چپتر 181: دنیای غولهای متکبر (۸)
0نبرد طولانی غیرممکن بود.
تمام اثرات شکستناپذیری تهتصادفی کشیده و تنها نیمیجهت از «استقامت» باقی مانده بود.
شاید میشد استقامت را با «معجونها»کشید بازیابی کرد، اما راهی برای بازگرداندنسوختن انرژی تاریک و «مهارتهای» مصرفشده وجود نداشت.
اما بزرگترین مشکل اینکشید بود که زمان «تغییر شکلشروع رسول» رو به پایان بود.
این یعنی باید پیش ازروحانیاش آنکه تغییر شکل تمام شود،رفتند کار هیولا را یکسره میکرد.
بام! بام! بام!
خارها بهبرد سمت پشتحرکتی تهسان هجوم آوردند.
ذهنش را متمرکز کرد.
موجی از خستگی و فرسودگیروحانیاش بر او آوار شد و انرژینتوانستند روحانیاش بار دیگر در هم پیچید.
خارها در پشت تهسان فروفعال رفتند، اما نتوانستند انرژی روحانیحمله متراکم را بشکافند و کمانه کردند.
تهسان شمشیری را که درسریع عمق بدن هیولا فرو رفتهگستراند بود، با تمام توان چرخاند.
شلاپ!
مایع سیاه بیرون پاشیدآوار و بدن هیولا راپیچید حتی بیشتر از پیش درید.
۴,۰۴۲ آسیب به هیولای ؟؟؟ وارد شد.
تهسان که حتی از کوچکترینضربه اخگرها هم بهره میبرد، شعلههاسوختن را درون زخمهای هیولا پخش کرد.
هیولا ازخستگی درد بهآوار خود پیچید.
همزمان، رگبارشما دیگری از خارهافعال به پرواز درآمد.
شما «چشمبرهمزدن تصادفی» را فعال کردید.
کرش!
در جهت مخالف حمله «تلهپورت» کردکردید و شمشیرش را دوباره فرو برد، سپسدوباره با حرکتی سریع آن را بیرون کشید.
بار دیگر ضربهسپس زد، شکافت وکشید آتش را گستراند.
بدن هیولاحرکتی شروع بهکشید سوختن کرد.
رامبل!
پیکر هیولا به شدت لرزید.
تالار چنان تکانسپس میخورد که گوییکشید در حال فروپاشی است.
همزمان، خارهاحرکتی دوباره بهکشید جلو هجوم آوردند.
تهسان انرژی روحانیاش راآوار برای دفاع در برابرپیچید این یورش بیامان متمرکز کرد.
در همان حال، خستگیتصادفی و فرسودگی طاقتفرسا باعثجهت شد بدنش لحظهای تلوتلو بخورد.
«دیگه نمیکشم.»
تهسان بهحرکتی زحمت تعادلشکشید را حفظ کرد.
کنترل انرژی روحانی درهمپیچیده،آوار حتی برای قدرت ذهنیپیچید او نیز باری سنگین بود.
اگر بیشتر فشارچشمبرهمزدن میآورد، ممکن بودکردید واقعاً از پا دربیاید.
تنها حداقلِ دفاع راحرکتی حفظ کرد و درشکافت همان حال هیولا را میدرید.
زخمهای عمیق یکی پسکشید از دیگری بر بدنهگستراند اصلی هیولا نقش بستند.
ووووه!
هیولا زوزهای دردناک کشید.
خارها همچون طوفانی چرخیدندحرکتی و با نیرویی وحشتناکشکافت به سمت تهسان آوار شدند.
بوم!
تهسان سپرشخستگی را برآوار زمین کوبید.
شما از «سپر ایجیس» استفاده کردید.
به مدت ۱ ثانیه، در برابر تمام آسیبها مصون هستید اما نمیتوانید حرکت کنید.
دانگ! دانگ! دانگ!
طوفان خشنبرد خارها ازحرکتی کنارش گذشت.
تهسان آسیبی ندید و پس ازآتش گذشت آن یک ثانیه، دوباره حرکتشدت کرد و گوشت هیولا را شکافت.
لجن سیاه مانند باتلاقیپیچید گسترش یافت و ازروحانی مچ پای تهسان بالا خزید.
لحظهای که لجن بدنش راکردید لمس کرد، موج ذهنی هولناکیتلهپورت به درون ذهنش رسوخ کرد.
«این چیزا روم کارساز نیست.»
تهسان بهسریع راحتی آنضربه را پس زد.
در این مرحله، چیزیپیچید به سادگی یک حملهروحانی ذهنی بر او اثر نمیگذاشت.
دوباره شمشیرش را فرو برد.
لرزش.
بدن هیولاسریع به شدتضربه تشنج کرد.
شاخکها لحظهای خشکشاندیگر زد، گویی ضربه بهنتوانستند عمق وجودش نشسته بود.
تهسان با غنیمت شمردن فرصت، شمشیرهایکرش دوقلویش را بیرون کشید و آنهادوباره را در هسته هیولا فرو کرد.
لجن سیاهبرد با صداییحرکتی تهوعآور بیرون پاشید.
هیولا در آستانه مرگ بود.
و درست مانند قبل، فضافرو در بالای سر هیولا شکافت وکمانه قدرتی تاریک بر آن فرو ریخت.
تهسان با خونسردی تماشا کرد.
لحظهای که هیولای احیاشدهحرکتی شروع به بازسازی کرد،شکافت فضا به شدت لرزید.
سد عظیمی که هیولا را پشتیبانی میکرد،گستراند به شکلی ناپایدار لرزید، مانند ظرفی کهتالار زیر وزنی فراتر از ظرفیتش ترک برداشته باشد.
«همونطور که فکر میکردم.»
قدرت بازسازی که هیولافعال دریافت میکرد، مستقیماً ازمخالف جانب «خدایان باستانی» میآمد.
مداخله دربرد قلمرویی دیگرحرکتی حدی داشت.
خدایان باستانی بهکشید زحمت روی آنآتش خط راه میرفتند.
اما با احیایدیگر دوباره هیولا، ازرفتند خط عبور کردند.
و وقتی اینتصادفی اتفاق میافتاد، یک موجودجهت بالاخره میتوانست ظاهر شود.
کراک!
لحظهای که خدایان باستانی ازشکافت خط گذشتند، کسی که منتظررامبل این فرصت بود، ظهور کرد.
دستی از دل خلأپیچید بیرون آمد و فضاروحانی را از هم درید.
با عریضتر شدن شکاف،فعال پیکری با چشمان ستارهایمخالف قدم به بیرون گذاشت.
«دیر کردی.»
تهسان در حالی کهضربه شمشیرش را پایین میآورد،شروع زیر لب زمزمه کرد.
«خدای جادو» نازل شده بود.
«واااااای!»
غول نعرهکشید وسپس تبرش را بهکشید سمت هیولا تاب داد.
هیولا جاخالی نداد.
بوم!
«اوه!»
در عوض، اینسپس غول بود کهکشید به عقب پرتاب شد.
غول دندانهایشسریع را بهضربه هم سایید.
«این دیگه چه کوفتیه...؟»
آنها مقهور هیولاها شده بودند.
در بهترین حالت،سپس به زحمت از پسضربه هیولاهای «رتبه بی» برمیآمدند.
هیچ راهی برایکشید شکست دادن یکآتش «رتبه ای» وجود نداشت.
به سختی توانسته بودند آرایش خودرفتند را حفظ کنند، اما حتی آنکردند هم به مرز فروپاشی رسیده بود.
غولها یکیچشمبرهمزدن پس از دیگریکردید بر زمین میافتادند.
نزدیک به نیمیسپس از نیروی صد نفرهضربه تاکنون کشته شده بودند.
در مقابل، آنهاکشید تنها موفق به کشتنگستراند پنج هیولا شده بودند.
کشتن پنج موجود «رتبه ای»فرو با قدرت آنها شاهکاری باورنکردنیبشکافند بود، اما وضعیت همچنان ناامیدکننده بود.
«جنگجویان بزرگ...!»
وضعیت آنها حتی بدتر بود.
لباسهایشان پارهپورهسریع و موهایشانضربه ژولیده بود.
هیولای لجنی که سرکوبش کرده بودند،رفتند با خشونت برخاست و لجنش مانندکردند موجی سهمگین به سمت غولها گسترش یافت.
جنگجویان بزرگ باتصادفی شتاب جمع شدند وجهت دستانشان را بالا بردند.
سد جادویی عظیمی شکل گرفت.
بوم!
لجن به سد کوبیده شد.
ترکها با صدایتصادفی غژغژ ترسناکی رویکرش آن پخش شدند.
جنگجویان بزرگ قدرت بیشتریحرکتی به آن تزریق کردند،شکافت اما ترکها فقط عریضتر شدند.
«یعنی کارمون تمومه؟»
«شاه غولها» لبخندی تلخ زد.
قمار شکست خورده بود.
درست زمانیبرد که میخواستحرکتی شکست را بپذیرد—
ووووه...
حمله روانی هیولا کهپیچید بر سد او میکوبید، آرامآراممتراکم شروع به محو شدن کرد.
چشمان شاه غولها برق زد.
نیرویی را کهسپس مانعش را استوار نگهضربه داشته بود، رها ساخت.
امواج روانی که سراسر جهان راآتش درنوردیده بودند، محو شدند و تنهاشدت بقایایی ناچیز از آنها بر جای ماند.
«هوم؟»
«این قدرت...!»
او تنهابرد کسی نبودحرکتی که متوجه شد.
هم غولها و هم هیولاهاشکافت نبرد را متوقف کردند ورامبل نگاهشان به سمت قصر سلطنتی چرخید.
حضوری عظیم، درستدیگر در همین مکانرفتند فرود آمده بود.
شاه غولها خندید.
«یه کمبرد دیر نکردی،حرکتی خدای جادو؟»
[چه حس خوبی.]
خدای جادو دردیگر حالی که پاهایش زمیننتوانستند را لمس میکرد، خندید.
[خیلی وقتهچشمبرهمزدن که پا تویکردید سرزمین مادریم نذاشتم.
فکرش رو نمیکردمسپس که بهخاطر اونکشید موجود ناچیز، اینطوری برگردم.
بسیار عالیه.]
«پس واقعاً کاردیگر خدایان باستانی بودرفتند که دخالت میکردن.»
خدای جادو یک غول بود.
زادهای ازبرد دنیای غولهایحرکتی متکبر، باهولیا.
با این حال، او هرگزشکافت حتی یک بار هم خودرامبل را در اینجا نشان نداده بود.
با توجه به مأموریتی کهفرو به تهسان محول کرده بود، آشکارکمانه بود که به سرزمینش اهمیت میدهد.
حتماً مداخلهای در کارفعال بود و تهسان بهمخالف خدایان باستانی ظنین شده بود.
[درسته.
اون موجوداتسریع مزاحم مدامضربه جلوی بازگشتمو میگرفتن.
حتماً خیلی دلشوندیگر میخواست که نسلرفتند غولها منقرض بشه.]
خدای جادوچشمبرهمزدن با خوشرویی دستشکردید را تکان داد.
[اما دیگه تموم شد.]
شکافِ بالایسریع سر هیولاضربه بسته شد.
[همونطور که انتظار داشتم.
کانگ تهسان.
دقیقاً همون کاری رو کردی که امیدش روشکافت داشتم؛ اونقدر به کشتن هیولا ادامه دادی تالرزید خدایان باستانی چارهای جز رد کردن خط قرمز نداشتن.
به لطفسریع تو، تونستمضربه نزول کنم.]
خدای جادوبار از تهپیچید دل خندید.
[قدردانی خودمچشمبرهمزدن رو ابرازفعال میکنم، کانگ تهسان.
نادره که خدایی ازحرکتی یک انسان تشکر کنه،شکافت پس اینو یه افتخار بدون.]
غرش!
شکافی که خدایان باستانی ایجادفرو کرده بودند ناپدید شد، اما هیولاکمانه پیش از آن بازسازی شده بود.
با هزاران خارتصادفی به سمت تهسان وجهت خدای جادو حملهور شد.
[این یکیبرد رو میسپارمحرکتی به خودت.]
خدای جادوسریع حتی نیمنگاهی همشکافت به حمله نانداخت.
خارهایی که بهدیگر او رسیدند، خاکستر شدندنتوانستند و بر باد رفتند.
[من کارهای خودمتصادفی رو دارم کهکرش باید بهشون برسم.]
«حتی اگه اینوسپس بگی، من الانکشید یه کم داغونم.»
تغییر شکل رسول او پایانشکافت یافته بود و استقامت ورامبل انرژی ذهنیاش تخلیه شده بود.
مبارزه با هیولادیگر در این وضعیترفتند عملاً غیرممکن بود.
خدای جادوچشمبرهمزدن در پاسخ، انگشتشکردید را تکان داد.
[نگران نباش.]
مانایی که توسط خدایضربه جادو احضار شده بود،شروع تهسان را در بر گرفت.
شما به اوج وضعیت جسمانی بازگردانده شدید.
شما جادوی سطح متوسط [جهان منجمد] را آموختید.
روش استفاده بهصورت طبیعی به شما الهام خواهد شد.
پیش از آنکه حرف خدای جادو تمامضربه شود، تهسان همه چیز را درباره آنپیکر طلسم درک کرد؛ اثراتش، و قدرتش را.
[این یه جادویکشید سطح متوسطِ نسبتاًآتش ردهبالاست، امیدوارم خوشت بیاد.]
«...ممنون.»
تهسان باچشمبرهمزدن نالهای سرفعال تکان داد.
[پس منبرد میرم که بهسریع کار خودم برسم.]
زرواند با خنده دور شد.
تهسان نگاهش رادیگر به هیولای دررفتند حال پیچوتاب دوخت.
تا پیش از این، دشمنیکردید خطرناک بود که ارزش بهتلهپورت خطر انداختن جانش را داشت.
اما دیگر تهدیدی محسوب نمیشد.
لرزش!
شاخکها به حرکت درآمدندپیچید و طوفان دیگری ازروحانی خارها را به پرواز درآوردند.
شما [جهان منجمد] را فعال کردید.
کراک!
فضا یخ بست.
سرمایی وحشتناک هیولاتصادفی را در کامکرش خود فرو برد.
تالارِ در حال فروپاشی که ازکشید نبرد آسیب دیده بود، با پوشیدهسوختن شدن در یخ، از لرزش ایستاد.
برای لحظهای،سریع سکوت فضای وسیعشکافت را پر کرد.
وضعیت هیولا رقتانگیز بود.
تمام شاخکهایش منجمدتصادفی و خشک شده بودند،جهت ناتوان از هر حرکتی.
بهشدت تقلا میکرد تا خود را آزادضربه کند و حمله نماید، اما سرمای طاقتفرساپیکر حتی آن تلاش را هم سرکوب میکرد.
تهسان در حالیکشید که به هیولاآتش نزدیک میشد، پوزخند زد.
در حالی که او کارفرو هیولا را میساخت، خدای جادوبشکافند به سمت شاه غولها رفت.
تمام غولها باتصادفی بهت و حیرت بهجهت زرواند خیره شده بودند.
[تو شاهبرد فعلی هستی؟حرکتی از دیدنت خوشبختم.]
شاه غولها که ماتضربه و مبهوت مانده بود،شروع بالاخره به حرف آمد.
«خیلی کوچکتر ازدیگر اون چیزی هستی کهنتوانستند تو کتابها نوشته شده.»
زرواند تقریباً هماندازه تهسانفعال بود؛ بسیار متفاوت از آنچهحمله از یک غول انتظار میرفت.
[درسته.
من کوچک و ضعیفضربه بودم، از اون نوعی کهسوختن نیاز به محافظت همه داشت.]
زرواند نیشخندیبار زد و دستشفرو را بالا برد.
[من بهچشمبرهمزدن همهی شمافعال خیلی مدیونم.
پس وقتشه که جبران کنم.]
قدرتی شگرف از دستشضربه ساطع شد و غولهاشروع را در بر گرفت.
لحظهای که قدرت لمسشانپیچید کرد، موجی عظیم ازروحانی نیرو را احساس کردند.
«اوه... اوووه!»
دانش به ذهنشان هجوم آورد؛سریع جادوی باستانی که در طولگستراند قرنهای متمادی فراموش کرده بودند.
هووش!
همزمان، آسمان شکافتدیگر و هیولاها مثلرفتند باران فرو ریختند.
هر کدامشان همتراز بافعال اسلایمهایی بودند که جنگجویانمخالف بزرگ با آنها میجنگیدند.
[هنوزم ساکت نمیشینن.
ولی دیگه خیلی دیره.]
زرواند خندید.
شاه غولها باتصادفی چشمانی آرام بهکرش مشت خود نگریست.
حمله روانی که با تمامسریع توانش سد کرده بود، دیریگستراند بود که ناپدید شده بود.
«چقدر گذشته ازکشید وقتی که قدرتآتش کاملم رو حس کردم؟»
او برخاست.
در برابر دهها هیولای رتبهکردید اس که به سمتش یورشتلهپورت میبردند، دستش را تکان داد.
آسمانها گشودهبرد شدند و نورسریع ستاره فرود آمد.
هر ذره نور، قدرتیضربه برای درهمکوبیدن زمین وشروع تحریف فضا با خود داشت.
هیولاهای رتبهبار اس در یکفرو آن نابود شدند.
تعداد اندکی از رگبار اولیه جانکرش سالم به در بردند، اما حتی آنهابرد نیز زیر امواج بعدی نور له شدند.
دهها هیولای رتبه اس (موجوداتی که حتی تهسانشکافت و لی تهیئون در زندگی قبلیشان به سختیلرزید با آنها مبارزه میکردند) با یک ضربه محو شدند.
شاه غولها خندید.
مشتش را گره کرد.
«ناپدید بشید.»
بوم!
قدرتش درسریع سراسر جهانضربه گسترش یافت.
یکی پس از دیگری، شکافهایفرو پراکنده در سراسر سرزمین دربشکافند هم شکسته و پاک شدند.
تنها در عرضتصادفی چند دقیقه، هر شکافیجهت در باهولیا ناپدید شد.
لرزش!
همزمان، موج عظیمیکشید از انرژی از درونگستراند قصر سلطنتی فوران کرد.
[به نظربار میرسه کار اونجافرو هم تموم شده.]
اندکی بعد، تهسان ظاهرفعال شد، در حالی کهمخالف پوشیده از لجن سیاه بود.
او با آرامش سخن گفت.
«مأموریت تکمیل شد، خدای جادو.»
[کارت خوب بود.]
خدای جادو نیشخند زد.