چپتر 258: قدیس خدای شیطانی باستانی (۱)
0«چـ... چی از جونم میخوای؟!»
«خارها. و جایچشمگیری اون قدیسی که اونجااعماق نگهبانی میده رو بگو.»
شیطان بیاختیار بهمیتوانید تتهپته افتاد و شروعحاضر به هذیان گفتن کرد.
تهسان هر تکه از اطلاعاتکسانی را در ذهنش جذب کردپناهگاه و سپس پنجهاش را رها نمود.
«خِخ... خِخ!»
«گم شو.»
«... و... واقعی؟ جدی میگی؟»
«مگه نگفتمچشمگیری آزادت میکنم؟جدیدی یا میخوای بکشمت؟»
«نـ... نه!»
شیطان دیوانهوار سر تکانیافته داد و با عجلهتاریک پا به فرار گذاشت.
«خوبه.»
مکان راچشمگیری دقیق مشخصجدیدی کرده بود.
حدود یکمیگیرند ماه سفرخدای به سمت شمال.
اگر با سرعت یک شیطانجدیدی یک ماه طول میکشید، تهساناین میتوانست بسیار زودتر از آن برسد.
پیش از حرکت بهتقویت سوی خارها، تهسان پنجرهضعیف سیستم مخفی را باز کرد.
عروج نشان روح شما فعال شده است.
تسلط بر هماهنگی نشان روح پیچیده ۸٪ افزایش یافت.
شما مهارت انفعالی ویژه: [گهواره آرمیده در پرتگاه] را کسب کردید.
هرچند قدرت خارقالعادهای نبود، اما چون دشمنان بیشماری رانظر شکست داده بود، تسلطش بر هماهنگی نشان روح بهمتمادی شکل چشمگیری افزایش یافته و مهارت جدیدی کسب کرده بود.
مهارت انفعالی ویژه: گهواره آرمیده در پرتگاه
تسلط: ۱٪
کسانی که در اعماق تاریک ساکناند، این مکان را پناهگاه خود میدانند و از آن نیرو میگیرند.
در قلمرو یک خدای باستانی، میتوانید قدرت قلمرو را تقویت کنید.
در حال حاضر بسیار ضعیف است و به نظر میرسد استفاده از این قدرت بر ذهن تأثیر میگذارد.
شیاطینِ اینجا عصرهای متمادی در این سرزمینتاریک نفرینشده زیسته بودند تا اینکه طول عمرشانمیگیرند به پایان رسید و به زمین زنجیر شدند.
به نظر میرسید این مهارت بهمیتوانید او اجازه میدهد بخشی از آننظر قدرت را به صورت آزمایشی مهار کند.
همینطور که انرژی پراکنده در سطحکسانی زمین را گرد میآورد، آن نیروخود شروع به ادغام با تهسان کرد.
هرچه قدرت بیشتری میکشید،تقویت بدنش بیشتر در معرضضعیف پیچش و تغییر قرار میگرفت.
از اعماقچشمگیری ذهنش، دگرگونیجدیدی بیگانهای آغاز شد.
«استفاده ازش سخته.»
اگر کنترلش را ازیافته دست میداد، مثل آنهاتاریک کاملاً در هم میشکست.
اما اگر درست استفادهتقویت میشد، میتوانست نشان روحضعیف و قدرتش را تقویت کند.
اصلاً مهارت بدی نبود.
«پـ... پیداش کردم!»
قرچ.
تهسان سر شیطانی راتقویت که با خوشحالی فریادضعیف میزد، زیر پایش له کرد.
شما بالهای پری کامل را فعال کردید.
بالها گشوده شدند.
شما گوزن بادپای را فعال کردید.
باد پیکرشمیگیرند را درخدای بر گرفت.
رسیدن بهشکل خارها یکیافته روز زمان میبرد.
قصد داشت درمیتوانید حین پرواز تا حدحاضر امکان انرژی ذخیره کند.
«مینروا. دنبالم بیا.»
زیر لب زمزمه کردخدای و به سمتی که شیطانحال نشان داده بود پرواز کرد.
میتوانست حس کند کهیافته مینروا با سرعتی باورنکردنیتاریک پا به پایش میآید.
منظره به سرعت تغییر میکرد.
شیاطینی که تهسان را از روبرو میدیدند وساکناند فریاد جنگ سر میدادند، با عبور برقآسای اوخدای مبهوت میماندند و سپس سراسیمه به تعقیبش میپرداختند.
اما هرچهمیگیرند بیشتر تعقیب میکردند،باستانی فاصله بیشتر میشد.
مینروا که پشت سرشیافته میآمد، زبانش را به نشانهساکناند کلافگی به سقف دهان چسباند.
«خیلی سریعه.باستانی منم بهزورتقویت دارم میرسم.»
«ایییک!»
آنِتْشا در آغوشقلمرو او رنگپریده شدمیتوانید و محکمتر چسبید.
سرعت مینروا همچون طوفان بود.
شیاطین ضعیفترباستانی تنها با عبورکنید او متلاشی میشدند.
با اینچشمگیری حال، فاصلهجدیدی همچنان زیاد میشد.
گرچه قدرتش را کنترل میکرد تامیتوانید به اجبار بازخوانده نشود، حتی او،نظر پادشاه روح، هم نمیتوانست به تهسان برسد.
«به عنوانشکل یه پادشاهیافته نباید غر بزنم.»
مینروا ارادهاشباستانی را محکم کردکنید و پیش تاخت.
تهسان به جلو میشتافت.
شیاطین سعیمیگیرند کردند متوقفش کنند،باستانی اما بیهوده بود.
هر بار که بادِیافته پیرامون تهسان به بیرونتاریک فوران میکرد، آنها منفجر میشدند.
هنوز پنجباستانی انگشت باقیتقویت مانده بودند.
اما هیچ نشانهاییافته از آشکار کردناعماق مقاصدشان بروز نمیدادند.
میتوانست حدسمیگیرند بزند چهخدای نقشهای دارند.
پس از گذشت یک هفته،
تهسان به مقصد رسید.
«پس واقعاً خار بود.»
خاری سیاه وقلمرو عظیم در دلمیتوانید زمین فرو رفته بود.
این خار که به اندازه یککسانی کوه بود، قدرتی ساطع میکرد کهخود حتی از دوردست هم قابل تشخیص بود.
«... شکاف توی آسمون زمین.»
با اینکه انرژی کلی شکافکسانی سرسامآور بود، هاله آن بهپناهگاه طرز عجیبی آشنا به نظر میرسید.
«هوف. ارباب.»
مینروا باشکل تأخیر رسید وجدیدی نفس تازه کرد.
آنِتْشا بیحال روی زمین افتاد.
«اوغ... عق.»
«حالت خوبه؟»
«نـ... نه...»
آنِتْشا مچاله شدمیتوانید و سعی کردحال بر خود مسلط شود.
حتی دیرتر ازیافته آنها، بارکازا در حالیتاریک که غر میزد رسید.
«این دیگه زیادی سریع نیست؟باستانی اگه اعلیحضرت بهم قدرت قرض ندادهضعیف بود، الان هنوز خیلی عقب بودم.»
«تازه بهشکل خاطر شمایافته سرعتمو کم کردم.»
اگر با تمام توانتقویت رفته بود، مینروا تاضعیف الان بازخوانده شده بود.
بارکازا پوزخند زد.
«واقعاً هیولایی.»
«خب حالا چی؟»
«اول... نزدیک میشیم.میتوانید و حساب چیزایی کهحاضر جلو هستن رو میرسیم.»
شیاطین بیشماری دریافته برابر خار بهاعماق انتظار ایستاده بودند.
در میان آنها، پنجخدای شیطان به طرز خاصیکنید قدرتمند به نظر میرسیدند.
یکی از آنهاچشمگیری با دیدن تهسان،کسانی با غرور اعلام کرد:
«دیدی؟ بهت گفتم آخرش سر وحال کلهش همین طرفا پیدا میشه. چراذهن خودشو با اینور اونور دویدن خسته کنه؟»
«هوم... حق بایافته تو بود. شکاعماق داشتم، ولی درست گفتی.»
زنی با یک شمشیرخدای ظریف لبخندی عشوهگرانه زدکنید و قدم پیش گذاشت.
«من انگشت دومِ مغرورم کهجدیدی به خدای بزرگ خدمت میکنه.این نکنه تصادفی بقیه انگشتها رو دیدی؟»
تهسان سر تکان داد.
لبخند زن عمیقتر شد.
«اومدنت به اینجا یعنی همشونباستانی رو شکست دادی؟ عالیه. خیلی عالیه.ضعیف یعنی الان میتونم انگشت اول بشم.»
زن قهقههای مستانه سر داد.
«حالا دیگهباستانی اون خدای بزرگکنید بالاخره منو میبینه!»
«که اینطور؟»
تهسان بامیگیرند بیتفاوتی شمشیرشخدای را بیرون کشید.
زن شمشیرشکل ظریفش رایافته در هوا چرخاند.
«باید قوی باشی. واسهتقویت همینه که بقیه رو زدی.نظر ولی اونا هم ضعیف نبودن.»
چشمانش با رذالت باریک شد.
«نشون نمیدی، ولی خستهای، مگه نه؟ فرارتقویت از جنگ با شیاطین و با عجلهاستفاده اومدن تا اینجا حتماً حسابی شیرهتو کشیده.»
تهسان متوجهشکل شد چرا اینجاجدیدی کمین کرده بودند.
زن با خوشحالیمیتوانید وزنش را رویحال پاهایش جابهجا کرد.
«قمارم گرفت!»
سایر «انگشتها»میگیرند تهسان راخدای هدف گرفته بودند.
و تهسانشکل آنها رایافته شکست داده بود.
زخمی از آن نبرد و فرسودهحال از رسیدن به این مکان؛ حالاذهن آنها او را هدف گرفته بودند.
«کفتارها.»
احتمالاً تمام شیاطین جمعشدهخدای در اینجا همین نقشهکنید را در سر داشتند.
به جز انگشتها، بقیه احتمالاً رویکسانی این شرط بسته بودند که انگشتها ببازند...میدانند تا کارِ تهسانِ ضعیفشده را تمام کنند.
«هر چیباستانی میخوای صدامونتقویت کن. مهم برده.»
زن دندانهایشچشمگیری را باجدیدی خشم نشان داد.
«پس بمیر!»
او بیمحابا حمله کرد، بیش از حداعماق مشتاق بود تا قبل از دیگران، کشتننیرو او را به نام خود ثبت کند.
ویس!
شمشیر ظریفشچشمگیری سر تهسانجدیدی را نشانه رفت.
تهسان دستش را بالا آورد.
بنگ!
بادی شدید به صورتتقویت زن سیلی زد و اونظر را تلوتلوخوران به عقب راند.
«ها؟»
شمشیرش میانمیگیرند انگشتان تهسانخدای گیر کرده بود.
«نقشه بدیشکل نبود. کمینیافته خوبی بود.»
اما فرضیهشان غلط بود.
تهسان در نبرد باجدیدی انگشتها آنقدر ضعیف نشدهساکناند بود که آسیب جدی ببیند.
کرت.
«غ...!»
شمشیر تهسانباستانی سینهی اوتقویت را شکافت.
زن خونچشمگیری بالا آورد وکسانی تلوتلوخوران عقب رفت.
«صـ... صبر کن!»
«وقت واسه تلف کردن ندارم.»
[شما جهان منجمد را فعال کردید.]
[شما تیر نور ستاره را فعال کردید.]
سرمایی استخوانسوزتاریک منطقه رااین در بر گرفت.
زن وحشتزده به عقب پرید.
کراک!
او بهجدیدی زحمت ازاعماق لمس انجماد گریخت.
کسانی کهتاریک نتوانستند بگریزند، درپناهگاه آنی منجمد شدند.
تهسان تیرِشمال تجلییافته راسرعت شلیک کرد.
نور در فاصلهای نزدیک درخشید.
«آآآآه!»
بدن زن شعلهور شد.
وضعیت سایر انگشتها همسرعت بهتر نبود؛ تواناییهایشان برای مقاومتزودتر در برابر آن کافی نبود.
در حالی کهضعیف در میان نوراستفاده دستوپامیزدند، تهسان یورش برد.
شمشیرش قلبها را میشکافت.
«غک.»
او به سرعتاگر انگشتهای باقیمانده و گیجمیتوانست را از میان برداشت.
فرض اشتباه آنها دربارهنظر ضعف او، کار را بسیارمیگذارد آسانتر از قبل کرده بود.
«کفتارها همشون عین همن.»
تهسان پس ازساکناند پاکسازی آنی منطقه،خود نگاهش را برگرداند.
خار پشتشمال دیواری عظیم وطول سیاه قرار داشت.
ورای آن، انرژی مهیبی میتپید.
امواجی به بیرون ساطعاعماق میشد و قلمرو خدایپناهگاه باستانی را شکل میداد.
و در کنارساکناند آن خار، حضورخود کسی احساس میشد.
«حساب اون شیاطیناگر پیچیدهای که دارنمیکشید میان رو برسین.»
«حله.»
[متوجه شدم، ارباب.]
«تمام تلاشمو میکنم.»
تهسان شیاطین راضعیف به آنها سپرد وذهن به دیوار نزدیک شد.
دستش را رویکسانی آن گذاشت وساکناند نیرو وارد کرد.
با صدایی رعدآسا، دیواراین در هم شکست و قطعاتشمیگیرند به سمت خار پرتاب شد.
تاریکی فوراً طغیان کرد.
قطعاتی که بهضعیف سوی خار میرفتند، یکجاذهن بلعیده و ناپدید شدند.
«چه خشن.»
صدایی ملایم طنینانداز شد.
هیچ نشانی ازاگر نبرد در آنمیکشید نبود، تنها گرما.
«این خار آخرین هدیهایه کهمیرسد خدای ما قبل از رفتن براموناینجا گذاشته. نمیتونیم بذاریم آوار لمسش کنه.»
مردی باجدیدی ردای سیاهاعماق آنجا ایستاده بود.
موهای بلندش تا پشتش میرسید وخود چهرهاش آنقدر ظریف مینمود که گوییباستانی حتی آزارش به مورچه هم نمیرسد.
در حالی کهاگر به تهسان لبخند میزد،میتوانست لبهی ردایش را گرفت.
«درود، ای قدرتمند.»
کمی تعظیمجدیدی کرد واعماق به نرمی گفت:
«من الین هستم، هرچنداین ناتوان، اما به عنوان قدیسمیگیرند اون وجودِ بزرگ خدمت میکنم.»
«خوشبختم.»
تهسان شمشیرشحاضر را کشید،نظر آماده حمله.
الین دستانش را بالا برد.
«کارتو محکوم نمیکنم. سرنوشت ماپناهگاه جنگیدن با هم بود. ولیقلمرو میشه اولش کمی حرف بزنیم؟»
تهسان چهرهی الین را کاوید.
هیچ خصومتی دیده نمیشد.
اما کسی که برای اعصاریتاریک نامعلوم یک خدای باستانی رامیدانند پرستیده بود، نمیتوانست عاقل باشد.
هرچند نمیشد بهساکناند چهرهها اعتماد کرد، تهسانمیدانند شمشیرش را پایین آورد.
قدیس خدایشمال باستانی خواهانسرعت گفتگو بود.
و تهسان هم سوالاتی داشت.
الین به گرمی لبخند زد.
«ممنونم.»
«چی میخوای بگی؟»
«چیز پیچیدهایحاضر نیست. یهنظر چیز کاملاً ساده.»
نگاهش راجدیدی به تهسان دوختتاریک و آغاز کرد:
«وقتی اولین بار پاتو اینجاپناهگاه گذاشتی، اون بزرگوار احساسی روقلمرو بهت نشون داد. میدونی چی بود؟»
«طمع.»
خدای باستانیحاضر به تهسان طمعمیرسد نشان داده بود.
الین سر تکان داد.
«این عجیبه.»
خدایان باستانیشمال از بدوسرعت تولد کاملاند.
قدرتشان هیچحاضر کاستی نمیشناسد،نظر تنها اقتدار است.
حتی متعالیها هم دراعماق مقابله با دخالت خدایان باستانیخود در جهان به زحمت میافتند.
با این حال، چنیناین موجودی نسبت به فانیاینیرو چون تهسان طمع ورزیده بود.
هرچند تهسان قوی بود،سرعت اما در برابر متعالیهابسیار یا جاودانگان رنگ میباخت.
پتانسیل او صرفاًضعیف پتانسیل بود... هنوزاستفاده محقق نشده بود.
صرفاً قدرت نبودکسانی که طمع خداساکناند را برانگیخته بود.
چیزی دیگر بود.
«فکر میکنی اون بزرگوارسرعت چی ازت میخواد؟ چرا فکرزودتر میکنی از کشتنت صرفنظر کرد؟»
الین زمزمه کرد:
«خودت جوابشو میدونی.»
نیازی به تفکر عمیق نبود.
یک خدای باستانیاگر چه چیزی میتوانستمیکشید از او بخواهد؟
قدرت ساده نبود.
در میان داراییهایش، تنهااعماق یک چیز میتوانست توجهپناهگاه یک خدا را جلب کند.
عروج نشان روح.
قدرت خدای باستانیاگر که از طریق آنمیتوانست به دست آمده بود.
و مرزی کهضعیف با آمیختن آن باذهن الوهیت ایجاد شده بود.
ارتقای سطحجدیدی از طریقاعماق بهرهبرداری از مهارتها.