیادی​ تا الان خواب‌ترک​ بوده؟ نه. غیرممکنه.

تجربیاتش، قدرتش...‌فرود​ هنوز با‌هیولاهای​ او بودند.

«... پنجره وضعیت.»

[کانگ ته‌سان]

[سطح: ۹۱]

[سپر: ۱۸۹۹/۱۸۹۹]

[سلامتی: ۲۰۹۲۰/۲۰۹۲۰]

[مانا: ۲۷۲۲/۲۷۲۲]

[انرژی جادویی: ۳۷۶/۳۷۶]

[قدرت: ۴۶۹۳]

[هوش: ۴۱۲۴]

[چابکی: ۴۳۳۳]

[قدرت حمله +۸۵۸]

[دفاع +۷۳۸]

[هدف در وضعیت اوج است.]

پنجره وضعیت تاییدش کرد.

این حالت آسان‌طبیعتاً​ نبود... او داشت حالت‌نداشتند​ تنها را پاکسازی می‌کرد.

پس... آیا‌داشت​ این یک‌فرود​ توهم بود؟

زمین سفت زیر پایش، باد سردی‌ترک​ که به صورتش می‌خورد، انرژی شوم‌نبودند​ در آسمان... همه چیز واقعی حس می‌شد.

توهمات می‌توانستند حواس را‌هیولاهای​ فریب دهند، اما نه‌طبیعتاً​ خودِ انرژی و قدرت را.

این توهم نبود.

جونگ‌گون که متوجه‌چیزهای​ توقف ته‌سان شده بود،‌ترک​ سرش را کج کرد.

«داداش. نمیای‌داشت​ غذا بخوری؟‌فرود​ حتماً گشنته.»

گئوم جونگ‌گون.

ته‌سان قبل از‌آمد​ حرف زدن به‌ناامیدی​ او خیره شد.

«دفاع کن.»

«ها؟»

ته‌سان مشتش را بالا برد.

فشار محض باعث شد جونگ‌گون‌داشت​ خود را جمع کند و دستانش‌ناامیدی​ را به حالت دفاعی بالا بیاورد.

گرومپ—

جونگ‌گون به عقب پرتاب‌زیادی​ شد و محکم به‌فرود​ سطل زباله برخورد کرد.

تـالاپ!

با چشمان‌چیزهای​ گرد شده‌آموختن​ از جا پرید.

«داداش! این‌روز​ دیگه چه‌می‌توانست​ کوفتی بود؟!»

«فقط یه امتحان ساده.»

ته‌سان دستش را تکاند.

همین برخورد کوتاه‌احتمالاً​ همه چیز را‌زیادی​ به او گفت.

قدرت جونگ‌گون دقیقاً‌زیادی​ همان‌طور بود که‌ترک​ به یاد داشت.

[این... غافلگیرکننده‌ست.]

روح نالید.

ته‌سان پوزخند زد.

جونگ‌گون غرولند کرد.

«عجب امتحانی. ممکن بود بمیرم...»

سپس خشکش زد.

«صبر کن. داداش، تو‌زیادی​ الان از مهارت استفاده نکردی.‌آمد​ ولی منو پرت کردی اون‌ور؟»

«حتماً خیالاتی شدی.»

«خیالاتی؟!»

ته‌سان در حالی که مرد‌بیاموزد​ جوان‌تر دهانش باز مانده بود،‌چهره‌ای​ دستش را دور شانه جونگ‌گون انداخت.

«بریم غذا بخوریم.»

آن‌ها به سمت ناهارخوری‌فرود​ رفتند، جایی که چند‌ناامیدی​ نفر مشغول غذا خوردن بودند.

آن‌ها برای‌می‌درخشید​ ته‌سان دست‌دلیل​ تکان دادند.

«ته‌سان! بیا اینجا!»

ته‌سان جواب‌می‌توانست​ سلامشان را‌بی‌شک​ داد و نشست.

جونگ‌گون برایش یک سیب‌زمینی آورد.

لحظه‌ای که ته‌سان گاز‌آن‌ها​ زد، بافت نرم و آشنای‌می‌تاخت​ آن دهانش را پر کرد.

همان‌طور که‌داشت​ می‌جوید، ته‌سان افکارش‌آمد​ را مرتب کرد.

«این توهم نیست.»

همه چیز واقعی بود.

سیب‌زمینی، جونگ‌گون،‌می‌توانست​ مردمی که‌بی‌شک​ سلام می‌کردند... همه‌ش.

اینجا واقعاً زمین‌چیزهای​ بود... قبل از‌داشت​ بازگشت به گذشته.

و با این حال...

مهارت‌ها و‌داشت​ سطوحش باقی‌فرود​ مانده بود.

ناولها | novelha.net