چپتر 376: کتابخانه هزار پدیده در طبقه ۷۸ (۳)
0نامیرا چیست؟ متعالیسراسر کیست؟ ایمان مردماست چگونه شکل میگیرد؟
کتابخانه هزار پدیده پاسخجایگاه این پرسشها را نیزآزاد در دل خود داشت.
بیشتر مطالب تفاوت چندانی با شنیدههایمواردی «روح» نداشت، اما روح تمام اطلاعات اینجاداشتن را به طور کامل درک نکرده بود.
دلیلش این بود کهتعالی روح علاقه چندانی بهکار ایمان یا متعالیها نداشت.
دغدغه روح تنهاسراسر شمشیر و نجاتاست دنیای ویرانشده بود.
به همین خاطر،قدرت برخی از اطلاعاتی کهشاید روح میدانست، قطعی نبودند.
«هوم.»
تهسان کتاب را بست.
او در کتابخانه به جستوجونادر پرداخت و کتابهایی درباره ایمانهمان و تعالی را مطالعه کرد.
به لطف این کار، توانستصعود دانستههایش را تأیید کند وشوند جاهای خالی را پر نماید.
همچنین موفقمتعالیهای شد اطلاعات دقیقتریمیگردند به دست آورد.
«تأملاتی بر نامیرایی و تعالی.»
کتابی بودشود لبریز از اطلاعاتنادر فشرده و پیچیده.
[متعالیها کسانی هستند که روحصعود الهی خویش را به دستشوند آورده و صاحب قلمرو خود هستند.
گاهی بهتعالی آنان خداکرد گفته میشود.]
[در مقابل، نامیرایان کسانیکیهان هستند که روح الهیداشتن مختص به خود را ندارند.
آنان قلمرویی برای حکمرانی ندارند.
اگرچه صرفاً با تکیه بر قدرت بهشاید جایگاه نامیرا صعود میکنند و شاید آزاد پنداشتهتبدیل شوند، اما از منظر کیهانی، نفوذ چندانی ندارند.]
[نامیرایان میتوانند به متعالی تبدیلپنداشته شوند، اما اکثر آنان با کسبتبدیل ایمان، به متعالیهای ناقص بدل میگردند.
مواردی که یک نامیرا قلمرو خود راشاید به دست آورد و به یک متعالیمیتوانند کامل تبدیل شود، در سراسر کیهان نادر است.]
تفاوت میان نامیرایان وبدل متعالیها در داشتن یاسراسر نداشتن قلمرویی برای حکمرانی بود.
این همانکتابهایی چیزی بود کهمطالعه روح گفته بود.
اما آنچه درسراسر ادامه آمد، برایاست تهسان تازگی داشت.
[همچنین میتوان باقدرت گردآوری ایمان مردم، ازشاید قلمرو فانی فراتر رفت.
اما اینتعالی وضعیت ناپایدارکرد و محدود است.]
تهسان خودشود این راکیهان تجربه کرده بود.
او با دریافتقدرت پرستش تمام مردم، ازشاید مرگ فراتر رفته بود.
بسته به کیفیت وآزاد کمیت پرستش، رسیدن بهکیهانی قلمرو یک متعالی ممکن بود.
هرچه باشد، دنیایی کهکرد شخص بر آن حکومت میکند،تأیید میتواند نوعی قلمرو محسوب شود.
«شاید این همونسراسر مسیری باشه کهاست جادوگر سبز دنبالش بود.»
جادوگر سبزتکیه میخواست به یکصعود متعالی تبدیل شود.
ایمان مردم... این میتوانستآزاد یکی از روشهایی باشد کهنفوذ او به آن امید داشت.
درست زمانی که اینکرد فکر از ذهنش گذشت،دانستههایش صدایی در سرش پیچید.
[اینطور نیست، فرزندم.]
صدایی نرم و لطیف.
تهسان لحظهای مکثشاید کرد و دریافت کهمنظر صدا متعلق به کیست.
«جادوگر سبز.»
[میبینم که یادت مونده.]
صدای خندهای به گوش رسید.
تهسان دوبارهمیکنند به کتابآزاد نگاه کرد.
«میتونستی حرف بزنی؟»
[یه مکالمه ساده ممکنه.
اولش فقط میخواستم تماشا کنم،مطالعه ولی حس کردم باید فکرتودانستههایش اصلاح کنم، واسه همین حرف زدم.]
جادوگر به آرامی سخن میگفت.
[چیزی که فکر میکنی درسته.
اگه سطح خاصی از ایمان روکار دریافت کنی، قطعاً میتونی به قلمروخالی تعالی برسی، حتی اگه موقتی باشه.
اما فرزندم، مگه خودت تجربهشمیگردند نکردی؟ جایگاهی که از اوننادر راه به دست میاد خیلی ناپایداره.]
«میدونم.»
وقتی تهسان گفتسراسر که میرود، مردماست دچار یأس شدند.
و در لحظهای کهجایگاه آن احساسات فوران کرد، واکنشیپنداشته شدید به تهسان ضربه زد.
حتی اگرمتعالیهای برای لحظهای بود،میگردند جایگاه تهسان لرزید.
[میتونی از طریق ایمان بهمطالعه قلمرو متعالی برسی، ولی نمیشهدانستههایش اونو یه جایگاه کامل دونست.
همه انسانهاتکیه بالاخره میمیرنجایگاه و ناپدید میشن.
ایمان هم همینطوره.
با گذشت نسلها، باورآزاد ضعیف میشه و درکیهانی نهایت قدرتشو از دست میده.
این اونتکیه جایگاهی نیستجایگاه که من میخوام.]
جادوگر آرام صحبت میکرد،بدل اما صدایش لبریز ازسراسر شور و اشتیاق بود.
[جایگاهی که در اون، فرد به تنهایی روح الهی خودشو دریافتتأیید کنه، جایی که هیچکس نتونه دخالت کنه، با هیچ شرایطی نلرزه،نامیرایی حتی تأثیر زمان رو رد کنه و تا ابد جاودانه بتابه...
این اونتکیه جایگاهیه کهجایگاه من میخوام.]
«فهمیدم.»
با کمی فکر کردن، غیرممکنلطف بود که او، به عنوانکند یک نامیرا، درباره ایمان نداند.
آنچه او میخواست، برترکیهان از جایگاه ناپایداری بودداشتن که با ایمان ساخته میشد.
«حیف شد.»
[نه، اینطور نیست.
حتی الان،تکیه برعکس قبل،جایگاه امید هست.]
جادوگر با هیجان سخن گفت.
[تو واقعاً شگفتانگیزی.
حتی اگه موقتی بودهجایگاه باشه، به همون قلمروییآزاد رسیدی که من هستم.
اونم تو همچین زمان کوتاهی.]
زمان زیادی ازقدرت ملاقات جادوگر بامیکنند تهسان نگذشته بود.
در آن مدت، تهسانبدل به مرز رسیده وسراسر از مرگ فراتر رفته بود.
سرعت رشدکتابهایی او غیرقابلتعالی توصیف بود.
اکثر جنگجویان قدرتمند عمرشان رانادر صرف میکردند بی آنکه بتوانندهمان از آن مرز عبور کنند.
وسواس امپراتور نسبت به خون الهیمیکنند و نقشههایش به این دلیل بودکیهانی که عبور از مرز بسیار دشوار بود.
[اگه تو باشی، شاید...]
البته، هنوزکتابهایی داستانی دورتعالی از دسترس بود.
چون جایگاه از طریق ایمان بهاست دست آمده بود، او یک نامیرای کاملادامه نبود و جایگاه متعالی حتی دورتر بود.
اما احتمال آن وجود داشت.
[من به تماشا ادامه میدم.
تشویقت میکنم.
قوی بمون.]
با اینشود کلمات، جادوگرکیهان سبز ناپدید شد.
روح باتکیه تأخیر نفسیجایگاه بیرون داد.
«هوف. سنگین بودا.»
«چرا؟»
[حضور یه نامیراسراسر چیزی نیست کهاست بشه راحت نادیدهش گرفت.
تویی که عجیبی.]
روح غرغر کرد.
به نظر میرسید مجبور شده بوداست برای محافظت از خود در برابرآنچه فشار حضور جادوگر سبز، انرژی مصرف کند.
تهسان به خواندنقدرت اطلاعات درباره خدایان وشاید خدایان باستانی ادامه داد.
در مجموع، تفاوت زیادیآزاد با آنچه متعالیها بهکیهانی او گفته بودند، نداشت.
با دیدن تهسان که بالطف آرامش دانش میاندوخت، روح باکند چهرهای خسته زیر لب زمزمه کرد.
«سرت گیج نمیره؟سراسر من که نتونستماست بخونمش، زیادی سنگین بود.»
روح نه علاقهای به ایمان داشتمیکنند و نه به خدایان باستانی، اماکیهانی حتی توان خواندن کتابها را نیز نداشت.
هر بار که درباره خدایان و خدایانمنظر باستانی میخواند، ذهنش چنان آشفته میشد کهمتعالیهای گویی شایستگی دریافت چنین اطلاعاتی را ندارد.
اما تهسانتعالی کوچکترین نشانی ازلطف این حالت نداشت.
«همچین خبری نیست.»
هیچ فشار ذهنیای حس نمیکرد.
تهسان با آرامش مشغولآزاد مطالعه بود و روحکیهانی با حسرت نوچنوچ میکرد.
درست زمانی که تهسانکرد میخواست افکارش را مرتبدانستههایش کند، عبارتی نگاهش را دزدید.
[متعالیها بر قلمرویی در خورِ روحاست الهی خویش فرمان میرانند و هیچکسآنچه را یارای مداخله در آن قلمرو نیست.]
طبق این کتاب،قدرت متعالیهای دارای قلمرو ازشاید هیچ چیزی تأثیر نمیگرفتند.
حتی تهسان که زمان راپنداشته به عقب بازگردانده بود نیزمیتوانند نمیتوانست از نگاه خدایان بگریزد.
اما آنچهتعالی واقعاً جالب بود،لطف ادامه مطلب بود.
[با این حال، حتی برای ایناست خدایان نیز مداخله در زمان وآنچه تأثیر بر جریان آن تقریباً غیرممکن است.
زمانی که میتوانندقدرت در آن مداخله کنند،شاید محلی و محدود است.]
«مداخله تو زمان غیرممکنه؟»
اما سنگ یشممطالعه اوروبوروس، تهسان راکار به گذشته فرستاده بود.
«چطور همچین چیزی گیرشون اومد؟»
لی تهیئون اطلاعاتقدرت مربوط به سنگ یشمشاید را مخفی کرده بود.
بنابراین تهسان هم نمیدانستآزاد او چطور آن راکیهانی به دست آورده است.
کنجکاو بود، اما بدونکرد کمک یک خدا، ایندانستههایش کار تقریباً محال مینمود.
تهسان از جا برخاست.
«چیه؟ تموم شد؟»
«ابداً.»
هنوز چیزهایتعالی زیادی بودکرد که کنجکاوش میکرد.
اما از آنجا که محدودیتنادر زمانی وجود نداشت، نیازی بههمان عجله برای کسب دانش نبود.
فعلاً قصد داشتقدرت دانستههایش درباره طبقهمیکنند را مرتب کند.
تهسان اطلاعاتمیکنند زیادی دربارهآزاد طبقه ۷۸ داشت.
«الهه محبوب.
جایی کهشود لِوینِنوف توشکیهان ساکن شد.»
آیا آینْژارتکیه واقعاً الههاش راصعود پیدا کرده بود؟
احتمالش زیادمیکنند بود، اماآزاد نمیتوانست مطمئن باشد.
دلیلش مکانی بودمطالعه که الهه درکار آن ساکن شده بود.
جایگاه لِوینِنوف،شود بیست و چهارمیننادر اتاق مخفی بود.
به عبارت دیگر، اینجایگاه یعنی بیش از بیست اتاقپنداشته مخفی در اینجا وجود داشت.
«طبقهای با کلی اتاق مخفی.»
تهسان بهتعالی جایی کهکرد خورخه بود بازگشت.
خورخه چشمشود از کتابکیهان برنداشت و گفت:
«کتابو پیدا کردی؟»
«بفرما.»
تهسان کتابی را تحویل داد.
در راهشود بازگشت، همینطوری یکینادر را برداشته بود.
خورخه نگاهی گذرا بهجایگاه آن انداخت و دوبارهآزاد چشم به کتاب خودش دوخت.
«اینو خوندم. یکی دیگه بیار.»
«باشه.»
تهسان حرکت کرد.
اما دور نشد.
او قفسههای نزدیک راآزاد زیر و رو کردکیهانی و کتابها را لمس نمود.
خورخه اخم کرد و گفت:
«محض اطلاعت، من تمام کتابای این دور و برنداشتن رو خوندم. این طبقه جایی نیست که نیاز بهفانی تغییر طرز فکر داشته باشه، پس وقتتو تلف نکن.»
خورخه احتمالاًتکیه اکثر کتابهای کتابخانهصعود را خوانده بود.
اما گاهی اوقات، مردم کتابهاییپنداشته از همان نزدیکی میآوردند به امیدتبدیل اینکه چیزی از قلم افتاده باشد.
از آنجا که هزارتو تواناییهای بسیاری میطلبید،توانست برخی طبقات نیازمند تغییر نگرش بودند، اماهمچنین خورخه این احتمال را در اینجا رد میکرد.
جستوجوی اطراف دیگر فایدهایکیهان نداشت، اما تهسان همچنانداشتن دور و بر خورخه میپلکید.
خورخه نوچنوچی کردقدرت و علاقهاش رامیکنند از دست داد.
تهسان پس ازشاید ورق زدن چندشوند کتاب، از خورخه پرسید:
«اینجا اطلاعات زیادی هست، ولیلطف هیچ اطلاعات دقیقی راجع بهکند خدایان و خدایان باستانی پیدا نمیشه.»
توضیحاتی درباره قلمروها وکیهان قدرت وجود داشت، اماداشتن توصیف دقیقی از خدایان نبود.
برای مثال، خدای شیطانی چه جایگاهیمیکنند دارد؟ ماریا، خدای انتخاب، چه قدرتی درنفوذ اختیار دارد؟ خدایان باستانی چه موجوداتی هستند؟
هیچ توضیح دقیقی وجود نداشت.
اینجا کتابخانه هزار پدیده بود.
تمام دانشیشود که خدای دانشنادر میدانست، اینجا بود.
با این حال اگرجایگاه دیده نمیشد، یعنی یکیآزاد از این دو حالت بود.
یا تهسان آن را کشفپنداشته نکرده بود، یا در جاییمیتوانند عمیق مهر و موم شده بود.
«دنبال اون اطلاعاتی؟»
خورخه اخم کرد.
«اینجا دانش زیادی هست، ولیصعود دانشی هم هست که افرادشوند فاقد صلاحیت نمیتونن به دستش بیارن.»
اطلاعات مربوط به خدایانآزاد و خدایان باستانی که تهساننفوذ میخواست، از همان دسته بود.
و دلیل اینکه خورخهکرد نمیتوانست به برخی کتابها دسترسیتأیید داشته باشد نیز همین بود.
«اگه میخوایش، ثابت کن که صلاحیتاست دریافت اون دانش رو داری. بعدشآنچه خودت پیداش کن. این اراده متیسـه.»
اگر دانش میخواهی،قدرت توانایی متناسب بامیکنند آن را نشان بده.
تهسان قصدمیکنند داشت دقیقاً همینپنداشته کار را بکند.
«پیداش کردم.»
تهسان آرام زمزمه کردکیهان و کتابی را درداشتن عمق قفسه جای داد.
گرامب!
قفسه کتاب لرزید.
با صدایی بلند،مطالعه قفسه آرامآرام شروعکار به حرکت کرد.
جابهجایی قفسه،شود فضایی خالیکیهان پدید آورد.
[اوه؟]
«... چی؟»
هم روح ومطالعه هم خورخه متعجب شدندتوانست و نگاهشان را برگرداندند.
آن سویشود فضای خالی،کیهان گذرگاهی نمایان شد.
شما اولین اتاق مخفی را کشف کردید.
پاداش اولین کشف
استقامت + ۵۰۰
مانا + ۳۰۰
قدرت جادو + ۵۰
«چی؟ توتکیه این طبقهجایگاه اتاق مخفی بود؟»
«نمیدونستی؟»
«معلومه که نه. حتی تولطف شناسایی هم چیزی درنیومد، واسهکند همین فکر کردم اینجا خبری نیست...»
روح حتی نمیدانستسراسر که در طبقه ۷۸میان اتاق مخفی وجود دارد.
بنابراین شوکتکیه بزرگی به اوصعود وارد شده بود.
«آخه چطور ممکنه...»
«یه چیزایی شنیده بودم.»
لی تهیئون مدتسراسر زیادی در طبقهاست ۷۸ مانده بود.
در آن دوران، اوجایگاه داستانهای پیشپاافتاده و خستهکنندهآزاد بسیاری تعریف کرده بود.
تهسانِ حالت آسان چطور میدانستپنداشته اتاقی که لِوینِنوف در آن بود،تبدیل بیست و چهارمین اتاق مخفی است؟
دلیلش ساده بود.
لی تهیئون زمانی که در کتابخانه هزار پدیده اقامتنداشتن داشت، بیش از بیست اتاق مخفی کشف کرده وفانی آن اطلاعات را در انجمن به اشتراک گذاشته بود.
ارتقا سطح با قدرت مهارت.