چپتر 563: ۵۶۶. خردکننده جهان (۲)
0جلد ۲۳،پیکرهای چپتر ۱۶-۵۶۶.بخشی خردکننده جهان (۲)
کوگـوگـوگـونگ...
جهان از هم میدرید.
میلرزید و فضایدرک درهمتنیده از هرمفهوم سو به درون میخزید.
در دلپیکرهای این آشوب، خدایکیهان مهار نوچی کرد.
«این یه فاجعهست.»
«حتی اگه چهارضربهاش تا متعالی هم جمعلرزه بشن، نمیتونن جلوشو بگیرن...»
«مگه ازدرستی همون اولنکرده اینو نمیدونستیم؟»
ایهیلی، خدای شمشیر،عظیم با خونسردی لببلعیده به سخن گشود.
موهای سیاهشقدرت به نرمی درباستانی باد تاب میخورد.
«اون موجودیه کهضربهاش واقعاً میتونه کیهانوهستی از هم بدره.»
کوووونگ!
پیکرهای عظیم که بخشیبخشی از کیهان را بلعیدهحرکت بود—خردکننده جهان به حرکت درآمد.
امواج ضربهاش، تارواقعی و پود هستیدرستی را به لرزه درآورد.
ستارگان مجاور بهضربهاش غبار بدل شدند؛هستی سیاهچالهها در هم پیچیدند.
خدای مهار.
خدای تراکم.
خدای شمشیر.
خدای کنترل.
این چهار خدا در اینجاموجودی گرد نیامده بودند تا خردکنندهنظارت جهان را به زانو درآورند.
تنها میخواستندپیکرهای جلوی تخریببخشی کیهان را بگیرند.
«غرور آدمو جریحهدار میکنه، نه؟»
خدای مهار زیر لب غرید.
او متعالیای بوددرک که پس ازمفهوم جنگ باستان زاده شد.
هرگز قدرت واقعیعظیم خدایان باستانی را بهبود—خردکننده درستی درک نکرده بود.
او موجودی بود کهخدایان بر مفهوم تمامی محدودیتها وموجودی مهارها در کیهان نظارت داشت.
متعالیای کهامواج بر مفهومیتار بینقص فرمان میراند.
نفوذش دردرستی سراسر هستینکرده تقریباً مطلق بود.
بنابراین، این ایده که چهار متعالیبلعیده برای سد کردن راه خدایان باستانیتار گرد هم آیند، برایش غیرقابل هضم بود.
البته، این چهار نفرخدایان بالاترین رتبه را درنکرده میان اربابان مفاهیم نداشتند.
در مقایسه با موجوداتیتار چون راکیراتاس یا خدای شیطانی،ستارگان اختلاف سطح آشکاری وجود داشت.
اما با این وجود،نکرده قاطعانه باور داشت کهمحدودیتها میتوانند او را مهار کنند.
اما نتوانستند.
تنها به سختی اوخدایان را نگه داشته بودند،نکرده اما مهار کردنش غیرممکن بود.
برای نخستین بار ازتار زمان رسیدن به مقامدرآورد تعالی، احساس عجز میکردند.
تنها ایهیلیدرستی خونسردیاش رانکرده حفظ کرده بود.
«تو جنگ باستان همبخشی همینطور بود. نمیتونین خردکننده جهانودرآمد با روشهای معمولی متوقف کنین.»
«پس اونقدرت موقع چطوری مهرباستانی و مومش کردن؟»
«فقط در همضربهاش شکستنش. نذاشتن تکون بخوره،لرزه خود فضارو خرد کردن.»
خدای کنترل تلخند زد.
در هم شکستن موجودیبخشی به آن عظمت—به وسعتحرکت بخشی از کیهان—و بیحرکت نگهداشتنش...
کاری نبود کهواقعی از عهده یکدرستی یا دو متعالی برآید.
«وظیفه ما اینه که کنترلشپود کنیم تا نتونه کیهانو ازمجاور هم بدره. اینو فراموش نکنین.»
«میدونم!»
کوگـوگـوگـونگ!
خردکننده جهانقدرت دوباره بهخدایان خروش آمد.
خدای مهار با خشمیتار سوزان فریاد کشید ودرآورد قدرت خویش را رها ساخت.
زئوووونگ!
موجی در فضا پراکنده شد.
قدرت عظیم مهار، همهچیزخدایان را به بند کشید وموجودی در جای خود میخکوب کرد.
اما بیفایده بود.
به محض برخورد بانکرده ثبات خود خردکننده جهان،محدودیتها قدرت مهار در هم پیچید.
تنها لحظهای دوامعظیم آورد، اما خیلیبلعیده زود محو شد.
مشتی غولپیکر،قدرت سینه کیهانخدایان را شکافت.
کاگاگاگاک!
شمشیری فرود آمد.
تجلی ترکیبی تمام شمشیرهای هستی.
تلاش کرد تاواقعی مانع برخورد مشتدرستی با کیهان شود.
زئوووونگ!
مشت خردکنندهدرستی جهان به عقبموجودی پس رانده شد.
اما شمشیر در هم شکست.
فرم تجمیعیافتهقدرت تمام شمشیرهای کیهانباستانی نتوانست مقاومت کند.
«این واقعاً مسخرهست.»
خدای مهار دندان قروچه کرد.
قدرت خردکنندهپیکرهای جهان به طرزکیهان باورنکردنیای ساده بود.
پیکره عظیمش درواقعی حصاری از ثباتدرستی خود احاطه شده بود.
حصاری که تمامضربهاش مفاهیم کیهانی راهستی خنثی و طرد میکرد.
و تضمین میکرددرک که هیچ قدرتیمفهوم نتواند لمسش کند.
این ویژگیپیکرهای به خودی خودکیهان چیز خاصی نبود.
دیگر خدایان باستانی نیز قدرتهاییباستانی داشتند که اگرچه در جهتمفهوم متفاوت بودند، اما ماهیتی مشابه داشتند.
خردکننده جهان تنها اینتار ویژگی را در مقیاسیدرآورد وسیعتر به دوش میکشید.
مشکل جای دیگری نهفته بود.
دقیقاً درپیکرهای کالبد فیزیکیبخشی خردکننده جهان.
جثه غولپیکرش حتی درخدایان مقیاس پهناور کیهان نیزنکرده معنادار و چشمگیر بود.
نیروی فیزیکی اعمالشده درتار این مقیاس، به تنهاییدرآورد یک فاجعه مطلق بود.
او تنها خدای باستانی بودموجودی که میتوانست صرفاً با حرکت خالصداشت خود، کیهان را از هم بدرد.
پوشاندن خویش با ثباتبخشی خود که تمام مفاهیمحرکت هستی را انکار میکرد،
و بهقدرت حرکت درآوردنخدایان آن کالبد عظیم.
ساده بود،امواج اما مقابله باپود آن غیرممکن مینمود.
خردکننده جهان دردرک برابر اکثر موجوداتمفهوم کیهان، برتری مطلقی داشت.
قدرتهایشان درپیکرهای هم میشکستبخشی و منحرف میشد.
هرچند با ضعفی آشکار اوباستانی را نگه داشته بودند، امامفهوم به شکلی ناامیدکننده مغلوب شده بودند.
«تا کیامواج باید همینطوریتار نگهش داریم؟»
«تا وقتیدرستی که بقیه خدایانموجودی باستانی طرد بشن.»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
ایهیلی نتوانستقدرت پاسخ درستی بهباستانی این غرولند بدهد.
به خاطر آورد.
خدایانی که در طول جنگموجودی باستان، در تلاش برای مهارنظارت خردکننده جهان نابود شده بودند.
هر بار که یکبخشی خدای باستانی مهر و مومدرآمد میشد، متعالیهای بیشماری جان میباختند.
تنها پس از آنخدایان قربانیهای عظیم بود که بهموجودی سختی طعم پیروزی را چشیدند.
«فعلاً... فقط نگهش میداریم.»
«هیچکس نمیدونه چقدردرک طول میکشه، ولیمفهوم باید سعیمونو بکنیم.»
خدای تراکم درعظیم حالی که قدرتش رابود—خردکننده به کار میگرفت، خندید.
کوگـوگـوگـونگ!
متعالیها تمامامواج توان خود راپود به کار بستند.
قطرهقطره قدرتشان را رها کردندموجودی و در تلاشی مذبوحانه کوشیدندنظارت تا خردکننده جهان را زمینگیر کنند.
اما قدرتهایشانپیکرهای همچون کاغذبخشی پارهپاره شد.
محدودیتهای قدرتشانقدرت به وضوحخدایان نمایان میشد.
خردکننده جهانامواج با بیحوصلگیتار تکانی خورد.
اوووووووونگ.
پایش را بلند کرد.
همین حرکت ساده،واقعی فضا را در همدرک پیچید و خرد کرد.
خطرناک بود.
حضور متعالیها رادرک حس کرد و قدرتشتمامی را به گردش درآورد.
آنها کوشیدندپیکرهای تا مانع حرکتکیهان خردکننده جهان شوند.
اما او تمام تلاشهایشانخدایان را نادیده گرفت و بهموجودی آرامی پایش را بالا برد.
و سپسامواج پای برافراشتهاش،تار فرود آمد.
امواج ویرانگردرستی به هرنکرده سو روانه شدند.
دامنه این نیرو از سطحکیهان کهکشانها نیز فراتر رفت وامواج حتی دوردستترین نقاط را تهدید کرد.
نیروی فیزیکی خالص کهخدایان همهچیز را در همنکرده میکوبید و متلاشی میکرد.
چهره متعالیها در هم رفت.
قدرتشان را برایدرک کنترل و سد کردنتمامی این حمله پرتاب کردند.
زئوووونگ!
اما قدرتشانقدرت از همخدایان دریده شد.
نیروی فیزیکیِامواج تغییرناپذیر، همهچیزتار را متلاشی کرد.
«آرغ!»
«آخ!»
حتی متعالیها همواقعی نتوانستند مقاومت کنند ودرک به اطراف پرتاب شدند.
«آرغ!»
در میان آنها،درک ایهیلی در بدترینمفهوم وضعیت قرار داشت.
شمشیرِ بیرونکشیدهشدهپیکرهای شکست و درکیهان پیکرش فرو رفت.
خردکننده جهانقدرت این فرصت راباستانی از دست نداد.
بازویش را بهضربهاش آرامی بالا برد ولرزه بر سر ایهیلی کوبید.
متعالیها با شتاب قدرتشاننکرده را بیرون کشیدند تامحدودیتها از ایهیلی محافظت کنند.
پردهای از قدرت شکل گرفت.
«هه هه.»
متعالیها آنامواج را بهتار وضوح شنیدند.
خندهای تمسخرآمیز از سوینکرده خردکننده جهان که آنهامحدودیتها را هدف گرفته بود.
انگار میگفت: «هرچقدرعظیم میخواین زور بزنین.بلعیده نمیتونین جلومو بگیرین.»
کووااانگ!
پرده شروعامواج به درتار هم شکستن کرد.
مشت، آرام اما بانکرده اطمینان، برای متلاشی کردنمحدودیتها ایهیلی به حرکت درآمد.
خدای مهار متوجه شد.
هر چقدر هم کهخدایان تلاش میکردند، مشت خردکننده جهانموجودی ایهیلی را در هم میشکست.
همزمان، حقیقتامواج دیگری برتار او آشکار شد.
اینکه ایهیلیدرستی به زودینکرده محو میشد.
یک متعالیپیکرهای ممکن بودبخشی نابود شود.
این فکر،قدرت لرزه بر اندامباستانی خدای مهار انداخت.
با وجود اینکه ناامیدانه قدرتشانپود را به کار میگرفتند، امامجاور نتیجه از پیش تعیین شده بود.
مشت بهدرستی آرامی پردهنکرده را شکافت.
تمسخر خردکنندهپیکرهای جهان تاریکتربخشی و شومتر شد.
ایهیلی چشمانشقدرت را بست وباستانی مرگش را پذیرفت.
«چه افتضاحی.»
صدایی طنینانداز شد.
ایهیلی چشمانش را باز کرد.
سایهای در برابرش ایستاده بود.
صدایی که انگارضربهاش قبلاً جایی شنیده بود،لرزه مدام در گوشش میپیچید.
«... این دیگه چیه؟نکرده فقط نمیشه بهش گفت گنده.مهارها اصلاً ابعادش تو مخم نمیگنجه.»
«پس خردکننده جهانِعظیم واقعی اینه. اسمشبلعیده بدجور بهش میاد.»
«خیلی بیشقدرت از حدخدایان گنده نیست؟»
«مگه همهامواج خدایان باستانیتار همینطوری نیستن؟»
صدا برایدرستی چنین موقعیتی، بهطرزموجودی عجیبی آرام بود.
«... تویی.»
«خیلی وقته ندیدمت...واقعی شایدم برای این طرفدرک اونقدرها هم نگذشته باشه.»
کرررک کرررک کرررک!
پرده سرانجام فرو ریخت.
مشت برپیکرهای سر تهسان وکیهان ایهیلی فرود آمد.
تهسان باردری را چنگ زد.
نیروی فیزیکی متمرکزضربهاش باعث شد باردریهستی به خود بلرزد.
«دوباره؟»
«تو مقاومت کردنعظیم خوبی، ولی یکمبلعیده زیادی شلوغش میکنی.»
شمشیر به حرکت درآمد.
مشت وامواج شمشیر باتار هم برخورد کردند.
بازوی خردکنندهدرستی جهان بهنکرده بالا پرتاب شد.
کووووونگ!
بازوی موجودی که حتی باپود معیارهای مفهومی کیهان نیز حائزمجاور اهمیت بود، به عقب رانده شد.
پیکر خردکنندهدرستی جهان به عقبموجودی هل داده شد.
مردمک چشمانپیکرهای خدای مهاربخشی گشاد شد.
«چی؟»
آن موجودامواج عظیمالجثه به عقبپود رانده شده بود؟
هرگز چنیندرستی چیزی رانکرده تصور هم نمیکرد.
تازه آن موقععظیم بود که متوجهبلعیده شخص کنار ایهیلی شد.
«کانگ تهسان.»
خدای تراکم اینضربهاش نام را زیرهستی لب زمزمه کرد.
موجودی که از دروننکرده جهان زاده شده بود، امامهارها فراتر از آن وجود داشت.
موجودی که توجه بسیاریبخشی از خدایان را بهحرکت خود جلب کرده بود.
آنها نیز دوئل بینخدایان راکیراتاس و تهسان را باموجودی چشمان خود تماشا کرده بودند.
«اوضاع زیادامواج جالب بهتار نظر نمیرسه.»
«خجالتآوره، ولی اگهدرک تو نبودی، چیزیمفهوم نمونده بود محو بشم.»
تهسان به خدایان نگاه کرد.
چهار متعالیقدرت که برخدایان مفاهیم حکمرانی میکردند.
«حتی با اینکهضربهاش چهار نفری جمعهستی شدین بازم اینقدر سخته؟»
«ذات این موجود همینه. از همونمفهوم اول هم با قدرتهای ما سازگاری نداشت.بینقص اما... تو نباید مشکل خاصی داشته باشی.»
خدای شمشیر خندید.
«زمان زیادیقدرت نگذشته ولی خیلیباستانی چیزا عوض شده.»
در هزارتو،امواج خدای شمشیر تهسانپود را آزموده بود.
آن زمان،درستی او بهنکرده وضوح برتر بود.
اما دیگر نه.
تهسان با آرامش گفت:
«من عواقبشو به عهده میگیرم.»
«این مشکل ماست کهنکرده باید حلش میکردیم، شرمنده.محدودیتها بقیهشو ازت خواهش میکنم.»
پیکر تهسان بهعظیم سمت خردکننده جهان کهبود—خردکننده تلوتلو میخورد، هجوم برد.
دیگر متعالیها نیزواقعی با تاخیر، دردرستی کنار ایهیلی حاضر شدند.
«حالش خوبه؟»
«راستی، ممنون.»
«کانگ تهسان...پیکرهای هاه؟ شنیدهبخشی بودم جای دیگهایه.»
«انگار اومده اینجا تا کارو تمومدرستی کنه. ما کنترل کردن عواقب این مبارزهمهارها رو به عهده میگیریم. بقیش با اونه.»
خدای تراکم زمزمه کرد:
«تنهایی خیلی براش سخت میشه.»
همه آنهاپیکرهای میدانستند کهبخشی تهسان قدرتمند است.
راکیراتاس یکقدرت متعالی سطحخدایان بالا بود.
اینکه تهسان توانسته بود در برابر تمام قدرتدرآورد چنین موجودی مقاومت کند، به این معنا بودتراکم که او بهطور خردکنندهای از آنها قویتر است.
اما حریف، خردکننده جهان بود.
دشمنی که چهارعظیم متعالی با همبلعیده از پسش برنیامده بودند.
آنها شک داشتند کهخدایان تهسان بتواند به تنهایینکرده با آن روبهرو شود.
اما ایهیلی با آرامش گفت:
«از پسش برمیاد.»
«نه. احتمالاً پیروز هم میشه.»
«از کجا میدونی...؟»
«از دید اون،ضربهاش خردکننده جهان آسونترینهستی خدای باستانی برای مبارزهست.»
کووووونگ...
خردکننده جهانقدرت دوباره تعادلش راباستانی به دست آورد.
تهسان زیر لب گفت:
«سرش کجاست؟»
تشخیص اینکه کدامعظیم قسمت پا، دست یابود—خردکننده بالاتنه است، دشوار بود.
حتی با حواس تیزشخدایان هم نمیتوانست شکل یا اندازهموجودی دقیق آن را تشخیص دهد.
اما نگاهامواج خیره هیولاتار کاملاً واضح بود.
سردرگمی، خصومت، و نیت قتل.
«عجب.»
تهسان انگشتانش را تکان داد.
خشمِ خروشانی احساس میشد.
کوگوگوگوگونگ!
بازو به حرکت درآمد.
کیهانِ در همواقعی تنیده، شکافت ودرستی در هم شکست.
آن، فورانامواج عظیمی ازتار نیروی فیزیکی بود.
اگر با تمام توان اعمالموجودی میشد، میتوانست کل منظومه شمسی وداشت فراتر از آن را نابود کند.
اما اوپیکرهای عقبنشینی نکرد وکیهان شمشیرش را کشید.
و آن را به سمتباستانی دیوار نیرویی که بر سرشمفهوم سایه انداخته بود، تاب داد.
شمشیر و بازویضربهاش خردکننده جهان بههستی هم برخورد کردند.
اختلاف اندازه، ماننددرک تفاوت میان انسانمفهوم و غبار بود.
کووااانگ!
اما او نلغزید.
تهسان محکم ایستادضربهاش و با خردکنندههستی جهان مقابله کرد.
نه. کرررک کرررک کرررک!
نه، او داشتعظیم کمکم خردکننده جهانبلعیده را به عقب میراند.
تهسان قدرتقدرت را به درونباستانی شمشیر تزریق کرد.
او قدرتِ حاکمضربهاش بر نیروی فیزیکی رالرزه کنترل و متمرکز کرد.
و بادرستی آن ضربهاینکرده وارد آورد.
ززززوووونگ!
پیکر خردکنندهقدرت جهان بهخدایان لرزه درآمد.
تهسان نیزامواج به عقبتار پرتاب شد.
بدنش بادرستی سرعت نور بهموجودی عقب رانده میشد.
کـرراخ!
اما او محکم ایستاد.
با استفاده از قدرتشتار بر روی نیروی فیزیکی،درآورد نیروی واردشده را خنثی کرد.
«همم.»
تهسان شمشیر را چرخاند.
او حواس وواقعی قدرت صرفشده دردرستی این برخورد را سنجید.
و به نتیجهگیری خود رسید—
«میشه زدش.»