چپتر 544: صندوقچه گنج غاصب (۵)
0«همهتون اینجا چیکار میکنین؟»
«ها؟»
خدای مرگ برای لحظهایمتعالی جا خورد، گویی به هیچوجهارادهاش انتظار چنین پرسشی را نداشت.
اما خیلی زود برچندانی خود مسلط شد و باالبته آرامش لب به سخن گشود.
«ما منتظر شروعیم.»
«شروع؟»
خدای مرگ باموجودات لذت و شادمانیبرتر فریاد برآورد: «آره!»
«شروع جنگی برای پس گرفتن دنیاییباشد که از اول مال ما بود،تنها تا دوباره به رنگ خودمون درش بیاریم!»
«جنگ، که اینطور.»
فهمیدن منظورش اصلاً دشوار نبود.
این همان جنگ پیشمتعالی رو میان موجودات متعالیدرنگ و خدایان برتر بود.
تهسان پس ازتفاوت لحظهای درنگ، ارادهاشباشد را دوباره گسترش داد.
«یه سوالی دارم.»
خدای مرگ تا کمر خم شدمیکنی و با حالتی از تسلیم مطلقمتولد گفت: «هر چی که بخواین، ای بزرگوار.»
تهسان درمیان سکوت بهمتعالی او خیره شد.
خدای مرگ ازتفاوت شعور و هوشمندیباشد کاملی برخوردار بود.
ارتباط ذهنی و انتقالجهان اراده بسیار روان بود؛ گویینداشتند با انسانی عادی سخن میگفت.
«از اونیآسانتر که فکرپرسید میکردم عادیتره.»
هیولاهایی که تهسان تا بهخدایان اینجا با آنها روبرو شده بود،داد همگی موجوداتی بیمنطق و وحشی بودند.
از این رو،تفاوت انتظار نداشت این مکانغافلگیری تفاوت چندانی داشته باشد.
این یک غافلگیری غیرمنتظره بود.
البته، تمام هیولاهایی که پیش از این باقطعهی آنها جنگیده بود، تنها ابزارهایی برای لگدمال کردنبرانداز جهان بودند، بنابراین نیازی به هوش کامل نداشتند.
این موضوعمیان کار را برایخدایان تهسان آسانتر میکرد.
او از خدای مرگ پرسید:
«به کی خدمت میکنی؟»
«من بچهایم که ازپرسید قطعهی 'خردکننده جهان' بزرگقطعهی و تنها متولد شدم.»
«بچهای کهمیان از یهمتعالی قطعه متولد شده.»
تهسان خدایمکان مرگ راچندانی برانداز کرد.
همانطور که میگفت،کردن از پیکر این کودکهوش «ثبات خود» ساطع میشد.
البته، این مقدار برایپرسید نامیدن آن به عنوانقطعهی قدرت کامل کافی نبود.
در بهترین حالت،موجودات تنها کمی منسجمتربرتر از حد معمول بود.
اما به وضوح،تفاوت قطعهای از قدرتباشد در آن نمایان بود.
نگاه تهسان به هیولاهایجهان دیگری دوخته شد کهکامل در میان یکدیگر تعظیم میکردند.
او هالهای مشابهمیکرد را از آنهامیکنی نیز احساس کرد.
حتی اگر از تبار خردکننده جهان نبودند، دستکمدرنگ ذرهای از ذات خدایان باستانی را که ازتسلیم آنها نشأت گرفته بودند، در وجود خود داشتند.
تهسان بهمکان این حقیقتچندانی پی برد.
موجودات زنده در جهانجهان هستی، تحت چرخهای عظیمکامل زاده میشوند و میمیرند.
متعالیها ازآسانتر همان ابتداپرسید متعالی زاده نمیشوند.
به جز موارد نادری همچون درشا، همگی آنها کار خودگسترش را به عنوان موجوداتی فانی و محدود به قوانین کیهانبزرگوار آغاز میکنند و سپس به جایگاه رفیع خود عروج مییابند.
اما این مکان متفاوت بود.
قلمرو پیچیده و تحریفشدهی خدایانبنابراین باستانی، همهچیز را با قضاوتموضوع و قدرت آنها تعیین میکرد.
خلاصه کلام، هر موجودی در اینجامیکنی از خدایان باستانی زاده شده بود،متولد همچون قطعاتی از گوشت و خون آنها.
فضایی به وسعت کلمتعالی کیهان، تنها به یُمن وجودارادهاش خدایان باستانی پابرجا مانده بود.
به عبارت دیگر، اگر کارداشته خدایان باستانی ساخته میشد، اینتمام مکان دیگر نیازی به توجه نداشت.
با سقوط یککردن خدای باستانی، تمامنیازی پیروانش نیز نابود میشدند.
«اصلاً بد نیست.»
تهسان نگاهی به اطراف انداخت.
در آن بیرون، سیاراتچندانی دفرمه و تغییرشکلیافتهی بسیاری وجودالبته داشتند؛ بیش از ده سیاره.
«برای آمادگیلگدمال تو جنگجهان اینجا جمع شدین؟»
خدای مرگ با پوزخندیپرسید از روی لذت پاسخقطعهی داد: «آره، ای بزرگوار.»
«موجودات بزرگ دارن سدهای کثیفی رو که اون غریبههاارادهاش گذاشتن میشکنن. اون موجودات ضعیف، کثیف و خام دارنگفت سعی میکنن جلومونو بگیرن، اما به زودی راه باز میشه.»
خدای مرگ از فرطچندانی هیجان به شدت میلرزید والبته وجودش لبریز از شادمانی بود.
«ما اینجا جمع شدیم تا واسه اون جنگکامل آماده بشیم! تا دنیایی رو پس بگیریم... دنیایمیکنی اصلی خودمون رو... که دزدیده و نجس شده!»
تهسان اجازه داد تا موج احساساتمیکنی خدای مرگ از وجودش عبور کند وشدم سپس نگاهی گذرا به دیگر سیارات انداخت.
هیولاهای گردآمده بسیار قدرتمند بودند.
ضعیفترینِ آنهامکان در ردهیچندانی اس دستهبندی میشد.
صدها، هزاران، وکردن شاید هم بیشترنیازی از آنها حضور داشتند.
تعداد قابلتوجهی از موجوداتپرسید نیز به چشم میخوردندقطعهی که شبیه به رسولان بودند.
اگر تمامی این لشکرمتعالی به یکباره یورش میبرد، پیامدشارادهاش چیزی جز ویرانی مطلق نبود.
حتی خدایان ایمان نیزچندانی ممکن بود در متوقف کردنالبته این سیل عظیم ناتوان بمانند.
اگر موجودات متعالی شخصاً مداخله نمیکردند، آنها قادرکامل بودند صدها سیاره را به خاک و خونمیکنی بکشند و بیوقفه به پیشروی خود ادامه دهند.
مشکل اینجا بود که موجودات متعالیمیکنی ظرفیت و توانایی لازم برای سدمتولد کردن راه خدایان برتر را نداشتند.
با شعلهور شدن آتش جنگ،خدایان معدود کسانی یارای ایستادگی درگسترش برابر این ارتش تاریک را داشتند.
چشمان تهسانمکان در تاریکیچندانی فرو رفت.
اما هیچلگدمال اقدام فوریایجهان انجام نداد.
در عوض،آسانتر از خدایپرسید مرگ پرسید:
«شنیدم اونور یهموجودات خائنی هست کهبرتر به ما تسلیم شده.»
خدای مرگ سرتفاوت تکان داد: «آه،باشد آره، در موردش شنیدم.»
«یه احمق که عظمت کورش کرده. درهوش نهایت همهچیز نجس میشه، اما بد همپرسید نیست. داره نقششو با وفاداری بازی میکنه.»
«میدونی کجاست؟»
خدای مرگ کمی شرمندهمتعالی به نظر میرسید، امادرنگ بدون هیچ تردیدی پاسخ داد:
«شرمندهام. خودمم اینو نمیدونم.»
صدایش حامل حسرتی واقعی بود.
دیدن موجودی زادهشده از یکخدمت خدای برتر که رفتاری شبیهجهان' به انسانها داشت، عجیب مینمود.
«جای اون خائن رومتعالی فقط بعضی از بزرگترها میدونن.ارادهاش میتونین مستقیم از خودشون بپرسین.»
«که اینطور؟»
«اما یهلگدمال حدسی میزنم.جهان اون اینجا نیست.»
تهسان باآسانتر دقت به خدایخدمت مرگ خیره شد.
خدای مرگ اطلاعات را با هیجانبرتر بیرون میریخت، درست مانند کودکی کهسوالی برای به اشتراک گذاشتن دانستههایش بیتابی میکند.
«اون احمق یه موجود ازداشته اونوره. از همون اول هم نمیتونستجنگیده تو دنیای ما وجود داشته باشه.»
«واقعاً؟»
تهسان میدانست که موجوداتپرسید متعالی نمیتوانند در قلمروقطعهی خدایان برتر باقی بمانند.
اما از آنجایی که آنها با یکدیگر همکاریدرنگ میکردند، گمان برده بود که شاید خدایان برترتسلیم به نحوی اجازهی این کار را داده باشند.
ظاهراً اینطور نبود.
«پس... منظورت اینه که اونوره؟»
«اگه خودشوآسانتر یه جایی قایمخدمت نکرده باشه، آره.»
آن موجودِ سقوطکردهموجودات بیشک در گوشهایبرتر از کیهان سرگردان بود.
تهسان اطلاعات راتفاوت حلاجی کرد وباشد نگاهش را چرخاند.
بیش از ده سیاره،جهان و هیچیک از موجوداتکامل گردآمده در آنجا ضعیف نبودند.
گویی همگیآسانتر با دقتپرسید دستچین شده بودند.
«شماها پیشگامین، درسته؟»
«آره. ما از طرفچندانی بزرگترها تایید شدیم تاغیرمنتظره تو خط مقدم جنگ وایسیم.»
«همه قویها اینجا جمع شدن؟»
«آره. هیچکس رد نمیکنه که اونورمیکنی رو نجس کنه. همه اینجا داوطلبمتولد شدن، اما ضعیفها همشون خط خوردن.»
غروری غیرقابلانکارمیان در صدای خدایخدایان مرگ موج میزد.
«این یعنی...»
این موجودات که از بیش از ده سیارهکامل گرد هم آمده بودند، به استثنای خدایان باستانی،میکنی بخش اعظم نیروهای این مکان را تشکیل میدادند.
«موجودات بزرگآسانتر باید همشونپرسید داخل سدها باشن.»
«آره. هیچکدوم جا نموندن... همهشون از قدرتشون برایدرنگ آلوده کردن استفاده میکنن. واقعاً... اونا عظیمن. اگهتسلیم بخوان، قطعاً میتونن اون سمت رو هم فاسد کنن.»
اما ناگهان،مکان خدای مرگ متوجهداشته چیز عجیبی شد.
«ای وجودلگدمال برتر، شماجهان چرا اینجایین؟»
«غاصب هم بینشونه؟»
«ها؟»
خدای مرگ جا خورد.
«فکر میکردملگدمال غاصب توجهان حصاره... اما یهو...»
«که اینطور. پس یعنی هیچکس رسماً اینجا دخالتقطعهی نمیکنه. دارن با تمام توانشون اونو میشکنن، پسبرانداز حتماً فرستادن قطعات یا خردهروحها براشون سخته. بد نیست.»
«...ای وجود برتر؟»
«رسیدن به هدف مهمه، اماداشته بهتره اول شر اونایی که میتونیجنگیده رو کم کنی، بعد بری جلو.»
خدای مرگلگدمال یک قدم کوچکبنابراین به عقب برداشت.
«ای وجود برتر، منظورتون چیه؟»
«"بخش" یعنی چی؟»
«همونطور که از اسمش پیداست... یه بخش. یهغیرمنتظره قطعه از خود وجود برتر. کسی که ازجهان خودش جدا میشه تا یه خودِ دیگه بسازه.»
«مفهومش ازلگدمال خردهروح یاجهان تکهها بزرگتره؟»
«بخش... ای وجود برتر؟»
خدای مرگ کاملاً سردرگممتعالی بود، اما کوچکترین شکیدرنگ به تهسان روا نداشت.
«اصلاً نمیتونه بهم شکچندانی کنه، نه؟ شاید واقعاً تاالبته این حد آشفته و درهمریختهام.»
«یه موجود از اونجهان سمت معمولاً نمیتونه مثل تونداشتند رفتار کنه. فقط اینطوری منطقیه.»
صدای یک انسان طنینانداز شد.
پیکر خدای مرگ بهشدت لرزید.
«تو... نه، تو...»
سیاهیِ پیرامون تهسان شروع بهبنابراین پوستهپوسته شدن کرد و رنگ خاکستریکار پنهان زیر آن را آشکار ساخت.
وحشت بهآسانتر جان خدایپرسید مرگ افتاد.
«تو همونی! آنتاگونیست!»
«آنتاگونیست، ها؟مکان عجب لقبچندانی پرطمطراقی. باعث افتخاره.»
«چطور اومدی اینجا؟»
«اونش مهم نیست.»
تهسان بهآرامیمیان چنگش را برخدایان باردری محکمتر کرد.
مرز شعلهور شد.
آن موجود خاکستریِ تنها در دلنیازی تاریکی، با حرصی سیریناپذیر متورم شدآسانتر و دندانهایش را به رخ کشید.
هیولاهایی که ازمیکرد پشت نظارهگر بودند، بابچهایم اضطراب به تکاپو افتادند.
تهسان آغوششمیان را بهمتعالی سوی آنها گشود.
«من دشمنتونهام. پس فقطچندانی یه کار برای انجامغیرمنتظره دادن داریم، مگه نه؟»
تهسان شمشیرشلگدمال را مستقیمجهان بیرون کشید.
کا-کرررانگ!
غریشی مهیب منفجر شد.
موجود خاکستری به جلوجهان یورش برد و تمامکامل سیاهی را یکجا بلعید.
همچون موجی غولپیکر،میکرد تمام قلمرو رامیکنی در خود فرو برد.
«آآآآآه!»
یک رسولمکان فریاد کشیدچندانی و سپر گرفت.
او قطعهی ذاتی ثبات خود را فعال کرد؛ قدرتینداشتند از خدای برتر که او را از دخالتهای خارجیقطعهی منزوی میکرد و اجازه میداد بهتنهایی وجود داشته باشد.
اما تمامآسانتر آن توسط موجودخدمت خاکستری بلعیده شد.
این خدای مرگ، که بهعنوان خدمتگزار خدایان اولیه جانهای بیشماریگسترش را گرفته بود و روزگاری سیارات بسیاری را به خاکستربزرگوار تبدیل کرده بود، بهطور کامل و بیهیچ معنایی محو شد.
«همم.»
تهسان با رضایت لبخندی زد.
در یک چشمبههمزدن،میکرد بیش از صدمیکنی هیولا ناپدید شدند.
«روحنوازه.»
«اوه، اوه اوه اوه!»
«دشمن!»
«آنتاگونیستِ چندشآور اینجاست!»
هیولاهای روی سیاراتموجودات متوجه تهسان شدندبرتر و به حرکت درآمدند.
«تیکهتیکهش کنین!»
«آلودهش کنین!»
«برای وجودات برتر!»
هیولاهای بیشماریمیان به سمتمتعالی تهسان یورش بردند.
اما فقط آنها نبودند.
از سایر سیاراتی که موج ایننیازی شوک را حس کرده بودند، هیولاهاآسانتر با سرعتی سرسامآور به سمت او دویدند.
تعدادشان به صدها هزارپرسید میرسید و هرکدام حداقلقطعهی در سطح اس بودند.
تعداد رسولها نیز کم نبود.
بدون دخالت موجودات متعالی، آنهاداشته میتوانستند کل جهان هستی و حتیجنگیده فراتر از آن را فاسد کنند.
با این حال،کردن تهسان هیچ احساسینیازی در خود نیافت.
«بیاین جلو، آشغالای کثیف.»
تهسان در برابرموجودات اولین جانور کهبرتر دهانی گشاد داشت، خندید.
مشتش را بهآرامی تاب داد.
تراک!
بدن جانور ازمیکرد ناحیهی دهان شروعمیکنی به متلاشی شدن کرد.
در آن شکاف، هزاران دست و پا تلاش کردندارادهاش تا تمام بدن تهسان را ببندند؛ بازوها و پاهایش رابخواین چنگ زدند تا او را محکم به سمت خود بکشند.
فشار وحشتناکیمکان بر پیکرچندانی تهسان وارد شد.
هیولا به هزاران قطعهجهان تقسیم شد، قدرتمندتر ازکامل هر هیولای سطح اس.
پاسخ تهسان سادهمیکرد بود: بدنش رامیکنی بهآرامی تکان داد.
تراک! تراک!
اندامها پارهپارهمکان شدند وچندانی هیولا محو گشت.
پاهایش را حرکت داد.
فیزیکِ فشردهشده در درون مرزخدمت منفجر شد و دهها هیولایجهان' پیش رو را در هم کوبید.
آنهایی که بهسختی جانمتعالی به در برده بودند، باارادهاش بدنهایی نیمهپاره روی زمین میخزیدند.
«اگه میتونم ازتفاوت پسشون بربیام، پسباشد باید این کارو بکنم.»
این جانوران خطرناک بودند.
هیولاهای سطح اسمیکرد بهتنهایی قادر بهمیکنی نابودی سیارات بودند.
صدها هزار هیولای حاضرمتعالی در اینجا، همگی قدرتیدرنگ فراتر از آن داشتند.
اگر در حالی که موجودات متعالی باغافلگیری خدایان برتر میجنگیدند، این هیولاها به جهانلگدمال هستی میرسیدند، نیمی از کیهان ویران میشد.
پس بایدلگدمال اول از شربنابراین آنها خلاص میشد.
به دست تهسان.
کا-گا-گا-گاک!
دو فرمِمکان دروغین از میانداشته هیولاها یورش آوردند.
آنها درهمپیچیده بودند،کردن همچون اشکالی که توسطهوش مه مسخ شده باشند.
تهسان میتوانست تشخیص دهد کهخدمت این دو جانور در میانجهان' هیولاها، قدرت عظیمی بهطور غیرعادی داشتند.
آنها رسول بودند.
بیآنکه تهسان بداند، این دو رسول در همغیرمنتظره ادغام شدند و توانستند از محدودیتهایی که هرجهان رسولی میتوانست به آن دست یابد، فراتر بروند.
در جنگ گذشته، آنها در حالی که از دیدرسنداشتند موجودات متعالی پنهان مانده بودند، دهها جهان را نابودقطعهی کرده و بیش از ده نامیرا را کشته بودند.
موجودات متعالی برای مقابله باخدمت آنها به زحمت افتاده بودند،جهان' اما هرگز نتوانسته بودند نابودشان کنند.
آنها درمیان جنگهای باستانیمتعالی بدنام بودند.
«اینا رسولای اون موجود بیارزشَن؟»
تهسان زیر لب زمزمه کرد.
دو رسول درمیکرد حین یورش، بامیکنی هم ادغام شدند.
آنها که بهشدتموجودات متراکم شده بودند، بهتهسان سمت تهسان خیز برداشتند.
قدرتشان به حدی بود که میتوانستباشد یک ستارهی کامل را محو کرده وابزارهایی آن را به نیستیِ بیمعنایی تبدیل کند.
اما در چهرهیکردن تهسان هیچ تغییرنیازی واقعیای دیده نشد.
رسولهای آنآسانتر موجود بیارزش، تهسانخدمت را یکجا بلعیدند.
آنها تلاش کردندموجودات تا همهچیز رابرتر دربارهی او بیمعنا کنند.
اما طولیمکان نکشید که رسولهاداشته متوجه چیزی شدند.
نشانِ بیارزشیِلگدمال آنها درجهان واقع داشت میمرد.
تراک! تراک!
انرژی خاکستریرنگ،میان تهسان رامتعالی در آغوش گرفت.
مرزی که برایتفاوت مسدود کردن ناخالصیهاباشد بود، شعلهور شد.
آن مرز، موجودات کثیف و ناپاکی راهوش که جرئت کرده بودند در کار اربابشانپرسید دخالت کنند، در هم شکست و نابود کرد.
تراک! تراک!
بدن رسولهامیان در یکمتعالی آن پارهپاره شد.
آنها تقلا کردند و با استفادهباشد از قدرت موجود بیارزش، سعی کردند مرزابزارهایی تهسان را پس بزنند و فرار کنند.
اما فایدهای نداشت.
حضور خاکستریرنگ همچون کنهایپرسید به آنها چسبیده بود و'خردکننده مانع از فرار رسولها میشد.
سپس با آرامش،موجودات اما بیرحمانه، موجود بیارزشِتهسان درون آنها را بلعید.
رسولها به تقلایتفاوت خود ادامه دادند،باشد اما همهچیز بیمعنا بود.
تراک!
سرانجام، آن موجود خاکستری تمامخدمت قدرت موجود بیارزش را بلعیدجهان' و از آنِ خود کرد.
غریو پیروزمندانهیمیان یک جانورمتعالی طنینانداز شد.
دو رسولی که روزگاری در جنگ گذشته جهان راالبته آلوده کرده و مدتها موجودات متعالی را به دردسرنیازی انداخته بودند، بدون اینکه کاری از پیش ببرند، محو شدند.
ارتقا سطح با قدرت مهارت.