چپتر 392: ششمین بازگشت، زمین (۱۱)
0«آه...»
نور پیکرشمیگذشت را درخودِ بر گرفت.
همزمان، تغییری آغاز شد.
پیوند شروع به متصل شدن بهدرون چیزی کرد و ذاتِ انرژیای کهیافت در اختیار داشت، دستخوش دگرگونی شد.
«اوخ!»
از شدتمیگذشت درد، سرش رادرون میان دستانش گرفت.
«ایـ... این چیه؟»
انگار جمجمهاشبیشتر در آستانهفاصله شکافتن بود.
سردردی بود کهشدند هرگز نظیرش راهرچه تجربه نکرده بود.
مذبوحانه کوشید ذهنشفاصله را بیدار نگهکنونیاش دارد و تحمل کند.
اما محال بود.
این یک سردرد سادهفاصله یا فشار روانی نبود؛ فشاریمیشد در سطحی کاملاً متفاوت بود.
«آه، آاااه.»
صدایی از میان لبهایش گریخت.
در میانهی آنمیکشید سردرد، چیزی بهمیجنگید ذهنش هجوم آورد.
یک خاطره بود.
«... من؟»
حتی درد رافاصله فراموش کرد و چشمانشکمتر را با حیرت گشود.
قطعاً خودش بود.
اما نسخهایبیشتر از خودشفاصله که نمیشناخت.
خاطرات همچون آجرهای یک دژ،گرفتند یکییکی و با دقت ازخودِ همان آغاز روی هم چیده میشدند.
«آه.»
لی تهیئون بر خود لرزید.
«خودی» که در خاطراتفاصله میدید، در حال نزولکمتر به اعماق هزارتو بود.
نه از تهسان کمکیشکل میگرفت و نه بهمیگذشت کس دیگری تکیه داشت.
تنها پیش میرفت.
از ترس فریاد میکشید،وسوسه با وسوسه تسلیم شدننمیشد میجنگید، اما هرگز متوقف نمیشد.
آن تصویربیشتر را همچون موجودیخودِ مسحور تماشا میکرد.
زیبا بود.
با اینکه خودشفاصله بود، نمیتوانست حیرتشکنونیاش را پنهان کند.
خاطرات یکی پسمیکشید از دیگری انباشتهمیجنگید شدند و شکل گرفتند.
هرچه بیشتر میگذشت، فاصلهفاصله میان «خودِ» درون خاطراتکمتر و «خودِ» کنونیاش کمتر میشد.
و آنگاهانباشته که خاطراتشکل پایان یافت،
او «یکپارچه» شد.
«آه... آه.»
صدایش آرام گرفت.
لی تهیئونانباشته نفسش راشکل تازه کرد.
تهسان اخم کرد.
«تو.»
هاله لیبیشتر تهیئون بهگونهایفاصله تغییر کرده بود.
حسی متفاوت ازشدند لی تهیئونی کههرچه تا کنون میشناخت.
و تهسان خاطرهای ازخودِ حس کردن همین هالهمیشد در زندگی گذشته داشت.
«... سلام، تهسان.»
لی تهیئون لبخند زد.
لبخندی تلخ،انباشته گویی نقابیشکل بر چهره داشت.
«خیلی وقته ندیدمت.»
با دیدنفریاد آن لبخند، تهسانتسلیم یقین حاصل کرد.
«تو... لی تهیئونی؟»
او لی تهیئون بود.
سوالی کاملاًمیگذشت طبیعی بهخودِ نظر میرسید.
اما سوالفریاد تهسان معنای دیگریتسلیم در خود داشت.
لی تهیئونبیشتر به آرامیفاصله سر تکان داد.
«آره.»
تهسان اخمهایشمیگذشت را درخودِ هم کشید.
جونی هدیه ماریا را به لیمیجنگید تهیئون داده بود و ناگهان آنتماشا هدیه در وجودش نفوذ کرده بود.
و لی تهیئونمیگذشت خاطرات زندگی گذشتهاشدرون را بازیافته بود.
نمیدانست چطورانباشته چنین چیزیشکل ممکن شده است.
یافتن پاسخی ساده دشوار بود.
در آنفریاد لحظه، صدایوسوسه خندهای طنینانداز شد.
خندهای نرم و زنگدار.
ماریا بود.
لی تهیئونمیگذشت به آرامیخودِ ادای احترام کرد.
«مدت زیادی... گذشته.»
«آره فرزندم.»
ماریا با لبخند سخن گفت.
صدایش گرم بود،فاصله گویی لی تهیئونکنونیاش را بهخوبی میشناخت.
تهسان ساکتفریاد به لیوسوسه تهیئون خیره شد.
لی تهیئون پیشانیاش را فشرد.
«حتماً کلی سوال داری... ببخشید. خاطراتمهرچه قاطی پاتی شده، هنوز نتونستم درست مرتبشونکمتر کنم. میشه یه لحظه بهم وقت بدی؟»
تهسان دلیلیمیگذشت برای رد کردندرون نداشت، پس پذیرفت.
لی تهیئون لحظهایمیکشید نشست و درمیجنگید افکارش غرق شد.
تهسان که تنهامیگذشت مانده بود، لبدرون به سخن گشود.
«ماریا، نظرت راجع بهش چیه؟»
ماریا به نرمی خندید،خودِ گویی بسیار خشنود بود، انگارآنگاه منتظر چنین روزی بوده است.
«فکر کنم بهترهمیکشید جوابو مستقیم ازمیجنگید زبون خودش بشنوی.»
تهسان سکوت کرد.
یک ساعتانباشته بعد، لی تهیئونگرفتند نزد او آمد.
چهرهاش بسیار آرامترفاصله از قبل بود، گوییکمتر خاطراتش سامان یافته بودند.
«موفق شدی.»
این اولین چیزیمیگذشت بود که با دیدنکنونیاش تهسان بر زبان آورد.
در چهرهاش تحسین، تعجبشکل و جایی در اعماق آن،فاصله حسی از اجتنابناپذیری موج میزد.
«رسول رو شکستفاصله دادی. اونم فقطکنونیاش تو ششمین بازگشت...»
«قویتر شدم.»
«آره. قوی شدی. توفاصله واقعاً خودِ جواب بودی.کمتر انتخاب من... اشتباه نبود.»
لی تهیئونانباشته زیر لبشکل زمزمه کرد.
چهرهاش نشان از آسودگیخودِ داشت، گویی باری سنگین ازآنگاه روی دوشش برداشته شده بود.
«تو.»
تهسان اخم کرد.
لی تهیئونی که در آزمونِگرفتند خدای ناامیدی دیده بود، باخودِ این نسخه بسیار تفاوت داشت.
میدانست که او درخودِ درونش بسیار فکر میکردهمیشد و نقشهای داشته است.
اما اینکهفریاد خاطرات زندگیوسوسه گذشتهاش را بازیابد...
تا جایی که تهسانفاصله میدانست، موجودات بسیار اندکیکمتر میتوانستند از چنگال زمان بگریزند.
«... قرارداد با یه خدا؟»
پیوندی که اوفاصله داشت، اتصالی بهکنونیاش یک خدا بود.
او با خدا و رسولتسلیم قرارداد بسته بود و اندکی ازمسحور جریان زمان پا فراتر گذاشته بود.
این نتیجهگیری او بود.
لی تهیئون سر تکان داد.
«آره. من خدایفاصله انتخابم. با بانوکنونیاش ماریا قرارداد بستم.»
«ولی تو واضح مردی.»
تهسان با دقتمیگذشت بر جسد اودرون نظارت کرده بود.
لی تهیئون لبخندیشدند تلخ زد وهرچه شروع به توضیح کرد.
«از کجا باید شروع کنم؟»
او به آرامی شرح داد.
اینکه ازبیشتر همان ابتدا میدانستخودِ نمیتواند پیروز شود.
اینکه مدام با خود کلنجار میرفتهرچه که آیا از سنگ یشم اوروبوروسکنونیاش برای بازگرداندن زمان استفاده کند یا نه.
اما در نهایت، پاسخی نیافت.
در پایان، به شهر بازگشت تامیجنگید سنگ یشم را به تهسان بدهدتماشا و همانجا از پا در آمد.
«پس واسهبیشتر همین توفاصله شهر بودی.»
تهسان همانباشته در مورد آنگرفتند بخش کنجکاو بود.
چرا لی تهیئون که برای کاهشکنونیاش خسارات در خارج از شهر میجنگید،یکپارچه باید جسدش داخل شهر پیدا میشد؟
همه اینها برایمیکشید رساندن سنگ یشممیجنگید به تهسان بود.
او آنجا جان سپرد.
و روحش توسط قدرت آیتمیگرفتند که ماریا به او دادهخودِ بود، به قلمرو ماریا احضار شد.
آنجا، اومیگذشت پیشنهاد ماریاخودِ را پذیرفت.
«... اون گلِ تزئینیوسوسه که دادی بهم، ازنمیشد اول واسه همین بود؟»
«کی میدونه؟بیشتر تو چیفاصله فکر میکنی؟»
ماریا با لحنی شاد گفت.
همین جملهمیگذشت به اندازهخودِ کافی پاسخ بود.
«من انتخابهایفریاد عادلانه رووسوسه دوست دارم.
دوست دارم وقتی کسی بدون دروغ، ازکنونیاش میون بحران و سختی جلو میره وصدایش با قدرت و خرد بر اون غلبه میکنه.
ولی از انتخابهایشدند پر از تردیدهرچه هم بدم نمیآد.»
انتخابهای پر از تردید.
حتماً داشتفریاد درباره لیوسوسه تهیئون حرف میزد.
«کشمکشِ درونِ خود.
شک به خود و ترس.
و انکارِ خود... پنهانخودِ کردن کلی احساسات ومیشد حرکت رو به جلو.
با اعتمادبهنفسترفریاد از هروسوسه کسِ دیگه.
به خاطرِ دیگران.
این خودش یه فداکاری نجیبانهست.
تو این دنیا، مخصوصاً واسهدرون کسی مثل اون، آسون نیستپایان که جونشو واسه بقیه بده.»
«نه.»
لی تهیئونبیشتر حرفهای ماریافاصله را رد کرد.
«من فقط... میترسیدم دوبارهشکل برگردم پایینِ هزارتو. همچینمیگذشت انتخاب نجیبانهای هم نبود.»
او با تلخی سخن گفت.
ماریا تنها لبخندیمیکشید نرم زد ومیجنگید دیگر چیزی نگفت.
«این چیزیهبیشتر که توفاصله فکر میکنی.
به هرانباشته حال، منشکل ازت خوشم اومد.
واسه همینمیگذشت اون پیشنهادخودِ رو دادم.»
«واقعاً ممنونم. بهمیکشید لطف شما... میتونممیجنگید دوباره اینشکلی ببینمش.»
لی تهیئونبیشتر به تهسانفاصله نگاه کرد.
نگاهش لبریزانباشته از احساساتشکل گوناگون بود.
«الان چی صدات کنم؟»
«همون لی تهیئون صدام کن. به لطف کمک بانوتصویر ماریا، خاطرات زندگی قبلیم برگشته، ولی خاطرات زندگی الانم همیکی سر جاشه. اگه بخوام بگم، انگار با هم ترکیب شدن.»
لی تهیئونِ زندگی گذشته همیشه نقاب بر چهرهکمتر داشت و نقش بازی میکرد، در حالی که درتازه زندگی کنونیاش ترسو اما به روش خود بااعتمادبهنفس بود.
حالا، اوانباشته جایی میانشکل این دو بود.
لی تهیئون بافاصله چهرهای غمگین سرشکنونیاش را پایین انداخت.
«ببخشید تهسان.فریاد تهش مسئولیت روتسلیم انداختم گردن تو.»
او یگانه بازیکنی بودفاصله که «حالت تنها» راکمتر به اتمام رسانده بود.
او کسی بودشدند که بار مسئولیت مردمبیشتر را بر دوش میکشید.
اما در نهایت، آن مسئولیت راکنونیاش رها کرد و کوشید آن را بهصدایش تهسان بسپارد تا خود به آرامش برسد.
«اگه بخوای میتونی ملامتموسوسه کنی. میتونی ازم متنفرنمیشد باشی. من باهاش کنار میام.»
«قصدشو ندارم.»
تهسان با آرامش گفت.
«عمراً فکرمیگذشت نمیکردم دوباره ایندرون حرف رو بزنم.»
تهسان، لی تهیئونی راوسوسه که در آزمون خدای ناامیدیتصویر ملاقات کرده بود، دلداری داد.
اما آن تنها تصویریفاصله جعلی بود که ازکمتر خاطرات ساخته شده بود.
تنها برایانباشته رضایت شخصیشکل خودش بود.
اما اکنون، لیفاصله تهیئون واقعی درستکنونیاش در برابرش ایستاده بود.
پس کلماتیفریاد بود که بایدتسلیم به او میگفت.
«شرمنده، ولی من از قبلخودِ میدونستم تو زندگی قبلی چی توپایان فکرت میگذشت، چه نقابی زده بودی.»
«ها، چی؟»
«کارت خوب بود. کافیه. بدون اینکه زیرکمتر فشار بشکنی، از ما حمایت کردی. ما تانفسش اون موقع زنده موندیم چون تو اونجا بودی.»
چشمان لی تهیئون گرد شد.
تهسان سخنشبیشتر را بهفاصله پایان رساند.
«کارت خوب بود، لی تهیئون.»
«... ممنون.»
سرش را پایین انداخت.
صدایش نمناک بود.
شاید به خاطر شنیدنخودِ سخنان تهسان بود کهمیشد چهره لی تهیئون آسودهتر شد.
او بافریاد تهسان بسیاروسوسه سخن گفت.
از خیلی چیزها حرف زد،خودِ گویی میخواست عقده دل بگشایدآنگاه و تهسان در سکوت گوش سپرد.
بازیابی خاطرات زندگی پیشینشکل لی تهیئون برای تهسانمیگذشت نیز مایه خرسندی بود.
این بدان معنا بود که اوکنونیاش دیگر تنها کسی نیست که دورانی راصدایش به یاد میآورد که همه فراموشش کردهاند.
لی تهیئونفریاد برای روحوسوسه دست تکان داد.
«سلام؟»
«آره. وقتیانباشته منو دیدی چهگرفتند جور آدمی بودم؟»
«نمیدونم. هیچوقت ندیدمت.فاصله فقط چون میترسیدمکنونیاش از کنارت رد شدم.»
«...
خب، اینمبیشتر یه جورفاصله ماجراجوی کمیابه.
تو به جاییشدند بالاتر از من رسیدی،بیشتر پس نمیتونم چیزی بگم.»
روح خندید.
تهسان میخواست درباره طبقات بعدیتسلیم از او بپرسد، اما او سرشمسحور را به نشانه منفی تکان داد.
«شرمنده، ولی نمیتونم به این جواب بدم.کنونیاش بستن قرارداد با رسول یه محدودیتی داشت کهآرام نمیتونم با دانشم روی زمان حال تأثیر بذارم.»
ماریا میخواست ماجراجویانیشدند را ببیند که هزارتوبیشتر را به چالش میکشند.
دلیلی نداشت که ساکتخودِ بنشیند و اجازه دهد لیآنگاه تهیئون از تقلبش استفاده کند.
مایه تأسف بود،میکشید اما قابل پیشبینی، پسمتوقف بدون احساس خاصی گذشت.
«گفتی از طریق بانو ماریاخودِ با رسول قرارداد بستی. پسآنگاه الان تو هم رسول خدایی؟»
«نه، قضیه این نیست.»
ماریا ناگهان میان حرفش پرید.
او خطابفریاد به لی تهیئونِتسلیم شگفتزده سخن گفت.
«جریان زمانبیشتر به اینفاصله سادگیها نیست.
قراردادی که با رسول بهشگرفتند پیشنهاد دادم، چیزیه مربوط بهخودِ آینده که از الان شروع میشه.
پس با اینکهفاصله خاطراتشو به دستکنونیاش آورده، قدرتش تغییری نکرده.»
«... پس تامیکشید اون زمان نرسهمیجنگید نمیتونی قدرت بگیری؟»
«یه همچین چیزی.
متعالیها تحتانباشته تأثیر جریانشکل زمان قرار نمیگیرن.
ولی نمیتوننمیگذشت ازش فرارخودِ هم بکنن.
از نظر زمانی، اولینوسوسه باری که قرارداد رسول روتصویر پیشنهاد دادم به تهسان بود.
به تو.»
لی تهیئونانباشته سرش را باگرفتند گیجی کج کرد.
درک این موضوعفاصله برای فانیای چونکنونیاش او دشوار بود.
«خیلی مهمفریاد نیست، ولیوسوسه باید بدونی.»
صدای آرامبیشتر ماریا دوبارهفاصله محو شد.
«جزئیاتشو نمیدونم، ولیشدند همونطور که بانو ماریابیشتر گفت، قدرتم تغییری نکرده.»
«ولی خاطرات زندگی قبلیتو داری.درون حتی اگه نتونی به کسی بگی،یافت دانشی که داری خودش قدرت بزرگیه.»
تهسان از او پرسید.
«از اینبیشتر به بعدفاصله چیکار میکنی؟»
«خب...»
او بامیگذشت نگاهی خالی بهدرون دستانش خیره شد.
«تهسان. دلیلی که اون سنگ یشمیمیجنگید رو بهت دادم فقط برای نجات دنیامیکرد نبود... بلکه به خاطر مشکل خودمم بود.»
او همچونبیشتر اعترافی رازفاصله دل گفت.
«خیلی میترسیدمانباشته دوباره برگردمشکل پایین تو هزارتو.»
جان بر کف نهادن،خودِ آماده مرگ بودن، ومیشد شکستن سد هزارتو به تنهایی.
بازگشت دوبارهفریاد به آنوسوسه مکان جهنمی.
او بهبیشتر سادگی نمیتوانستفاصله چنین انتخابی کند.
اما اکنون او متفاوت بود.
لی تهیئونمیگذشت مشتش راخودِ گره کرد.
«من قویتر شدم.»
نه جسمانی، بلکه ذهنی.
«راستش خودمم تعجب کردم.شکل فکر نمیکردم بتونم اینجوریمیگذشت برم پایین تو هزارتو.»
خودِ گذشتهاش بسیاری چیزهاخودِ را از دست دادهمیشد و تسلیم شده بود.
او هزارتو رامیکشید تنها با استفاده ازمتوقف میانبرها پاکسازی کرده بود.
اما خودِ کنونیاش، بافاصله کمک تهسان، جسورانه وکمتر رودررو هزارتو را میشکافت.
این پتانسیلی بودشدند که خودِ گذشتهاشهرچه درک نکرده بود.
«و تنها نیستم.»
او به تهسان نگریست.
تنها کسی کهمیگذشت جهان ویرانشده رادرون به یاد داشت.
همراهی که درشدند کنارش در اعصارهرچه بیشمار نابودی جنگیده بود.
دیگر لازم نبودفاصله به تنهایی رنجکنونیاش بکشد یا نگران باشد.
دیگر لازمفریاد نبود نقابوسوسه بر چهره زند.
میتوانست بابیشتر تهسان بهفاصله پیش رود.
این برایانباشته او خودِشکل رستگاری بود.
«تو به اندازه کافی کار کردی. منمکمتر هر کاری از دستم بربیاد میکنم. حداقل راهینفسش رو که تو زندگی قبلیم رفتم، دوباره نمیرم.»
صدای آرامشفریاد عزمی راسخوسوسه در خود داشت.
پس از پایان گفتگو،فاصله تهسان و لی تهیئونکمتر از آسمانها فرود آمدند.
کانگ جونهیوک که دوباره مشغولگرفتند مبارزه تمرینی با او بود،خودِ با چهرهای پرسشگر نگاه کرد.
«آبجی، خیلیمیگذشت عوض شدی.خودِ چی شده؟»
تنها حالت چهرهمیکشید یا لحنش نبودمیجنگید که تغییر کرده بود.
سبک مبارزهاشبیشتر نیز دگرگونفاصله شده بود.
لی تهیئون پاسخ داد.
«یه همچین چیزی پیش اومد.»
تهسان حرکاتفریاد او راوسوسه زیر نظر گرفت.
حرکات کنونیاشبیشتر با حرکات زندگیخودِ پیشینش درآمیخته بود.
هنوز ناشیانهانباشته بود، اماشکل قدرت خودش بود.
دفعه بعد کهفاصله ملاقات کنند، خیلی چیزهاکمتر تغییر کرده خواهد بود.
و زمانفریاد بازگشت فراوسوسه رسیده بود.
همه گردبیشتر هم آمدند تاخودِ منتظر بازگشت باشند.
«وقتی برگردی، جادوگرشدند و مدیر هزارتوهرچه حسابی سردرد میگیرن.»
ماریا با تهسان سخنخودِ گفت، صدایش تنها برایمیشد او قابل شنیدن بود.
«تو به جایگاه جاودانه رسیدی.
این یهبیشتر جور سنگِفاصله نشانه است.
سیستم هزارتو هیچوقت انتظارشکل نداشت یه ماجراجو تومیگذشت محدوده طبقه ۷۰ جاودانه بشه.
بالبا بامبا سردرد میگیره.»
ماریا خندید.
«بچه، به نظرت عجیب نیست؟»
«منظورت چیه؟»
«فقط متعالیهایی که قلمرویخودِ خودشون رو دارن تحتمیشد تأثیر جریان زمان قرار نمیگیرن.
چون قلمروشونفریاد تحت تأثیر زمانتسلیم نیست، این ممکنه.
به عبارت دیگه، حتیفاصله جاودانهها هم نمیتونن درکمتر برابر جریان زمان مقاومت کنن.»
به گفته ماریا، تنها کسانیگرفتند که میتوانند در برابر جریانخودِ زمان مقاومت کنند، متعالیها هستند.
«ولی قدرتی که توخودِ داری، حتی با اینکه زمانآنگاه به عقب برگشته، تغییر نکرده.»
جهش قدرت.
با وجود بازگشتمیگذشت زمان، آن مهارت همچنانکنونیاش از آنِ او بود.
«تو هنوز به تعالی نرسیدی.
قلمروی خودت رو نداری.
ولی قدرتتفریاد تحت تأثیر جریانتسلیم زمان قرار نگرفت.»
این امری بسیار متناقض بود.
«و اون قدرت حتیشکل قدرت جاودانهها و خدایانمیگذشت برتر رو هم میدزده.»
او متعالی نبود.
اما تحتفریاد تأثیر زمانوسوسه قرار نمیگرفت.
او قدرت خدایان برتریفاصله را ربوده بود که ازمیشد قوانین این جهان گریخته بودند.
این قدرتیانباشته فراتر ازشکل درک ماریا بود.
«راهی که توشفاصله قدم گذاشتی کجاکنونیاش تموم میشه؟ کنجکاوم.»
با اینفریاد کلمات، ماریاوسوسه ناپدید شد.
مردم یکییکیبیشتر شروع به بازگشتخودِ به هزارتو کردند.
لی تهیئون سرششدند را اندکی بههرچه سوی تهسان تکان داد.
«دفعه بعد میبینمت.»
«آره.»
تهسان پاسخ داد.
با اینانباشته کلمات، اوشکل به هزارتو بازگشت.
پاداش شکست هیولا +۱۴۴۳
پاداش شکست رسول +۳۱۲۱
پاداش پیروزی +۷۷۵
تسویه کامل شد
۵۸۷۶ امتیاز اهدا شد
ارتقا سطحبیشتر به لطففاصله قدرت مهارت.