چپتر 515: بازگشت هشتم، زمین (۳)
0صدایی آرام در فضا پیچید.
جو سنگین و سرد شد.
چهرهی نگهبانان ازحتی خشم و نارضایتیچهرهاش در هم رفت.
«ما... ضعیفیم؟»
«نه اینکهشمشیرش ضعیف باشین.بکشد نه واقعاً.»
«ولی فقط یه ذره.»
«به نظر نمیاد اونقدر قوی باشیمچهرهاش که بتونیم دنیا رو نجات بدیم.سرکوب واقعاً ما دنیا رو نجات دادیم؟»
«چطور جرأتتماشا میکنی! با اینهیچ تکبر حرف میزنی!»
یکی از نگهبانان کهبکشد دیگر تاب تحمل نداشت،شمشیری با تندی فریاد زد.
سلاحی دراما دستانش بهنیامد سختی فشرده میشد.
آملیا غرولند کرد:حتی «خب که چیچهرهاش اگه همچین حسی دارم؟»
حتی ذرهایتماشا تنش درکانگ چهرهاش دیده نمیشد.
آکراسیان به سختی تلاش کردخونسردی احساساتش را سرکوب کند وتهسان گوشه لبش را کج کرد.
«...قوی.»
«در حد متوسطحتی قوی. البته بعضیهاچهرهاش هستن که واقعاً هیولان.»
«ولی شماها مثل قورباغهی تههیچ چاه میمونین. تهش حتی نمیتونینتهی این دنیای کوچیک رو نجات بدین.»
«خب...»
آملیا شانهای بالا انداخت.
حقیقت بود،دارم پس جایذرهای بحثی وجود نداشت.
«ولی این دلیلمیکرد نمیشه که شماهاکلامی هم قوی باشین.»
«تو.»
در آن لحظه،شمشیری قصد کشتن فضابیصدا را پر کرد.
تنش چنان تیز و برندهتنش بود که گویی هر لحظهتلاش ممکن بود نبردی خونین درگیرد.
«ادب کردن لازمه.»
لحظهای که آکراسیان خواستبکشد شمشیرش را بیرون بکشد،شمشیری آملیا با خونسردی نظارهگر بود.
اما شمشیری بیرون نیامد.
تهسان بیصدا ظاهر شدهذرهای بود و تمام مدتنمیشد آنها را تماشا میکرد.
«آه، تهسان.»
«ک-کانگ تهسان...»
تهسان بیاما هیچ کلامی بهتهسان آکراسیان خیره شد.
با دیدن آن نگاهذرهای تهی از احساس، عرقنمیشد سرد بر پیشانی آکراسیان نشست.
تهسان لحظهای درمیکرد سکوت ایستاد وکلامی سپس دوباره دور شد.
آکراسیان به زحمتبیرون توانست هیجان ونظارهگر ترسش را کنترل کند.
«خطرناک بود.»
ارباب آنهادارم یک موجودذرهای متعالی بود.
اگر خودسرانه حمله میکرد،کانگ خشم آن موجود متعالیدیدن میتوانست بر سرشان فرود آید.
آکراسیان خونسردیاش را بازیافت.
«هر چی دلت میخواد بگو. به هر حال، شماهاتمام هنوز نتونستین حتی این دنیای فسقلی رو نجات بدین.دیدن در حالی که ما دنیاهای بیشماری رو نجات دادیم.»
این حقیقتی انکارناپذیر بود.
آملیا همتماشا چیزی درکانگ پاسخ نگفت.
او فقطشمشیرش در درونشبکشد احساس تردید میکرد.
«...پس اینطور.»
سری تکان داد،حتی گویی خودش بهچهرهاش نتیجهای رسیده بود.
آکراسیان لبانش را به لبخندیهیچ کج کرد، با این تصورتهی که او عقب نشسته است.
«واقعاً فکر میکنی تجربه وخونسردی دانش تو از ما برتره؟ اونقدرهابیصدا هم احمق نیستی. خوب فکر کن.»
سکوت بر فضا حاکم شد.
نتیجهگیری بدونتماشا دشواری زیادیکانگ حاصل شد.
بازیکنان زمین تصمیمبیرون گرفتند از حرفهاینظارهگر نگهبانان پیروی کنند.
این امری طبیعی بود.
نگهبانان موفق شده بودندذرهای دنیاهای بسیاری را ازنمیشد چنگال خدایان برتر حفظ کنند.
در مقابل،تماشا بازیکنان چنینکانگ کاری نکرده بودند.
تفاوت در دستاوردهای خالصبکشد آشکار بود، بنابراین نمیتوانستند لجوجانهنیامد از پیروی سر باز زنند.
تصمیم کلیاما بر اطاعتنیامد از نگهبانان شد.
با این حال، یک نگرانی احتمالی وجوددیده داشت؛ کسانی که قدم به لایههای عمیقگوشه گذاشته بودند، مانند آملیا و لی تهیئون.
ممکن بود آنها طغیان کنند.
آملیا پیش از اینبکشد هم نشان داده بود کهنیامد اعتماد چندانی به نگهبانان ندارد.
اما در کمالشمشیری تعجب همگان، هیچبیصدا مقاومتی صورت نگرفت.
لی تهیئون با آرامشذرهای گفت: «برام مهم نیست. فقطآکراسیان راحت باشین و برین. خوبه.»
«هر کاری میخواین بکنین.»
آملیا همشمشیرش بیعلاقه بهبکشد نظر میرسید.
«...مطمئنین؟ مااما قراره از دستوراتتهسان اونا پیروی کنیم.»
«به هر حال قرار نیستتنش بجنگیم. پس برام مهم نیست. البته،احساساتش من قصد ندارم ازشون اطاعت کنم.»
«چی گفتی؟»
«ارباب من تهسانه.»
آملیا بدوناما هیچ شرمینیامد سخن گفت.
او تنها رسول تهسان بود.
او روحش را بهکانگ تهسان تقدیم کرده بود؛ تمامنگاه وجودش متعلق به تهسان بود.
«فقط تهسانشمشیرش میتونه بهبکشد من دستور بده.»
موجودات دیگراما برایش هیچنیامد معنایی نداشتند.
هیچکس نمیتوانستدارم او راذرهای محدود کند.
«کیم هوییئون یا الیور، شماها اطاعت میکنینخیره چون تهسان مستقیماً شما رو به عنواننشست نماینده منصوب کرده... ولی نه اونای دیگه رو.»
«اشکالی نداره؟شمشیرش اگه درگیریبکشد پیش بیاد...»
«چرا باید پیش بیاد؟»
نگرش آنها کاملاًحتی بیتفاوت بود، انگارچهرهاش هیچ مشکلی وجود نداشت.
لی تهیئون هم تفاوتی نداشت.
آرامش آنها حیرتانگیزبیرون بود، اما فعلاًنظارهگر نتیجهگیری انجام شده بود.
نگهبانان شروعاما به کنترل وتهسان مدیریت بازیکنان کردند.
با وجود میلیاردها نفر، کار در ابتدادیده دشوار بود، اما با کمک کیم هوییئون،گوشه به زودی کنترل اوضاع را در دست گرفتند.
و آنها عزیمت کردند.
به سوی گرینلند.
به سمت شکافی در آسمان.
بار دیگر، هیولاهاحتی ظاهر شدند تاچهرهاش سد راهشان شوند.
[غرشششش!]
[خررررر!]
هیولای ۴۸۸۸۱ ظاهر شد.
هیولای ۹۷۷۴۵ ظاهر شد.
هیولای ۳۲۳۱۹ ظاهر شد.
هیولای ۴۷۵۱۵ ظاهر شد.
هزاران هیولاشده مستقیماً بهمدت سمتشان یورش بردند.
آکراسیان سلاحشچهرهاش را فشرد،نمیشد گویی منتظر بود.
«تماشا کنین، نادانها.»
با تکبرحسی و غرورحتی سخن گفت.
«این قدرت واقعی ماست.»
نگهبانان به جلو یورش بردند.
آنها با سرعتیخواست باورنکردنی با هزارانبکشد هیولا برخورد کردند.
بوم!
هیولاها درشده هم دریده شدندآنها و محو گشتند.
«هاهاها!»
یکی از نگهبانان با خندهای ازبکشد ته دل، تبرش را میچرخاند وتهسان هیولاها را میشکافت و له میکرد.
صدای وزوز مانندی پیچید؛حتی هیولایی از تبر جاخالی دادنمیشد و بازوی نگهبان را گرفت.
«هوم!»
نگهبان با خشونتدیده هل داد و هیولااحساساتش را به پرواز درآورد.
کراک!
آنها متوقف نشدند.
در یک چشمتمام بر هم زدن،تماشا هیولاها پاکسازی شدند.
به زودی، نگهبانان دستانشاننمیشد را با چهرههایی راضیسرکوب و پیروزمندانه بالا بردند.
«هوووو!»
فریادهای پیروزی طنینانداز شد.
آکراسیان باشده غرور به مردمآنها زمین نگاه کرد.
«این قدرت ماست!»
پاسخی نیامد.
نگاههای بسیاری کهدارم پر از شرمساریتنش بود، حس میشد.
آکراسیان که فکر میکردمدت آنها از قدرت نگهبانان شوکههیچ شدهاند، دوباره با افتخار گفت:
«ما دنیا رودیده نجات دادیم. منطقیه کهاحساساتش همچین قدرتی داشته باشیم.»
آکراسیان که حس خوبی داشت،بیرون طوری که انگار میخواست تشویقشانشمشیری کند تا خجالت نکشند، گفت:
«خب، این هیولاها واقعاً قوین. بدونتنش کمک متعالی، احتمالاً تا الان نمیتونستیماحساساتش از پسشون بربیایم. خیلی تلاش کردیم.»
باز هم پاسخی نیامد.
دلیلش ساده بود.
آنها ازلحظهای قدرت نگهبانانشمشیرش شگفتزده نشده بودند.
«چرا فقط رتبه بی؟»
آنها انتظار صدها، شاید هزارانآنها هیولای رتبه آ را داشتند، اماخیره فقط رتبه بی در کار بود.
آنها حتی همین حالانمیشد هم میتوانستند به راحتیسرکوب از پس آنها برآیند.
عجیبتر این بود که نگهبانانی که دنیاخونسردی را نجات داده بودند، تنها با شکست دادنشده هیولاهایی با چنین سطح پایینی به خود میبالیدند.
مردم احساس گسستگی میکردند، مثل شنیدنتنش اینکه بزرگترین جنگجو، سگهای ولگرد رااحساساتش به عنوان ترسناکترین دشمنش معرفی کند.
البته، مشکلی نبود.
هیولاها در نهایت از بینآکراسیان رفته بودند و به لطفگوشه نگهبانان، آنها مجبور به جنگیدن نشدند.
بدون هیچلحظهای خسارتی، ضرریشمشیرش نکرده بودند.
دلیل واقعی برایدارم زیر سوال بردنتنش اوضاع وجود نداشت.
فعلاً اوضاع همانطورتمام باقی ماند، اماتماشا کیم هوییئون نگران شد.
آنها هیچچهرهاش چیز دربارهنمیشد نگهبانان نمیدانستند.
تنها میدانستند که نگهبانان دنیاهای زیادیبکشد را نجات دادهاند، اما هیچ چیزتهسان درباره هویت یا ماهیت آنها نمیدانستند.
آیا میتوانستندحسی برای تصمیمگیری بهذرهای آنها اعتماد کنند؟
به عنوان نماینده تهسانمدت که فرماندهی بسیاری را برهیچ عهده داشت، نمیتوانست نگران نباشد.
در نهایت،چهرهاش او به سراغآکراسیان کانگ تهسان رفت.
«نظرت چیه؟»
او نگرانیهایشحسی را با تهسانذرهای در میان گذاشت.
تهسان پاسخ داد:
«هر کاری دلت میخواد بکن.»
«ها؟»
«قصد ندارم تودارم مشکل تو وتنش نگهبانها دخالت کنم.»
این تنهاشده نزاعی حقیرمدت میان فانیان بود.
نه همچون هیولاها تهدیدی مرگبار به شمار میرفت،سرکوب نه جانهای بیشماری را به خطر میانداخت، وهیولان نه فراتر از توان آنان برای چارهجویی بود.
«نباید بیش از حد به من تکیه کنین. البته کهشمشیری مجبورین... چون بدون من زنده نمیمونین. اما اگه تمام تصمیمگیریهاتون روکانگ به من بسپارین، دیگه بدون من از پس هیچ کاری برنمیاین.»
«این...»
کیم هوییئونشده زبانش بندمدت آمده بود.
حرفهای تهسان اشتباه نبود.
نگهبانان و مشکلاتشان چیزیشمشیرش بود که بدون کمکنظارهگر تهسان هم حلوفصل میشد.
او که به درخواستحتی کمک عادت کرده بود،دیده با احتیاط لب گشود.
«دیگه بایدشده روی پایمدت خودتون بایستین.»
بیش از هردیده چیز، در اینجا نیازیاحساساتش به کمک تهسان نبود.
«منم کارای خودمو دارم.»
«کارای خودت؟»
«میخوام برمشده جلوتر اوضاعمدت رو بررسی کنم.»
تهسان بشکن زد.
با شکافتنلحظهای باد، مینرواشمشیرش ظاهر شد.
«اه. یه کمدارم زیادی طول نکشید تاچهرهاش دوباره همدیگه رو ببینیم؟»
«شرمنده. ولی نیازی نبود بیای.»
دشمنانی که تهسان اکنون با آنها روبرواحساساتش میشد، همگی کسانی بودند که از توان مینرواهستن خارج بودند، بنابراین نیازی به احضار او نبود.
«مینروا. وقتی میخوان ازشمشیرش دریا رد بشن، مسیرنظارهگر رو براشون باز کن.»
«حله!»
تهسان از جا برخاست.
کیم هوییئون با عجله گفت:
«ام... تهسان؟»
«اگه چیزی رودارم نمیدونستی، از دیاناتنش بپرس. خودت حلش کن.»
با اینشده کلمات، تهسانمدت ناپدید شد.
کیم هوییئونچهرهاش ماتومبهوت به آسمانآکراسیان خالی خیره ماند.
تهسان رفته بود.
بهزودی خبر پخش شد.
تشویش بر دلها افتاد.
حقیقتِ رفتنِ تکیهگاهخواست مطلقشان، آنان رابکشد در وحشت فرو برد.
کیم هوییئونحسی مذبوحانه تلاشحتی میکرد آرامشان کند.
تهسان رفتهشده بود تا بهآنها کارهایش سامان دهد.
او در مقصد منتظرشان میماند.
سردرگمی مردم آرامآرام فروکش کرد.
اما پس از آگاهیحتی از رفتن تهسان، نگهبانان ذاتنمیشد حقیقی خود را آشکار کردند.
شب فرا رسیده بود.
مردم در پی مکانی برایآکراسیان استراحت و آسودن بودند کهگوشه ناگهان، نگهبانان سد راهشان شدند.
«ایست.»
آکراسیان درحسی برابر مردم لبذرهای به سخن گشود.
«از امروز، تجمع و خوابیدنآنها بدون اجازه ممنوعه. هر کس موقعخیره خواب باید از بقیه فاصله بگیره.»
«ها؟»
«نظم و انضباط نبایدشمشیرش بهم بخوره. اگه همچیننظارهگر اتفاقی بیفته، اینو یادتون باشه.»
«این دیگه چه صیغهایه...»
مردم گیج شده بودند.
قوانین هیچ معنایی نداشت.
آکراسیان اخم کرد.
«دارین از قوانینیدارم که من تعیینتنش کردم سرپیچی میکنین؟»
با صدایی شوم، آکراسیان شمشیرش راتماشا بیرون کشید و مردم، گرچه غرولنددیدن میکردند، اما از دستوراتش اطاعت کردند.
تا اینجا قابلتحمل بود.
کمی دردسرلحظهای داشت، اماشمشیرش مشکل بزرگی نبود.
ولی بهتدریج،حسی قوانین آکراسیانحتی بیشتر شد.
«وقتی باشده هیولاها میجنگین،مدت سروصدا نکنین.»
«ما به کساییدیده نیاز داریم که غذاموناحساساتش رو سرو کنن. بیاریدشون.»
«کسایی رولحظهای میخوایم کهشمشیرش بدنمون رو بشورن.»
اینها کسانی بودنددارم که برای کمکتنش به زمین آمده بودند.
با آنها مهربان بودندمدت و گذشتهای زیادی کردند، اماهیچ کار داشت از حد میگذشت.
گویی اشرافزادگانی بودند کهنمیشد به خدمتکاران خود فرمان میدادندکند و سلسلهمراتبی خشک بنا میکردند.
شکایتهای مردملحظهای یکییکی رویشمشیرش هم انباشته شد.
«این دیگه چه وضعیه؟»
«هرچقدر هم بگنتمام اومدن کمک کنن،تماشا واقعاً این کارا درسته؟»
شکایتها به گوش کیمنمیشد هوییئون، که رهبریشان راسرکوب بر عهده داشت، رسید.
سرانجام، اولحظهای به سراغشمشیرش دیانا رفت.
«بانو دیاناحسی در موردحتی اونا چیزی میدونه؟»
«بله، میدونم.»
دیانا دانستههایشچهرهاش را بهنمیشد اشتراک گذاشت.
آنان کسانی بودند کهشمشیرش دنیاها را از تهدیدنظارهگر خدایان برتر نجات داده بودند.
آنان آمده بودنددارم تا دنیای اوتنش را نیز نجات دهند.
«ولی دنیای من دنیایی نبودآنها که به دست خدایان برترکلامی نابود بشه. این سوءتفاهم اونا بود.»
دیانا لبخند غمگینی زد.
«با این حال... گفتن میتونن دنیامون رو نجات بدن. زمانی که همهتهسان ناامید بودن، امید به زنده موندن جوونه زد. مردم با خوشحالی هرچیخیره که اونا میخواستن بهشون دادن: غذا، نوشیدنی، طلا و جواهر، و حتی زنها.»
«پس دنیای شاهزادهخانم نابود نشد؟»
«نه.»
دیانا با آرامش پاسخ داد:
«دنیای من نابود شد.»
«ها؟»
مردمک چشمانشده کیم هوییئونمدت گشاد شد.
با توجه بهدیده شنیدههایش، دلیلی برایتلاش این اتفاق وجود نداشت.
«دلیل نابودیش سادهست.»
بلدینگکیا با چهرهای تحقیرآمیز گفت:
«وقتی دنیا داشت با سرعت به سمت تباهی میرفت،هیچ اونایی که از همهچیز لذت برده بودن گذاشتن رفتن وسکوت گفتن دنیایی که خدایان برتر توش نباشن، به دردشون نمیخوره.»
«و-ولی اوناچهرهاش گفتن میتونننمیشد نجاتش بدن...»
«گفتن ممکنه، ولی هیچوقت قول ندادن که حتماً این کاروشمشیری میکنن. پوزخند زدن و رفتن. برای من مهم نبود دنیا نابودکانگ بشه یا نه، واسه همین شکایتی نکردم، ولی اونا واقعاً مسخرهن.»
کیم هوییئون دهانش را بست.
دیانا به سردی گفت:
«اونا قطعاً آدمای درستکارین. اقدام برای نجاتاحساساتش دنیا کاری نیست که هر کسی بتونهبعضیها انجام بده. ولی آدمای خوبی هم نیستن.»
«اگه درستکار نبودن، شاهزادهخانم تابیرون الان نابودشون کرده بود. درشمشیری واقع، اون فقط داره تحملشون میکنه.»
«میفهمم...»
ذهن کیم هوییئون آشفته شد.
دیانا با نگاهی عجیبنمیشد به او نگریست وسرکوب سرش را کج کرد.
«چی داره اذیتت میکنه؟»
«ها؟»
«لازم نیستشده نگران اینمدت موضوع باشی.»
«ولی اونا اومدن بهنمیشد ما کمک کنن. پس حداقلکند باید به حرفشون گوش بدیم...»
«نه.»
دیانا حرفحسی کیم هوییئونحتی را قطع کرد.
«لازم نیستشده به حرفمدت نگهبانان گوش بدین.»
«ها؟»
«آه، تعجب کرده بودم چرا. بهبکشد نظر میاد آملیا و لی تهیئونتهسان میدونن، ولی کیم هوییئون خبر نداره.»
«منظورت چیه...»
«تنها دلیلی که ما قبلاً بهشون اعتماد کردیم و باهاشونکلامی خوب رفتار کردیم، این بود که اونا خیلی از ما قویترسپس بودن و قدرت نجات دنیا رو داشتن. ولی شما اینطور نیستین.»
«... داری میگی که...»
«چرا باید از کسایی پیرویبیرون کنین که از خودتون ضعیفترن؟شمشیری اونا هیچ ارزشی براتون ندارن.»
دیانا اینحسی سؤال را باذرهای معصومیتی غیرقابلدرک پرسید.
♦
«حوصلم سر رفته.»
یکی از نگهبانان غرولند کرد.
هیولاها ظاهرحسی میشدند، اماحتی تهدید بزرگی نبودند.
در این صورت، تنها چیزی کهتماشا میماند سرگرمی بود — اما همهچیزدیدن نابود شده و هیچ نمانده بود.
«هوم...»
لبهایش را لیسید.
بسیاری ازحسی مردم زمینحتی از مقابلش میگذشتند.
نگهبان پس ازتمام نگاهی گذرا بهتماشا آنها، حرکت کرد.
«هوی تو. بیا اینجا.»
او بازوی زنی راشمشیرش گرفت. زن با تردیدنظارهگر به خودش اشاره کرد.
«من؟»
«آره.»
در حالی که زننمیشد را به جایی خلوتترسرکوب میبرد، با تکبر گفت:
«ما داریم شما روشمشیرش نجات میدیم. از این دنیایاما رو به مرگ محافظت میکنیم.»
«خب... که چی؟»
«پس طبیعی نیستتمام که یه پاداشتماشا مناسب بهمون بدی؟»
طمع بهوضوحچهرهاش در چهرهنمیشد نگهبان موج میزد.
«آها.»
زن طوری سر تکانحتی داد که انگار منظوردیده او را فهمیده است.
«نه.»
«... چی؟»
چهره مرد در هم رفت.
«نه یعنی نه.»
«حالیت نیست، ها؟»
نگهبان مشتش را بالا برد.
قصد داشت اولخواست تهدیدش کند، سپسبکشد به زور وادارش سازد.
«چه دردسری.»
اما زن — لیمدت تهیئون — هیچ تنشیکانگ از خود نشان نداد.
فقط کلافه به نظر میرسید.
لی تهیئونلحظهای دستش راشمشیرش تکان داد.
کراک!
همزمان، نگهبانشده به دیوارمدت کوبیده شد.
و آنگاه.
تهسان پیش ازدارم آن به زیرتنش شکاف رسیده بود.
«هوم.»
شکافی عظیمچهرهاش آسمان رانمیشد دریده بود.
بیشک اندکاندک وسیعتر میشد.
و قدرت عظیمیدارم که از آنسویتنش آن حس میشد.
‘دروازهبان.’
کسی کهچهرهاش از شکافنمیشد محافظت میکند.
تهسان زیر لب زمزمه کرد:
«این دفعه، نوبت اونه؟»