چپتر 475: طبقه ۹۰
0جادوگر درراستش سکوت بهاما تهسان خیره شد.
تهسان احساسی از بیگانگی داشت.
در زندگی پیشین، او بیتردیدکسی به آن قلمرو دست یافته بود؛اجبار پس نباید هیچ چیز عجیب میبود.
در واقع، باید همینطور میشد.
با این حال، اواما همچنان در جایگاه یکدقیقاً فانی معمولی درجا زده بود.
و در این زندگی،کردن هرگاه به آن قلمرومایل نزدیک میشد، هرگز متوقف نمیگشت.
لحظهای که قدرتی درخور آن مییافت،بتواند بیدرنگ به آن مقام میرسید، گوییفشار از همان ازل شایستگیاش را داشته است.
تهسان که وجودشحتی در هم پیچیدهمرز بود، گفت: «راستش، نمیدونم.»
اما نه جادوگر و نه هیچکس دیگر نمیدانستدقیقاً که دقیقاً چه چیزی تاب برداشته، این انحراف ازخود کجا آغاز شده، یا تهسان باید به کجا برسد.
هیچکس جزبدل خود تهسان نمیتوانستحقیقت این را بداند.
مهمترین رکن برای تبدیل شدن بهبتواند یک موجود متعالی، آن چیزی بودفشار که فرد با دستان خود بنا میکرد.
اما این همه ماجرا نبود.
این تنهاراستش یکی ازاما شروط تعالی بود.
شروط وبدل صلاحیتهای بیشمار دیگریحقیقت نیز وجود داشت.
یکی از آنها، خودشناسی بود.
شناخت خویشتن، درک آنچهاجبار به آن بدل شده، وحاصل نظاره کردن حقیقت وجودی خود.
فرد باید خود را میشناخت.
جادوگر مایل بودنظاره این فرصت راوجودی به او بدهد.
«خوبه که زود متوجهش شدی.»
مشاهده خویشتن.
این چیزی نبود کهاما کسی بتواند در آندقیقاً کمکی کند یا سرنخی بدهد.
حتی با اجبار یاکردن فشار تا مرز نابودیمایل نیز نتیجهای حاصل نمیشد.
فرد باید خودشدی به دیوار میخوردبتواند و پاسخ را مییافت.
جادوگر آرام زمزمهحتی کرد: «دنبال جوابمرز تو وجود خودت بگرد.»
روشهای قدیمی کارساز نبودند.
پس تهسانمتوجهش به راهها وکسی مسیرهای جدید اندیشید.
اما طبیعتاًسرنخی پاسخها به سادگیفشار به دست نمیآمدند.
بنابراین، او گامبهگامنمیدونم و با دقتدیگر به تفکر پرداخت.
«متعالی.»
نه آن قلمرویی که مانند تهسان از طریق الوهیتسرنخی به دست آید، بلکه مقامی رفیع که در آن فردمیخورد قلمرو خاص خود را دارد و بر قوانین حکم میراند.
آن سطح، هیولاوار بود.
قدرتی فراتر از ادراک داشت،هیچکس چیزی که به معنای واقعی کلمهبرداشته میتوانست بر کل کیهان اثر بگذارد.
پس چگونهبدل میشد بهکردن آن سطح رسید؟
شرایط رسیدن به قلمرو.
تهسان آنچه راحتی پیشتر شنیده بود،مرز به یاد آورد.
«از زمان فانینمیدونم بودن، آنچه فرددیگر بنا کرده است.»
این مهمترین چیز بود.
چیزی کهمتوجهش بارها ومشاهده بارها شنیده بود.
اما تنها این نبود.
کسانی که به جاودانگی میرسیدند نیز برنمیدانست اساس آنچه در روزهای فانی بودنشان ساختهآغاز بودند، قدرتهای خاص خود را به دست میآوردند.
«آیا تفاوتبدل در چیزیهکردن که ساخته شده؟»
چه چیزی ساخته شده بود؟ فرد زندگی و وجودش راحتی وقف چه چیزی کرده بود؟ چنین تفاوتهای ظریفی میتوانست قلمروها راآرام از هم جدا کند، اما تهسان گمان نمیکرد تنها همین باشد.
چیز دیگری وجود داشت.
چیزی میان جاودانگی و تعالی.
اما حتیبدل تهسان همکردن نمیدانست آن چیست.
پس از مدتیشدی طولانی تفکر، تهسانبتواند سرش را تکان داد.
اگر میتوانست تنها با فکرفشار کردن به جواب برسد، جادوگرنمیشد سبز با او قرارداد نمیبست.
تهسان تمرکزش را تغییر داد.
نه بربدل چیزی عظیم،کردن بلکه بر خودش.
«گفتم که توشدی زندگی قبلیم بایدبتواند به اون قلمرو میرسیدم.»
چه جاودانگی وحتی چه تعالی، او بایدنابودی به آن مقام میرسید.
بسیاری از موجوداتنمیدونم متعالی این رادیگر به تهسان گفته بودند.
اما تهسانِبدل گذشته، تنهاکردن یک فانی بود.
او آشکارامتوجهش عجیب ومشاهده تابخورده بود.
پس آنسرنخی انحراف ازاجبار کجا نشأت میگرفت؟
وقتی بهراستش آن فکر میکرد،هیچکس واقعاً عجیب بود.
چرا او میتوانست رنگ سیاه را که برای موجودات این جهان ممنوع بود، کنترل کند؟ چرا میتوانست الوهیت وکند سیاهی را در هم آمیزد - کاری که هیچکس دیگر قادر به انجامش نبود - تا قدرتی به نامبگرد مرز را خلق کند؟ چرا میتوانست قدرت خدایان باستانی و موجودات متعالی را بدزدد و از آنِ خود کند؟
همه چیزمتوجهش بسیار عجیب وکسی غیرقابل درک بود.
شیطان بزرگسرنخی گفته بود کهفشار او «مخلوط» است.
وقتی تهسان متوجه نشد، او گفتدیگر که سرنخی خواهد داد و بهانحراف تهسان گفت سفرش را به یاد آورد.
«... سفر من.»
از کجا آغاز شد،مشاهده چه چیزی به دست آوردسرنخی و چگونه به آن رسید؟
تهسان خاطراتش را مرور کرد.
مسئله زمین نبود.
آنجا، اوبدل تنها یککردن انسان معمولی بود.
سفری که بعل از آن سخنبتواند میگفت، احتمالاً زمانی آغاز شده بودفشار که در زندگی گذشتهاش وارد هزارتو شد.
هنوز به یاد داشت.
جهانی در حال فروپاشی.
هیولاهایی که آسمان را میدريدند.
و پنجرهمتوجهش انتخابی که درکسی برابرشان ظاهر شد.
آنجا، اوسرنخی بیاختیار حالت آسانفشار را انتخاب کرد.
وقتی برای اولین باراما وارد هزارتو شدند، همهدقیقاً گیج و آشفته بودند.
اما خیلی زود، فهمیدند چه باید بکنندمیشناخت و در چه وضعیتی هستند، و همه بهمشاهده آرامی شروع به پایین رفتن از هزارتو کردند.
کسانی که وارد حالتمشاهده آسان شده بودند، خیلیکند زود نفس راحتی کشیدند.
زیرا از طریق پیوند هسته،فشار تنها شایعاتی جهنمی از حالتهای معمولی،دیوار سخت و تنها به گوش میرسید.
همه احساس میکردندنمیدونم که انتخاب درستی کردهاندنمیدانست و میتوانند زنده بمانند.
«اون فکر اشتباه بود.»
همه در اولینشدی بازگشتشان به زمینبتواند متوجه این موضوع شدند.
آنها بدترین تصمیم رااجبار گرفته بودند و باید حداقلحاصل حالت معمولی را انتخاب میکردند.
تهسان نیزراستش در هماناما لحظه دریافت.
با اینبدل روند، اوکردن نمیتوانست زنده بماند.
تنها مرگیمتوجهش حتمی درمشاهده انتظارش بود.
از آنسرنخی پس، اواجبار تغییر کرد.
تلاش کردراستش تا برای بقاهیچکس قدرت کسب کند.
اما هرچقدر هم کهکردن قوی میشد، تنها میتوانست درفرصت محدودههای حالت آسان رشد کند.
وقتی دیگران این را فهمیدند وبتواند در ناامیدی فرو رفته و تسلیمفشار شدند، تنها تهسان بود که تسلیم نشد.
او به دنبالحتی هر راهی برایمرز قویتر شدن گشت.
و آن راه، مهارت بود.
«خیلی سختی کشیدی.»
واقعاً همینطور بود.
در آن زمان،حتی هیچکس شرایط به دستنابودی آوردن مهارتها را نمیدانست.
تهسان تنها براینمیدونم فهمیدن شرایط، بادیگر چالشهای بیشماری روبرو شد.
وقتی اولین مهارت اصلیاش را بهوجودی دست آورد، پس از کسب صدهازود و حتی دهها مهارت بیهوده بود.
علاوه بر این، زمان و تلاش بسیارکمکی زیادی صرف کرد، تنها برای اینکه بفهمدنابودی برخی شرایط بیمعنیاند یا مهارتهای کسبشده بیارزش هستند.
بارها روحیهاش تا مرز شکستن پیشمرز رفت و اطرافیانش سر تکان میدادندمیخورد و به او میگفتند که سخت نگیرد.
اما تهسان هرگز تسلیم نشد.
او بیوقفهبدل به تلاشکردن ادامه داد.
سخت کوشید تاشدی هر احتمالی رابتواند شناسایی و تصاحب کند.
در نتیجه، مهارتهایی چوناجبار توقف ساده زمان ونتیجهای «ضرب» را به دست آورد.
«اما تهش،راستش یه دیواراما اونجا بود.»
او بازیکن «حالت آسان» بود.
هرچقدر هم کهشدی قوی میشد، نمیتوانست آمارکمکی پایهاش را تغییر دهد.
به همینسرنخی دلیل نتوانست «رسول»فشار را شکست دهد.
با استفاده از طلسمیاما که «لی تهیئون» بهدقیقاً جا گذاشته بود، دوباره بازگشت.
و حالا، اینجا بود.
بار دیگر بر دشواریهایمشاهده بیشمار غلبه کرد، قدرت یافتسرنخی و به قلمرو «تعالی» رسید.
این چیزیسرنخی بود کهاجبار ساخته بود.
تهسان اخم کرد.
«همچین خبری نیست.»
میشد آنمتوجهش را دستاوردیمشاهده بزرگ نامید.
همانطور که موجودات متعالیاجبار گفته بودند، فراتر رفتننتیجهای از مرگ عجیب نبود.
اما هیچ ویژگی خاصی کههیچکس سزاوار افزایش انرژی روحانی یاتاب کنترل «مرز» باشد، وجود نداشت.
حداقل، این قضاوت تهسان بود.
زمانی که در «حالتمشاهده آسان» سپری شده بود،کند احتمالاً مشکل اصلی نبود.
پس مشکل کجا بود؟
چه چیزیراستش او رااما منحرف کرده بود؟
به فکر فرو رفت.
«... یه حسی دارم.»
به وضوح قابل بیان نبود.
حسی بود کهنمیدونم درست یک قدمدیگر جلوتر گیر کرده بود.
«حالا که فکرش رو میکنم...»
تصویر «هافران»متوجهش از ذهنمشاهده تهسان گذشت.
تهسان برخاست.
«من یهراستش لحظه میرماما و میام.»
«برو. وقت زیاده.»
«جادوگر» بامتوجهش خونسردی اومشاهده را بدرقه کرد.
تهسان از «هزارتو»حتی بالا رفت ومرز هافران را یافت.
«بازم اومدیراستش که. یهاما خواسته دیگه داری؟»
«دارم، ولیبدل اول میخوامکردن یه چیزی بپرسم.»
تهسان گفت.
«تو تصویرسرنخی ذهنی منواجبار دیدی، درسته؟»
او ذهنشراستش را به تهسانهیچکس متصل کرده بود.
تصویر ذهنیای که تهسان ازحقیقت هافران دید، چکشکاریِ تنهای اوبدهد در دنیایی از آتش بود.
هافران هم باید چیزیمشاهده درون او دیده باشد،کند پس شاید چیزی میدانست.
هافران در پاسخ بهاجبار سوال تهسان، با حالتینتیجهای مبهم سر تکان داد.
«آره دیدم. چطور؟»
«میتونی بگیبدل اون موقعکردن چی دیدی؟»
«مشکلی ندارم، ولی احتمالا کمک زیادی نمیکنه. تصاویر ذهنیسرنخی تا وقتی خودِ طرف درکشون نکنه، معنی خاصی ندارن.دیوار اگه بقیه راجع بهش حرف بزنن، فقط یه مشت کلمهست.»
هافران با چهرهای نگران گفت.
«مهمتر از اون، اگه کس دیگهایدیگر درباره تصویر ذهنیت بهت بگه، ممکنهانحراف دردسر بشه. ممکنه ذهنت قفل بشه.»
«مگه مشکلیه؟»
«تصاویر ذهنی همینن.»
هافران توضیح داد.
«لحظهای که درباره تصویر ذهنیت بشنوی، بخواینمیدانست یا نخوای، تو کلهت حک میشه. اگهآغاز بیدقت باشی، قلبی که ساختی ممکنه بلرزه.»
«لازم نیست نگران اون باشی.»
تهسان پاسخ داد.
تا الان، او آنقدراجبار ضعیف نبود که بانتیجهای حرف دیگران متزلزل شود.
«خودم مطمئن نیستم.نمیدونم میخوام از دیددیگر یکی دیگه بشنوم.»
«اگه اینو میخوای...»
هافران چانهاش را لمس کرد.
خاطراتش را مرورحتی کرد و به آرامینابودی شروع به صحبت نمود.
«اول اینکه نتونستم همه چیز رو دربارهت بفهمم. باچیزی اینکه ذهنی وصل شدیم، تو اون زمان تو قلمرویی خیلیبداند فراتر از من بودی. همه چیزی که فهمیدم حدودی بود.»
«اینو میدونم.»
آن زمان، تهسان «جاودانه» بود.
حتی در اتصال مستقیم،اجبار موجودی پستتر نمیتوانست موجودی برترحاصل را درک یا قبول کند.
«اگه بخوام چیزینمیدونم که دیدم رو توضیحنمیدانست بدم... خیلی عجیب بود.»
«عجیب؟»
«تصویر ذهنی در اصل بخش بنیادی یهکمکی آدمه. واسه همین اغلب شهودیه. اما... تونابودی فرق داشتی. یه چیزی قاطی شده بود.»
«منظورت رنگ سیاهه؟»
این بهراستش خودی خوداما تعجبآور نبود.
او «سیاه»بدل را بهکردن دست آورده بود.
و آن قدرتشدی به مهمترین بخش وجودکمکی او تبدیل شده بود.
و افزایش انرژی روحانیاجبار قدرتی برای دزدیدن ونتیجهای بلعیدن نیروی دیگران بود.
او انتظارراستش چیزی منحرفاما را داشت.
اما آنچهبدل میدانست فراترکردن از آن بود.
«نمیدونم. ولیمتوجهش یه چیزیمشاهده عجیب بود.»
هافران با لحنی مبهم گفت.
«فقط این نبود که قدرتی که به دست آوردیچیزی جزئی از تصویر ذهنیت شده باشه. همه چی بهطور وحشیانهایبداند قاطی پاتی بود، طوری که نتونستم ذاتش رو تشخیص بدم.»
تهسان بابدل این حرفهاکردن مکث کرد.
«همه چی؟»
«آره.»
هافران سر تکان داد.
«انگار از اولشنظاره همینطوری بوده، ازوجودی همون آغاز قاطی بوده.»
«... همینه.»
«سیاه» قدرتی بودحتی که بعداً بهمرز دست آورده بود.
حتی اگر مخلوطنمیدونم میشد، فقط بخشی ازنمیدانست آن باید مخلوط میشد.
اما از هماننظاره آغاز، تمامش پیچیدهوجودی و منحرف بود.
«یعنی از همونشدی اول به اونبتواند چیزا ربط داشته؟»
انحراف او چیزیحتی نبود که بعداًمرز اتفاق افتاده باشد.
این آغاز بود.
این ذاتبدل و ریشهکردن او بود.
لحظهای که اینشدی را دریافت، چیزیبتواند درون تهسان تغییر کرد.
حس میکرد دیواری که سد راهشمرز شده بود در هم شکسته ومیخورد چیزی شروع به حس شدن کرد.
«این...»
چیزهایی که قبلاً نمیتوانست ببیندحقیقت یا حس کند، و چیزهایی کهخوبه درک نکرده بود، درونش حک شدند.
«... بهمتوجهش نظر میاد یهکسی چیزی عوض شد.»
هافران نیز انگار این تغییرفشار را حس کرد و بانمیشد چهرهای کمی متعجب عقب رفت.
«انگار کمکت کرد؟»
«کافی بود.»
تهسان بهمتوجهش آرامی قدرت لرزانکسی را سرکوب کرد.
هنوز کاملاًسرنخی بر آناجبار مسلط نشده بود.
هنوز چیزهایراستش زیادی بوداما که نمیدانست.
اما فهمیدنبدل همین مقدار همحقیقت دستاوردی بزرگ بود.
«خوبه. آه، راستی.»
هافران باسرنخی چهرهای گیجاجبار به تهسان نگریست.
«وقتی تصویر ذهنیت رواما دیدم، یه چیزی اوندقیقاً ته مههای وجودت دیدم.»
«یه چیزی؟»
«نمیدونم چی بود. ولی یه چیزیبتواند تو وجودت بود. عجیب بود اگهفشار بگیم فقط بخشی از تصویر ذهنیت بوده.»
هافران سر تکان داد.
«شایدم اشتباه دیدم. فقط یههیچکس لحظه ظاهر و بعد غیبتاب شد. ولی حس ناخوشایندی داشت.»
«همینه.»
چیزی درونش آرام گرفت.
پس ازسرنخی لحظهای تفکر، تهسانفشار سر تکان داد.
«خوبه. ممنون.»
«کارت اینجا تموم شد؟»
تهسان سر تکان داد.
او تازهسرنخی دستخوش تغییریاجبار شده بود.
حالا میتوانستراستش غیرممکن رااما انجام دهد.
تهسان «کوله»بدل خود راکردن باز کرد.
با دیدن موادیشدی که بیرون آورد، چهرهکمکی هافران در هم رفت.
«... اون که.»
«میخوام سعی کنم بااما این یه چیزی بسازم.دقیقاً امیدوارم بتونی کمک کنی.»
ارتقای سطح قدرت مهارت.