---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 561: طبقه ۹۸. وجود کامل. خدای برتر (۷) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 561: طبقه ۹۸. وجود کامل. خدای برتر (۷)

0

جلد ۲۳، چپتر ۱۴

۵۶۴. طبقه ۹۸.

وجود کامل.

خدای برتر (۷)

زمان می‌گذشت.

زمانی دور و دراز، آن‌قدر‌اطرافش​ طولانی که خاطرات یک نفر‌بسیار​ در ورطه فراموشی محو شود.

نه. این را‌برد​ نمی‌شد به معنای واقعی‌می‌نمود​ کلمه، گذر زمان نامید.

در پیرامون پرتگاه و کوهستان‌محکم​ عظیم، جریان زمان در هم‌تزریق​ پیچیده و خرد شده بود.

از دیدگاه‌درون​ جهان هستی، زمان‌منفجر​ چندانی نگذشته بود.

اما اگر‌ببلعد​ زمان به روال‌اطرافش​ عادی جریان می‌یافت،

آن‌قدر طولانی‌فرو​ بود که‌برابرش​ تمدن‌ها دگرگون شوند.

«همم.»

الهه شیطانی بر زمین افتاد.

او نیز در‌درآمد​ جریان پیچیده زمان‌خود​ گرفتار شده بود.

حتی از جایگاه یک موجود متعالی،‌کوچک​ او برای مدتی طولانی امواج این‌کرد​ دو قدرت را مهار کرده بود.

خسته و درمانده.

الهه شیطانی پس‌کشید​ از مدت‌ها، مرزهای توانش‌بیاورد​ را به چشم دید.

اما تسلیم نشد.

یا بهتر‌فرو​ بگویم، نمی‌توانست‌برابرش​ که بشود.

با زحمت‌بووووم​ سرش را‌شکافت​ بالا آورد.

و آنچه پیش‌کشید​ چشمانش ظاهر شد،‌فشار​ هیولایی غول‌پیکر بود.

هیولایی بی‌انتها و بی‌قعر.

پرتگاه تمام‌فرو​ بدنش را‌برابرش​ به لرزه درآورد.

قدرتی که اگر اراده می‌کرد می‌توانست کل یک‌نیرویش​ جهان را ببلعد، به لرزه درآمد و هرچه‌نظر​ در اطرافش بود را در خود فرو برد.

و کوهستان عظیم که‌سپس​ در برابرش بسیار کوچک‌بووووم​ می‌نمود، واکنش نشان داد.

کوهستان عظیم‌ببلعد​ دستش را‌هرچه​ دراز کرد.

قدرت پرتگاه‌فرو​ را به‌برابرش​ درون خود کشید.

و سپس آن‌مسیر​ را منفجر کرد تا‌خودش​ بر پرتگاه فشار بیاورد.

بووووم!

مسیر را شکافت‌درآمد​ و خود را‌خود​ محکم به پرتگاه چسباند.

و قدرت خودش را منفجر‌بسیار​ کرد و نیرویش را به‌داد​ درون پیکر پرتگاه تزریق نمود.

کو-گو-گو-گوم!

پرتگاه مقاومت کرد.

قدرت فوران کرد‌درآمد​ و همه‌چیز را‌خود​ به لرزه درآورد.

به نظر می‌رسید‌برد​ کوهستان عظیم در‌کوچک​ حال بلعیده شدن است.

اما گریخت.

خود را در هاله‌ای‌سپس​ خاکستری و پیچ‌خورده پوشاند‌بووووم​ و شمشیرش را تاب داد.

نیروی فیزیکی‌ببلعد​ عظیمی بر پیکر‌اطرافش​ پرتگاه کوبیده شد.

کوووونگ!

پیکر پرتگاه تلوتلو خورد.

زمانی طولانی، حتی‌کشید​ برای یک موجود متعالی،‌بیاورد​ بازه زمانی چشمگیری بود.

در تمام این‌درآمد​ مدت، کوهستان عظیم با‌فرو​ پرتگاه در نبرد بود.

غلبه بر صدها بحران، درهم‌شکستن‌بسیار​ حملات مرگبار و پیاپی، و‌داد​ استوار نگه‌داشتن ذهن و بدنی متزلزل.

حتی یک‌بووووم​ بار هم‌شکافت​ پا پس نکشید.

الهه شیطانی‌درون​ نتوانست شگفتی‌اش‌سپس​ را پنهان کند.

حداقل، انجام‌ببلعد​ چنین کاری برای‌اطرافش​ او غیرممکن بود.

وقتی کوهستان عظیم این‌چنین‌برابرش​ وحشیانه می‌جنگید، او به‌واکنش​ هیچ وجه نمی‌توانست عقب‌نشینی کند.

اراده‌اش را محکم‌تر کرد.

«بهم قدرت بدین.»

تمام کسانی که به او‌اطرافش​ ایمان داشتند، تمام قبایل شیاطین تحت‌کوچک​ فرمانش، قدرتشان را به او بخشیدند.

او پرده محافظ‌برد​ را استوار و‌کوچک​ تسلیم‌ناپذیر نگه داشت.

و پس‌بووووم​ از گذشت‌شکافت​ زمانی نامعلوم،

بالاخره همه‌چیز‌درون​ به پایان‌سپس​ خود نزدیک شد.

کو-گو-گو-گوم... پیکر پرتگاه لرزید.

امواجش به‌بووووم​ وضوح با‌شکافت​ قبل تفاوت داشت.

کند و بی‌رمق.

انگار به‌ببلعد​ مرز توانش‌هرچه​ رسیده بود.

کوهستان عظیم‌فرو​ این را‌برابرش​ حس می‌کرد.

پرتگاه بی‌قعر، بالاخره‌مسیر​ کف خود را‌چسباند​ نشان داده بود.

اقیانوس بی‌انتها، حالا به چشمه‌ای‌منفجر​ بدل شده بود که می‌شد‌شکافت​ کف آن را به چشم دید.

«بالاخره تموم شد؟»

کوهستان عظیم که در حالت نیمه‌هوشیار جنگیده‌می‌نمود​ بود، دقیقاً نمی‌دانست چقدر زمان گذشته، اما‌کشید​ قطعاً بیشتر از یک لحظه کوتاه بود.

پایان ماجرا آرام‌آرام نمایان می‌شد.

کوهستان عظیم، جانوری را‌سپس​ که تمام بدنش را‌بووووم​ پوشانده بود، نوازش کرد.

«این دیگه آخریشه.»

پس، با تمام قوا—

غرررر.

جانور زوزه کشید.

انگار که منتظر مانده بود، انگار‌خود​ که تا این لحظه غریزه واقعی‌اش‌می‌نمود​ را پنهان کرده بود؛ قدرتش فوران کرد.

کواک-گاگاگا-گانگ!

سد دفاعی همه‌چیز‌مسیر​ را روبید و تمام‌خودش​ موانع را خرد کرد.

مسیری به سوی‌کشید​ پرتگاه در یک‌فشار​ چشم‌به‌هم‌زدن باز شد.

کوهستان عظیم وزنش‌درآمد​ را روی پاهایش‌خود​ انداخت و هجوم برد.

کوانججیک.

شمشیر در‌بووووم​ پیکر پرتگاه‌شکافت​ فرو رفت.

سپس، سد دفاعی منفجر شد.

رنگ خاکستریِ‌ببلعد​ خاکسترگونه، دنیای درون‌اطرافش​ پرتگاه را درنوردید.

تا پیش از این، پرتگاه‌بسیار​ بیشتر چیزها را بدون هیچ‌داد​ مشکلی در خود بلعیده بود.

اما حالا نه.

همچون بادکنکی که بیش از‌منفجر​ حد از آب پر شده‌شکافت​ باشد، پیکر پرتگاه متورم شد.

انگار دیگر گنجایش نداشت.

انگار به‌فرو​ حد نهایی‌اش‌برابرش​ رسیده بود.

«برو تو.»

کوهستان عظیم به‌کشید​ جانوری که او را‌بیاورد​ پوشانده بود، فرمان داد.

جانور از کوهستان عظیم‌هرچه​ جدا شد و به‌برد​ درون پرتگاه رخنه کرد.

کو-گو-گو-گوم!

به درون‌بووووم​ فشار می‌آورد، می‌لرزاند‌محکم​ و پر می‌کرد.

درون پرتگاه‌درون​ از قلمرو سد‌منفجر​ دفاعی لبریز شد.

جئوجئوجئوک!

ترک‌ها روی‌فرو​ پیکر پرتگاه شروع‌بسیار​ به گسترش کردند.

در حال فروپاشی بود.

پرتگاه با عجله‌کشید​ سعی کرد خود‌فشار​ را تقویت کند.

تلاش کرد جانوری‌درآمد​ را که به درونش‌فرو​ نفوذ کرده بود، ببلعد.

اما غیرممکن بود.

ترک‌ها سریع‌بووووم​ و سریع‌تر‌شکافت​ پخش می‌شدند.

رنگ خاکستری از‌کشید​ پیکر پرتگاه به‌فشار​ بیرون نشت کرد.

«منفجر شو.»

کوهستان عظیم فرمان داد.

جانور که انگار‌مسیر​ منتظر این لحظه‌چسباند​ بود، خود را شکافت.

ترک‌ها عمیق‌تر‌درون​ شده و به‌منفجر​ شکاف تبدیل شدند.

و سپس در هم شکست.

جئو-ئو-ئو-ئو-اونگ!

با صدایی ناهنجار و‌شکافت​ گوش‌خراش، تمام پیکر پرتگاه‌نیرویش​ خرد و متلاشی شد.

آنچه زمانی پرتگاه را‌سپس​ شکل می‌داد، تکه‌تکه شد و‌مسیر​ به هر سو پراکنده گشت.

و آن تکه‌ها، شروع‌هرچه​ به تبدیل شدن به‌برد​ دارایی کوهستان عظیم کردند.

مهارت تصاحب نیروی روح فعال شد.

مهارت فعال‌سازی ویژه جایگاه عمیق ناپدید شد.

شما متعالی پرتگاه را به دست آوردید.

قدرت غول‌پیکر و‌درآمد​ کامل خدای برتر، به‌فرو​ مالکیت کوهستان عظیم درآمد.

بوم.

و درون‌بووووم​ کوهستان عظیم‌شکافت​ لبریز شد.

سوراخی عظیم و بی‌قعر.

«این دیگه چیه.»

بیش از‌فرو​ حد بزرگ، بیش‌بسیار​ از حد پهناور.

آن‌قدر عظیم بود که آدم را به‌خودش​ این توهم می‌انداخت که می‌تواند تمام دارایی‌های‌فوران​ کوهستان عظیم را در خود جای دهد.

اما توانست‌درون​ آن را‌سپس​ مهار کند.

درست مانند کنترل یک نیروی قدرتمندِ‌خود​ تحت مدیریت، بدون دردسر چندانی، به‌می‌نمود​ دارایی دست‌نخورده کوهستان عظیم تبدیل شد.

طولی نکشید که‌برد​ کوهستان عظیم، پرتگاه را‌می‌نمود​ از آنِ خود کرد.

«هوووف.»

نفس کوتاهی بیرون‌کشید​ داد و دستش‌فشار​ را تکان داد.

جانورِ سد دفاعی که کارش‌اطرافش​ را به پایان رسانده بود،‌بسیار​ دوباره به درون کوهستان عظیم بازگشت.

«خسته‌م.»

پس از مدت‌ها،‌مسیر​ سرانجام حس کرد به‌خودش​ مرز محدودیت‌هایش رسیده است.

ته‌سان به پرواز درآمد.

پیکرش از فضا عبور‌هرچه​ کرد و در کنار‌برد​ الهه شیطانی قرار گرفت.

«...ما بردیم.»

«آره.»

الهه شیطانی پرده‌ای‌کشید​ را که در‌فشار​ دست داشت، کنار زد.

خنده‌ای تلخ سر داد.

«ما بردیم.»

«همین‌طور شد.»

ته‌سان با خونسردی گفت.

پرتگاه به‌طور کامل‌درآمد​ از جهان هستی‌خود​ محو شده بود.

«فوق‌العاده‌ست. پرتگاه واقعاً ناپدید شد.»

الهه شیطانی تنها‌کشید​ در این جنگ با‌بیاورد​ پرتگاه درگیر نشده بود.

در جنگ‌های دیرین نیز‌هرچه​ بارها با آن روبه‌رو‌برد​ شده و تقابل کرده بود.

او به‌وضوح به یاد می‌آورد‌بسیار​ که چگونه موجودات متعالی بی‌شماری‌داد​ درون پرتگاه بلعیده شده بودند.

یک خدای برتر که‌شکافت​ کشتنش غیرممکن می‌نمود، همه‌چیز را‌پیکر​ می‌بلعید و جهان را می‌درید.

و حالا آن‌کشید​ وجود، کاملاً از‌فشار​ بین رفته بود.

این حقیقت، احساسات‌درآمد​ عجیبی را در درون‌فرو​ الهه شیطانی بیدار کرد.

«چقدر زمان گذشته؟»

ته‌سان چنان غرق در‌شکافت​ نبرد بود که گذر زمان‌پیکر​ را از یاد برده بود.

اما می‌دانست‌درون​ که زمان قابل‌توجهی‌منفجر​ سپری شده است.

در این‌ببلعد​ مدت چه‌هرچه​ اتفاقاتی افتاده بود؟

این موضوع‌فرو​ او را‌برابرش​ نگران می‌کرد.

اما الهه‌بووووم​ شیطانی سرش‌شکافت​ را تکان داد.

«زمان زیادی گذشته، اما نیازی نیست نگران‌بیاورد​ باشی. زمان دور و برت پیچ خورده بود.‌پیکر​ از دید بیرون... نهایتاً چند روز بیشتر نگذشته.»

«خیالم راحت شد.»

«همین‌طوره. وقت‌فرو​ کافی برای‌برابرش​ استراحت داری.»

الهه شیطانی این‌مسیر​ را گفت و‌چسباند​ نفسی تازه کرد.

وضعیتش بسیار وخیم بود.

نیروها و قدرت عظیمش تقریباً‌اطرافش​ به‌طور کامل تحلیل رفته و‌بسیار​ به مرز خود رسیده بود.

در این لحظه، حتی برای رویارویی‌کوچک​ با یک خدای ایمان نیز باید‌کرد​ تمام توانش را به کار می‌گرفت.

«فعلاً... باید تو قلمرو‌شکافت​ خودم استراحت کنم. تا قدرتمو‌پیکر​ پس نگیرم، نمی‌تونم تکون بخورم.»

«ممنونم.»

ته‌سان قدردانی کرد.

به لطف کنترل‌برد​ او بود که توانست‌می‌نمود​ بدون هیچ تردیدی بجنگد.

«من بیشتر ممنونم. هر‌شکافت​ چی باشه، تو بودی که‌پیکر​ کار پرتگاه رو تموم کردی.»

الهه شیطانی‌درون​ دستش را‌سپس​ تکان داد.

فضا شکافته شد.

آنجا قلمرو خودش بود.

پیش از‌بووووم​ ورود، از‌شکافت​ ته‌سان پرسید:

«حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟»

«اول استراحت می‌کنم.»

اگرچه قدرت‌هایش با تصاحب نیروی روح‌کوچک​ تا حدودی بازیابی شده بود، اما‌کرد​ هنوز در وضعیت مطلوبی قرار نداشت.

قصد داشت قدرتی را که‌محکم​ درون هزارتو جمع‌آوری کرده بود بررسی‌نمود​ کند و سپس به استراحت بپردازد.

«و بعدش؟»

«کاری رو‌ببلعد​ می‌کنم که‌هرچه​ باید انجام بشه.»

ته‌سان با خونسردی پاسخ داد.

تنها یک کار‌مسیر​ برای انجام دادن‌چسباند​ باقی مانده بود.

الهه شیطانی‌درون​ نگاه عجیبی‌سپس​ به او انداخت.

«ما بارها و بارها خدایان برتر رو‌فرو​ کنترل و سرکوب کردیم. حتی خیلی وقتا‌نشان​ اونا رو موقتاً مهر و موم کردیم.»

از منظر قدرت‌برد​ کلی، موجودات متعالی همچنان‌می‌نمود​ دست برتر را داشتند.

اما جنگ‌هایشان‌بووووم​ بی‌پایان به‌شکافت​ درازا می‌کشید.

دلیلش ساده بود.

«در نهایت، ما نتونستیم خدایان برتر‌خود​ رو نابود کنیم. اونا موجوداتی تغییرناپذیرن‌می‌نمود​ که هیچ درکی از مرگ ندارن.»

به همین دلیل، موجودات متعالی‌بسیار​ حتی پس از پیروزی نیز‌داد​ تنها قادر به طرد کردنشان بودند.

«تو پرتگاه رو کشتی.»

اما ته‌سان یک‌کشید​ خدای برتر را به‌طور‌بیاورد​ کامل نابود کرده بود.

این کاری بود‌درآمد​ که پیش از این‌فرو​ هیچ‌کس انجام نداده بود.

«تو... به معنای‌برد​ واقعی کلمه، می‌تونی به‌می‌نمود​ این جنگ پایان بدی.»

پایان دادن به جنگی بی‌پایان.

«همه‌چیز به انتخاب‌کشید​ تو بستگی داره. برای‌بیاورد​ همین... ازت خواهش می‌کنم.»

با این کلمات،‌درآمد​ الهه شیطانی از فضا‌فرو​ عبور کرد و رفت.

در آن‌فرو​ فضای درهم‌شکسته، تنها‌بسیار​ ته‌سان باقی ماند.

طولی نکشید که‌مسیر​ پیکر او نیز‌چسباند​ دوباره در فضا جهید.

پاکسازی مأموریت طبقه ۹۸

بالبا بامبا پاداشی به شما اعطا می‌کند

با بازگشت به‌کشید​ هزارتو، بالبا بامبا‌فشار​ به استقبال ته‌سان آمد.

«رسیدی.»

بالبا بامبا‌فرو​ با احترام به‌بسیار​ ته‌سان خوش‌آمد گفت.

«جادوگر کجاست؟»

«فعلاً حضور جادوگر تو اینجا تایید‌فشار​ نشده. برای همین، هرچند رو اعصابه، اما‌خودش​ باید یه مدت هزارتو رو مدیریت کنم.»

بالبا بامبا به نرمی پرسید.

«خب، چی می‌خوای؟»

«بهم قدرت حمله بده.‌شکافت​ یا تجهیزاتی که زمان‌نیرویش​ بازیابی رو صفر کنه.»

در حال حاضر، به‌سپس​ جز این دو مورد،‌بووووم​ هیچ‌چیز دیگری اهمیت چندانی نداشت.

بالبا بامبا لحظه‌ای‌درآمد​ درنگ کرد و‌خود​ پاداش را برگزید.

«قدرت حمله‌فرو​ می‌دم. این‌طوری بار‌بسیار​ کمتری رو دوشمه.»

بالبا بامبا #۰۰۰۰۰۴ را فعال کرد

قدرت حمله شما ۵۰۰۰ افزایش یافت

«فقط پنج‌بووووم​ هزارتا؟ یکم‌شکافت​ بیشترش کن.»

«قلمرو زیادی‌درون​ در اختیارم نیست.‌منفجر​ لطفاً درک کن.»

«باشه، مشکلی نیست.»

خسیسانه بود، اما‌برد​ آن‌قدرها هم بد‌کوچک​ نبود که ناراضی باشد.

قدرت حمله فعلی‌اش حدود ۱۰‌محکم​ درصد افزایش یافته بود، بنابراین‌تزریق​ پیشرفت بدی به شمار نمی‌رفت.

«حالا که جادوگر‌کشید​ اینجا نیست، یعنی‌فشار​ طبقه ۹۹ الان خالیه؟»

تنها دو‌ببلعد​ طبقه باقی‌هرچه​ مانده بود.

تقریباً به‌فرو​ پایان راه‌برابرش​ نزدیک شده بود.

بالبا بامبا تأیید کرد.

«مدیریتش از توان‌کشید​ من خارجه. باید صبر‌بیاورد​ کنی تا جادوگر برگرده.»

«می‌دونی کِی برمی‌گرده؟»

«اونو... منم نمی‌دونم.»

«فهمیدم.»

اگر این‌طور بود، ته‌سان‌سپس​ قصد نداشت دست روی دست‌مسیر​ بگذارد و بی‌صدا منتظر بماند.

او به کارش ادامه می‌داد.

«خب پس،‌فرو​ مشکلی نیست.‌برابرش​ خسته نباشی.»

«متوجهم.»

بالبا بامبا‌درون​ از کنار‌سپس​ ته‌سان دور شد.

«هوف.»

ته‌سان وضعیت‌فرو​ خود را‌برابرش​ بررسی کرد.

بد نبود، اما‌مسیر​ در بهترین حالت‌چسباند​ هم قرار نداشت.

باید تا‌درون​ حدودی خود‌سپس​ را بازیابی می‌کرد.

و مهم‌تر از همه،‌هرچه​ چیزی بود که باید‌برد​ آن را موشکافی می‌کرد.

در طول فرآیند‌برد​ وارد کردن جریان‌کوچک​ به جانور سد،

ارباب سد و‌مسیر​ خود سد دستخوش‌چسباند​ تغییر شده بودند.

ضروری بود تا دقیقاً ببیند‌منفجر​ چه چیزی تغییر کرده و‌شکافت​ اکنون چه کارهایی امکان‌پذیر است.

و از همه مهم‌تر،‌هرچه​ او پرتگاه را نیست‌برد​ و نابود کرده بود.

برخلاف گذشته،‌فرو​ این یک‌برابرش​ قدرت کامل بود.

قدرت دست‌نخورده‌ی یک خدای برتر،‌محکم​ بدون آنکه چیزی به آن افزوده‌نمود​ یا از آن کاسته شده باشد.

تعالی: پرتگاه

تسلط: ۹۹٪

حفره‌ای عمیق، بسیار عمیق

هر چیزی را در حد ظرفیت شما می‌پذیرد و می‌بلعد

قدرت مهارت‌نشان​ در حال‌دستش​ ارتقا بود.

ناولها | novelha.net