چپتر 425: آرزوی بلدینگکیا
0طبقه ۴۲۷. طبقه ۶۱، بلدینگکیا.
آرزو
«یعنی میگیپاکسازی کاملاً ازلطف هزارتو رفتن بیرون؟»
«نمیشه که. قرارداد بین هزارتو و متعالی چیزی نیست که بهتبعید همین راحتی فسخ بشه. مگه اینکه خودشون بخوان برن، وگرنه بیرونمیگفت انداختنشون از این سمت سخته. فقط فرض کن یه گفتگوی عمیق داشتیم.»
از آنجا که جزئیاتصادر محرمانه بود، بالبا بامبااگه از پاسخ مستقیم طفره رفت.
«حداقلش اینه که هزارتو دیگهنیازی نمیتونه تو آزمونها دخالت کنه.باشند همین رو به خاطر بسپار.»
«خبر خوبیه.»
در دل هزارتو،روحی دیگر نیازی نبوداطراف نگران خدای نزول باشند.
برای تهسان کهنهایت دشمنان بیشماری داشت،کنن این مایه آرامش بود.
این تمام اطلاعاتیقطعی بود که دربارهداد خدای نزول وجود داشت.
تهسان سوال دیگری پرسید.
«پس بقیه کجا رفتن؟»
بیش از هزارخوبیه نفر در باغنبود نمونه حضور داشتند.
اما تنها کسیروحی که اینجا باقیاطراف مانده بود، دیانا بود.
فقط یک نفر.
«اونا دیگه ماجراجو نیستن.»
مدیر هزارتو با لحنیدرست سرد، گویی حکمی قطعیروح صادر میکند، پاسخ داد.
«حتی اگه خدای نزول دخالت کرده باشه، اونا در نهایتباشند نتونستن آزمونها رو پاکسازی کنن. به لطف تو دوباره آزاد شدن،وجود ولی واقعیت اینه که اونا بازندهان. درست مثل روحی که کنارته.»
«روح؟»
دیانا به اطرافاطراف نگریست اما هیچ روحیندید در آن نزدیکی ندید.
«پس تبعید شدن؟»
«دیگه صلاحیت پایین رفتن ازنیازی هزارتو رو ندارن. همشون به ورودیبرای هزارتو برگردونده شدن. بقیش با خودشونه.»
بالبا بامبا با بیتفاوتی سخنپاکسازی میگفت، گویی اعمال یا انتخابهایشدن آنان دیگر برایش اهمیتی نداشت.
«حیف شد.»
رینالد گفته بود وقتیدرست به هزارتو برگردند، همهروح چیزش را خواهد بخشید.
اما آنهاپاکسازی از هزارتولطف رانده شده بودند.
پاداشی در کار نبود.
در حالی که تهسانکنارته افسوس میخورد، بالبا بامباهیچ دوباره لب به سخن گشود.
«ولی با اینکه شکست خوردن، زمانی ماجراجو بودن.اگه اونم ماجراجوهای بااستعداد. تو آزادشون کردی. به عنواندوباره مدیر هزارتو، بابت این کار بهت پاداش میدم.»
بالبا بامبا شماره #۰۰۰۰۱۸ را فعال کرد.
۵۰۰,۰۰۰ طلا به دست آوردید.
«اوه.»
پانصد هزار طلا.
مبلغ قابل توجهی بود.
با این مقدار، به اضافهمثل طلایی که تهسان از قبلنگریست داشت، میتوانست تجهیزات مناسبی بخرد.
«بد نیست.خبر پس چرادیگر شاهزاده هنوز اینجاست؟»
شاهزاده نیز درستنهایت مانند دیگران یککنن شکستخورده محسوب میشد.
بالبا بامبا طوریقطعی پاسخ داد کهداد انگار موضوع بدیهی است.
«اون آرزوی بلدینگکیاست. فعلاً موندنش تونبود هزارتو مجازه. بعد از اینکه آرزوشتهسان برآورده شد، اونم باید از هزارتو بره.»
«بلدینگکیا...»
دیانا بهمثل آرامی زیرکنارته لب زمزمه کرد.
«این توضیح کلی بود.صادر من باید زود برم.اگه بقیهاش رو خودت بررسی کن.»
«ممنون.»
بالبا بامباپاکسازی بدون کلامیلطف دیگر رفت.
تهسان به دیانا نگریست.
«پس، بیا بریم ببینیمش.»
«... بله.»
دیانا مشتش رابازندهان روی سینهاش فشردروحی و سری تکان داد.
طبقهای که بلدینگکیاکنن در آن اقامتآزاد داشت، طبقه ۶۱ بود.
باید ازخبر طبقات زیادیدیگر بالا میرفتند.
اولین NPC که ملاقات کردند، صاحب مغازه بود.
«... شاهزاده؟»
«اوه خدایخبر من، خیلیدیگر وقته ندیدمت.»
صاحب مغازهپاکسازی با دیدنلطف دیانا جا خورد.
«باید توسطمثل خدای نزول بلعیدهروح و ناپدید میشدی...»
«ظاهراً.»
نگاهی به دیانا و تهساننیازی انداخت، سپس گویی حقیقت راباشند پذیرفته باشد، سری تکان داد.
«پس قضیه اینطوری پیش رفت...دوباره خیلی عالیه. فکر نمیکردم واقعاًبازندهان بتونی باغ نمونه رو پاکسازی کنی.»
چهره صاحب مغازه حینکنارته نگاه کردن به تهسان،هیچ رضایت را نشان میداد.
در مقطعی، اونهایت دیگر هیچ توجهیکنن به دیانا نکرد.
دیانا ناامید به نظر میرسید.
«بعد از این همهدیگر مدت همدیگه رو دیدیم،خدای اینطوری باهام رفتار میکنی؟»
«من بهپاکسازی بازندهها اهمیت نمیدم.دوباره خودت باید بدونی.»
«یه کم بیرحمانهست.روحی یه زمانی امیداطراف زیادی بهم داشتی.»
«لحظهای که طرف خدای نزولمیکند رو گرفتی، برام هیچ شدی.باشه دیگه مزاحمم نشو و فقط برو.»
صاحب مغازه نچی کرد.
از آنجا که حاضر بهمثل صحبت بیشتر نبود، تهسان ونگریست دیانا او را پشت سر گذاشتند.
«همونیه که همیشه بود.»
«مگه اونمباشه از هزارتونتونستن پایین اومده؟»
«آره. اون موقعها تو من پتانسیل میدید و باهامصلاحیت مهربون بود. ولی بعد از اینکه خدای نزول دخالتسخن کرد، علاقهشو از دست داد. موندم واقعاً چی میخواد.»
طبقه بعدی کهبازندهان به آن رسیدند،روحی کتابخانه هزار پدیده بود.
کتابدار آنجا،پاکسازی خورخه، با دیدندوباره دیانا اخم کرد.
«چطوری از پسش بر اومدی؟»
«خیلی وقتهحکمی ندیدمت، خورخه.صادر حالت چطوره؟»
«... که اینطور. خب،دیگر پتانسیلش بود. فقط فکرخدای نمیکردم واقعاً انجامش بدی.»
«کی اونجاست!»
صدایی شاد به گوش رسید.
آینژار، رسول لویننوف،نهایت با چهرهای خوشحالکنن به دیانا نزدیک شد.
«شاهزاده. برگشتی اینجا!»
«آینژار؟ تو هم موندی؟»
«آره! آرزوی بلدینگکیاخوبیه بالاخره داره برآوردهنبود میشه! تبریک میگم!»
«ممنون.»
دیانا به آرامی لبخند زد.
«امیدوارم آرزویواقعیت تو همدرست برآورده بشه.»
«ممنون که اینو میگی. نگراننیازی نباش. اونی که کنارته، دارهباشند آرزوی تو رو هم برآورده میکنه.»
آینژار لبخند پهنی زد.
«نجات شاهزاده یعنی بهنگریست طبقه ۸۳ رسیدی. الان فقطصلاحیت یه طبقه مونده. منتظرت میمونم.»
تهسان سری تکان داد.
دوباره از هزارتو پایینلطف رفتند و این بارولی با هافران ملاقات کردند.
هافران از دیدن شاهزاده تعجب کرد،نبود اما با شناخت قدرتی که تهسانتهسان داشت، به سرعت موضوع را پذیرفت.
«با اینباشه حال، شکستن قلمروپاکسازی متعالی خیلی چشمگیره.»
«ساخت تجهیزات چطور پیش میره؟»
«مقدمات اولیه تموم شده.درست فقط تنظیمات نهایی مونده.روح وقتی آماده شد خبرت میکنم.»
پس از پایان صحبتدیگر با هافران، به بالاخدای رفتن از هزارتو ادامه دادند.
«دلم براش تنگ شده.»
دیانا با چشمانیاطراف که به دوردست خیرهندید شده بود، زمزمه کرد.
شاید جایگاهی که تهساندیگر اکنون در آن قرار داشت،نزول میتوانست از آنِ او باشد.
برآورده کردن آرزوهای NPCها، رسیدن به پایان هزارتو و نجات جهان.
اما اوپاکسازی نه پشیمان بوددوباره و نه ناامید.
او اکنون از آرزوهایدیگر بزرگ دست کشیده وخدای به خوشبختیهای کوچک قانع بود.
«دلم برای بلدینگکیانهایت میسوزه. وقتی ببینمش، بایدلطف اول ازش عذرخواهی کنم.»
دیانا آرام زمزمه کرد.
آنها ازواقعیت هزارتو بالادرست و بالاتر رفتند.
و سرانجام بهخوبیه پلههای منتهی بهنبود طبقه ۶۱ رسیدند.
چهره دیانا هنگامنهایت بالا رفتن از پلههالطف سرشار از احساس بود.
«بلدینگکیا! خواهش میکنم!»
«اه، بس کن دیگه!»
«تورو خدا، بهمخوبیه یاد بده! هرنبود چی بگی انجام میدم!»
«بهت که گفتم،نهایت نمیشه. چند بارکنن باید بگم آخه!»
آنچه تهسانروح و دیانا دیدند،هیچ بلدینگکیای کلافه بود.
و لیلیثواقعیت که بهدرست پایش چسبیده بود.
صحنهای بسیارخبر صلحآمیز ودیگر دوستانه بود.
اما چهرهباشه دیانا درنتونستن هم رفت.
بلدینگکیا تقلا میکرد تا لیلیثهیچ را از خود جدا کند کهندارن ناگهان حضور کسی را حس کرد.
«... شاهدخت؟»
تجدید دیداری میان کسانیدیگر که گویی هرگز قرارخدای نبود دوباره یکدیگر را ببینند.
باید صحنهای تأثیرگذارنهایت میبود، اما چهرهکنن دیانا خشک شده بود.
«... خوشحال به نظر میرسی؟»
«بله، بله؟»
«نه، نه. خودم اولشدیگر گفتم بری، پس نمیتونستی لجبازینزول کنی. اما... با این حال...»
دیانا سرشباشه را عمیقاًنتونستن پایین انداخت.
بدنش کمی لرزید.
«من فقط به امید دیدن تو تحملکنارته کردم، ولی تو داشتی با خوشحالی روزاتوتبعید با یه زن دیگه میگذروندی. خیلی غمگینم...»
«آه، نه!»
بلدینگکیا فریاد زدنهایت و لیلیث راکنن به عقب هل داد.
«اون قراردادبند خدای جادوئه! همشهیچ بهم میچسبید و میخواست بهش جادوندارن یاد بدم! هیچی بین ما نیست!»
بلدینگکیا شانه دیانا را گرفت.
«من همیشه بهخوبیه فکر شما بودم،نبود شاهدخت! واسه همین اینجام!»
«... پوف.»
با شنیدن کلماتاطراف درمانده بلدینگکیا، دیانانزدیکی زیر خنده زد.
«شـ-شاهدخت.»
«فقط یه شوخی ساده بود. قبلاًنبود زیاد این کارو میکردی، نه؟ انتظارتهسان نداشتم انقدر شدید واکنش نشون بدی.»
دیانا سرش رانهایت بلند کرد، چهرهاشکنن بسیار مهربان بود.
«تو بهخاطر من اینجا موندی.هیچ چطور میتونم سرزنشت کنم؟ ... ازندارن دیدن دوبارهت خوشحالی، بلدینگکیا. جادوگر من.»
«شاهدخت...»
اشک درخبر چشمان بلدینگکیادیگر حلقه زد.
«... تهسان.باشه چه خبره؟نتونستن من که نمیفهمم.»
«بلدینگکیا به آرزوش رسید.»
تهسان بهواقعیت سوال گیجکنندهدرست لیلیث پاسخ داد.
«گفتی اسمت لیلیثه؟ ببخشیدنتونستن که تو رو همدوباره قاطی این ماجرا کردیم.»
«اوه، نه. بعد ازنگریست شنیدن قضیه، منطقی بهتبعید نظر میاد. بابت سوءتفاهم متاسفم.»
لیلیث خود رابازندهان جمعوجور کرد وروحی جدی صحبت کرد.
«تبریک میگمخبر که از چنگالنیازی خدا فرار کردین.»
«ممنونم.»
دیانا لبخند ملایمی زد.
دست بلدینگکیا را محکم فشرد.
«ممنون، تهسان. من اون ماموریتنیازی رو بهت دادم، ولی واقعاًباشند انتظار نداشتم از پسش بربیای.»
چشمان بلدینگکیاباشه لبریز ازنتونستن انواع احساسات بود.
ماموریتی بود کهاطراف نیاز به رویارویینزدیکی مستقیم با متعالی داشت.
حتی او همبازندهان در اعماق وجودشروحی فکر میکرد غیرممکن است.
اما تهسانخبر آن را بینقصنیازی انجام داده بود.
«لیاقت یه پاداش مناسبنتونستن رو داری. شاهدخت، لطفاًدوباره یه لحظه صبر کنین.»
بلدینگکیا دایرهایروح جادویی روینگریست زمین کشید.
«کاری که برام کردیدرست دقیقاً آرزوی من بود.روح مهمتر از جون خودم.»
به همین دلیلخوبیه بلدینگکیا تصمیم گرفته بودنگران تمام داراییاش را ببخشد.
«پس خیلی فکر کردم کهپاکسازی چطوری بهت پاداش بدم. اینشدن یکی از نتایج اون فکرهاست.»
بلدینگکیا انتقال جادو را فعال کرد.
دایره جادوییخبر شروع بهدیگر کار کرد.
بلدینگکیا مانایباشه خود را گسترشپاکسازی داد و گفت:
«ردش نکن. قبولش کن.»
دایره جادویی، با بلعیدندرست مانا، با مرکزیت تهسانروح شروع به فعالیت کرد.
و قدرتخبر به دروندیگر تهسان سرازیر شد.
تهسان میدانست این چیست.
قدرتی که اکنوناطراف در او جریان مییافت،ندید خودِ نیروی بلدینگکیا بود.
مانایی که او انباشته بود.
و تجربهاش در جادو.
همه وباشه همه بهنتونستن تهسان اعطا میشد.
مانا دائمی ۷۸۰۰ واحد افزایش یافت.
هوش دائمی ۵۵۰۰ واحد افزایش یافت.
تسلط جادو ۴٪ افزایش یافت.
جادوی متوسط کسب شد: «امواج مه سمی»
دایره جادویی درقطعی هم شکست، ناتوانداد از تحمل قدرت.
بلدینگکیا عرقش راخوبیه پاک کرد و ماناینگران خود را جمع کرد.
«همش همین؟ فقط ۴لطف درصد افزایش؟ حدس میزنمولی تسلط رو حسابی بالا بردم.»
«... مگه میشهروحی مانا یا تسلطاطراف رو به بقیه داد؟»
به طور معمول، تنها راههایمیکند افزایش تسلط، معجونهای تسلط وباشه تمرین و نبردهای مکرر بودند.
اما حالا، بلدینگکیا قدرتشدیگر را مانند یک ارتقایخدای دائمی به تهسان میبخشید.
«بهت که گفتم، این جادوییه که فقط برای تو ساختم.بازندهان راستش، خیلی ناکارآمد هم هست. قدرت خودمو به طور دائمیندید مصرف میکنه و فقط بخش کوچیکی از اون منتقل میشه.»
در واقع، قدرتروحی بلدینگکیا به طرزاطراف محسوسی ضعیفتر شده بود.
هنوز قویحکمی بود، اما بسیارمیکند کمتر از قبل.
«اما اگه قراره پاداشیدیگر برای تو باشه، فکر کردمنزول حداقل باید این کارو بکنم.»
پاداش بسیار خوبی بود.
مانا به مقدار خیرهکننده ۷۸۰۰روح واحد افزایش یافته بود و تسلطتبعید جادو از ۸۱٪ به ۸۵٪ رسید.
افزایش هوش نیز عالی بود.
با در نظر گرفتن اینکهنیازی تسلط روی ۸۰٪ گیر کردهباشند بود، این پاداشی رضایتبخش محسوب میشد.
و ماجراپاکسازی به همینجالطف ختم نشد.
«تجهیزاتی که موقع پاکسازی هزارتو استفاده میکردم و نگه داشتم.ندید همشون ابزار مخصوص جادو هستن. احتمالاً به کارت نمیان، ولیبیتفاوتی میتونی تو فروشگاه بفروشی یا به عنوان پیشکش قربانی کنی.»
بلدینگکیا عصاهای جادوییقطعی و کتابهای طلسمداد را تحویل داد.
با بررسی آمار آنها، مشخص شدنبود که خیلی بدتر از چیزی کهتهسان تهسان در حال حاضر میپوشید نبودند.
با اینها، اوکنن میتوانست دو طلسم جادویشدن متوسط به دست آورد.
«خوبه.»
«متاسفم که بعد از اینکه گفتم همه چیزمو بهت میدم،باشه فقط همین از دستم برمیاومد. اگه چیز دیگهای لازم داری، فقطبازندهان بگو. تا وقتی که به شاهدخت آسیبی نرسه، هر کاری میکنم.»
تهسان به آنها نگاه کرد.
شاهدخت قوی بود.
او روی مرز قرار داشت.
اگرچه بلدینگکیا مقداری از قدرتش راداد مصرف کرده بود، اما هنوز درنتونستن سطح رهبران هزارتو به نظر میرسید.
تهسان گفت:
«خب، حالا کجا میرین؟»
«خب...»
«منم نمیدونم.»
آرزوی بلدینگکیا برآورده شده بود.
دیگر دلیلیپاکسازی برای ماندن دردوباره هزارتو وجود نداشت.
و دیانا بایدروحی به زودی هزارتواطراف را ترک میکرد.
اما دنیایحکمی آنها قبلاًصادر نابود شده بود.
آنها به نوعی پناهنده بودند.
«شاید باید سعی کنیملطف تو یه دنیای جدیدولی ساکن بشیم. بدک نیست.»
«اگه جایی برای رفتنکنارته ندارین، نظرتون راجع بههیچ جایی که من هستم چیه؟»
«ها؟»
مردمکهای دیانا گشاد شد.
تهسان ادامه داد:
«دنیایی که خدایان قدیمی هدف گرفتن. جایینگریست که ممکنه هر لحظه فرو بپاشه، جاییندارن که باید برای زندگیت بجنگی. علاقهای دارین؟»