چپتر 203: طبقه ۵۱، جنگل سکونتگاه موجودات مرموز (۱)
0تهسان در حالی کهداری نگاهش را در شهر میچرخاند،خوشحال پرسید: «کی اینجا رو ساخته؟»
هرطور که نگاه میکرد، ساختار دهکدهچهره بسیار دقیقتر و کاملتر از آنواسه بود که کار ماجراجویان معمولی باشد.
روح پاسخ داد:
[کار ما نیست.
قبل از اینکهمشکلی من بیام اینجا بود...خورد حتی قبل از آینژار.
اون پیرمردهنوز خیلی قبلتر ازسخن من وجود داشت.]
«پس...»
[حتماً کار یه جادوگر بوده.
در مورد دلیلشمشکلی هم، خب، حدسفرو زدنش سخت نیست.]
در حین صحبتاینجایی تهسان، سایهای بهچهره او نزدیک شد.
«ماجراجوی جدید؟»
مردی با زرهی کهنهمندرس و مندرس جلو آمد.لبریز چهرهاش لبریز از کلافگی بود.
مرد دستشاینجام را به سویخندهاش تهسان دراز کرد.
«اه، چه دردسری...اینجایی ولی باید کارموچهره بکنم. اسمم دارینه.»
تهسان دستش راشکفت فشرد و اوآره را برانداز کرد.
پیش از این، هرگاه با انپیسیها برخورد میکرد،
پنجره سیستم
برای شناسایی آنها ظاهر میشد.
اما در مورد دارین، خبری از پنجره نبود.
این تنها میتوانست یک معنا داشته باشد.
دارین که متوجه نگاه تهسان شده بود، شانهای بالا انداخت.
«درست حدس زدی، نه؟ من به هزارتو وصل نیستم. منم مثل تو یه ماجراجوام.»
[تو هنوز اینجایی؟]
روح با دیدن دارین به سخن آمد.
چهره دارین با دیدن روح درهم شکفت.
«قهرمان؟ پس اینکه اینجایی یعنی مردی؟»
[آره، واسه همین اینجام.
مشکلی داری؟]
«نه، نه.»
دارین خندهاش را فرو خورد. تقریباً خوشحال به نظر میرسید که قهرمان مرده و حالا به شکل یک روح مقابلش ظاهر شده است.
«به هر حال، دنبالم بیا. میخوام زودتر تمومش کنم و برم استراحت.»
دارین شروع به قدم زدن در جاده کرد.
تهسان دوباره به اطراف نگاهی انداخت.
اینجا اصلاً حس و حال هزارتو را نداشت.
ساختمانهای بیشمار.
جادههایی که شکسته بودند اما هنوز تا حدودی پابرجا به نظر میرسیدند.
و فراتر از دهکده، فضایی باز و وسیع.
این مکان کمتر شبیه هزارتو و بیشتر شبیه یک دنیای کامل بود.
«احتمالاً با یه نگاه میفهمی، ولی اینجا فرق کرده. اینکه بخوای بری جلو یا مثل ما اینجا گیر بیفتی... تصمیم با خودته.»
«ما؟»
«همه کسایی که اینجان ماجراجو بودن. خب، "بودن".»
همانطور که گفته بود، تهسان افراد زیادی را دید، اما هیچ پنجره سیستمی برای هیچکدامشان ظاهر نشد.
«خیلی وقته اینجایی، نه؟»
وضعیت فرسوده ساختمانها و شرایط دهکده به وضوح نشان میداد که آنها مدتهاست اینجا هستند.
دارین لبخند تلخی زد.
«اینجا همچین جاییه. پاتوق کسایی که تسلیم شدن.»
او به راهش ادامه داد.
«ماجراجوهای هزارتو کلاً سه دستهن. اول، اونایی که موقع پایین رفتن میمیرن. رایجترین و پرتعدادترین دسته.»
سختی هزارتو بیرحمانه بود.
مهم نبود کسی چقدر بااستعداد یا ماهر باشد، یک لحظه غفلت میتوانست به معنای مرگ باشد.
کافی بود به زمین نگاه کنی—صدها هزار نفر «حالت سخت» را انتخاب کردند، اما تنها لی تهیئون زنده ماند.
حتی در میان آنها حتماً افراد بااستعدادی وجود داشتند، اما هیچکدام زنده بیرون نیامدند.
«دوم، اونایی که به تهش میرسن. راستش، حتی نمیدونم همچین چیزی واقعیت داره یا نه. هر چی باشه قهرمان هم مرد.»
[اگه از پشت خنجر نمیخورد میتونست تمومش کنه.
ولی خب، مرده دیگه زندهبشو نیست.]
این بخش کنجکاوی تهسان را برانگیخت.
به جز لی تهیئون، آیا کس دیگری هم بود که هزارتو را پاکسازی کرده باشد؟
«کسی واقعاً تونسته تمومش کنه؟»
«نمیدونم. شایعاتی هست، ولی من خودم ندیدم. حتی راهیابهای ردهبالا هم نتونستن برن پایین. ما از کجا بدونیم؟»
دارین طوری صحبت میکرد که انگار اهمیتی ندارد.
«دسته آخر ماییم. اونایی که بیخیال شدن.»
کسانی که زیر فشارِ سختیِ فزاینده خرد شدند، پیشروی را رها کردند و در هزارتو ساکن شدند.
شبیه به انپیسیها، اما بدون اینکه با قراردادی محدود شده باشند.
طبقه ۵۱ جایی بود که چنین افرادی گرد هم میآمدند.
‘درست همونطور که لی تهیئون گفت.’
کسانی که از خیلی وقت پیش اینجا زندگی میکردند، حتی قبل از اینکه «راهنمایان گناه» ریشه دوانند.
مردمانی گرفتار در زمانِ منجمد.
و همانطور که خدای شیطانی گفته بود، راهنمایان گناه در طبقه ۵۱ منتظر بودند.
تهسان در حین گوش دادن به توضیحات دارین، حواسش را گسترش داد.
«اینجا منطقه مسکونیه. اگه به اندازه کافی پول جمع کنی، میتونی اینجا زندگی کنی.»
خانههای مستقل بیشماری آنجا قرار داشت.
هنوز شکل خانه را حفظ کرده بودند اما در آستانه فروپاشی بودند.
حتی مردم زمینِ در حال مرگ هم شرایط بهتری داشتند.
«اینجا میکدهست. اگه غذا میخوای بیا اینجا.»
داخل میکده، زنی مشغول نوشیدن الکل بود.
او نگاهی به تهسان و دارین انداخت و سپس لب به سخن گشود.
«ماجراجوی جدید؟»
«آره.»
«پس یعنی ساکن جدید. تو هم تهش همینجا گیر میافتی. خوشبختم.»
«همچین اتفاقی نمیافته.»
«اوه، چرا، میافته.»
زن با تمسخر به تهسان نگاه کرد.
«ما هم مثل تو اعتماد به نفس داشتیم و رژه میرفتیم سمت جلو. ولی حالمونو ببین... هممون اینجا گیر کردیم. تو هم هیچ فرقی نداری.»
دارین سکوت کرد، گویی با او موافق بود.
از طریق این مکالمه، تهسان یک چیز را فهمید.
ارزشهای او و آنها از بنیاد متفاوت بود.
هیچ گفتگوی معناداری در اینجا شکل نمیگرفت.
دارین زن را پشت سر گذاشت و به تور ادامه داد.
«اینجا کلیساست. اگه میخوای دعا کنی بیا اینجا.»
دیوارهای بیرونی کلیسا فرو ریخته بود و فضای داخلی را نمایان میکرد.
«هیچکس اینجا دعا نمیکنه.»
«اونا خوابیدن تا خدا رو ملاقات کنن.»
تهسان پوزخند زد.
‘درست همونطور که انتظار داشتم.’
لی تهیئون گفته بود طبقه ۵۱ جایی است که دلشکستگان زندگی میکنند.
او باور داشت که میتواند اینجا استراحت کند.
اما لحظهای که تهسان ماهیت این مکان را به درستی درک کرد، فهمید که آن امید بیهوده بوده است.
اینجا هنوز هزارتو بود.
هزارتو به کسانی که پایین رفتن را متوقف میکردند، هیچ پاداشی نمیداد.
و اینها کسانی بودند که تسلیم شده بودند.
مردمی اینچنینی محال بود بتوانند دهکدهای را اداره کنند، تدارکات جمع کنند یا ساختمانها را تعمیر کنند.
البته میتوانستند از فروشنده آیتم بخرند.
اما مشکل اصلی، به دست آوردن پول برای آن بود.
اگر برای شکار هیولاها با هم همکاری میکردند، میتوانستند به سختی روزگار بگذرانند—اما نه بیشتر.
هر چه باشد، آنها تسلیم شده بودند.
به خطر انداختن جانشان در نبرد، آخرین چیزی بود که میخواستند.
بدین ترتیب، طبقه ۵۱ همواره با قحطی دست و پنجه نرم میکرد و ساختمانها یکی پس از دیگری رو به ویرانی میرفتند.
و آنان که تسلیم شده بودند، از کسانی که هنوز پیش میرفتند، کینه به دل داشتند.
«یه مشت لاشه.»
«تو هم اگه چند صد سال اینجا بمونی، همین ریختی میشی.»
«بعید میدونم.»
حتی لی تهیئون هم به سرعت گریخته بود، از ترس اینکه اگر بماند، عقلش را ببازد.
«شماها اینجا چیکار میکنین؟»
«هیچی.»
دارین با بیتفاوتی پاسخ داد.
«هیچ کاری نمیکنیم. منم فقط چون مدیر هزارتو خواسته دارم این کار راهنمایی رو انجام میدم، ولی حتی اینم دیگه قدیمی شده. مایه عذابه.»
کسانی که از دشواری هزارتو به ستوه آمده بودند.
کسانی که تسلیم شده و ساکن شده بودند.
آنان در ناتوانی بلعیده شده و در رکود مدفون گشته بودند.
«بدتر از پیشگامان.»
نه—شاید این آیندهی پیشگامان بود.
سرگردانان گمشده.
این ماهیت ماجراجویان طبقه ۵۱ بود.
«مایه عذابه... ولی تور رو تموم میکنم.»
دارین به سمت لبهی روستا اشاره کرد.
آنجا جنگلی قرار داشت که دید در آن تنها پس از چند قدم به پایان میرسید.
«میخوای بری پایینتر؟»
تهسان سر تکان داد.
«بعید میدونم از پسش بربیای، ولی به هر حال بهت میگم. یه جایی اونطرف دشت، یه تکشاخ با شاخهای آبی هست. بکشش، شاخش رو بیار و میتونی از طبقه ۵۱ بری.»
لی تهیئون گفته بود طبقه ۵۱ منحصر به فرد است—کاملاً متفاوت با هر چیزی که پیش از آن بود.
حق با او بود.
به جای هزارتو، دشتی وسیع که در آن یافتن و کشتن یک تکشاخ کلید پاکسازی طبقه بود.
«محض اطلاع، جناب قهرمان—بهش چیزی نگو.»
[میدونم.
قرار نبود راهنمایی کنم.
پیشروی تو هزارتو به قدرت خود آدم بستگی داره، بدون کمک بیرونی... خب، اون قانون همین الانشم شکسته شده.]
لی تهیئون فرض کرده بود تهسان در حالت آسان است و همه چیز را درباره حالت سخت لو داده بود.
آن دانش اکنون در ذهن تهسان بود.
«یه چیز دیگه—میتونی تو هر خونه خالیای بخوابی. اگه غذا میخوای، یا برو بالا و گدایی کن یا از فروشنده بخر. جریمه جلوی بیشتر پیشرفتها رو میگیره، ولی اگه به اندازه کافی جون بکنی هنوزم میتونی یه ذره طلا گیر بیاری.»
لحنش نشان میداد که کاملاً انتظار دارد تهسان شکست بخورد و بازگردد.
تهسان سرش را به نشانه نفی تکان داد.
«من برنمیگردم.»
«اوه، برمیگردی.»
دارین لبانش را کج کرد.
«منم یه زمانی مثل تو بودم. سریعتر از هر کسی، عمیق شیرجه میزدم، پر از اعتماد به نفس که به آخرش میرسم. ولی اینجا گیر کردم. درست مثل بقیه.»
او به آن سوی جنگل اشاره کرد.
«تنها کسایی که رد میشن اونایی هستن که پیشگامان پشتشونن یا هیولاهایی مثل اژدهاها. مثل اون شیطانی که قبلاً رد شد. وگرنه، هیچکس موفق نمیشه.»
دارین طوری صحبت میکرد که انگار کلماتش حقیقت مطلقاند.
«حتی اون قهرمان کنارت هم همینطوره. اون پایین رفت ولی قبل از پاکسازی مرد.»
[خب... نمیتونم انکارش کنم.
ولی اینجوری مطرح کردنش واقعاً زشته.]
دارین او را نادیده گرفت و ادامه داد.
«پس تو هم فرقی نداری. فقط قبولش کن و عادت کن.»
«شرمنده، ولی من مثل تو نیستم.»
تهسان سر تکان داد.
«من مثل تو به دریوزگی نمیافتم. ترجیح میدم موقع تلاش برای رفتن به عمق بمیرم.»
«تو—»
چهره دارین در هم رفت.
غرور جریحهدار شدهاش شعله کشید.
«باشه. پس ثابتش کن.»
«برنامهم همینه.»
تهسان پا به درون جنگل گذاشت.
طوفانی از رنگها دیدگانش را پر کرد.
لحظهای که وارد شد، متوجه چیزی شد—هوا متفاوت بود.
«سم؟»
تهسان نفسش را حبس کرد.
با تحلیل بافت و ماهیت هوا، دریافت:
«سم نیست... توهمزا؟»
بررسی مقاومت در برابر توهم...
موفقیت!
لحظهای که این فکرقهرمان از ذهنش گذشت، بررسیهمین با موفقیت انجام شد.
هرچند موفق بود،کهنه اما بررسیها بهصورتآمد دورهای ادامه داشتند.
تهسان جنگلاینجام را ازداری نظر گذراند.
بهطرز غیرطبیعیای سرزنده بود—نارنجی، سبز،سخن قرمز، بنفش، همه در همیعنی میپیچیدند تا ذهن را گمراه کنند.
[مراقب باش.
چیزایی کهزرهی اینجان عاشقمندرس بازیهای کثیفن.]
تهسان با احتیاط پیش رفت.
سپس متوجه شد.
«جنگل داره حرکت میکنه.»
او برگشت.
درختان و بوتهها به ظرافتخندهاش تغییر مکان میدادند و مسیرنظر پشت سرش را مسدود میکردند.
وقتی تهسان خیره شد، آنهاسخن لحظهای مکث کردند و سپسیعنی حرکتشان را از سر گرفتند.
تهسان بادرهم خندهای خشک، بهیعنی پیشروی ادامه داد.
جلوتر، جسدی نمایان شد.
اسکلتی پوسیده کهمشکلی گوشت بهزحمت بهفرو استخوانش چسبیده بود.
شاید ماجراجویی بوداینجایی که پیشروی کرده بود،درهم اما تهسان نوچای کرد.
«نمیدونم کیدرهم هستی، ولیقهرمان سلیقهت افتضاحه.»
[فهمیدی؟]
«یه جسد که تازه دارهخندهاش میپوسه، دقیقاً سر وقت براینظر من؟ تو این هزارتو؟ امکان نداره.»
او حین پاییناینجایی آمدن حتی یکچهره جسد هم ندیده بود.
احتمالاً مدیران یاشکفت کس دیگری آنهاآره را دفع میکردند.
این یعنی اینکهنه اسکلت عمداً اینجاآمد گذاشته شده بود.
کراک.
لحظهای که تهساناینجایی متوجه شد، اسکلتچهره از جا پرید.
دستانش رادرهم وحشیانه تکان دادیعنی و یورش برد.
مشت تهسان شلیک شد.
کرانچ.
اسکلت درهنوز هم شکستدیدن و بیحرکت شد.
همزمان، صدایدرهم ریزخندهای درقهرمان اطرافش پیچید.
خندهای که از همهمندرس جا میآمد—با زیر و بمیکلافگی کودکانه اما آغشته به خباثت.
تهسان پایش را برداری زمین کوبید و قصدتقریباً کشتن را حس کرد.
جیغ!
پرتوی سفیدی از میانقهرمان درختان عبور کرد، درستهمین جایی که تهسان ایستاده بود.
او به سمتکهنه منشأ پرتو خیزآمد برداشت اما چیزی نیافت.
[جاخالی داد.]
[جاخالی داد.]
صدایی آمیختهدرهم با تفریحقهرمان طنینانداز شد.
[اینو هم جاخالی بده؟]
جیغ!
پرتوها پشت سر هم آمدند—دوسخن تا از چپ، یکی ازیعنی راست، دو تا از روبرو.
تهسان شمشیرش را کشید.
شما مهارت گریز را فعال کردید.
جیغ!
شمشیر برخی پرتوها راقهرمان منحرف کرد؛ بدنش پیچیدهمین تا از بقیه بگریزد.
بوم.
پرتوها درختان را دریدند.
تهسان حواسش را متمرکز کرد.
اما چیزی حس نکرد.
صدای پریزرهی رگهای ازمندرس تعجب داشت.
[بازم جاخالی داد.]
«بامزهست.»
تهسان زیر لب زمزمه کرد.
آن پرتوها برایکهنه یک ماجراجوی معمولیآمد طبقه ۵۱ مرگبار بودند.
لی تهیئون به او هشدار داده بود—سختیخورد از طبقه ۵۱ به بعد، فراتر ازشکل هر چیزی در قبل، به شدت اوج میگرفت.
جایی که موجوداتاینجایی عرفانی زندگی میکردند،چهره مشتاق کشتن خارجیها.
این آغازدرهم حقیقی یکقهرمان لایه جدید بود.
ارتقا سطح تقویت مهارت.