---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 206: طبقه ۵۱، جنگلی که موجودات عرفانی در آن ساکن‌اند (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 206: طبقه ۵۱، جنگلی که موجودات عرفانی در آن ساکن‌اند (۴)

0

ته‌سان به دریاچه خیره شد.

حداقل هشتاد‌همه​ پری آنجا‌دنیای​ حضور داشتند.

آن‌ها گرد ملکه‌شان بال می‌زدند،‌بال‌ها​ گویی نگهبان اویند، و مانند یک‌نیمه‌کاره​ آرایش دفاعی در مداری پیرامونش می‌چرخیدند.

دریاچه چندان‌بال‌ها​ بزرگ نبود، اما‌بعدی‌اش​ پهنای کافی داشت.

اگر پری‌ها واقعاً‌مطمئن​ تصمیم به فرار‌یعنی​ می‌گرفتند، گرفتنشان غیرممکن بود.

هرچند هدف‌همه​ او تمام‌دنیای​ پری‌ها نبودند.

لی ته‌یئون هم مأموریت‌تکه‌هایی​ به دست آوردن بال‌های‌بعدی‌اش​ پری را پذیرفته بود.

اما نتوانسته بود آن را درست‌همین​ به پایان برساند؛ تنها موفق شده‌شکسته‌ای​ بود تکه‌هایی از بال‌ها را بازگرداند.

مأموریت‌های بعدی‌اش هم به همین منوال‌یعنی​ نیمه‌کاره بودند و به زحمت قطعات شکسته‌ای‌هیچ‌کدام​ جمع می‌کرد تا کار را راه بیندازد.

حتی گرملین هم‌نداشتند​ از دیدن او‌داره​ کلافه شده بود.

گرملین که از نتایج ضعیف و بی‌رمق ناراضی‌بعدی‌اش​ بود، پاداش ناچیزی به او داد: پودر برکت‌جمع​ که از بال‌های خردشده پری ساخته شده بود.

با اینکه پاداش حقیرانه‌ای بود، آیتمی فوق‌العاده‌منوال​ محسوب می‌شد که سلامتی و مانا را‌می‌کرد​ برای مدتی مشخص به طور مداوم بازیابی می‌کرد.

اگر پاداش کار سرسری‌نمی‌توانند​ این بود، گرملین برای‌می‌انداخت​ یک کار بی‌نقص چه می‌داد؟

ته‌سان فقط‌همه​ به کیمیاگری‌دنیای​ راضی نبود.

باید مطمئن‌موفق​ می‌شد که پری‌ها‌بال‌ها​ نمی‌توانند فرار کنند.

این یعنی‌بال‌ها​ باید آن‌ها را‌بعدی‌اش​ به دام می‌انداخت.

او مهارت‌هایش را یکی‌یکی مرور‌کنند​ کرد، اما هیچ‌کدام دامنه‌ای برای‌یکی‌یکی​ حبس کردن همه آن‌ها نداشتند.

«دنیای منجمد‌همه​ اما و‌دنیای​ اگر داره.»

پری‌ها احتمالاً نمی‌توانستند در‌تکه‌هایی​ برابرش مقاومت کنند، اما‌بعدی‌اش​ مشکل اصلی ملکه بود.

دنیای منجمد همه‌چیز را‌مأموریت‌های​ در لحظه منجمد می‌کرد؛‌نیمه‌کاره​ یک حصار یا مانع نبود.

اگر آن‌ها‌باید​ مصمم به فرار‌کنند​ بودند، می‌توانستند بگریزند.

پس چه‌همه​ چیزی می‌توانست جلوی‌منجمد​ دویدنشان را بگیرد؟

«تنظیم روح منحرف.»

مهارتی که انرژی‌بازگرداند​ روح را می‌پیچاند‌همین​ و تنظیم می‌کرد.

آیا می‌توانست آن‌مطمئن​ را با دنیای‌یعنی​ منجمد ترکیب کند؟

پس از‌همه​ لحظه‌ای تامل،‌دنیای​ پاسخ منفی بود.

اگرچه تسلط او در «تنظیم‌بال‌ها​ روح منحرف» بسیار پیشرفت کرده‌منوال​ بود، اما هنوز محدودیت‌هایی وجود داشت.

دنیای منجمد یک جادوی‌مأموریت‌های​ رده‌متوسط بود؛ رتبه‌اش بیش‌نیمه‌کاره​ از حد بالا بود.

تلاش برای تزریق نیروی روح‌کنند​ به آن، ته‌سان را پیش‌یکی‌یکی​ از شروع مبارزه از پا درمی‌آورد.

«یه مهارت‌همه​ پایین‌تر از‌دنیای​ دنیای منجمد.

و چیزی‌پایان​ که بتونه‌تنها​ گیرشون بندازه.»

ناگهان، مهارتی‌مهارت‌هایش​ در ذهنش‌مرور​ جرقه زد.

ته‌سان که تصمیمش‌تکه‌هایی​ را گرفته بود، بلافاصله‌بعدی‌اش​ آماده‌سازی را آغاز کرد.

[شما حالت رسول «روح آمیخته» را فعال کردید.]

نیروی روح‌مهارت‌هایش​ به درون بدن‌کرد​ ته‌سان نفوذ کرد.

حضوری قدرتمند از میان‌بال‌ها​ ردای پودرشده بیرون زد‌همین​ و به اطراف گسترش یافت.

«ها؟»

«عجیبه.»

«غریبه.»

پری‌ها با‌شده​ حس کردن حضور‌بازگرداند​ ته‌سان مکث کردند.

در همان‌باید​ لحظه، او مشتش‌کنند​ را گره کرد.

[شما شعله کاذب مارکوچیاس را فعال کردید.]

ووووش.

شعله‌ها زبانه کشیدند.

ته‌سان با‌پایان​ تمرکز ذهنش، آتش‌موفق​ را کنترل کرد.

شعله‌ها به بیرون گسترش یافتند‌کرد​ و دیواری سد‌مانند تشکیل دادند‌همه​ که دریاچه را در بر گرفت.

«آتیش!»

«خطر!»

پری‌ها وحشت‌زده‌پایان​ شدند و با‌موفق​ سردرگمی بال‌بال زدند.

مردمک‌های ملکه پری‌ها‌یکی‌یکی​ نیز لرزید، گویی‌هیچ‌کدام​ جا خورده بود.

قدم اول: تکمیل شد.

حالا، قدم بعدی.

او نیروی روح‌برساند​ را به درون‌شده​ سد آتشین تزریق کرد.

موجی از‌مهارت‌هایش​ خستگی بلافاصله بر‌کرد​ او آوار شد.

طبیعی بود؛ پیچیدن نیروی روح به‌مأموریت‌های​ دور شعله کاذبی به وسعت یک‌زحمت​ دریاچه، باری عظیم بر دوشش می‌گذاشت.

اما قابل کنترل بود.

به لطف آزمون‌های آفرودیا،‌تنها​ تسلطش بر «تنظیم روح منحرف»‌بازگرداند​ سر به فلک کشیده بود.

مدیریت نیروی روح‌یکی‌یکی​ روان‌تر شده و فشار‌دامنه‌ای​ وارده کاهش یافته بود.

آنچه زمانی غیرممکن‌تکه‌هایی​ بود، اکنون در‌مأموریت‌های​ دسترس قرار داشت.

«هاه.»

ته‌سان بازدمش را بیرون داد.

او موفق شده بود‌مرور​ شعله کاذب را با‌حبس​ تقریباً تمام نیروی روحش بپوشاند.

«بریم!»

«راهو باز کنین!»

پری‌ها با تأخیر پرتوهای نوری به‌شده​ سمت شعله‌ها شلیک کردند، اما آتش‌همین​ کاذب آن‌ها را به راحتی بلعید.

«برین کنار.»

ملکه پری‌ها قدم پیش گذاشت.

انگشتش را بالا برد.

نور هفت‌رنگ در نوک انگشتش‌موفق​ جمع شد و سپس به‌مأموریت‌های​ یک پرتو واحد تبدیل گشت.

کیــــنــــگ!

نیرویی در‌شده​ سطحی کاملاً متفاوت‌بازگرداند​ با سایر پری‌ها.

اما نتوانست‌باید​ شعله کاذب‌نمی‌توانند​ را بشکافد.

مسئله قدرت‌پایان​ نبود؛ مسئله‌تنها​ رتبه بود.

ملکه پری‌ها اخم کرد.

«بیا بیرون، موجود گستاخ.»

«سلام؟»

ته‌سان خود را نشان داد.

پری‌هایی که به او‌مرور​ حمله کرده بودند جیغ‌حبس​ کشیدند و به ملکه چسبیدند.

«یه انسان ترسناک!»

«همون انسانی‌باید​ که ما‌نمی‌توانند​ رو می‌کشه!»

نگاه ملکه پری‌ها مرگبار شد.

«انسان پست.

چرا به ما حمله می‌کنی؟»

«اینکه اونایی که اول‌نمی‌توانند​ حمله کردن این حرفو‌می‌انداخت​ بزنن، یه کم ناعادلانه نیست؟»

ته‌سان پوزخند زد.

پری‌های پشت سر‌شده​ ملکه بیشتر در‌بازگرداند​ خود جمع شدند.

ملکه پوزخندی زد.

«اون بازی بود.

شوخی پریان.

به عنوان یه‌نداشتند​ انسان، باید با‌داره​ بزرگواری قبولش می‌کردی.»

«بازی، آره؟»

ته‌سان با تمسخر‌بازگرداند​ به حرف‌های او‌همین​ واکنش نشان داد.

«ملکه من.»

پری‌ها پشت سرش پچ‌پچ کردند.

با شنیدن صدای‌شده​ آن‌ها، لبخندی تمسخرآمیز‌بازگرداند​ بر لبان ملکه نشست.

«آه.

مأموریت اون موجود زشت و‌بازگرداند​ کثیف رو قبول کردی، نه؟‌نیمه‌کاره​ پس اومدی ما رو بکشی.

چه برازنده یه انسان پسته.»

«میشه خفه‌همه​ شی و‌دنیای​ فقط بجنگی؟»

[شما پیکان یخی را فعال کردید.]

ته‌سان با‌باید​ چهره‌ای کلافه، جادو‌کنند​ را رها کرد.

پیکانی منجمد‌همه​ به سمت‌دنیای​ پری‌ها شلیک شد.

«کثافت.»

ملکه دستش را تکان داد.

گرد و غباری درخشان‌نمی‌توانند​ پخش شد و با‌می‌انداخت​ پیکان یخی برخورد کرد.

یخ شکل گرفت‌نداشتند​ و مانند دانه‌های‌داره​ برف متلاشی شد.

ملکه لبخندی سرد زد.

«ما رو با این‌مأموریت‌های​ سد نفرین‌شده گیر انداختی، ولی‌بودند​ همین طناب دار خودت میشه.»

او اشتباه نمی‌کرد.

ایجاد سد آتشین تقریباً‌دنیای​ تمام نیروی روح ته‌سان‌نمی‌توانستند​ را مصرف کرده بود.

به دست آوردن برتری‌تکه‌هایی​ در نبرد از طریق‌بعدی‌اش​ حالت رسول دشوار می‌شد.

«ولی منو خفه نمی‌کنه.»

اما مهم نبود.

حتی بدون‌همه​ آن هم‌دنیای​ می‌توانست پیروز شود.

«برین جلو، بچه‌های من.»

کیــــنــــگ!

ده‌ها پرتو‌باید​ نور به‌نمی‌توانند​ سمتش هجوم آوردند.

ته‌سان نیشخند‌همه​ زد و گاردش‌منجمد​ را تغییر داد.

«من اینجا‌موفق​ نیستم که‌تکه‌هایی​ با جوجه‌ها بجنگم.»

[شما دنیای منجمد را فعال کردید.]

شعله کاذب،‌همه​ جادو و نیروی‌منجمد​ روح را می‌بلعید.

مانا اما قضیه متفاوتی بود.

دمیدن انرژی روحانی به «جهان منجمد»‌همین​ پایدار نبود، به همین دلیل او‌شکسته‌ای​ ابتدا از «شعله کاذب» استفاده کرده بود.

اما اجرای‌باید​ «جهان منجمد» به‌کنند​ تنهایی مشکلی نداشت.

کرررچ!

سرمایی استخوان‌سوز‌موفق​ در میان‌تکه‌هایی​ شعله‌ها طغیان کرد.

پرتوهای در حال حرکت، در میان زمین‌منوال​ و آسمان یخ بستند و سرمای سوزان‌می‌کرد​ به سمت پریانی که شلیکشان کرده بودند، خزید.

«جیییغ!»

«ملکه من!»

پریان در حالی‌شده​ که تبدیل به مجسمه‌های‌مأموریت‌های​ یخی می‌شدند، فریاد کشیدند.

ملکه با‌بال‌ها​ شتاب نور‌مأموریت‌های​ را گرد آورد.

ویییینگ!

پرتویی رنگین‌کمانی شلیک‌نداشتند​ شد و یخ‌های پیش‌رونده‌احتمالاً​ را در هم شکست.

یخ تنها‌موفق​ تا نیمه‌ی‌تکه‌هایی​ دریاچه پیشروی کرد.

ملکه از خشم غرید.

«انسان!»

«دفعش کردی، ها؟»

شما جهان منجمد را فعال کردید.

کرررچ!

سرما دوباره اوج گرفت.

چهره ملکه در هم رفت.

پرتوی دیگری احضار کرد‌مأموریت‌های​ و به سمت یخی‌نیمه‌کاره​ که جلو می‌آمد شلیک کرد.

گرومب!

اما سرما بیش‌نداشتند​ از حد عظیم‌داره​ و طاقت‌فرسا بود.

یخ مهارناپذیر‌موفق​ شروع به‌تکه‌هایی​ گسترش کرد.

سپس، ته‌سان یک‌بازگرداند​ بار دیگر آن‌همین​ را فعال کرد.

شما جهان منجمد را فعال کردید.

کرررچ!

شدت سرما بیشتر شد.

ملکه دندان‌قروچه‌ای‌باید​ کرد و‌نمی‌توانند​ به هوا برخاست.

«ملکه من!»

«نجاتمون بده!»

پریان دست‌وپایی زدند، اما‌مأموریت‌های​ حصار آتشین آن‌ها را‌نیمه‌کاره​ به دام انداخته بود.

ناتوان در برابر‌مطمئن​ سرما، یکی پس‌یعنی​ از دیگری یخ زدند.

درون حصار، تنها‌نداشتند​ ته‌سان و ملکه‌داره​ پریان هنوز حرکت می‌کردند.

«بد نیست.»

ته‌سان سوت‌زنان حصار را برداشت.

سطحش فقط با‌مطمئن​ نابود کردن پریان، دو‌دام​ پله جهش کرده بود.

در حالی که از‌دنیای​ این لحظه لذت می‌برد،‌نمی‌توانستند​ ملکه از خشم فریاد کشید.

«چطور جرئت می‌کنی! بچه‌های من!»

«اگه انقدر برات عزیز‌مأموریت‌های​ بودن، باید جونتو واسه‌نیمه‌کاره​ محافظت ازشون به خطر می‌نداختی.»

ته‌سان با لحنی تنبل‌نمی‌توانند​ سخن گفت، اما چشمانش‌می‌انداخت​ سردتر از همیشه بود.

«همونطور که انتظار‌نداشتند​ داشتم، روی دشمن‌های رده‌بالا‌احتمالاً​ خیلی خوب جواب نمی‌ده.»

«جهان منجمد» بی‌شک قدرتمند بود.

مطابق با جایگاهش به عنوان‌بعدی‌اش​ مهارتی در سطح متوسط، کمتر‌زحمت​ کسی می‌توانست در برابرش مقاومت کند.

اما هنوز‌باید​ یک جادوی‌نمی‌توانند​ محیطی بود.

در برابر‌همه​ یک هدف واحد،‌منجمد​ قدرتش محدود می‌شد.

دشمنانی مانند ملکه پریان که از‌بازگرداند​ حد و مرز خاصی فراتر رفته‌بودند​ بودند، می‌توانستند در برابرش ایستادگی کنند.

«انسان.»

نگاهی شعله‌ور‌باید​ از نفرت بر‌کنند​ ته‌سان قفل شد.

«می‌کشمت.»

ملکه بال‌هایش را گشود.

همچون داوری الهی،‌بازگرداند​ یورش خود را‌همین​ از آسمان آغاز کرد.

گرد و غباری درخشان‌نمی‌توانند​ مانند رگبار گلوله به‌می‌انداخت​ سمت ته‌سان پاشیده شد.

تعدادشان برای‌همه​ دفاع بیش‌دنیای​ از حد بود.

سپرش را بالا آورد.

دنگ! دنگ! دنگ!

ضرباتی سنگین‌باید​ در سپر‌نمی‌توانند​ طنین‌انداز شد.

با وجود ریز بودن‌دنیای​ ذرات، هر کدام مانند‌نمی‌توانستند​ ضربه پتک فرود می‌آمدند.

ویییینگ.

هاله‌ای رنگین‌کمانی‌بال‌ها​ در نوک انگشتان‌بعدی‌اش​ ملکه جمع شد.

ته‌سان سپر را‌مطمئن​ در کوله گذاشت و‌دام​ به زمین لگد زد.

با جاخالی دادن‌نداشتند​ از پرتو منشوروار، به‌احتمالاً​ سمت ملکه یورش برد.

ملکه بالاتر‌موفق​ رفت و‌تکه‌هایی​ پوزخندی زد.

«انسان پست.

موجودی که در بند زمینی.

دستت به من نمی‌رسه.»

«کی گفته؟»

ته‌سان به‌بال‌ها​ درختان نزدیک‌مأموریت‌های​ لگد زد.

با پریدن از‌مطمئن​ تنه‌ای به تنه‌ی دیگر،‌دام​ به ملکه نزدیک شد.

ملکه انگشتی بالا‌نداشتند​ آورد و با‌داره​ تمسخر نگاهش کرد.

«یه موجود‌موفق​ زمینی می‌خواد‌تکه‌هایی​ آسمونو لمس کنه؟»

ویییینگ!

نور رنگین‌کمانی در میان‌نمی‌توانند​ هوا تغییر مسیر داد و‌مهارت‌هایش​ به سمت او کمانه کرد.

غیرقابل اجتناب... با‌نداشتند​ تکیه‌گاه ناپایدار، جاخالی‌داره​ دادن محال بود.

خنثی‌سازی اولین حمله شما فعال شد.

نور ناپدید شد.

چشمان ملکه گرد شد.

«چی...»

ته‌سان به درخت‌بازگرداند​ دیگری لگد زد و‌منوال​ فاصله را کم کرد.

ملکه دندان‌هایش را‌مطمئن​ به هم سابید‌یعنی​ و بالاتر رفت.

حالا در ارتفاعی‌نداشتند​ دست‌نیافتنی، با چهره‌ای کلافه‌احتمالاً​ نور را جمع کرد.

ته‌سان با تمام‌شده​ قوا به آخرین‌بازگرداند​ درخت فشار آورد.

شما پرش را فعال کردید.

کرک!

درخت زیر فشار شکست.

ته‌سان مانند‌بال‌ها​ تیری به سوی‌بعدی‌اش​ ملکه شلیک شد.

«هق!»

ملکه نفس‌نفس‌زنان بال‌نداشتند​ زد تا به‌داره​ چپ جاخالی دهد.

«تلاشتو کردی، ولی تهش همینه.

یه موجود بی‌بال‌بازگرداند​ که سعی داره‌همین​ پرواز کنه... رقت‌انگیزه.»

گمان می‌کرد ته‌سان‌مطمئن​ بدون بال نمی‌تواند در‌دام​ میان هوا مانور دهد.

شما جهش هوایی را فعال کردید.

ته‌سان به خلاء لگد زد.

ملکه که هنوز در حال‌کنند​ جمع کردن قدرت بود، سنگینی دستی‌مرور​ را روی پشت گردنش حس کرد.

«بیا رو زمین بازی کنیم.»

شما فرود را فعال کردید.

«گوووه!»

آن‌ها بر زمین کوبیده شدند.

برخوردی کرکننده نفس‌شده​ را در سینه‌بازگرداند​ ملکه حبس کرد.

«انسان!»

به محض برخورد‌مطمئن​ با زمین، از‌یعنی​ خشم فریاد کشید.

طوفانی منشوری از‌نداشتند​ غبار درخشان فوران کرد‌احتمالاً​ تا ته‌سان را ببلعد.

ته‌سان حتی زحمت دفاع به‌بال‌ها​ خود نداد؛ در عوض، شمشیرش‌منوال​ را در سینه او فرو کرد.

«چـ-چی؟! چطور؟! حملات من...!»

ملکه نمی‌توانست درک کند.

هر بار که‌نداشتند​ حملاتش ته‌سان را‌داره​ لمس می‌کردند، ناپدید می‌شدند.

بدون آگاهی‌موفق​ از «خنثی‌سازی حمله»،‌بال‌ها​ فهمیدنش غیرممکن بود.

ته‌سان بال‌هایش‌بال‌ها​ را گرفت‌مأموریت‌های​ و کشید.

جررر.

«گیااااااه!»

زوزه کشید و‌شده​ موجی از قدرت‌بازگرداند​ را آزاد کرد.

او قوی بود؛‌بازگرداند​ حریفی معمولی برای‌همین​ طبقه ۵۱ نبود.

اما ته‌سان هم معمولی نبود.

قرچ.

با لگد کردن‌شده​ تقلاهای مذبوحانه‌اش، تیغه‌بازگرداند​ را عمیق‌تر فرو کرد.

طولی نکشید که ملکه‌مأموریت‌های​ در حالی که خون‌نیمه‌کاره​ بالا می‌آورد، از هم پاشید.

سطح شما افزایش یافت.

سطح شما افزایش یافت.

رشد انرژی روحانی شما فعال شد.

شما بال‌های ملکه پریان را به دست آوردید.

سطحش ۴‌شده​ پله بالا رفته‌بازگرداند​ بود؛ جهشی بی‌سابقه.

مشخص بود که‌مطمئن​ از طبقه ۵۱ به‌دام​ بعد، پاداش‌ها متفاوت است.

هم پاداش‌های ماموریت و‌تنها​ هم افزایش سطح، بسیار‌بال‌ها​ بیشتر از قبل بود.

«خوبه.»

ته‌سان بال‌های یخ‌زده‌تکه‌هایی​ پریان را جمع‌مأموریت‌های​ کرد و بازگشت.

«اوههه! اوهووو!»

گرملینی که بیرون خانه‌اش‌تنها​ منتظر بود، با لبخندی‌بال‌ها​ درخشان به استقبالش آمد.

«این‌همه؟! تازه بال‌های اون‌مرور​ ملکه لعنتی رو هم‌حبس​ آوردی؟! خوبه! خیلی خوبه!»

با خنده‌هایی دیوانه‌وار،‌تکه‌هایی​ با شتاب بال‌های ملکه‌بعدی‌اش​ را به پشتش چسباند.

در حالی که با‌نمی‌توانند​ چهره‌ای مبهوت نوازششان می‌کرد،‌می‌انداخت​ رو به ته‌سان کرد.

«همین‌طوری ادامه بده. اگه‌تنها​ تا آخرش بری، نه‌تنها کیمیاگری...‌بازگرداند​ بلکه هرچی بخوای بهت می‌دم.»

چشمان خون‌گرفته‌اش برقی زد.

«بعدی، فلس‌های مار آبی‌بال‌ها​ رو برام بیار که تو‌منوال​ عمیق‌ترین رودخونه جنگل زندگی می‌کنه.»

ارتقا سطح از طریق کارایی مهارت.

ناولها | novelha.net