چپتر 210: طبقه ۵۱، گرگی که جهان را نابود کرد (۱)
0«دیگه دیره.»
لحظهای که قدم بیرون گذاشت، انرژیمیخواستم برخاسته از اعماق دهکده، غلیظ وبازیگریتون سهمگین فضا را پر کرده بود.
هر کاری همشدند که الان میکرد، برایگول متوقف کردنشان کافی نبود.
پس تصمیمعامل گرفت فعلاًهان لذت ببرد.
ببیند چه تدارکهان دیدهاند و چگونهوقت میخواهند شکارش کنند.
دارین او رامنجمد به سمت میخانهمیخواستم دهکده هدایت کرد.
در آنجا، ماجراجویانیشدند با چهرههای معذبساله به استقبالش آمدند.
«سلام!»
«خوشبختم!»
آنها به تهسان نزدیک شدند.
حتی یک بچهشدند سه ساله همساله گول بازیشان را نمیخورد.
تهسان به سختیفلجکنندهس جلوی خندهاش را گرفتوقت و مهماننوازیشان را پذیرفت.
«بفرمایید. حسابی سنگ تموم گذاشتیم.»
غذا را آوردند.
سفرهای رنگین و شاهانه بود؛ رانساله مرغ بریان، سالاد سبزیجات تازه و غذاهایمهماننوازیشان دیگری که پیشتر در مسیر ندیده بود.
تهسان پشت میزیفلجکنندهس که غذاها رویشمیخواستین چیده شده بود، نشست.
دارین با لبخند اصرار کرد:
«شروع کنین!»
تهسان متفکرانه سالاد را جوید.
توف.
و بعدفلجکنندهس آن رافقط بیرون ریخت.
«سم؟ البته قویمنجمد نیست. عامل فلجکنندهس، هان؟یکم فقط میخواستین وقت بخرین؟»
«... چی؟»
«حیف شد.عامل اینجور سمها روفقط من اثر ندارن.»
چهره دارینفلجکنندهس در سرماییفقط خشک منجمد شد.
«متوجه شدی.»
«میخواستم یکم دیگه باهاتونحتی بازی کنم، ولی بازیگریتون انقدرنمیخورد افتضاح بود که مایه شرمساریه.»
تهسان دستشعامل را برهان میز نهاد.
با اعمال اندکی نیرو، میزمیخواستین در هم شکست و ظروف بااثر صدایی گوشخراش بر زمین آوار شدند.
«حدس میزنم اینامنجمد بخشی از پاداش همکارییکم با راهنماها بوده، نه؟»
حتی لی تهیئونشدند هم حرفی از چنینگول غذاهای شاهانهای نزده بود.
محال بود اینفلجکنندهس جماعت خودشان هیولاهامیخواستین را شکار کرده باشند.
قطعاً بخشیفلجکنندهس از معاملهفقط با راهنمایان بود.
دارین ناگهانخشک فریاد زد:متوجه «تو هیچی نیستی!»
«حتی اگه به طبقه ۵۱ رسیده باشی، اینجابازیشان فقط وسط هزارتوئه! تو هیچ پخی نیستی! لحظهایحسابی که جلوی راهنماها وایسی، دیگه مرده حساب میشی!»
تهسان پوزخندیعامل زد: «اون عوضیهافقط میتونن منو بکشن؟»
چشمان دارین شعلهورهان شد و شمشیرشوقت را بیرون کشید.
«خفه شو و بمیـــر!»
بوم!
همه باعامل هم بههان سمتش یورش بردند.
زن خنجری برکشیدهان و شوالیه تنومند شمشیربخرین بزرگش را فرود آورد.
تهسان پاشنهاش را چرخاند.
شمشیر بزرگ را گرفت،حتی در هم پیچید وبازیشان به سویی پرتاب کرد.
با لگدی دارنده خنجر را کنارمیخواستین زد، از ضربهای دروگر جا خالیاثر داد و شمشیر خودش را فرود آورد.
کراش!
«آخ!»
«اوه!»
در یک چشمبرهمزدن،فلجکنندهس هر پنج نفرمیخواستین بر زمین افتادند.
دیگران که باهان چهرههای برافروخته حمله کردهبخرین بودند، ناگهان خشکشان زد.
«چـ... چی؟»
«چـ... چطور؟»
«انگار فکر کردین چونهان طبقه ۵۱ رو پاکسازیبخرین کردم، همسطح شمام. اشتباه کردین.»
در حال حاضر، حتی اگرمیخواستین دهها نفرشان همزمان حمله میکردند،سمها بدون هیچ مشکلی از پسشان برمیآمد.
«هرچند، اگه میدونستین، پیشنهاد راهنماها رومیخواستم برای همچین پاداشهای ناچیزی قبول نمیکردین.بازیگریتون واقعاً انقدر دلتون میخواست منو بکشین؟»
«... خفه شو!»
کلمات تمسخرآمیز تهسان،فلجکنندهس دارین را بهمیخواستین یورشی دیگر واداشت.
تهسان با گامی به کنار،میخواستین از ضربه وحشیانه جا خالیسمها داد و گلوی دارین را گرفت.
گرومپ!
«هوف!»
دارین با شدت بههان زمین کوبیده شد وبخرین کف میخانه فرو ریخت.
«خیلی دلم میخواست بیشترفقط بازی کنم، ولی وقت ندارم.اینجور پس بیایین زودتر تمومش کنیم.»
[شما «جمع» را فعال کردید.]
یک نفر در برابر بسیاری.
اما اینفلجکنندهس یک سلاخیفقط یکطرفه بود.
تهسان به سرعتمنجمد شروع به حذفمیخواستم تکتک آنها کرد.
مقاومت کردند، اما در برابر «دوئلساله اجباری»، آماری سرسامآور و مهارتهایی فراترخندهاش از تصورشان، سرنوشتی جز سقوط نداشتند.
«واااای!»
جیغکشان شروع به فرار کردند.
سخت بود باور کرد اینها همان کسانییکم هستند که روزی جانشان را برای پایینافتضاح رفتن از هزارتو به خطر انداخته بودند.
روحشان در گذرشدند زمان فرسوده وساله کاملاً تباه شده بود.
شلاپ.
[سطح شما افزایش یافت.]
تا اینجا فقطشدند ده نفر راساله از پا درآورده بود.
اما به جای تعقیبهان فراریها، تهسان توجهش را بهحیف نبرد پیش رو معطوف کرد.
لرزش...
زمین شروع به شکافتن کرد.
حضوری عظیمنزدیک از اعماقحتی زمین برمیخاست.
هالهای آنچنان خفقانآورفلجکنندهس که ضعیفترها رامیخواستین تنها با وجودش میکشت.
تهسان نچی کرد.
«جدی هستین، نه؟»
[اوه... اون چیه؟]
کراک—بوم!
کف زمین فرو ریخت.
آنان که ارادهشان پیشتر درشدی هم شکسته بود، جیغ کشیدندکنم و پا به فرار گذاشتند.
[آووووو!]
لرزش!
با غرشیفلجکنندهس انفجاری، موجودفقط پدیدار شد.
میسوخت.
شعلههای سرخ پیکرش را دربچه بر گرفته بود و گرماییسختی شدید به هر سو میپراکند.
رطوبت هوا درفلجکنندهس آنی بخار شدمیخواستین و گلوها را خشکاند.
بدشانسهایی که نزدیک بودند،فقط از شدت گرما بر زمیناینجور افتادند و در وحشت گریختند.
[آووووو!]
از دهان وحشیاش زوزهای کشید.
[قطعهای از «گرگی که جهان را نابود کرد» ظاهر شده است.]
«یه گرگ؟»
گرگی هیولایی، پیچیده در شعلهها.
طبیعتاً جثهاشعامل عظیم بود؛ بزرگترفقط از اکثر ساختمانها.
«واااای!»
از شکافهایخشک زمین، چندین پیکرشدی جیغکشان بیرون آمدند.
اینها آننزدیک شکستخوردگان نبودند؛ اینهابچه «راهنمایان گناه» بودند.
تهسان که آنها را شناخت،فقط به سرعت حرکت کرد، یکی راسمها گرفت و کشانکشان پیش خود آورد.
«مـ... ممنو...»
«هنوز تشکر نکن.»
«... تو!»
مرد با دیدنفلجکنندهس تهسان و شناختن او،وقت رنگ از رخسارش پرید.
تهسان اوفلجکنندهس را زمینگیرفقط کرد و پرسید:
«چه غلطی کردین؟»
انرژی ساطعشده از هیولا.
هاله خفقانآور.
حتی تهسان همهان نمیتوانست پیروزی آسانیوقت را تضمین کند.
این یکخشک هیولای معمولیمتوجه طبقه ۵۱ نبود.
مرد مغلوب، با ظاهریحتی کاملاً درهمشکسته، با صداییبازیشان توخالی شروع به صحبت کرد.
«... ما حریفت نمیشدیم.»
«آره، معلومه.»
حتی پس از پاکسازی طبقه ۵۰،میخواستم تهسان کواد را کشته بود؛ کسیبازیگریتون که میتوانست همه آنها را شکست دهد.
و حالا، اوشدند حتی از پیشساله هم قویتر شده بود.
هر کاری همفلجکنندهس که میکردند، پیروزیمیخواستین برایشان محال بود.
این حقیقتی بود کهفقط تهسان، آنها و حتیحیف ردهبالاها از آن آگاه بودند.
«واسه همین بالادستیا هیچ کمکی بهمون نکردن. احتمالاباهاتون نقشهشون این بود که راهنماهای طبقات عمیقتر روشرمساریه بفرستن سراغت. ولی ما نمیخواستیم همینجوری محو بشیم.»
«پس اونو احضار کردین؟»
«... دست یکیمون بود.هان وقتی حرفشو زدیم، بالادستیابخرین قبول کردن پشتمون وایسن.»
«اینا برام مهم نیست.»
شرایط وخشک بدبختیهایشان ربطیمتوجه به او نداشت.
«اون چیه؟»
«... تکهای ازفلجکنندهس گرگی که جهانمیخواستین رو نابود کرد.»
مرد لبش را گزید.
«یکی از ما از یه دنیای نابودشده اومده بود. دنیاش توسط یه گرگانقدر آتشین خاکستر شد. لحظات آخر، قهرمانا جمع شدن و تونستن گرگه رو بکشن، ولیزمین دنیا دیگه پودر شده بود. قبل فرار، یه تیکه از لاشه گرگ رو برداشت.»
«همین؟»
گرگی که صرفِفلجکنندهس وجودش، همهچیز رامیخواستین به آتش میکشید.
حتی به عنوان یک قطعه، کسریوقت از قدرتی را حمل میکرد کهندارن یک جهان را به ویرانی کشانده بود.
«اون احمق لعنتی. انقدر مطمئن بود میتونه کنترلشباهاتون کنه، ولی لحظهای که احضارش کرد، خورده شد...شرمساریه به نظر میاد نقشه کلاً رفت رو هوا.»
تهسان که پاسخهایششدند را گرفته بود،ساله شمشیرش را بیرون کشید.
«در آرامش بخواب.»
چَلِپ.
صدای لزج شکافته شدنمتوجه گوشت برخاست. مرد باباهاتون چهرهای تسلیمشده چشمانش را بست.
راهنمای طبقه ۵۰.
در دنیایعامل بیرون، شاید اوفقط را بیرقیب میستودند.
اما برای کسیهان چون او، این مرگیبخرین رقتانگیز و بیهوده بود.
تهسان نگاهشخشک را بهمتوجه سوی گرگ چرخاند.
[غرششش...]
گرگ درعامل بهت فروهان رفته بود.
او زاده شدههان بود تا پایانوقت جهان را رقم بزند.
این هدف اومنجمد از بدو خلقت بود،یکم تنها دلیلِ بودنِ او.
پس وقتی زمانش فراحتی رسید، گرگ برخاست وبازیشان جهان را ویران کرد.
حتی در لحظه مرگ درفقط پایان کار، راضی بود، چرا کهسمها وظیفهاش را به انجام رسانده بود.
اما حالا،فلجکنندهس ناگهان درفقط مکانی غریب بود.
و تنهاخشک با کسری ازشدی قدرت پیشین خود.
[غررر.]
مردمکهای گرگ تیره شد.
خیلی چیزها تغییرهان کرده بود، اماوقت هیچچیز عوض نشده بود.
ماموریت او نابودی جهان بود.
پس تنها کاریشدند که باید میکرد،ساله نابودی این جهان بود.
همانطور که محیطفلجکنندهس را میسنجید، غرایزشمیخواستین روی تهسان قفل شد.
آن یکی.
تهدیدآمیزترین حضور در اینجا.
کسی کهنزدیک میتوانست اوحتی را بکشد.
با درکعامل این موضوع،هان گرگ زوزهای کشید.
[آووووو!]
«آااااه!»
کسانی که پشتشدند ساختمانها پنهان شدهساله بودند، گوشهایشان را گرفتند.
برخی تابعامل نیاوردند وهان خون بالا آوردند.
حتی تهسان حس کرختیفقط عجیبی را احساس کرد کهاینجور جسم و جانش را میلرزاند.
همزمان با طنینمنجمد زوزه، حضور گرگمیخواستم حتی عظیمتر شد.
و همراه با آن،حتی شعلههای سرخ شدت گرفتندبازیشان و حرارتشان گسترش یافت.
«اوه... آخ!»
«یکی نجاتم بده...»
روستا طعمه حریق شد.
حرارت نه تنها گلوها رابچه خشک میکرد، بلکه شروع بهسختی سوزاندن گوشت و پوست کرد.
ماجراجویان بازمانده،عامل یکی پس ازفقط دیگری جان میدادند.
و تهسانفلجکنندهس نیز درفقط امان نبود.
اولین خنثیسازی حمله شما فعال شد.
دومین خنثیسازی حمله شما فعال شد.
سومین خنثیسازی حمله شما فعال شد.
شما ۲۰۵ آسیب دریافت کردید.
شما ۲۰۷ آسیب دریافت کردید.
خنثیسازیهایش در یک چشمبرهمزدنمتوجه میسوختند و آسیب مداوم بهبازی سرعت روی هم انباشته میشد.
«همین اول کارشدند مجبورم کرد ازساله این استفاده کنم؟»
تهسان «گرد پری» را کهفقط از گرملین گرفته بود بیروناینجور کشید و روی خود ریخت.
شما از پودر برکت ساختهشده از بالهای پری استفاده کردید.
سلامتی و مانا برای مدتی به طور مداوم بازیابی خواهند شد.
پس از استفاده،فقط کاهش سلامتی او بهحیف طرز محسوسی کند شد.
هنوز کم میشد، اماخشک نه آنقدر که تأثیرمیخواستم چشمگیری بر نبرد بگذارد.
روح آهی کشید.
«واقعاً لازم بود اونو احضارمنجمد کنی، نه؟ حتی نسل خدایباهاتون شیطانی هم حریف چغری میشد.»
«دقیقاً چیه؟»
«قبلاً بهت گفتم،سرمایی نه؟ دنیای من توسطشدی شاه شیاطین نابود شد.»
«آره.»
«اون چیز هم شبیهشه. هیولایی کهمتوجه فقط برای نابودی دنیاها وجود داره.کنم فقط یه تیکهست، اما... هنوزم ضعیف نیست.»
هیولایی همتراز با شاه شیاطین.
«عجب سفری داریم.»
تهسان پوزخندیفلجکنندهس زد وفقط آماده نبرد شد.
حریف دشمنی است که پیروزی بر او غیرممکن به نظر میرسد.
شهوت نبرد فعال شد.
دوئل عادلانه فعال شد.
عزم ناامیدانه فعال شد.
غولکش فعال شد.
شما تحقیر قویترها را فعال کردید.
همزمان با فورانشدند قدرت تهسان، نگاهساله محتاط گرگ عمیقتر شد.
گرگ زوزهای کشید.
[غررر!]
موج زوزهخشک بر سرمتوجه تهسان آوار شد.
او بانزدیک یک گام خودشبچه را تثبیت کرد.
سپس گرگ خیز برداشت.
با وجود جثه عظیمش، بامیخواستین سرعتی وحشتناک حرکت میکرد و فاصلهاثر را در یک آن پر کرد.
تهسان شمشیرش را در برابر پنجهایمیخواستم که فرود میآمد و هر کدامبازیگریتون به اندازه تنهاش بود، بالا برد.
دنگ!
زانوهایش زیر فشارفلجکنندهس ضربه تا مرزمیخواستین خم شدن رفت.
آن لحظه بودهان که فهمید—این موجودوقت بسیار قویتر از اوست.
گرگ پنجه دیگرش را تابشدی داد، اما تهسان به زمینکنم لگد زد و جاخالی داد.
[غررر!]
گرگ غرید.
از دهانش،فلجکنندهس گویهای آتشینفقط پیدرپی فوران کردند.
تهسان غرولندخشک کرد: «چیه،متوجه حالا اژدها شدی؟»
گلولههای آتشین عظیم وحتی پرشمار بودند و فراربازیشان از آنها دشوار بود.
شما بالهای پری کامل را فعال کردید.
صدای بالزدن!
بالهای پرینزدیک از پشتحتی تهسان روییدند.
بدنش به سمت آسمانهان شتاب گرفت و ازبخرین میان گلولههای آتشین لایی کشید.
از بالا،فلجکنندهس مهارتی رافقط فعال کرد.
شما پیکان یخ را فعال کردید.
پیکانهای یخ به تعداد ده، سپسمیخواستین صدها عدد بالای سرش ظاهر شدنداثر و در یک توده واحد درهم آمیختند.
یک شهابسنگفلجکنندهس عظیم یخیفقط شکل گرفت.
«اگه گرگ آتیشیمنجمد هستی، پس بهمیخواستم یخ ضعیفی، نه؟»
تهسان دستش را فرود آورد.
شهابسنگ یخی سقوط کرد، در حالیمیخواستین که همه چیز را در مسیرشاثر منجمد میکرد، به سوی گرگ هجوم برد.
ارتقا سطح مبتنی بر مهارت!