چپتر 25: طبقه ۲، مدفون. روح یک قهرمان (۱۰)
0[کانگ تهسانمسمومیت [تنها]: توضیح تکتکشونحیات دردسره، پس بیخیال.
فقط گوش کنین.]
تهسان توضیحاتش را آغاز کرد.
[کانگ تهسان [تنها]: فقط درنشان مورد مهارتهایی بهتون میگم کهیاد میتونین با تلاش به دستشون بیارین.
لی تهیئونمسمومیت و کانگ جونهیوکحیات باید منظورمو بفهمن.]
[کانگ جونهیوک [تنها]: بله.]
بینش، که تنهاخام با درک ذاتدچار اشیاء به دست میآمد.
خونسردی، که تنهامهارت با حفظ ذهنیمیداد تزلزلناپذیر حاصل میشد.
تقویت حواس، کهغذایی نیازمند تیز نگهبهبود داشتن حواس بود.
همه اینها تنهاگوشت با استعداد ذاتیفرآیند قابل دستیابی بودند.
به نوعی، استعدادخام تحت نام مهارتدچار خود را نشان میداد.
اینها مهارتهایی بودند که نمیشدنشان صرفاً با آموزش یاد گرفت،یاد بلکه باید شخصاً کسب میشدند.
تهسان قصد داشت درباره مهارتهایی بگویدبهبود که حتی یک فرد معمولی هم بااکثر تلاش کافی میتوانست به آنها دست یابد.
[کانگ تهسان [تنها]: اول از همه، فرضدچار رو بر این میذارم که همه مهارت مقاومتطبیعی در برابر بیماری رو دارن، پس ازش میگذرم.]
غذای اضطراری برای بازیکنینداشتند در طبقه اول گرانتر ازچشمه آن بود که بتواند بخرد.
تا زمانی که بتوانندخود مشعل بخرند، چارهای جزصرفاً خوردن گوشت خام نداشتند.
در این فرآیند، دچارچشمه مسمومیت غذایی میشدند وطور در چشمه حیات بهبود مییافتند.
به طور طبیعی، آنهاخام میتوانستند مقاومت در برابرمسمومیت بیماری را کسب کنند.
در واقع، اکثر مهارتهایی که بازیکناندچار حالت تنها به آن اشاره میکردند،مییافتند همین مقاومت در برابر بیماری بود.
[کانگ تهساننام [تنها]: بعدش، آسونتریننشان مهارت برای گرفتن.
کاهش درده.]
[کانگ جونهیوک [تنها]: اوه.
خوب به نظر میاد.]
انتظار ونام اشتیاق در تالارهاینشان گفتگو موج زد.
همه آنها انسانهایغذایی مدرنی بودند، شکننده ومییافتند ضعیف در برابر درد.
مهارتی کهخوردن میتوانست دردخام را کاهش دهد.
بهشدت وسوسهانگیز به نظر میرسید.
[کانگ تهسان [تنها]: همتون یکینشان دو تا مهارت گرفتین، پسیاد باید شرایط گرفتنشون رو بدونین.]
[کانگ جونهیوکمسمومیت [تنها]: بازسازی اثرحیات مهارت تا حدودی.
اینقدرشو میدونم. ......
هان؟]
همانطور که صحبتمهارت میکرد، کانگ جونهیوکمیداد متوجه چیزی شد.
تهسان با خونسردی پست گذاشت.
[کانگ تهسانخوردن [تنها]: همونطور کهنداشتند گفتی، روشش سادهست.
فقط باید دردو تحمل کنین.]
[لی تهیئون [تنها]:مهارت آسونتر از اونمیداد چیزیه که فکر میکردم.
باید بذارممسمومیت یه موشچشمه بزرگ گازم بگیره؟]
[کانگ تهسانخوردن [تنها]: فکرخام میکنی همین کافیه؟]
حمله موشگوشت بزرگ بیشتر شبیهفرآیند نیش زدن بود.
قضاوت هزارتو آنمهارت را به عنوانمیداد درد در نظر نمیگرفت.
[کانگ جونهیوکمسمومیت [تنها]: پسچشمه چطوری بگیریمش؟]
[کانگ تهسان [تنها]:گوشت یه چاقو فروفرآیند کنین تو دستتون.]
[کانگ جونهیوک [تنها]: ......
چی؟]
[کانگ تهسان [تنها]: همتونچشمه شمشیر زنگزده دارین، نه؟ تاطبیعی ته فرو کنین تو دستتون.
برای اینکه قضاوت سیستم درستنداشتند کار کنه باید به استخونچشمه برسه، پس نترسین و شلبازی درنیارین.]
تنها هیولای موجودخام در طبقه اول،دچار موش بزرگ بود.
اگر درباره اتاقهای مخفی به آنهامیداد میگفت، فقط کسانی که میخواستند بمیرند بهشخصاً آنجا میرفتند، پس این تنها راه بود.
[کانگ تهسانمسمومیت [تنها]: چراچشمه هیچکس حرف نمیزنه؟]
تالارهای گفتگو که تا همیننداشتند لحظه پر از سر وچشمه صدا بود، در سکوت فرو رفت.
[لی تهیئون [تنها]: ......
داری بهمون میگیمهارت با چاقو بهمیداد خودمون زخم بزنیم؟]
[کانگ تهسان [تنها]: آره.
قطعاً تا استخون.
چشمه حیاتگوشت همین بغله،نداشتند مشکل چیه؟]
مهم نبود چقدرمهارت درد داشته باشد،میداد آنها میتوانستند بهبود یابند.
تهسان فکرمسمومیت میکرد مشکلیچشمه وجود ندارد.
[کانگ تهسان [تنها]: اگه با اون وضعیت با یه موش بزرگحیات بجنگین، یه مهارت به اسم اراده تزلزلناپذیر هم میگیرین که اجازهاشاره میده آسیبها رو نادیده بگیرین و بجنگین، پس حتماً انجامش بدین.]
سکوت دوباره حکمفرما شد.
بعد از مدتیمهارت طولانی، کانگ جونهیوکمیداد به سختی توانست بپرسد.
[کانگ جونهیوکمسمومیت [تنها]: چقدرچشمه باید تحملش کنیم؟]
[کانگ تهسانخوردن [تنها]: حدودخام ۱ دقیقه؟]
[کانگ جونهیوک [تنها]: ......
واو.]
این تعجبی بودغذایی که معانی بیشماریبهبود در خود داشت.
این واکنشی بود کهخام تهسان انتظارش را داشت، پسغذایی به پست گذاشتن ادامه داد.
[کانگ تهسان [تنها]: ادامه میدم.
مهارت بعدینام بدون نفسخود نام داره.
برین تو چشمهغذایی حیات و نفستونبهبود رو حبس کنین.
اگه تا وقتی کهخام به لبه مرگ برسینمسمومیت صبر کنین، میتونین بگیرینش.
بعد از اینکه اونو گرفتین، از مهارت استفادهغذایی کنین و شمشیرتون رو تا حد توانتون تابکنند بدین تا حمله بدون نفس رو به دست بیارین.
مهارت خیلی مفیدیه که تونشان تنفس بهتون آزادی عمل میده،یاد پس خوبه که یادش بگیرین.]
[لی تهیئونمسمومیت [تنها]: تاچشمه لبه مرگ؟]
[کانگ تهسان [تنها]:گوشت خط مرگ روفرآیند چطوری یاد گرفتی؟]
[لی تهیئون [تنها]: داشتم توفرآیند یه راهرو میجنگیدم که یهوحیات دو تا موش بزرگ پریدن بیرون.
به محضنام اینکه دیدمشونخود فرار کردم.
وقتی با ۲ تاچشمه سلامتی رسیدم به چشمهطور حیات، مهارت رو گرفتم.]
[کانگ تهسانخوردن [تنها]: یهخام همچین حسیه.
احتمالاً بدون نفسخام و خط مرگدچار رو همزمان میگیرین.]
[لی تهیئون [تنها]: آه.......]
لی تهیئون با درکچشمه اینکه این واقعاً یک بحرانطبیعی مرگبار است، دهانش را بست.
[مون جهسونگ [تنها]: ......
چیز دیگهای هم هست؟]
[کانگ تهسان [تنها]: یه مهارت به اسم پایداری هستآموزش که آسیبی که منجر به مرگ میشه رو خنثیدرباره میکنه و برای چند ثانیه در برابر آسیب ایمنتون میکنه.]
فقط از روی توضیحاتشچشمه مشخص بود که مهارتیطور با عملکرد قابل توجه است.
اما تالارهای گفتگو ساکت بودند.
لی تهیئون طوریخام پرسید که انگاردچار تسلیم شده بود.
[لی تهیئون [تنها]:مهارت اون یکی رومیداد چطوری باید گرفت؟]
[کانگ تهسان [تنها]: با ۱ سلامتیبهبود باقیمونده، فقط کافیه حدود سی بارواقع حمله یه موش بزرگ رو دفاع کنین.
اونوقت میتونین بگیرینش.
به عنوان جایزه،خام یه مهارت به اسممسمومیت دفاع رو هم میگیرین.
قماریه که ارزششو داره.]
[کانگ جونهیوک [تنها]: هه.]
[مون جهسونگ [تنها]: ......
دروغ که نمیگی؟]
[پارک چانوونگ [تنها]: هر چقدر هممیداد سخت باشه، واقعاً لازمه برای یهبلکه مهارت تا این حد پیش رفت؟]
اعتماد، ایمان و شادی اولیهحیات بدون هیچ ردی ناپدید شده بودکنند و تنها ناباوری باقی مانده بود.
تهسان پستهایی راگوشت که ظاهر میشدند بادچار چهرهای بیتفاوت بررسی کرد.
[کانگ تهسان [تنها]:خام هیچ قصدی ندارمدچار مجبورتون کنم یادشون بگیرین.
دلیلی برای این کار ندارم.
انتخاب با خودتونه.]
[مون جهسونگخوردن [تنها]: مـ...خام من نمیتونم.
آخه کی میتونهخام همچین کار دیوانهواریدچار رو انجام بده؟]
[کیم یوهان [تنها]: منم همینطور.
مهم نیست چقدر بهچشمه مهارت نیاز داشته باشم،طور فکر نمیکنم راهش این باشه.]
اکثریت واکنشهاخوردن رد کردنخام موضوع بود.
آنها نمیتوانستند این واقعیت را بپذیرنددچار که برای به دست آوردن یکمییافتند مهارت باید تا این حد پیش بروند.
و این واکنشیمهارت بود که تهسانمیداد انتظارش را داشت.
آنها کسانی بودندغذایی که در عصربهبود مدرن زندگی کرده بودند.
جنگ داستانی ازگوشت تاریخ بود و قحطیدچار اتفاقی در کشوری دوردست.
آنها حتی یک بار همفرآیند در زندگیشان جان خود راحیات برای چیزی به خطر نینداخته بودند.
حتی اگر ناگهان بهخود داخل هزارتو پرتاب میشدند،صرفاً ماهیت بنیادیشان تغییر نمیکرد.
هیچکس نبود کهغذایی بخواهد با تحمل دردمییافتند چیزی به دست آورد.
حتی اگر میدانستندگوشت که این کارفرآیند جانشان را نجات میدهد.
آنها فقط پسخام از تجربه سختیدچار متوجه آن میشدند.
مشکل این بودمهارت که تا آنمیداد زمان، اکثرشان مرده بودند.
کسانی که قبلغذایی از تجربه سختیبهبود میدانستند، بسیار اندک بودند.
[لی تهیئون [تنها]: ......
راه دیگهای نیست؟]
[کانگ تهسان [تنها]: هیچی.]
[کانگ جونهیوک [تنها]: واو.
این دیوانگیه.]
او داشت شکایتخام میکرد، اما کلماتش حاویمسمومیت عزم و اراده بود.
[کانگ جونهیوک [تنها]: هوف.
با اینمسمومیت حال، بایدچشمه امتحانش کنم.]
[لی تهیئون [تنها]: من خیلینداشتند وقته زندگی کردم، اما هیچوقتچشمه فکر نمیکردم همچین کاری بکنم.]
[مون جهسونگ [تنها]: هی، هی.
جونهیوک.
واقعاً میخوایمسمومیت اون کار دیوانهوارحیات رو انجام بدی؟]
[کانگ جونهیوک [تنها]: پسخام چیکار کنم؟ اگه یادشمسمومیت بگیرم قطعاً کمکم میکنه.]
[مون جهسونگ [تنها]:خام میدونی که ممکنهدچار دروغ باشه، نه؟]
[لی تهیئوننام [تنها]: آقای تهسان؟نشان به چه دلیلی؟]
با حرفهای لیغذایی تهیئون، مون جهسونگبهبود حرفی برای گفتن نداشت.
تهسان با گذاشتنگوشت راهنماها خود رافرآیند ثابت کرده بود.
[لی تهیئون [تنها]: چرا کسی که خودش انقدرغذایی خوب پیش میره باید دروغ بگه؟ من فقطکنند سعی میکنم اول اون مهارت امنه رو یاد بگیرم.]
[بدون نفسنام اونقدرها هم خطرناکنشان نیست، مگه نه؟]
[کانگ تهسان [تنها]: اگهچشمه به محض دیدن پنجرهطور سیستم بیای بیرون مشکلی نیست.
ولی باید یکم تقلاخام کنی، نه؟ غریزه چیزی نیستغذایی که بشه راحت سرکوبش کرد.]
به استثنای او، حتی جونگگون، تنها کس دیگریغذایی که بدون نفس را یاد گرفته بود، فقطکنند پس از دهها بار تلاش موفق شده بود.
ترس از اینکه اگرخود لحظهای بیشتر دوام بیاورندصرفاً خواهند مرد، مسئلهای پیشپاافتاده نبود.
تنها کسی که میتوانست بهسادگیحیات آن را تاب بیاورد، کسیمیتوانستند بود که عقلش پارهسنگ برمیداشت.
[کانگ جونهیوک [تنها]: اه.
باید امتحانش کنم.]
تنها لی تهیئونمهارت و کانگ جونهیوکمیداد عزم راسخ نشان دادند.
این هم قابل انتظار بود.
تنها کسانی کهگوشت استعداد و روحیهفرآیند مبارزه داشتند پیشرفت میکردند.
بقیه در هزارتو میپوسیدند.
یا خیلی دیر متوجهخود میشدند و آن وقتصرفاً تمام تلاششان را میکردند.
«امیدوارم حداقلمسمومیت یکی دو نفرشونحیات بتونن انجامش بدن.»
[کانگ تهسانخوردن [تنها]: سختخام تلاش کنین.
وقتی آمادهگوشت یادگیری بقیه مهارتهافرآیند شدین، بهتون میگم.]
تهسان انجمنهای گفتگو را بست.
افراد باقیمانده احتمالاً با سروصداحیات درباره چیزی ور میزدند، امامیتوانستند این ربطی به او نداشت.
[تموم شد؟ داشتی چیکار میکردی؟]
«فقط چندتا نصیحت ساده.»
او نمیدانست انجمنهای گفتگوخود چیستند، اما حتماً ازصرفاً کارهای تهسان حدس زده بود.
روح غُرغُر کرد.
[داری کار بیهودهای میکنی.
اینجا جاییه که هرکینداشتند قراره بمیره، میمیره و هرکیچشمه قراره زنده بمونه، زنده میمونه.]
«با این حال، حتیخود اونایی که لب مرزنصرفاً هم شاید بتونن زنده بمونن.»
به همین دلیلغذایی بود که چیزهایبهبود مختلفی به آنها میگفت.
دفعه بعد کهگوشت انجمن را باز میکرد،دچار چیزی تغییر کرده بود.
روح تهسان را ترغیب کرد.
[کارت تموم شدمهارت دیگه، نه؟ بیامیداد بریم، زود باش!]
تهسان برخاست، درِغذایی مقابلش را باز کردمییافتند و به داخل نگریست.
«کیروک.»
«کییک.»
داخل اتاقنام چهار گابلینخود حضور داشتند.
و درست همانطور کهچشمه تهسان انتظار داشت، آنسوی آنهاطبیعی یک در قرمز قرار داشت.
اینها احتمالاخوردن آخرین هیولاهایخام طبقه دوم بودند.
تهسان باگوشت آرامش درنداشتند را باز کرد.
در برابرنام گابلینهای وحشتزده، کمانشنشان را بیرون کشید.
«کِک!»
«کاک!»
«کاک!»
او تیرهای فلجکننده راخود به سمت سه تاصرفاً از آنها شلیک کرد.
روح با لحنی گیج پرسید:
[داری چه غلطیگوشت میکنی؟ چرا تیرهافرآیند رو هدر میدی؟]
«فقط صبر کن و ببین.»
تهسان شمشیرش را کشید.
«کیک، کییییک.»
تنها گابلینی که تیر فلجکنندهنداشتند به او اصابت نکرده بود،چشمه با عصبانیت سپرش را بالا آورد.
تهسان باگوشت شمشیر بهنداشتند گابلین ضربه زد.
جِئونگ!
۱۰ آسیب به گابلین سپردار وارد شد.
«کیییییک!»
گابلین جیغنام کشید و نقشنشان بر زمین شد.
با کمی نیروی بیشتر،چشمه همراه با سپرش بهطور دو نیم تقسیم میشد.
اما تهسانخوردن شمشیرش راخام عقب کشید.
گابلین که مرگ رانداشتند احساس کرده و چشمانشغذایی را بسته بود، مبهوت ماند.
«کِک؟»
تهسان تماممسمومیت تجهیزات قدرتچشمه حملهاش را درآورد.
پس از رساندن قدرتخام حملهاش به ۱، شمشیرشمسمومیت را بیهدف تاب داد.
گابلین دیوانهوارگوشت حملات رانداشتند دفع میکرد.
«کا-اک!»
«کاروروک!»
لحظهای که گابلینهای فلجشدهخام بهبود یافتند و برخاستند، تهسانغذایی دوباره کمانش را بیرون کشید.
«کی-یک!»
«کاک!»
سه گابلین دوباره خشکشان زد.
تهسان به کتک زدنخام آن یک گابلین که احمقانهغذایی تنها مانده بود، ادامه داد.
[این مسخرهبازی چیه؟]
«نمیدونی؟»
[میدونم.
داری این کاروگوشت میکنی تا یهفرآیند مهارت بگیری، مگه نه؟]
«خوب میدونی.»
تهسان یکنام تیر فلجکنندهخود دیگر شلیک کرد.
او نزدیک به دوچشمه دقیقه بود که فقططور یک گابلین را کتک میزد.
روح طوری برگوشت سینهاش کوبید کهفرآیند انگار کلافه شده است.
[نصفونیمه دونستنِگوشت یه چیزینداشتند واقعاً ترسناکه.
درسته که مهارتهامهارت رو میشه اینطوریمیداد به دست آورد.
ولی هیچمسمومیت مهارتی نیست کهحیات بتونی اینجوری بگیریش.]
«هست.»
یک مهارتگوشت بسیار خوبنداشتند وجود داشت.
تهسان تیرنام فلجکننده دیگریخود در چله گذاشت.
روح پوزخند زد.
[میدونی من تاگوشت کجا پایین رفتم؟فرآیند تا طبقه ۸۰.
طبقه ۸۰!گوشت چیزی نیستنداشتند که من ندونم!]
«پس نظرت چیه شرط ببندیم؟»
[شرط؟ واسه منغذایی که دیگه مُردم،بهبود چه سودی داره؟]
«اگه تو ببری، من عروسکنداشتند خیمهشببازی تو میشم. هر چی بگیحیات گوش میدم. حتی اگه بگی بمیر.»
[اوه؟]
«در عوض، اگه منخود ببرم، باید بدون دروغ بهآموزش سوالام جواب بدی. شرط همینه.»
[هه.
عجب حرومزادهی کلهخری.]
روح طوریگوشت خندید که انگارفرآیند سرگرم شده است.
[یه یارویی که تازه وارد هزارتومیداد شده میخواد منو، یه ریشسفیدِ کهنهکاربلکه رو با اطلاعات به چالش بکشه؟]
«خب، خوشت نمیاد؟»
در پاسخ به جوابخام خونسرد تهسان، روح سرشمسمومیت را با شدت تکان داد.
[معلومه که خوشم میاد! به نام خاندان سلطنتی بزرگ کاربرتحیات قسم میخورم! به نام آلکرایت! اگه ببری، در جواب سوالاتت حتیاشاره یه دروغ هم نمیگم! ولی اگه من ببرم، تو برده منی!]
«خوبه.»
حتی حین صحبت، تهسانچشمه به شکنجه دادن گابلینطور با شمشیرش ادامه داد.
گابلین که انگار نیمی ازنداشتند امیدش را از دست دادهچشمه بود، سپرش را بیدقت حرکت میداد.
«میتونی پنجره سیستم رو ببینی؟»
[اگه بخوای ببینم، میتونم.]
«پس حله.»
تهسان تیرخوردن فلجکننده دیگریخام در چله گذاشت.
نگاهی از کلافگیخام در چشمان گابلینهایدچار خشکشده پدیدار گشت.
روح با خوشحالی زمزمه کرد:
[مجبورش کنم چیکار کنه؟چشمه میتونم تا سر حد مرگطبیعی با این پسره تفریح کنم.]
تهسان نادیدهاش گرفتگوشت و به حرکتفرآیند دستانش ادامه داد.
بدین ترتیب، چهار دقیقه گذشت.
[بهتر نیست دیگه بیخیال شی؟]
تهسان بهمسمومیت جای پاسخ،چشمه دهان باز کرد:
«مهارت دوئل رو میشناسی؟»
[یه مهارت پایهست، چرا نشناسم؟]
مهارتی بود که وقتی بازیکنان با همنمیشد میجنگیدند استفاده میشد؛ وقتی هر دو طرفکسب توافق میکردند، هیچ بازیکن دیگری نمیتوانست دخالت کند.
این مهارتی بود کهچشمه بیشتر در بیرون از هزارتوطبیعی استفاده میشد تا داخل آن.
«اینجا میتونیخوردن یه چیزی شبیهنداشتند به اون بگیری.»
دشواریِ بهگوشت دست آوردنشنداشتند نسبتاً کم بود.
اما به خاطر خاص بودنش، مهارتیمیداد بود که تا وقتی تهسان بهبلکه دستش نیاورد، هیچکس از آن خبر نداشت.
به نظرمسمومیت میرسید روحچشمه هم تفاوتی نداشت.
[این دیگهخوردن چه چرتخام و پرتیه......]
درست همانطور که روحنداشتند داشت میپرسید منظورش چیست،غذایی یک پنجره سیستم ظاهر شد.
در حالی که با دشمنان متعدد روبرو بودید، تنها با یکی مبارزه کردید.
شما مهارت فعال ویژه [دوئل اجباری] را کسب کردید.
گرفتمش.
تهسان شمشیرش را فرود آورد.
گابلین حتیدستیابی بدون یکنوعی جیغ ناپدید شد.
روح احمقانه زمزمه کرد:
[......
هان؟]
مهارت فعال ویژه: دوئل اجباری
هزینه مانا: ۱۰
تسلط: ۱٪
با هدف دوئل کنید.
به مدت ۱۰ ثانیه، هیچچیز جز هدف نمیتواند به شما آسیب وارد کند.
تهسان پس ازبودند بررسی جزئیات مهارت،نام با رضایت لبخند زد.
یک مهارت اصلی بود.
هزینه مانا بالاخود بود، اما از دخالتصرفاً هر چیزی جلوگیری میکرد.
دخالتی که مانعش میشد،بازیکنان به معنای واقعی کلمه،همین از جانب همهچیز بود.
آسیب مداوم.
آسیب در طول زمان.
قضاوت سم.
قضاوت گیجی.
قضاوت فشار.
تمام قضاوتها،غذایی اثرات و موادبهبود را محو میکرد.
بسته به نحوه استفاده، دوئل اجباری میتوانست بهآموزش فرد اجازه دهد حتی اگر در گدازه پرتابداشت شود یا به فضای بیرونی پرتاب گردد، زنده بماند.
ارزشش کمی پایین میآمد چون باف مخصوصمیکردند به خود را نداشت، اما به اندازهاوه کافی قدرتمند بود که یک مهارت اصلی باشد.
[......
مسخرهست.]
روح با بهت زمزمه کرد.
[همچین مهارتی از کجا اومد.
گرفتن مهارتی دربودند این سطح اونمنام به این روش......]
«واسه همینهغذایی که هیچکسحیات دیگه نگرفتش.»
وقتی با چندین حریف روبرومیداد هستید، بقیه را کنار بگذاریدگرفت و فقط یکی را بزنید.
و این کار رابازیکنان بیش از پنج دقیقههمین بدون کشتن او انجام دهید.
روشی بوددستیابی که هیچ آدمتحت عادیای استفاده نمیکرد.
اما تهسان همه جورحیات چیزی را امتحان کردهطبیعی و به چالش کشیده بود.
عملِ به دست آوردننشان دوئل اجباری، نسبتاً کارِ کمجنونآمیزترییاد بود که انجام داده بود.
«شرط روواقع که یادتبازیکنان هست، نه؟»
اگر میباخت، برده روح میشد.
اگر میبرد، روحچشمه همه چیزهایی را کهطور میدانست به او میگفت.
[......
آره.
فرض کنیم که همینه.
برخلاف بقیه، منچشمه به هر حالمییافتند اونجور محدودیتها رو ندارم.]
روح بامهارت قیافهای ترشرو بهمیداد تهسان نگاه کرد.
[ولی توواقع دیگه چهبازیکنان جور آدمی هستی؟]