---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 221: دنیای ارواح و انسان‌ها. آرولیا (۵) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 221: دنیای ارواح و انسان‌ها. آرولیا (۵)

0

«تـ... ته‌سان-نیم!»

آکین که در کالسکه به‌بارکازا​ دیگران چسبیده بود و می‌لرزید، به‌ارباب​ محض دیدن ته‌سان زیر گریه زد.

«کجا رفته بودین؟!»

در مدتی که ته‌سان‌بدون​ ناپدید شده بود، او تا‌فین‌فینی​ مرز جنون پیش رفته بود.

با آرامش خوابیده بود که ناگهان موجی هولناک از قدرت گسترش‌منتظر​ یافت و او را از خواب پراند. انرژی ساطع‌شده در آن نزدیکی‌نشست​ چنان سهمگین بود که می‌توانست بی‌هیچ زحمتی آنان را در هم بشکند.

آن‌ها که جانشان را در خطر می‌دیدند،‌خود​ دیوانه‌وار و نیمه‌جان به دنبال ته‌سان گشته‌مهربونی​ بودند، اما هیچ اثری از او نبود.

«چرا فرار‌آخه​ نکردین؟ چرا‌منتظر​ هنوز اینجایین؟»

«آ... آخه... بدون ته‌سان-نیم...»

«منتظر من موندین؟»

«بـ... بله... خطرناک بود.»

آکین فین‌فینی‌آخه​ کرد و‌منتظر​ سر تکان داد.

سایه‌ای محو‌اینجایین​ از تعجب بر‌منتظر​ چهره ته‌سان نشست.

«خیلی وقته کسی نگرانم نشده.»

به جز زندگی گذشته‌اش، زمانی که هنوز بازیکنی‌نمایان​ ضعیف و بدون مهارت در «حالت آسان» بود، این‌می‌تونی​ اولین بار بود که چنین چیزی را تجربه می‌کرد.

ته‌سان لب گشود:

«ببخشید نگرانتون کردم. یه کاری‌خود​ داشتم که باید انجام می‌دادم،‌ولی​ واسه همین نتونستم خودمو نشون بدم.»

«چـ... چه کاری مگه‌نکردین​ داشتین وقتی اون قدرت‌بدون​ وحشتناک اونجوری داشت فوران می‌کرد...؟»

«اون کار خودم بود.»

«...چی؟»

[اوه-هو.]

بارکازا از پشت‌فرار​ در کالسکه خود‌اینجایین​ را نمایان کرد.

[اینا همراهاتن،‌واسه​ ارباب؟ ضعیف، ولی‌خودمو​ روح‌های مهربونی دارن.]

«اینو هم می‌تونی بفهمی؟»

[ارواح موجودات طبیعتن. ما می‌تونیم جریان زندگی‌اینا​ رو تا حدودی حس کنیم. البته، کسی‌اینو​ به قدرتمندی تو طبیعتاً بیشترشو مسدود می‌کنه.]

چشمان آکین با‌فرار​ دیدن بارکازا به‌اینجایین​ شکلی خنده‌دار گرد شد.

«چـ... چی؟!»

[خوشبختم. من بارکازا هستم، روح‌اینا​ عالی هزاررنگ. در حال حاضر،‌مهربونی​ با مردی که کنارمه قرارداد بستم.]

«روح عالی؟!»

«بارکازا؟! امکان نداره!»

[لرد بارکازا؟!]

همه مبهوت مانده بودند. حتی ارواحی که آنان‌ولی​ را اسکورت می‌کردند و با احتیاط به آن‌ها‌موجودات​ چشم دوخته بودند نیز به شدت شوکه شدند.

ته‌سان دستش را تکان داد.

«بذارین اول یه‌فرار​ کم بخوابیم. هیچ‌کدومتون‌اینجایین​ هنوز نخوابیدین، نه؟»

«آه، بله...»

آکین مات‌ومبهوت سر تکان داد.

آن‌ها تمام شب را بیدار مانده و منتظر ته‌سان بودند.‌ولی​ با اینکه باید خسته می‌بودند، خواب به چشمانشان نمی‌آمد. سرانجام،‌می‌تونیم​ چند ساعتی چرت زدند و دوباره با کالسکه به راه افتادند.

ته‌سان بیرون از کالسکه قدم می‌زد—بارکازا بزرگ‌تر از آن بود‌موندین​ که داخل جا شود. از داخل کالسکه، آکین و دیگران‌چهره​ دزدکی به بارکازا نگاه می‌کردند. کنجکاوی در چهره‌هایشان فریاد می‌زد.

بارکازا با‌واسه​ رضایت زیر‌نتونستم​ لب زمزمه کرد:

[خوبه.]

به نظر می‌رسید از‌منتظر​ واکنش‌های آمیخته به ترس‌فین‌فینی​ و احترام آن‌ها لذت می‌برد.

روح (باردری) خندید:

[تو یه روح خیلی دنیوی هستی.‌اینجایین​ خیلی با اونایی که تو هزارتو‌خطرناک​ بودن فرق داری... به سبک خودت جالبی.]

[زندگی بدون این لذت‌های کوچیک‌خودمو​ خیلی کسل‌کننده می‌شه. دنیای انسان‌ها‌وقتی​ خیلی سرگرم‌کننده‌تر از قلمرو ارواحه.]

[...لرد بارکازا.]

یکی از ارواحی که‌پشت​ بی‌سروصدا دنبالشان می‌آمد، دیگر‌همراهاتن​ نتوانست جلوی خود را بگیرد.

[با اون قرارداد بستین؟]

[به نظرت چی میاد؟]

[...اون کسیه‌پشت​ که هم‌نوعای‌نمایان​ ما رو کشت.]

[خب که چی؟]

بارکازا پاسخ‌چرا​ داد. روح‌نکردین​ پافشاری کرد:

[قرارداد بستن با کسی‌چرا​ که هم‌نوعای ما رو‌اینجایین​ سلاخی کرده... همه سرزنشتون می‌کنن.]

[سرزنشم کنن؟] بارکازا خندید.

[کی جرئتشو داره؟ شاه وظیفه‌شو انجام داد و‌فین‌فینی​ رفت. سپر و نیزه هم همین کارو کردن. تو‌خیلی​ این شرایط، کی می‌خواد منو سرزنش یا مجازات کنه؟]

[اما...]

[البته، اگه از روی کینه هم‌نوعامونو کشته بود،‌اینجایین​ مقاومت می‌کردم. ولی اون تو یه مبارزه عادلانه‌کرد​ شکستشون داد. بنابراین، دلیلی برای مخالفت باهاش ندارم.]

بارکازا رویش را‌خودم​ برگرداند و پایان‌پشت​ مکالمه را اعلام کرد.

[حرف زدن با ارواحی مثل شما‌بله​ که فردیت خودتون رو فدا کردین‌سایه‌ای​ تا همرنگ جماعت شین، طاقت‌فرساست. برگردین.]

ارواح چاره‌ای جز‌آخه​ سکوت در برابر‌موندین​ طرد قاطعانه او نداشتند.

بارکازا نچی کرد.

[بیشتر ارواح همین‌جورین.‌خودم​ بد نیست یه‌پشت​ کم آزادتر باشن.]

[اگه قرار‌آخه​ به گفتن‌منتظر​ باشه، تو عجیب‌غریبی.]

[انکارش نمی‌کنم. حتی‌آخه​ سپر و نیزه‌موندین​ هم بابتش دعوام کردن.]

«هی از سپر‌نبود​ و نیزه حرف می‌زنی...‌هنوز​ اونا از تو قوی‌ترن؟»

[معلومه. اونا‌کار​ مستقیماً زیر دست‌بارکازا​ شاه خدمت می‌کنن.]

«ارواح رتبه‌بندی‌آخه​ دارن، نه؟ دقیقاً‌موندین​ چطوری تقسیم می‌شن؟»

[ساده‌ست. بین ارواح خودآگاه، ضعیف‌ترینشون اونان...‌موندین​ ارواح کهتر. حتی اونا هم در‌داد​ مقایسه با انسان‌های معمولی قدرت قابل‌توجهی دارن.]

بارکازا ادامه داد:

[بعدی ارواح میان‌رده‌ن. نسبتاً قوی‌ن. معمولاً سقف احضار ارواح همینان.‌وقتی​ خیلی قوی‌تر از ارواح کهترن، ولی هنوزم چیز خارق‌العاده‌ای نیستن.‌پشت​ بعدش ارواح رده‌بالا میان. حالا داریم به یه جاهایی می‌رسیم.]

ارواح رده‌بالا. ته‌سان در هزارتو با آن‌ها‌ارباب​ برخورد کرده بود. همچنین شنیده بود که برخی‌ارواح​ در این دنیا با ارواح رده‌بالا قرارداد دارند.

[خیلی قوی‌ن. می‌شه گفت اوج‌خود​ قدرتی هستن که انسان می‌تونه بهش‌روح‌های​ برسه. بعدش منم... یه روح عالی.]

بارکازا با‌چرا​ غرور بادی‌نکردین​ به غبغب انداخت.

[حتی تو کل قلمرو ارواح هم کمیابیم. اونایی‌مگه​ که با ما قرارداد می‌بندن اسمشون تو دنیا‌کار​ می‌پیچه. حتی اونایی که اون عقبن هم منو می‌شناسن.]

آکین که مخاطب‌خود​ حرف او بود، با‌ارباب​ تعجب از جا پرید.

[بگو ببینم،‌اوه​ انسان. می‌دونی‌پشت​ من کی‌ام؟]

«...بله. روح‌چرا​ پادشاه بزرگ‌نکردین​ قرن‌های گذشته.»

[دقیقاً.]

بارکازا سر تکان داد.

[گاهی وقتا، انسان‌هایی به دنیا میان که از محدودیت‌های نوع خودشون‌روح‌های​ فراتر می‌رن. اونا با ما قرارداد می‌بندن. و بالاتر از ما،‌حدودی​ نیزه و سپر هستن، زیردستان مستقیم شاه. به طرز استثنایی قدرتمندن.]

«در مقایسه با تو؟»

[قابل مقایسه نیست.‌همین​ بدون اینکه بتونم‌نشون​ درست‌وحسابی بجنگم، له می‌شم.]

«ولی وقتی جنگیدیم، مگه نگفتی‌اینا​ حتی نیزه و سپر هم‌مهربونی​ نمی‌تونن راحت دفاعت رو بشکنن؟»

[درسته، ولی... همش همینه. فقط مسئله‌نمایان​ زمانه. قبلاً باهاشون تمرینی جنگیدم... هیچ‌مهربونی​ کاری نتونستم بکنم و هر بار باختم.]

«که اینطور.»

ته‌سان چانه‌اش را لمس کرد.

«الان در‌پشت​ مقایسه با‌نمایان​ من چطورن؟»

[...سخته گفتنش.]

پس از‌چرا​ سکوتی کوتاه،‌نکردین​ بارکازا سخن گفت:

[من قدرت کاملتو نمی‌دونم. ولی قدرتی‌نشون​ که موقع بستن قراردادمون حس کردم...‌وحشتناک​ ارباب، تو به طرز هیولاواری قدرتمندی.]

«نمی‌تونم با اطمینان بگم که کل قلمرو‌ارباب​ ارواح، به‌جز نیزه و سپر، حتی اگه‌بفهمی​ همشون با هم بهت حمله کنن، حریفت بشن.»

حتی حین گفتن‌بارکازا​ این حرف، بارکازا پوزخندی‌اینا​ از سر ناباوری زد.

انسانی آن‌چنان قدرتمند که شاید تمام‌اینجایین​ قلمرو ارواح برای شکست دادنش کافی نباشد؛‌فین‌فینی​ باور وجود چنین موجودی برایش دشوار بود.

«ولی در‌واسه​ برابر اون‌ها... پیروزی‌خودمو​ سخت خواهد بود.»

«این‌قدر قوی؟»

«اون‌ها مستقیم زیر‌بارکازا​ دست پادشاه خدمت‌نمایان​ می‌کنن. معلومه که هستن.»

«پس اون‌چرا​ یارو یکی‌نکردین​ از اونا نبود.»

روحی که اسکلت را تسخیر کرده بود—همانی که قدرت پادشاه‌وقتی​ ارواح را در اختیار داشت و ته‌سان را تحت فشار گذاشته‌خود​ بود—به نظر می‌رسید یک روح رده‌بالا باشد، نه نیزه یا سپر.

«جالبه.»

ته‌سان پوزخند محوی زد.

«بعدی پادشاه ارواحه، اما... حرف زیادی‌اینجایین​ برای گفتن نیست. حتی منم حد و‌فین‌فینی​ مرز قدرتشو نمی‌دونم. فقط می‌دونم که بی‌انتهاست.»

«یه چیزایی دستگیرم شده.»

پادشاه ارواحِ هزارتو تنها‌نمایان​ با نشان دادن احساساتش،‌ولی​ نزدیک بود او را بکشد.

هرچند اکنون قوی‌تر شده‌پشت​ بود، اما آن حقیقت‌همراهاتن​ احتمالاً تغییری نکرده بود.

«پادشاه ارواح، ها؟»

فکری به‌واسه​ ذهن ته‌سان‌نتونستم​ خطور کرد.

«می‌تونی با‌پشت​ هر روحی‌نمایان​ قرارداد ببندی؟»

«از نظر تئوری، آره.‌پشت​ مواردی از قرارداد با‌همراهاتن​ نیزه و سپر وجود داشته.»

«پادشاه ارواح چی؟»

بارکازا در‌واسه​ برابر پرسش‌نتونستم​ ته‌سان درنگ کرد.

«اون... نمی‌دونم.‌پشت​ پادشاه خودشو درگیر‌اینا​ مسائل دنیوی نمی‌کنه.»

«که این‌طور.»

«خب، فکر بیخودیه.‌فرار​ حتی فکر کردن بهش‌آخه​ هم وقت تلف کردنه.»

بارکازا بی‌درنگ‌واسه​ آن را‌نتونستم​ رد کرد.

«حالا، ارباب.‌پشت​ یه سوال‌نمایان​ ازت دارم.»

«بپرس.»

«خدای ما‌چرا​ چی رو‌نکردین​ بهت سپرد؟»

«دقیقاً همون چیزی که به نظر میاد. خدای روح‌داشتین​ تو هزارتو ساکنه. ازم خواست وارد این دنیا بشم و‌بارکازا​ جای خالی‌ای که پادشاه ارواح باقی گذاشته رو پر کنم.»

در اصل،‌پشت​ قصد نداشت‌نمایان​ چیزی بگوید.

ارواح اینجا خصمانه رفتار‌پشت​ می‌کردند و به هر‌همراهاتن​ حال حرفش را باور نمی‌کردند.

اما بارکازا با او‌نکردین​ قرارداد بسته بود و دشمنی‌منتظر​ نداشت، پس گفتنش ضرری نداشت.

«...خودِ خدا باهات حرف زد.»

بارکازا خنده‌ای تهی سر داد.

«مضحکه. هر چی بیشتر‌پشت​ می‌شنوم، عجیب‌تر میشه. چه جای‌ارباب​ خالی‌ای برای پر کردن هست؟»

«اون حروم‌زاده‌ها.»

ته‌سان انگشتش را بالا برد.

ارواحِ تاریک‌شده‌پشت​ به سمت‌نمایان​ کالسکه یورش می‌بردند.

بارکازا دستانش‌اوه​ را به‌پشت​ هم کوبید.

نور سرازیر شد‌فرار​ و ارواح را‌اینجایین​ بی‌درنگ در هم شکست.

صدای نفس‌نفس‌واسه​ زدن از داخل‌خودمو​ کالسکه بلند شد.

«اخیراً ارواح رفتار عجیبی دارن.»

«خدایان سقوط‌کرده دارن از ناپدید‌خود​ شدن پادشاه ارواح سوءاستفاده می‌کنن‌ولی​ تا اینجا رو هدف بگیرن.»

«آه. تبعیدشدگان. خدایان سقوط‌کرده؟»

«می‌شناسیشون.»

«من یه روح باستانیم. بعد از رفتن پادشاه‌ولی​ ارواح حس کردم یه چیزی غلطه... پس کار‌موجودات​ اون‌ها بود. این همه چیز رو توضیح می‌ده.»

بارکازا لبخند محوی زد.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت، ارباب جواب‌اینجایین​ معما بود. فکرش رو بکن، این نبرد‌فین‌فینی​ از اولش در جریان بوده. خیلی لذت‌بخشه.»

«اگه راضی هستی که خوبه.»

بعدتر، زمان‌پشت​ غذا خوردن‌نمایان​ فرا رسید.

آکین و دیگران در‌پشت​ حال آماده کردن غذا،‌همراهاتن​ دزدکی به بارکازا نگاه می‌کردند.

«اگه کنجکاوین، بپرسین. جواب می‌دم.»

آکین که از حرف‌نتونستم​ بارکازا جا خورده بود،‌مگه​ ملاقه از دستش لغزید.

آن را به‌خود​ روح داد و‌همراهاتن​ با احتیاط لب گشود.

«پادشاه بزرگی که زمانی بر‌خود​ دنیا حکومت می‌کرد... نجیب‌زاده‌ای که خون‌روح‌های​ خدایان را داشت، محافظ واریان، بارکازا...»

«سوءتفاهمه. اون هیچ نسبتی با‌هنوز​ خدایان نداشت. اگه چیزی هم‌موندین​ بود، از تبار برده‌ها بود.»

«...چی؟!»

حقیقت داشت.

این همان روحِ تاریخ بود.

«چطور...؟»

ته‌سان هیچ ویژگی‌ای نداشت.

قرارداد بستن با ارواح باید غیرممکن‌همراهاتن​ می‌بود، با این حال او با‌اینو​ یک روح برتر پیمان بسته بود.

آکین حواسش‌اوه​ را جمع‌پشت​ کرد و پرسید:

«روح بزرگ... موجودی‌فرار​ که الان داریم‌اینجایین​ به سمتش می‌ریم کیه؟»

دختری درون کره.

هیچ‌کس در دنیا‌خود​ هویت واقعی او را‌ارباب​ نمی‌دانست—فقط شایعات رواج داشت.

بارکازا به سوالش پاسخ داد.

«چندی پیش، پادشاه ارواح وظیفه‌شو‌هنوز​ انجام داد و ناپدید شد.‌موندین​ یه پادشاه ارواح جدید جاشو می‌گیره.»

«پس اون موجود...»

«پادشاه ارواح‌پشت​ جدید که از‌اینا​ آرولیا محافظت می‌کنه.»

رنگ از رخسار آکین پرید.

دیگرانی که پشت‌فرار​ سرش گوش می‌دادند‌اینجایین​ نیز واکنشی مشابه داشتند.

آن‌ها در‌واسه​ کنار ارواح‌نتونستم​ زندگی می‌کردند.

برای آن‌ها، پادشاه‌خود​ ارواح مایه ایمان‌همراهاتن​ و پرستش بود.

به‌ویژه خاندان آن‌ها—هیچ‌کس‌بارکازا​ در اعتقاد راسخ‌تر‌نمایان​ از آن‌ها نبود.

«پس... ما...»

«دارین روی کسی‌همین​ آزمایش می‌کنین که‌نشون​ قراره محافظتون باشه. رقت‌انگیزه.»

دختر لبش را گزید.

«با اون قدرت ناچیزتون، هیچ‌وقت نمی‌تونستین به پادشاه صدمه بزنین، واسه‌روح‌های​ همین ارواح بهتون کاری ندارن... ولی خنده‌داره. استفاده از قدرتی که‌حدودی​ پادشاه بهتون داده برای توطئه علیه خودش. انسان‌ها همیشه همین‌قدر خودخواهن.»

بارکازا پوزخند زد.

چهره آکین تیره شد.

کالسکه بی‌تفاوت‌پشت​ به راه‌نمایان​ خود ادامه داد.

طولی نکشید‌اوه​ که به‌پشت​ مقابل کره رسیدند.

«چه جمعیتی.»

شمار زیادی از مردم—حداقل‌نتونستم​ صدها نفر—چادرهایشان را اطراف‌مگه​ کره برپا کرده بودند.

آکین با صدایی‌خود​ که انگار از‌همراهاتن​ ته چاه می‌آمد گفت:

«خاندان بازوک شخصاً‌بارکازا​ درخواست داده. از‌نمایان​ همه‌جا جمع شدن.»

«پس همین‌جا راهمون جدا میشه.»

«ها؟»

«اگه بفهمن با‌خود​ من بودی، آخر و‌ارباب​ عاقبت خوشی برات نداره.»

آکین از‌اوه​ لحن او پی‌خود​ به قصدش برد.

«ولی من...»

«هر کاری دلت‌همین​ می‌خواد بکن. لازم‌نشون​ نیست قاطی ماجرا بشی.»

ته‌سان پاهایش‌پشت​ را بر‌نمایان​ زمین کوبید.

بی‌توجه به صداهایی که‌پشت​ صدایش می‌زدند، از میان‌همراهاتن​ جمعیت به سمت کره رفت.

سدی عظیم‌چرا​ آن را‌نکردین​ احاطه کرده بود.

«بارکازا.»

«یه لحظه صبر کن.»

بارکازا دستش‌اوه​ را روی‌پشت​ سد گذاشت.

سد فرو‌چرا​ ریخت و‌نکردین​ شکافی ایجاد کرد.

ته‌سان بی‌آنکه جلب توجه‌نتونستم​ کند به داخل لغزید‌مگه​ و به پایه کره رسید.

در کمال تعجب،‌خود​ هیچ نگهبانی مستقیماً‌همراهاتن​ مقابل آن نایستاده بود.

همه جای دیگری‌بارکازا​ جمع شده بودند‌نمایان​ و مشغول نقشه‌کشی بودند.

ته‌سان کره را لمس کرد.

ووووونگ...

قدرت از‌پشت​ میان دستش‌نمایان​ جریان یافت.

نیروی سنگین طبیعت.

بارکازا با حس‌فرار​ کردن آن، نفسی از‌آخه​ سر تحسین بیرون داد.

«همون‌طور که از پادشاه‌نتونستم​ انتظار می‌رفت. حتی تو‌مگه​ این حالت ناقص، قدرتش عظیمه.»

آن‌سوی کره دختری کوچک بود.

موهای آبی، پوشیده در‌پشت​ ردای سفید، آرام درون‌همراهاتن​ آن کز کرده بود.

«دومین باره‌چرا​ که یه‌نکردین​ پادشاه ارواح می‌بینم.»

راهنمای گناه.

پادشاه ارواح‌پشت​ آتش، یکی‌نمایان​ از رهبران هزارتو.

و پادشاه ارواحی‌بارکازا​ که از آرولیا‌نمایان​ محافظت خواهد کرد.

محافظت از‌چرا​ او، هدف ته‌سان‌هنوز​ در اینجا بود.

ناولها | novelha.net