چپتر 256: کسانی که به خدای شیطانی قدیم باور دارند (۳)
0«سیاه» قدرت خدایرخنه شیطانی باستانی بود؛تزریقشده نقطه مقابل الوهیت.
تهسان ذهنش را بر انرژیولی سیاه و مواج متمرکز کرد وخاطر آن را به هر سو پراکند.
کسانی که ازممکنه دور نظارهگر بودند،نمیتوانست با وحشت عقب کشیدند.
[ارباب؟]
مینروا به سختی جلویچهره خود را گرفت تاتوسط واکنشی تهاجمی نشان ندهد.
قدرت خدای شیطانیچشم باستانی تحت فرمانمتعالیها تهسان به حرکت درآمد.
«راستی، گفته بودی کهحذف میتونی از قدرت خدایمداخله شیطانی باستانی استفاده کنی.»
مینروا باحرفی ناباوری زیرنظر لب زمزمه کرد.
تهسان پیشتر به او گفتهتغییر بود که انرژی خاکستریاش ترکیبیشده از قدرت الهی و شیطانی است.
آن زمان حرفی پوچ بهولی نظر میرسید، اما دیدن آنحتماً به چشم خود، حیرتآور بود.
«ولی متعالیها همینجوری ولش کردن؟»
[حتماً به خاطرپوچ اینه که قدرتاما هنوز تحت کنترل تهسانه.
نگرانش نباش.
اصلاً اونکرده یارو کی تاتغییر حالا نرمال بوده؟]
«خب، اینم حرفیه.»
مینروا اخم کرد.
موجودی از این جهان که قدرتاما خدای شیطانی باستانی را در دست داشت،ولش اما جسم و روحش آلوده نشده بود.
این فراترکرده از درکچهره او بود.
انرژی سیاه به بیرون گسترش یافت وهمینجوری در بقایای قدرت خدای شیطانی قدیم کهکنترل در زمین نفوذ کرده بود، رخنه کرد.
چهره تهسان تغییر کرد.
انرژی تزریقشده به زمین، اکنونمیرسید توسط «سیاه» جذب شده وولی تحت کنترل او درآمده بود.
او انرژی سیاه راچهره گرد آورد و تاتوسط حد ممکن فشرده کرد...
بوم!
...و آن را منفجر کرد.
انرژی متراکم شده به هرمیرسید سو پراکنده شد و بارولی دیگر سطح زمین را پوشاند.
«کنترل ممکنه،کرده اما حذفچهره کامل نه.»
انرژی سیاهدیدن هم نمیتوانست درولی قلمرو مداخله کند.
نه قدرت الهی وحذف نه قدرت شیطانی، هیچکداممداخله قادر به پاک کردنش نبودند.
پس قدرتی کهپوچ بر مرز میان ایندیدن دو ایستاده بود چطور؟
«مینروا، عقب وایستا.»
«آه، گرفتم.»
مینروا که متوجه قصد تهسانکامل شده بود، به سرعت همراههیچکدام با آنِتْشا و کواناد دور شد.
«بانو مینروا؟»
«از اینجا بهرخنه بعد خطرناکه. کهتزریقشده نمیخوای گیر بیفتی، هان؟»
شما الوهیت را فعال کردید.
نوری برحرفی فراز دستنظر تهسان پدیدار شد.
سپس، سیاهیکرده شروع به لکهدارتغییر کردن آن کرد.
شما سیاه را فعال کردید.
قرچقروچ.
نور و تاریکیرخنه در هم آمیختند واکنون به رنگ خاکستری درآمدند.
همزمان، انرژی در برابرحیرتآور کنترل تهسان مقاومت کردولش و دیوانهوار به تلاطم افتاد.
«آسونتر از قبله.»
به لطف کسب مهارت «خط مرز»، انرژیدیدن به اندازه اولین باری که از آنکردن استفاده کرده بود، مهارنشدنی و انفجاری نبود.
البته هنوز همرخنه با میل وتزریقشده رغبت تسلیم نمیشد.
به خود میپیچیدچشم و مذبوحانه برایمتعالیها رهایی تلاش میکرد.
تهسان نورپوشاند خاکستری راحذف تاب داد.
همه چیزحرفی را درنظر اطرافش بلعید.
استقامت شما فعال شد.
نور خاکستری محوممکنه شد و تهساننمیتوانست نگاهی به اطراف انداخت.
لبخندی از رضایت زد.
«همونطور کهکرده انتظار داشتم،چهره جواب میده.»
زمین پاکسازی شده بود.
«اگه اینجا جوابممکنه بده، رو زمیننمیتوانست هم باید کار کنه.»
انرژی شیطانی که ایننظر مکان را آلوده کردهچشم بود، شبیه به زمین بود.
اگر میتوانست آن را اینجاتغییر دفع کند، در خانه همشده میتوانست همین کار را انجام دهد.
آنِتْشا که ازچشم دور تماشا میکرد،متعالیها نفسش را حبس کرد.
«چـ... چی؟»
قدرت خدای شیطانی قدیم که زمین را فرسوده بود، بهولی محض تماس با نور خاکستری ناپدید شد؛ نه اینکه عقبتهسانه رانده شود یا موقتاً سرکوب گردد، بلکه کاملاً محو شد.
موجودات مسخشدهای که در این سرزمینتزریقشده نفرینشده گرفتار بودند، لحظهای که پاگرد به منطقه پاکسازیشده میگذاشتند، آزاد میشدند.
مینروا با حسرت نوچنوچ کرد.
«قدرتش مسخرهست.»
سرزمین متروکه قلمرویی آغشته به قدرت خدایدیدن شیطانی قدیم بود؛ جایی که حتی خودکردن خدای شیطانی هم نمیتوانست بر آن اثر بگذارد.
با این حال تهسان،چهره یک فانی، به راحتیتوسط آن را پاک کرده بود.
یک فانی که کاریحیرتآور را انجام میداد که حتیکردن متعالیها از پس آن برنمیآمدند.
یک فانیپوشاند که در قدرتکامل متعالی مداخله میکرد.
این یک تضاد آشکار بود.
او راهی پیدا کرده بود.
انرژی خاکستری میتوانستچشم قلمرو خدای شیطانیمتعالیها باستانی را پاک کند.
اما اینپوشاند یک راهحذف حل فوری نبود.
«بردش خیلی کمه.»
منطقهای که میتوانست پاکسازیچهره کند تنها به اندازهتوسط یک زمین ورزشی بود.
هرچند ناچیز نبود،چشم اما سرزمین متروکهمتعالیها وسعتی غیرقابل اندازهگیری داشت.
صرفاً پاکپوشاند کردن بخشهایی ازکامل آن کافی نبود.
او بهحرفی یک راه حلمیرسید اساسی نیاز داشت.
و مردی کهرخنه اسیر کرده بود، سرنخیاکنون به او داده بود.
«خار.
و قدیسیبار که ازشسطح محافظت میکنه.»
آن قدیسآورد احتمالاً پیرو خدایبوم شیطانی قدیم بود.
اگر چنین موجودی اینجا وجوددیگر داشت، خاری که از آنکامل محافظت میکردند باید حیاتی باشد.
مقصدش مشخص شد.
البته مشکلاتی باقی مانده بود.
سرزمین متروکه عظیم بود.
پیدا کردنمتراکم مکان خاربار زمان زیادی میبرد.
اما هنوز سریعتررخنه از پاکسازی کورکورانهتزریقشده همه چیز بود.
«پس راه بیفتیم. آنِتْشا.»
کسانی که اعصار نامعلومیفشرده اینجا زندگی کرده بودند،پراکنده شاید مکان خار را میدانستند.
«بله.»
آنِتْشا باکرده آرامش انگشتشچهره را بالا برد.
«قبلتر، چندتا حضوردیگر رو اون دوردورا توحذف اون جهت حس کردم.»
«چقدر دور؟»
«هوم... حدودمتراکم یه روزبار پیادهروی برای من.»
«فاصله زیادیه.»
تهسان شروع به حرکت کرد.
در حالی کهممکن آرام سفر میکردند،منفجر گفتگویی میانشان شکل گرفت.
«هعی.»
چشمان مینروا درخشید.
او بهبار داستانهای کواناد دربارهپوشاند هزارتو گوش میداد.
«پس فانیهایی هستنممکن که انقدر قوین؟منفجر قویتر از من؟»
کواناد درباره ردههای بالایبار هزارتو توضیح داد؛ کسانی کهحذف اکثرشان از مینروا فراتر بودند.
«هزارتو به نظر سرگرمکننده میاد.»
کواناد اعتراف کرد:دیگر «خب، من وسطممکنه راه باختم، ولی...»
«بینشون یکیآورد بود کهفشرده شبیه تو بود.»
«...هوم.»
«پادشاه روحکرده آتش. اسمش... فکرتغییر کنم ویشنو بود.»
«ویشنو، ها؟»
«میشناسیش؟»
«آره.»
مینروا بشکنی زد.
«تو دنیای ارواح خیلی معروفه.»
در حالی کهممکن زیر لب زمزمهمنفجر میکرد، ادامه داد:
«کسی که وظیفهشو به عنوان پادشاه روح رد کرد. کسیکامل که میخواست از محدودیتهای پادشاه روح بودن خلاص بشه. روحیقدرتی که آرزو داشت از فناپذیری فراتر بره و تنها بایسته.»
برقی سرد در چشمانش درخشید.
«پادشاه روحی که یه دنیاپوشاند رو نابود کرد و فرارقلمرو کرد. هوم. پس اون تو هزارتوئه.»
مینروا پوزخند زد.
«چه جالب.»
«...به نظر میادرخنه همه ارواح باتزریقشده هم خوب نیستن.»
«معلومه که نه. خیلی از ارواح از کسایی که وارد هزارتومداخله میشن خوششون نمیاد. من جزو اونا نیستم، ولی... یه پادشاه روح فرقوایستا داره. ارباب من تهسانه. اگه اون دشمنش باشه، احتمالاً با هم میجنگیم.»
نبردی میان شاهان روح.
کوانت با فکرپراکنده کردن به اینسطح موضوع، خندهای خشک کرد.
«چیزیه کهکرده باید منتظرش بود.تغییر هرچند خودم نمیبینمش.»
[من همبار تنها از دستوراتپوشاند اربابم پیروی میکنم.
حتی اگه حریفممکنه یه پادشاه باشه،نمیتوانست این تغییر نمیکنه.]
«منتظرشم. نمیدونمحرفی کی قرارهنظر همو ببینیم.»
این گفتگوی آرام ادامه داشت.
در همیندیدن حین، تهسان غرقولی افکار خودش بود.
«طمع.»
وقتی اولین بار پایش را اینجااما گذاشت، نگاه خدای شیطانی باستانی نه خصومتولش داشت و نه خشم... بلکه طمع بود.
این غیرمنتظره بود.
اینکه یک متعالیچشم طمع نشان دهد، یعنیهمینجوری چیزی از او میخواست.
او با متعالیهای زیادی جنگیده بود،نمیتوانست اما هیچکدام تا به حال باپاک طمع به او نگاه نکرده بودند.
موجوداتی که از بدو تولد متعالی بودنددیدن و اکنون از جهان تبعید شدهاند، چهکردن دلیلی برای طمع ورزیدن به او داشتند؟
«ارباب تهسان.»
آنتشا رشتهدیدن افکارش راحیرتآور پاره کرد.
«دوباره ردیابی رو امتحان کنم؟»
تهسان سر تکان داد.
به اندازهکرده کافی دورچهره شده بودند.
اهدافشان همدیدن ممکن بودحیرتآور تغییر کرده باشد.
آنتشا عصایش را برحذف زمین کوبید و امواجمداخله جادو را به اطراف فرستاد.
اطلاعات به سمتش هجوم آوردند.
شروع به بررسی آنها کرد.
«... ها؟»
چهره آنتشا در هم رفت.
«چـ... چی؟»
کوانت باکرده گیجی بهچهره او نگاه کرد.
رنگ ازدیدن رخسار آنتشاحیرتآور پریده بود.
«چی شده؟»
تهسان که حسپوچ میکرد مشکلی پیش آمده،دیدن جادویش را متراکم کرد.
شما ردیابی قلمرو لِرازی را فعال کردید.
امواج سیاه گسترشممکنه یافتند و اطلاعات محیطقلمرو را به او دادند.
و تهسان متوجه شد...
صدها نفرکرده به سمتشانچهره هجوم میآوردند.
«هوم؟»
مینروا همپوشاند حسش کرد وکامل چهرهاش سخت شد.
تهسان سلاحش را بیرون کشید.
سایههای نزدیکشونده پدیدار شدند.
موجوداتی که تا بینهایتحیرتآور تحریف شده بودند، به تهسانکردن اشاره کردند و جیغ کشیدند.
«اونجاست!»
صدها شیطانحرفی فاسد یکصدانظر فریاد زدند.
«برای خدای شیطانی باستانی!»
«بگیریدش!»
صدها شیطان فاسد.
حتی ضعیفترینشان باپوچ کاوشگران سطح متوسطاما هزارتو برابری میکرد.
قدرت برخیکرده حتی به طبقهتغییر ۴۰ نزدیک بود.
«چطور...؟ چرا؟»
آنتشا مبهوت مانده بود.
این یک تجمع تصادفی نبود.
همه آنها میدانستند تهسان کجاست.
«مینروا. بارکازا.دیدن از کوانت وولی آنتشا محافظت کنین.»
[متوجه شدم.]
بارکازا دستانشحرفی را بهنظر هم کوبید.
نوری منشورمانند منفجررخنه شد و باد دراکنون دستان مینروا متراکم گشت.
تهسان پایشدیدن را برحیرتآور زمین کوبید.
گله دیوانهپوشاند در یکحذف چشمبرهمزدن نزدیک شد.
«بگیریدش!»
«زمینگیرش کنین!»
شمشیر تهسان به حرکت درآمد.
شیاطین فاسد سعی کردندحذف دفاع کنند، اما دفاعشانمداخله همچون شیشه در هم شکست.
تقویت ضربه روح شما فعال شد.
پیامها دیدش را پر کردند.
تهسان پنجرههای سیستمممکنه را که مانعنمیتوانست دیدش بودند، کنار زد.
از دستان چنگانداز جاخالینظر داد، چرخید و شانهاشچشم را به جلو کوبید.
ضربهای رعدآسا دهها نفرچهره را به پرواز درآوردتوسط و بدنهایشان را متلاشی کرد.
اینها احیا نمیشدند.
پوستههای بیروحپوشاند زمین راحذف فرش کردند.
اما گله باقیمانده ترسی نداشت.
تنها جنون چشمانشان راچهره پر کرده بود وتوسط به سمت تهسان خیز برمیداشتند.
بوم!
باد پشت سرش منفجر شد.
مینروا مسیری راپوچ در میان سیلاما جمعیت باز کرد.
شیاطین او را نادیده گرفتند.
تمرکزشان فقط روی تهسان بود.
از دیدپوشاند او، اینحذف ایدهآل بود.
بدون مزاحمت... فقط نبرد خالص.
کرت!
شمشیرش شکافت.
جمجمهها را خرد کرد،حذف نیمتنهها را لگدکوب کرد وکند از میان حملات عبور نمود.
شما دنیای یخزده را فعال کردید.
خشخش...
سرما فوران کرد.
شیاطین درحرفی میانه حملهنظر یخ زدند.
در میانکرده آنها، چهرهای آشناتغییر به چشم میخورد.
«جونتو بخشیدم، باز برگشتی؟»
«غک... غهه...»
همان شیطان فاسدیپوچ بود که تهساناما پیشتر رهایش کرده بود.
نیمی از اندامش یخچهره زده بود و دندانهایشتوسط به شدت به هم میخورد.
به تهساندیدن خیره شدحیرتآور و غرید.
«انسان! اربابپوشاند بزرگ ماحذف احضارت کرده!»
«خدای شیطانی باستانی؟»
«بله! از طریق دهان قدیس سخنتزریقشده گفت! بیاریدش! کسایی که تورو تحویلگرد بدن، شانس رسول شدن پیدا میکنن!»
«پس منودیدن زنده میخواد،حیرتآور نه مرده.»
خدای شیطانیپوشاند باستانی چیزیحذف از او میخواست.
تراک!
«راه باز کن!»
یخ شکست.
تهسان دستیپوشاند روی سرحذف شیطان گذاشت.
«شانس دومی در کار نیست.»
هیچ ترسی در چشمانچهره شیطان نبود... تنها سرسپردگی متعصبانهجذب موج میزد که فریاد کشید:
«ای بزرگوار!دیدن لطفت روحیرتآور شامل حالم کن!»
اینها آخرین کلماتش بود.
همزمان با خردپوچ شدن یخ، تهساناما جادویش را احضار کرد.
دروازهای باز شد.
نگاه یکدیدن اهریمن از آنولی سو پدیدار گشت.
او قدرتش را رها کرد.
شما جزر و مد سیاه مارباس را فعال کردید.
سونامی سیاهی فوران کرد.
دیگر امواجپوشاند ساده نبود،حذف خیزشی فاجعهبار بود.
یخ در هم شکست.
هر چیزی دررخنه مسیرش بود بلعیدهتزریقشده و نابود شد.
تاریکی غلیظدیدن محیط راحیرتآور پودر کرد.
غرررش!
هزاران شیطان دیوانه یکجا بلعیدهمیرسید شدند... حتی آنهایی که باولی کاوشگران طبقه ۴۰ برابری میکردند.
هیچ اهمیتی نداشت.
جزر و مدچشم اهریمن، مؤمنان خدای شیطانیهمینجوری باستانی را محو کرد.
صدها نفرپوشاند در یکحذف لحظه ناپدید شدند.
«قطعاً الان کاربردیتره.»
جزر و مد سیاهچهره مارباس قویترین جادوی سیاهی بودجذب که تهسان یاد گرفته بود.
باز کردن یک دروازهحیرتآور کامل برای رهاسازی قدرت نهاییاش،کردن آن را ویرانگر کرده بود.
مینروا کهپوشاند بازگشته بود،حذف اخم کرد.
«نکشتت، بلکهحرفی زنده دستگیرتنظر کنن؟ چی میخواد؟»
آنتشا که مبهوت ماندهچهره بود، زیر لب زمزمه کرد:جذب «...خدای شیطانی باستانی وحی فرستاده؟»
«ولی این غیرممکنه... اینجا قلمرو شیاطینه. قلمرو خدای شیطانی. حتیحتماً اگه این زمین متعلق به خدای شیطانی باستانی باشه، حاکم جهانحالا خدای شیطانیه. حتی دخالتهای کوچیک از طریق وحی نباید ممکن باشه...»
«حتماً بهایی براش پرداخته.»
به عبارت دیگر،پوچ دستگیری تهسان ارزشاما این ریسک را داشت.
«آنتشا. دوبارهکرده از عصاتچهره استفاده کن.»
تهسان دستی روی شانهاش گذاشت.
او باپوشاند آرامش عصایش راکامل به زمین زد.
ووووم...
امواج پخش شدند.
هماهنگ با جادوی تهسان،حیرتآور اطلاعات از منطقهای وسیعولش به سمتشان سرازیر شد.
«... اوضاع خرابه.»
آنتشا نالهای خفیف کرد.
«شیاطین فاسد...کرده همشون دارن مستقیمتغییر میان سمت ما.»
«به نظر میاد.»
وحی خدای شیطانیممکنه باستانی به چندنمیتوانست صد نفر محدود نمیشد.
احتمالاً تمامحرفی سرزمین متروک فراخوانمیرسید را شنیده بودند.
به زودی،کرده شیاطین فاسدچهره بیشتری ظاهر شدند.
«هووه. ای بابا.»
کوانت چهره درممکنه هم کشید ونمیتوانست شمشیرش را بیرون کشید.
از همه جهت میآمدند.
سیلی بیپایان.
«اونجاست!»
«بگیریدش!»
مؤمنان خدایحرفی شیطانی باستانینظر زوزه کشیدند.
«برای خدای ما!»