چپتر 92: بره خدای شیطانی (۳)
0نوری کبودمطلقی بر تیغهاینکه شمشیر جریان یافت.
انرژیای لرزان، بسانهستن شعلههای آتش، شمشیر گالانتانداختن را در بر گرفت.
«به این میگن هاله؟»
«چی؟ تو از کجا میدونی؟»
«چون قبلاً شبیهشو دیدم.»
وقتی جادو وجودهستن داشت، دلیلی نداشت کهانداختن هاله وجود نداشته باشد.
حس کنجکاوی تهسان تحریک شد.
«بیا جلو.»
تهسان با چهرهای کهاینکه نشانی از جذابیت و علاقهبتواند داشت، دستانش را باز کرد.
گالانت لبش را کج کرد.
«بمیر!»
گالانت شمشیر را کهفکر اکنون با هاله پوشیدههالهای شده بود، تاب داد.
تهسان با خونسردی شمشیرش را حرکت دادنبود و گالانت در دل به او خندید.برخورد «چه وحشی احمقی!» هاله قدرت برش مطلقی داشت.
مگر اینکه شمشیر افسانهای باشد،سنگن راهی نبود که یک شمشیروضعیت معمولی بتواند جلوی آن را بگیرد.
دنگ! صدایسختی برخورد تیغههاخراش طنینانداز شد.
«این دیگه چه...»
شمشیری که نشانیمگر از هاله نداشت، بانبود شمشیر آبی برخورد کرد.
نور آبی با خشونت شمشیر تهسانخراش را بلعید، اما انگار هیچ اثریدوباره نداشت؛ گویی حتی لمس هم نشده بود.
تراک! گالانتسختی با عجلهخراش عقب کشید.
او با چشمانیمنه مملو از ناباوری بههمچین شمشیر تهسان خیره شد.
«این...»
«به نظرهزارتو میاد حتیسختی نمیتونه شمشیرمو بشکنه.»
[این بهترین شمشیر دنیای منه.
فکر کردیسلاحهایی فقط با یهسیستم همچین هالهای میشکنه؟]
روح غرولند کرد.
[حتی بدون اونم، سلاحهاییهمچین که تحت تأثیر سیستمغرولند هزارتو هستن، به سختی سنگن.
حتی خراشهزارتو انداختن روشون باسنگن هاله هم سخته.]
«تو، تو...!»
گالانت وضعیت رامنه انکار کرد وفقط دوباره حمله کرد.
هاله آبیمطلقی مثل یکاینکه درنده غرید.
تهسان جلویش را نگرفت.
خنثیسازی مطلق اولین حمله فعال شد.
«اِ؟»
آنِتْشا که جلویهستن دهانش را گرفتهخراش بود، چشمانش گرد شد.
به نظر او رسید که گالانت به تهسانوضعیت ضربه زده، اما انگار به حالت قبل ازنگرفت حمله بازگشته بود؛ گویی زمان به عقب برگشته باشد.
«یه جادوگر؟» طبیعتاً افکارش به آن سمت رفت. «...اورادیمیشکنه که زمان رو لمس میکنه؟» این سطح از جادوهزارتو حتی در برج جادوی بزرگ هم به ندرت یافت میشد.
گالانت که روبرویمگر تهسان ایستاده بود،راهی حتی سردرگمتر بود.
او بههزارتو وضوح به تهسانسنگن ضربه زده بود.
اما وقتی به خودشخراش آمد، خود را دروضعیت گاردِ قبل از ضربه یافت.
«این، این...»
دوباره ضربه زد.
خنثیسازی مطلق دومین حمله فعال شد.
و یک بار دیگر، برگشت.
چهره گالانت فلاکتبار شد.
تهسان باهزارتو بیخیالی دستشسختی را تکان داد.
گالانت بهسختی صورت بازتابی شمشیرشانداختن را حرکت داد.
خنثیسازی مطلق سومین حمله فعال شد.
حتی آنهزارتو حمله بازتابیسختی هم پاک شد.
«برداشتن خنثیسازیسختی حمله خودشخراش یه دردسره.»
به نظر میرسیدمنه آدمهای اینجا نمیتوانستندفقط پنجره سیستم را ببینند.
رنگ از رخسار گالانت پرید.
حملاتش، حرکاتش، همه پاک میشدند.
او متوجه میشد،سنگن چون ناپدید شدن کاملسخته نتیجه را تجربه میکرد.
موجودی کهدنیای زمان رافکر لمس میکند.
تا جایی که گالانتاینکه میدانست، فقط جادوگران بزرگِ برجبتواند جادو میتوانستند چنین کاری کنند.
نه، حتی آنها هم نمیتوانستند.
مداخله محدود ممکن بود، اما پاک کردنسخته نتیجه به این شکل، چیزی بود کهغرید حتی از عهده یک جادوگر بزرگ هم برنمیآمد.
«یه هیولاست!»
هر کاریمطلقی میکرد، بااینکه مرگ روبرو میشد.
گالانت که مغلوب ترسسختی شده بود، فریاد کشیدروشون و شمشیرش را تاب داد.
«آآآآآآ!»
شمشیر دیوانهوار ومنه بدون هیچ مهارتیفقط در هوا چرخید.
تهسان به سبکیمگر جا خالی داد ونبود دستش را دراز کرد.
شمشیرِ مملوهزارتو از هاله بازویشسنگن را خراش داد.
شما ۶۳ آسیب دریافت کردید.
«آسیبش قابل تحمله.»
این آسیبی بودهستن که از دفاعخراش عبور کرده بود.
محاسبات ساده نشان میداد که سلاح قدرتسخته حملهای نزدیک به ۲۰۰ دارد. شمشیر گالانتغرید خوب به نظر میرسید، اما شمشیر افسانهای نبود.
به عبارتدنیای دیگر، این یعنیکردی آسیب خالص هاله.
«باید چیزایمطلقی مختلفی رواینکه امتحان کنم.»
شما مهارت سرریز را فعال کردید.
حمله بعدی افسون خواهد شد.
تهسان بهفکر سمت گالانتِفقط ناامید یورش برد.
تهسان با استفادهفقط از انواع مهارتهامیشکنه با گالانت روبرو شد.
گالانت که نمیخواستمیشکنه بمیرد، بدن بیرمقش رااونم مجبور به واکنش کرد.
او مهارت مقدس را فعال کرد، ضدحمله زدسختی و از اوراد مختلف برای پاسخ به هالهدوباره استفاده کرد که منجر به کسب اطلاعات گوناگونی شد.
«نمیتونم مهارتها رو نادیده بگیرم.»
هم مهارت مقدس و همهالهای ضدحمله، دو مهارت شاخصِ واکنش بهسلاحهایی حمله، به طور عادی فعال شدند.
استقامت هم آسیبمیشکنه را به طوربدون معمول کاهش داد.
این یعنی در هالهتأثیر هیچ قضاوت و حکمیسختی فراتر از حمله وجود نداشت.
«به نظر میاد نمیتونم تغییر شکلش بدم، هیچروح تقویتی هم برای ذهن یا بدن نداره؟ فقطهزارتو قدرت برش قوی. چیز خاص و جدیدی نیست.»
فعلاً به نظر میرسیدهمچین که این حد وغرولند مرزِ این سطح است.
با اینهالهای حال، قدرت برشغرولند کاملاً کارآمد بود.
تهسان در حین آزمایش، به راحتی «پیکان یخی» راسنگن برید؛ وِردی که میتوانست حتی هوا را منجمد کند.مثل این یعنی او میتوانست اکثر حملات را برش دهد.
«بد نیست.»
تهسان زیر لبفقط زمزمه کرد و چشمانروح گالانت کاملاً مرده بود.
ناگهان مسیر حملهاشمیشکنه تغییر کرد و شمشیراونم به درستی متصل نشد.
پیکانی از سرما که تمامسیستم بدنش را منجمد میکرد به پروازانداختن درآمد و باعث اختلال ذهنی شد.
او حتیفکر نمیتوانست حرکاتفقط را دنبال کند.
تهسان در حالی کههمچین از جادو استفاده میکرد، سریعتربدون و قویتر از او بود.
«فراتر از استاد شمشیر...روح عمراً بتونم حریف همچینسلاحهایی کسی بشم.» گالانت نالید.
«تو کی هستی...؟»
«بعداً در موردش حرف میزنیم.»
تهسان بهکردی گردن گالانتهمچین فشار آورد.
گالانت کههالهای نفسش قطع شدهغرولند بود، بیهوش شد.
آنِتْشا که نظارهگرتحت بود، ناگهان به خودهستن آمد و نزدیک شد.
«تـ-تو خیلی قوی هستی...»
«سطح این یارو چنده؟»
«...یه شمشیرزن که پادشاه بهغرولند رسمیت میشناستش، کسی که هرتأثیر جا میره باهاش خوب رفتار میشه.»
او ماتسلاحهایی و مبهوت بهسیستم تهسان نگاه کرد.
با تماشای نبرد ازفقط فاصله نزدیک، میتوانست با خونسردیغرولند قدرت تهسان را ارزیابی کند.
او واقعاً قدرتمند بود.
یک شمشیرزن برجسته.
با تواناییهای فیزیکی که حتیسیستم شمشیرزنی که از هاله استفادهخراش میکرد، نمیتوانست به گرد پایش برسد.
و جادوگری که میتوانست زمانهمچین را کنترل کند و آزادانه جادویاونم سرمای شدید را به کار گیرد.
تنها یکی از اینها برای اینکه در جهانغرولند نامی برای خود دست و پا کند کافیهستن بود، اما او بر هر دو مسلط بود.
«مسئولیت محافظتهالهای از تو بهغرولند من سپرده شده.»
تهسان با خونسردی گفت.
«وظیفه من محافظت از توئه.»
محافظت.
با شنیدنهالهای این کلمات،روح چهره آنِتْشا لرزید.
او هشتسلاحهایی سال را بهسیستم تنهایی گذرانده بود.
هر موجود زندهای که با آنهالهای روبرو میشد دشمنش بود و تنهاسلاحهایی طمع نسبت به او نشان میداد.
کلمات تهسانکردی در اعماقهمچین قلبش نشست.
قور قور.
«آه...»
در آن لحظه، تنشفقط فروکش کرد و شکمروح آنِتْشا به صدا درآمد.
صورتش سرخ شد.
«گرسنته؟»
آنِتْشا کمی سر تکان داد.
تهسان دستشفکر را درفقط هوا تکان داد.
تولید غذا را فعال کردید.
کاسهای ازسلاحهایی فرنی سفیدتأثیر ظاهر شد.
چشمان آنِتْشا گرد شد.
«بخور. شایدکردی خوشمزه نباشه،همچین ولی سیرت میکنه.»
«...تو غذاهالهای هم میتونیروح درست کنی؟»
«آره.»
آنِتْشا ازفکر تعجب نفسفقط کوتاهی کشید.
حتی با دانش محدودشهمچین از جادو، میدانست کهغرولند این کار آسانی نیست.
مگر اینکه کسی عمیقاً در جادوی خلقت کاوشسلاحهایی کرده باشد، حتی احضار سادهترین آب هم دشوار بود،انداختن با این حال او میتوانست غذای کامل تولید کند.
باورنکردنی بود.
«بریم داخلفکر و یهفقط کم استراحت کنیم.»
تهسان اوکردی را بههمچین داخل غار برد.
آنِتْشا مثلهالهای برهای کوچکروح به دنبالش رفت.
تهسان آتشی روشن کردتأثیر و بوتههای بیشتری جمعسختی کرد تا تختی موقت بسازد.
«باید خسته باشی، بخواب.»
«...کجا میری؟»
«دور نمیرم.هالهای فقط میرمروح اطراف رو بپام.»
تهسان دستش راتحت تکان داد وهزارتو از غار خارج شد.
آنِتْشا که مات وفقط مبهوت مانده بود، غذاروح را در دهانش گذاشت.
«...خوشمزه نیست.»
اما گرم بود.
گرمای آتشسلاحهایی بدن منقبضشتأثیر را آرام کرد.
خوابآلودگی درفکر یک لحظه برهمچین او چیره شد.
چشمانش را به آرامی بست.
«این کارهالهای یه کمروح طول میکشه.»
او میدانست وضعیت دشوار است،سیستم اما بدتر از آن چیزیخراش بود که تهسان انتظار داشت.
پیدا کردنفکر شیاطین زندهفقط سخت بود.
این واقعیت که شیاطین تقریباً منقرضمیشکنه شده بودند و حتی برای سرشانتحت جایزه تعیین شده بود، تکاندهنده بود.
مأموریتی که تهسان دریافتروح کرده بود، بردن اوسلاحهایی به مکانی امن بود.
با این حال، درتأثیر این مقطع، چیزی بهسختی نام مکان امن وجود نداشت.
این اتفاق یکشبه رخ نمیداد.
ممکن بود ماهها طول بکشد.
شاید به این معناروح بود که خود تهسانسلاحهایی باید مکانی امن ایجاد میکرد.
زمان میبرد، اماتحت چهره تهسان آنقدرهاهزارتو هم گرفته نبود.
پاداشها قابل توجه میبودند.
بهعلاوه، اوکردی حتی میتوانست درآمدهالهای جانبی کسب کند.
تهسان به گالانتمیشکنه که بیهوش شدهبدون بود نزدیک شد.
هاله.
شعلههای آبی محبوس در شمشیر.
اگر میتوانست آنفقط را یاد بگیرد،میشکنه بسیار مفید میبود.
«تو هم هاله یاد گرفتی؟»
[نه؟ توی دنیایتحت ما چیزی بههزارتو اسم هاله وجود نداره.]
«دنیایی با هالهکردی و دنیایی بدونهالهای هاله وجود داره؟»
[مگه دنیای خودتفقط همینطور نیست؟ نه جادو،روح نه هاله، نه هیولا.
شبیهه.
من خوب نمیدونم.
نادره که کسی به اعماقانداختن نزول کنه، و حتی نادرترهدوباره که کسی هاله داشته باشه.]
«میتونم مستقیم بپرسم.»
تهسان انگشتشمطلقی را بهاینکه پیشانی گالانت کوبید.
«آاااه!»
گالانت باسختی فریادی پیشانیاشخراش را گرفت.
درد وحشتناکیدنیای در ناحیهفکر ضربهخورد پیچید.
«سلام؟»
گالانت که حواسشهستن را بازمییافت، با دیدنانداختن تهسان لبش را گزید.
«خب باید چیکار کنم...؟»
گالانت هیچدنیای قصدی برای زندهکردی گذاشتن او نداشت.
این مرد کسی نبوداینکه که مثل شکارچیان قبلیمعمولی به سادگی ناپدید شود.
از آنجا که نمیتوانست جانشسنگن را معامله کند، گالانت اطلاعاتوضعیت را هم به سادگی لو نمیداد.
پس از لحظهایسنگن تفکر، تهسان ناگهان مهارتیسخته را به یاد آورد.
«چرا این فعال نمیشه؟»
مهارت غیرفعال ویژه: اثبات خود
آنچه ساختهاید به پدیدهای تبدیل شده و در اطراف شما میچرخد.
این نوعی مهارت هیمنه بود که با پاکسازیسختی طبقه ۲۰ به دست آمده بود، اما هیچکسدوباره در اینجا هیچ ارعابی از آن حس نمیکرد.
پس ازفکر لحظهای مشاهده،فقط تهسان متوجه شد.
«این خاموش و روشنه.همچین اگه اینطوره، باید یهغرولند مهارت فعال باشه، نه غیرفعال.»
تهسان لحظهای غرمیشکنه زد و مهارتبدون را فعال کرد.
«اوغ!»
صدای بلعیدن نفس طنینانداز شد.
تهسان به گالانت نگاه کرد.
صورت گالانت رنگپریدهمیشکنه شد و برایبدون نفس کشیدن تقلا میکرد.
این فراتر از سطح ارعاب بود،هزارتو عملِ نفس کشیدن را مسدود میکردروشون و او را به لبه مرگ میکشاند.
تهسان فعالسازیفکر مهارت رافقط متوقف کرد.
گالانت نفسی رافقط که حبس شدهمیشکنه بود بیرون داد.
«نمیتونم از این استفاده کنم.»
او قصد داشت کمی او راهزارتو بترساند تا حرف بزند، اما اگرروشون قبل از آن میمرد، اوضاع برعکس میشد.
«هوف، هوف.»
ترس در چشمانفقط گالانت موج میزد وقتیروح به تهسان نگاه کرد.
«تو کی هستی...؟»
لحظهای که تهسان اثباتتأثیر خود را فعال کرد،سختی گالانت چیزی عظیم دید.
این مفهوم کوچکیکردی از انسان یاهالهای شیطان بودن نبود.
تنها با وجود داشتن، میتوانستهالهای همه چیز را مطیع کند وسلاحهایی نفس زندگان را ببرد، چیزی مطلق.
گالانت باهالهای درماندگی دهانشروح را باز کرد.
«چـ-چی از جونم میخوای؟»
«هان؟»
حالتی عجیبکردی در چهرههمچین تهسان پدیدار شد.
«یه چیزیهالهای هست کهروح میخوام ازت بپرسم.»
«چـ-چی میخوایسلاحهایی بدونی؟ همهچیتأثیر رو جواب میدم.»
گالانت بافکر چهرهای مملو ازهمچین ترس صحبت کرد.
به نظر میرسید آماده استهالهای حتی چیزهایی را که پرسیدهاونم نشده بود هم لو بدهد.
«این دیگه چیه؟»
این مهارتی نبودتحت که بتواند بههزارتو صورت غیرفعال عمل کند.
این مهارتی بود که باید مهرهالهای و موم میشد چون واقعاً داشتسلاحهایی او را تا حد مرگ خفه میکرد.
اما گالانت که تا پیش ازمیشکنه این ساکت بود، با حس کردن چیزیتأثیر متفاوت، ناامیدانه سعی در صحبت کردن داشت.
«میتونم برایهالهای این منظورروح ازش استفاده کنم؟»
تهسان دهان باز کرد.
«هر چیفکر در مورد هالههمچین میدونی بهم بگو.»
با تقویتکردی ناشی از مهارت،هالهای سطحش ارتقا یافت.