چپتر 7: طبقه اول (۲)
0[لی تهیئون [تنها]: تهسان.
گفتی چطورانسان با موشهمان بزرگ بجنگم؟]
[کانگ تهسان [تنها]: گفتم بهحریف حرکت عضلاتش نگاه کن، پیشبینیاینجا کن و بعد ضربه بزن.]
[لی تهیئون [تنها]: اینشانه که همون واکنش نشونجونده دادن بعد از دیدنه؟]
[کانگ تهسان [تنها]:بدنش نه. گفتم پیشبینیانجام کن، مگه نه؟]
[لی تهیئون [تنها]: ......
آخه چطور بایدتئوری عضلات یه موشبازویی لعنتی رو ببینم؟]
«جیر جیر!»
موش بزرگنمیدهند بهطور تهدیدآمیزیشانه جیغ کشید.
تهسان فقطمرعوب به موشاست بزرگ خیره شد.
نمیتوانست فقط واکنش نشان دهد.
اما موش بزرگ موجودی زندهجونده بود که نفس میکشید وبازویی برای حرکت از عضلاتش استفاده میکرد.
هرکسی میتوانست نحوه حرکتشانه بدنش را وقتی کهجونده قصد انجام کاری داشت، ببیند.
در یکمرعوب لحظه، پاهای موشفرآیند بزرگ منقبض شد.
سینهاش کهانسان بالا و پاییناینجا میرفت، متورم شد.
حالا.
تهسان شمشیرش را فرود آورد.
کرانگ!
«جیر!»
موش بزرگ کهتفاوت میخواست حمله کند،انسان ناخودآگاه عقب کشید.
این مفهوم پیشبینی بود.
هر موجود زندهایشده قبل از حملهفکری نشانهای بروز میداد.
اگر کسی با دقت مشاهدهاینجا میکرد، دفاع کردن در برابرمردد آن از قبل، چندان دشوار نبود.
درست مثل بوکسورهای حرفهای که باانسان دیدن مشت جاخالی نمیدهند، بلکه بادراز دیدن حرکت شانه از قبل حرکت میکنند.
تفاوت این بود کهشانه حریف یک جونده بود، نهانسان انسان، اما تئوری همان بود.
پس، از اینجا به بعد.
تهسان بازویی راتئوری که شمشیر دربازویی آن نبود، دراز کرد.
موش بزرگ مرددتفاوت شد، سپس دوبارهانسان آماده حمله شد.
اما دوبارهنمیدهند با حملهشانه تهسان متوقف شد.
«جیر، جیر!»
موش بزرگ از شما مرعوب شده است.
فرآیند فکری آن کند شده است.
لرزشی از آشفتگی که حتیقصد تهسان هم تشخیص میداد، درلحظه چشمان قرمز کوچکش پدیدار شد.
در ذهن موش بزرگ، مچ پایبازویی او اکنون جایی بود که هرگزدوباره نمیتوانست دوباره به آن حمله کند.
اگر چنین بود،میکنند آسانترین جای بعدی راانسان برای حمله هدف میگرفت.
بازویی که دراز شدهشانه بود و برای گاز گرفتنانسان فوقالعاده آسان به نظر میرسید.
تصمیم سریع بود.
موش بزرگانسان به جلوهمان خیز برداشت.
بدنش را پرتابمیکنند کرد و ساعدجونده را گاز گرفت.
«جیر؟»
وحشت چشماننحوه موش بزرگوقتی را پر کرد.
حس گاز گرفتن عجیب بود.
انگار چیزی سختمیکنند را گاز گرفتهجونده بود، نه گوشت.
سعی کرد فرار کند، امامیکنند خیلی دیر شده بود؛ بدن موشهمان بزرگ در میان هوا معلق ماند.
حرکات سریعشنحوه مهر ووقتی موم شد.
«کارت تمومه.»
تهسان ساعدی را کهتفاوت موش بزرگ گاز گرفتهتئوری بود، محکم به زمین کوبید.
گرومپ!
«جیر!»
موش بزرگ کهتئوری زیر ساعد لهبازویی شده بود، جیغ کشید.
تقلا کرد تا فرارتفاوت کند، اما تفاوت پایهتئوری در قدرت بسیار زیاد بود.
تهسان فرصت را ازشانه دست نداد و شمشیرشجونده را در سینهاش فرو کرد.
حسی ناخوشایندنحوه از دستشوقتی بالا رفت.
حمله شما.
موش بزرگ در وضعیت خنثیشده قرار دارد.
آسیب بیشتری دریافت خواهد کرد.
۴ آسیب به موش بزرگ وارد شد.
۵ آسیب به موش بزرگ وارد شد.
«جییی...»
زندگی ازشانه چشمان قرمزشتفاوت محو شد.
«هو!»
با توقف حرکاتبدنش موش بزرگ، تهسان بالاخرهکاری عضلاتش را شل کرد.
«حسابی سخت بود.»
موشی که رفلکسهایمیکنند انسانی به پایش نمیرسید،انسان فقط اولین هیولا بود.
اما تهساننمیدهند با خونسردیشانه از پسش برآمد.
او پیروز شد.
اکنون زمان دریافت پاداش بود.
شما بر موش بزرگ پیروز شدید.
مقدار زیادی تجربه دریافت کردید.
۵ سلامتی بازیابی شد.
۴۳ طلا به دست آوردید.
پوست موش بزرگ را به دست آوردید.
گوشت موش بزرگ را به دست آوردید.
تا اینجا، تهسان بیتفاوت بود.
قصدی نداشتنمیدهند برای پاداشهایشانه اولیه شلوغش کند.
شما به تنهایی دشمنی دشوار را شکست دادید.
چابکی بهطور دائم ۱ واحد افزایش یافت.
«اوه.»
تهسان با رضایت لبخند زد.
در هزارتو،انسان آمار یکهمان ارزش تغییرناپذیر بود.
افزایش آنشانه همیشه اتفاقتفاوت خوبی بود.
اما پنجرهنمیدهند سیستم بهشانه همینجا ختم نشد.
عروج رتبه روح شما فعال شد.
چابکی بهطور دائم ۱ واحد افزایش مییابد.
مهارت پایه [شمشیرزنی] را کسب کردید.
شما بر اساس میدان دید وسیع خود در نبرد پیروز شدید.
مهارت غیرفعال ویژه [دید شفاف] را کسب کردید.
شما با دیدن ضعف حریف در نبرد پیروز شدید.
مهارت غیرفعال ویژه [بینش] را کسب کردید.
با وجود اینکه اولین نبردتان بود، بدون تزلزل با حریف روبرو شدید.
مهارت غیرفعال ویژه [خونسردی] را کسب کردید.
«هان؟»
تهسان دستپاچه شد.
از اینجانحوه به بعد، فراترقصد از انتظاراتش بود.
اما پنجرهانسان سیستم همچنانهمان بالا میرفت.
شما اولین کسی هستید که در برابر یک هیولا به پیروزی رسیدید.
۱۰۰ طلا به دست آوردید.
لقب [شجاع] را کسب کردید.
«واسه کشتنانسان یه موب معمولیاینجا اینهمه چیز میدن؟»
در حالت آسان، حتیتفاوت نصف این پاداشها راتئوری برای کشتن موب باس نمیگرفتی.
تهسان این را با چهرهای کجتفاوت و کوله گفت، اما با توجهاینجا به ماهیت این هزارتو، کاملاً طبیعی بود.
هزارتو فقطنحوه به نتیجهوقتی پیروزی نگاه نمیکرد.
اهمیت بسیار بیشتری به فرآیند میداد؛ اینکهشمشیر پیروزی چقدر بینقص به دست آمده و چهشما روشهایی برای رسیدن به نتیجه استفاده شده است.
نبرد تهسانشانه به نمرهتفاوت کامل نزدیک بود.
علاوه برنمیدهند این، او یکمیکنند بازیکن تنها بود.
هزارتو صرفاًنحوه پاداشی درخوروقتی به او میداد.
اما تهسان که ازهمان این موضوع بیخبر بود، همکرد خوشحال بود و هم گیج.
با اینشانه حال، پاداشتفاوت پاداش بود.
«پنجره مهارت.»
مهارت پایه: شمشیرزنی
تسلط: ۱٪
به نظر میرسد میتوانید شمشیر بزنید.
این ابتداییترین مهارت بود.
و برای تهسان که عادت داشت باکاری مهارتها راهش را هموار کند، مهارتی بودبالا که تا آخر کار هیچ استفادهای برایش نداشت.
تهسان با بیتفاوتیتئوری رد شد و مهارتشمشیر بعدی را بررسی کرد.
مهارت غیرفعال ویژه: دید شفاف
تسلط: ۵٪
میتوانید میدان دید وسیعی به دست آورید.
هنوز در محدوده بینایی انسان است.
دید شفاف.
مهارت بدی نبود.
بینایی انسان معمولاً خارج از نقطهتفاوت تمرکز تار است، اما با دیداینجا شفاف، میشد بیشمار مکان را همزمان دید.
این مزیت نسبتاً بزرگی بود.
میدان دید فردتئوری در نبرد تمایلبازویی به باریک شدن دارد.
این واکنش به متغیرها راجونده دشوار میکرد، اما با این مهارت،شمشیر این اتفاق بسیار کمتر رخ میداد.
این مهارتی بود که درمیکنند حالت آسان تازه بعد از گذراندنهمان طبقه ۲۰ به دست آورده بود.
و مهارت بعدی.
مهارت غیرفعال ویژه: خونسردی
تسلط: ۱۲٪
ذهنی تزلزلناپذیر.
تا زمانی که موجودی فراتر از درک ظاهر نشود، دستپاچه نخواهید شد.
پاداشی برای قضاوت دریافت میکنید.
خونسردی هم مهارت بسیار مفیدیاینجا بود، چرا که میتوانست درمردد برابر انواع قضاوتها مقاومت کند.
مهارت غیرفعال ویژه: بینش
تسلط: ۵٪
میتوانید چیزهای زیادی را درک کنید.
فعلاً به نظر میرسد فقط میتوانید ضعفهای یک موجود را ببینید.
«از الان گرفتمش.»
بینش.
توضیحی بسیار ساده، اما مهارتیقصد بود که تهسان تا لحظهلحظه آخر از آن استفاده کرده بود.
وقتی تسلطانسان به ۱۰۰٪ میرسید،اینجا مهارت تکامل مییافت.
بعد از اینکه بینش چند بارجونده تکامل مییافت، در انتهایش مهارتی برایشمشیر دیدن همه چیز در محیط قرار داشت.
تبدیل به شناسایی کامل میشد.
تهسان بینش رابدنش تازه حوالی طبقه ۴۰کاری به دست آورده بود.
حتی آن هم سریع بود.
بازیکنان حالت سخت به سختیحریف توانستند در حدود طبقه ۵۰اینجا «بینش» را به دست آورند.
و او چنین چیزهاییشانه را تنها در همان طبقهانسان اول به دست آورده بود.
«عجب جامعهی ناعادلانهی لعنتیای.»
میدانست تفاوتی وجودتئوری خواهد داشت، اما نمیدانستشمشیر تا این حد باشد.
پس از لحظهایمیکنند نوچنوچ کردن، دوبارهجونده مهارت را بررسی کرد.
[مهارت روح: عروج رتبه روح]
[تسلط: ۱۰۰٪]
[روح، جهانی یک پله بالاتر را دیده است.]
[یک روح با ابعاد بالاتر، با هر پیروزی قدرت حریف را میدزدد.]
«این دیگه چیه؟»
قطعاً مهارتی نبودبلکه که در این زندگیحریف به دست آورده باشد.
تهسان لحظهای درشده خاطراتش جستجو کردفکری و به یاد آورد.
«... اون موقعتئوری که داشتم بابازویی کلاس اس میجنگیدم.»
زمانی که ۱.۲۵تفاوت میلیون آسیب خالصانسان وارد کرده بود.
در همان لحظاتبلکه آخر، یک پنجرهتفاوت سیستم ظاهر شده بود.
سعی کرد پنجره سیستمی را بهفکری یاد آورد که به دلیل خستگیقرمز مفرط با عصبانیت رد کرده بود.
«مطمئنم این شکلی ظاهر شد.»
[شما وارد وضعیت غرقشدگی بیذهن شدهاید.]
[جسم و ذهن یکی میشوند.]
[قدرتی معجزهآسا بر روح شما حک میشود.]
[شما مهارت روح «عروج رتبه روح» را کسب کردید.]
[شما خارج از هزارتو هستید، بنابراین نمیتوانید مهارت را کسب کنید. «عروج رتبه روح» مهر و موم شد.]
درست است.
مهر و موم شده بود.
زیرا مهارتها تنهاشده در داخل هزارتوفکری قابل اکتساب بودند.
و اکنون که واردهمان هزارتو شده بود، مهردراز و موم آن باز شد.
«مهارتی که حتیتفاوت بعد از برگردوندنانسان زمان هم باقی میمونه؟»
شاید چون یک مهارتشانه روح بود، بر خودِجونده روح حک شده بود.
پس از لحظهایشده تامل، تهسان سرشفکری را تکان داد.
«فکر کردنانسان زیاد راجعهمان بهش فایدهای نداره.»
به هر حالتفاوت مسئلهای نبود که بتواندتئوری فوراً پاسخی برایش بیابد.
مهارت خوبینمیدهند به دستشانه آورده بود.
همین کافی بود.
دزدیدن چیزیانسان هر بار کهاینجا حریفی را میکشت.
این بدان معنا بودحریف که بسته به شرایط،همان میتوانست بینهایت قویتر شود.
حتی اگر تلاشبلکه میکرد هم یافتنتفاوت مهارتی بهتر دشوار بود.
با نگاهیمرعوب رضایتمند، تهسان پنجرهفرآیند مهارت را بست.
«لقب که... چیز خاصی نیست.»
[لقب: شجاع]
[شما ثابت کردید که این شجاعت بود، نه بیپروایی.]
[NPCها نسبت به شما احساس مساعدی دارند.]
یک لقب محبوبیت دیگر.
تهسان بدونمیکنند کلامی پنجرهحریف لقب را بست.
فروشنده به او گفتهشانه بود زنده برگردد، وجونده او زنده مانده بود.
پس احتمالاًمرعوب مغازه رااست باز میکرد.
یک چیزانسان بود کههمان باید میخرید.
تهسان در حالی کهحریف پوست و گوشت را حملاینجا میکرد، به سمت فروشنده بازگشت.
کوتوله بانمیدهند دیدن بازگشت تهسان،میکنند پیپش را انداخت.
«... زنده موندی؟»
«امیدوار بودی بمیرم؟»
«نه، موضوع این نیست.»
کوتوله در حالی که بامیکنند عجله پیپش را برمیداشت، باتئوری نگاهی عجیب به تهسان خیره شد.
«نکنه بدونمرعوب اینکه حتی یهفرآیند هیولا ببینی برگشتی؟»
«یکی دیدم.»
«آه... پس حتماً فرار کردی. فرارانسان کردن از دست اون موشهای عوضی سخته،کرد ولی یه جوری از پسش بر اومدی.»
لحظهای که پشت میکردید،شانه یک موش بزرگ تا منطقهانسان امن شما را تعقیب میکرد.
اما از آنجا که آسیب پایهیفکری آنها خیلی بالا نبود، اگر سریعقرمز فرار میکردید شانس بقا وجود داشت.
کوتوله فکرانسان کرد تهسان چنیناینجا تصمیمی گرفته است.
کوتوله در حالیتفاوت که چهره او راتئوری بررسی میکرد، ابرویش پرید.
«ترسی نیست؟»
«چی؟»
«نه، هیچی.»
تهسان درمیکنند یک موقعیت ناامیدکنندهجونده درهم نشکسته بود.
همین کافی بودبلکه تا او را شایستهحریف طرف معامله بودن کند.
تهسان کولهاشمرعوب را بازاست کرد و گفت:
«کشتمش.»
کوتوله دوباره پیپش را انداخت.
«... کشتیش؟»
تهسان پوست وشده گوشت موش بزرگ رالرزشی از کولهاش بیرون آورد.
«اگه اینجا مغازهست، جنسهمان هم میخری، نه؟ بابتدراز این چقدر میتونی بهم بدی؟»
«آقا؟»
کوتوله که گیجبلکه شده بود، دهانشتفاوت را باز کرد.
«واقعاً کشتیش؟»
«پس الکیه؟»
«... چطور؟»
کوتوله آشکارا لرزیده بود.
تهسان طوری به اواست نگاه کرد که انگار ازحتی پیشپاافتادهترین چیز تعجب کرده است.
«اگه کشتمش، یعنیتئوری کشتمش دیگه. واسهبازویی چی اینقدر تعجب کردی؟»
«تو...»
کوتوله زبانش بند آمده بود.
بهسختی خودش را جمعوجوراست کرد، به تتهپته افتادآشفتگی و دستش را دراز کرد.
«بـ-بده ببینم.»
تهسان با خونسردیتفاوت پوست و گوشتانسان را تحویل داد.
[گوشت موش بزرگ]
[کیفیت: ۹۶٪]
[این گوشت یک موش بزرگ است.]
[اگر مجبور باشید، قابل خوردن است.]
[پوست موش بزرگ]
[کیفیت: ۹۵٪]
[این پوست یک موش بزرگ است.]
[به نظر میرسد نسبتاً گرم باشد.]
مردمکهای کوتوله گشاد شد.
واقعی بود.
و آنمرعوب هم بااست بالاترین کیفیت.
این بدان معناتئوری بود که تمیز وشمشیر بینقص کشته شده است.
«چطور...»
موش بزرگ قوی بود.
حتی سربازان مغرور اواست هم به خاطر سرعتشان نمیتوانستندحتی آنها را به راحتی بگیرند.
این هیولایی نبود که کسیاینجا که تازه برای اولین بارمردد وارد هزارتو شده، بتواند بکشد.
اما آیتم دروغ نمیگفت.
کوتوله با چشمانی ناباورشانه به تهسان نگاه کرد، سپسانسان با تاخیر به خود آمد.
«... درسته. تو شرطاست منو برآورده کردی، پسآشفتگی مغازه رو باز میکنم.»
نقش او فروشنده بود.
اگر طرف مقابل شرط راجونده پاس میکرد، نوبت او بودبازویی که نقشش را ایفا کند.
«چی لازم داری؟»
«چی میفروشی؟»
«من همهانسان چی میفروشم،همان فقط بگو.»
در این صورت،تفاوت چیزی که باید میخریدتئوری از قبل مشخص بود.
«سپر برجی. داری؟»
«سپر برجی؟ از اون گندهها؟»
«آره. ازانسان اونایی که بااینجا دو دست میگیرن.»
«چرا میخوای بخریش؟»
«میخوام باهاش لهشون کنم. کامل.»
«... جواب درست همینه.»
کوتوله نفسیانسان از رویهمان تحسین بیرون داد.
لحظهای با نگاهی شگفتزده بهجونده تهسان نگریست، سپس دستش رابازویی در هوای خالی فرو برد.
«دروازه طلایی.»
تراک.
کوتوله در حالی که فضایاینجا شکافتهشده را زیر و رومردد میکرد، یک سپر برجی بیرون کشید.
آنقدر بزرگ بود که بدنجونده یک نفر را بپوشاند وبازویی کاملاً محکم به نظر میرسید.
«این چطوره؟»
تهسان سپرمرعوب را گرفتاست و بررسی کرد.
[سپر برجی سنگین]
[قدرت حمله: +۱]
[قدرت دفاع: +۵]
[به نظر میرسد آنقدر محکم است که جلوی حملات زیادی را بگیرد.]
تهسان متعجب شد.
فقط "خوب" نبود.
تجهیزاتی در این سطح رامیکنند تنها در طبقه هفتم حالتتئوری آسان میشد به دست آورد.
«چنده؟»
«۵۰۰ طلا.»
قیمت منصفانهای بود.
تهسان نگاهینمیدهند به طلایشانه خود انداخت.
۲۴۳ طلا.
نصف مبلغ را کم داشت.
«انگار باید بعداً بیام.»
با افزایش آمار،بلکه کشتن موشهای بزرگتفاوت خیلی راحتتر شده بود.
فقط بایدنحوه حدود هفتتایوقتی دیگر میکشت.
کوتوله بازوی تهسان راهمان که داشت سپر رادراز زمین میگذاشت تا برود، گرفت.
«کجا میری؟»
«طلا کافی ندارم.»
«نگران اوننحوه نباش. مجانیوقتی بهت میدمش.»
تهسان که داشتتئوری به سمت هزارتوبازویی میرفت، مکث کرد.
«مجانی؟»
«درسته.»
کوتوله انگار برای اثباتوقتی اینکه وعدهاش توخالی نیست،داشت سپر را پرت کرد.
[شما سپر برجی سنگین را به دست آوردید.]
«داره مجانی میده؟»
این رفتارینحوه نبود که بهقصد یک فروشنده بخورد.
کوتوله به همینجا بسنده نکرد.
«الان حدود ۲۵۰ طلا داری، نه؟جونده باید چیزایی باشه که بتونی باشمشیر اون بخری. یه لحظه صبر کن.»
کوتوله مدامنمیدهند از فضاشانه چیز بیرون میکشید.
تهسان دستپاچه شد.
«چی؟»
لی تهیئون گفته بود آن کوتوله همیشهانسان تندخو بود و حتی یک بار همکرد کالاهایش را برای دیدن او نچیده بود.
گفته بود وقتی چیزی به او میداد،حریف طوری با بیمیلی رفتار میکرد که انگارشمشیر چیزی فراتر از جایگاهش به او میدهد.
اما در حال حاضر،وقتی کوتوله مانند یک سادهلوح تمامعیار،ببیند او را غرق آیتم میکرد.