چپتر 528: افسانهٔ گنج
0صدای برخوردِ امواجِ لاجوردی به پایدورانِ صخره طنین انداخت و در پیِ خوداما آبشاری از گلهای سفیدِ کف پدید آورد.
لومیان همانطور که به فانوسِ دریایی نزدیک میشد، به تاریخچهٔ شایعهشدهاشمعلومه میاندیشید؛ یادگاری که اینتیسیها پس از ورود به جزیرهٔ سنت تیک ازمهتاب خود به جا گذاشته بودند. نگاهش به دریای دوردست خیره مانده بود.
مهتابِ زرشکیِ شب که هنوز ساعتها تا طلوعشدورانِ فاصله داشت، از تاباندنِ درخششِ رؤیاییاش دریغ میکرد ودنبالِ منظره را در سکوتی خالی از مزاحمتِ گردشگران فرومیبرد.
لومیان نزدیک به پانزده دقیقه دورِ فانوسِ دریایی که یادآورِکرد دورانِ روزل بود چرخید و همهجا را زیر نظر گرفت،فرق اما بیهوده به دنبالِ نشانهای از وارلاک شیطانی برمن میگشت.
انتظارِ رویاروییِ مستقیم با برمن را نداشت؛ هنوز زمانِ تماشای ماه فرانرسیده بود. لومیان فقطدنبالِ میخواست بفهمد آیا برمن پس از بیداریِ دیشب، برای تجدیدِ خاطراتِ گذشته و همسرش بهمیخواست اینجا سر میزند یا نه—لحظهای آرامش برای تسکینِ قلبش و یافتنِ توانی برای ادامه دادن.
نگهبانِ فانوسِ دریایی، با پیپی که عطرِ برگهای تنباکوی برشتهگفت از آن برمیخاست، دوستانه به او یادآوری کرد: «پسرجان، روزابیارن اینجا چیزِ زیادی برای دیدن نیست. شبا داستانش کاملاً فرق میکنه.»
لومیان لبخندیگردشگران زد و پرسید:دقیقه «نصفهشبم کسی میاد؟»
نگهبانِ پنجاهساله با افتخار گفت: «معلومه که میاد.دوستانه اون پسرهای خوشگذرونِ تریر عاشقِ اینن که قرارهاینیست عاشقانهشونو بیارن اینجا تا زیرِ نورِ مهتاب بشینن.»
لومیان پیگیر شد: «آدمای مرموزیادآورِ چطور؟ مثلاً کسی که شنلِ کلاهدارنظر بپوشه و ادای جادوگرها رو دربیاره؟»
در چهرهٔمیکنه نگهبانِ فانوسِ دریایینصفهشبم حالتی نوستالژیک دوید.
«گاهیاوقات. چندگردشگران باری فکرپانزده کردم شبحه.»
لومیان در حالی که انحنایتنباکوی ظریفی روی لبانش شکل میگرفت، پرسید:پسرجان «دیشب دیروقت همچین کسی اینجا نیومد؟»
حدسی که بادقیقه همذاتپنداری زده بود،دورانِ اصلاً بیراه نبود!
شاید تجربههای مشابهاش باعث میشدنصفهشبم وضعیتِ روانی و افکارِ پارانوئیدِگفت برمن را بهتر درک کند.
نگهبان جواب داد:فرومیبرد «نمیتونم با اطمینان بگم.یادآورِ من که چیزی ندیدم.»
لومیان بیشتر از این اصرار نکرد. تصمیمبرمیخاست گرفت در ساعاتِ اولیهٔ بامداد، همان چندزیادی ساعتِ مسحورکنندهٔ زیرِ نورِ مهتاب، دوباره برگردد.
در سه ساعتِ بعدی، به رستورانهای واقعاًروزل مشهورِ بندرِ فاریم سر زد. با وجودِ پرسیدنِدنبالِ سؤالاتِ مشابه، هیچ اطلاعاتِ ارزشمندی به دست نیاورد.
مشخص شد وارلاک شیطانی برمن در شرایطِ عادی خویشتنداریافتخار میکند و از اقداماتِ تکانشی میپرهیزد. بهندرت به مکانهایقرارهای شلوغ رفتوآمد میکرد و اگر هم میرفت، تغییرقیافهاش بینقص بود.
حوالیِ ساعتِ ۴ بعدازظهر، لومیان به ایستگاهِیادآورِ محقرِ قطارِ بخارِ بندرِ فاریم رسید. با پرداختِاما ۳ ورلدور، بلیتِ معدنِ آتشفشانِ آنداتنا را خرید.
اگر میخواست غروبِ آفتاببرگهای را آنجا تماشا کند،دوستانه باید همین حالا راه میافتاد.
ویژژژ! تقتق! تقتق! واگنِ سیاهِیادآورِ آهنی همانطور که روی تراورسهای راهآهننظر پیش میرفت، دودِ غلیظی بیرون میداد.
رفتهرفته شتاب گرفت؛ همچون غولی عظیمکسی که بر لختیِ خود غلبه کردهاون و اجزایش را به حرکت درآورده باشد.
لومیان که کنارِ پنجره نشسته بود، کلاهِ حصیریِدورانِ طلاییرنگی در دست داشت و در سکوت بهبیهوده مزارعی که از نظر ناپدید میشدند چشم دوخته بود.
کمی پیش از ساعتِبرگهای ۶ عصر، قطار بیرونِدوستانه معدنِ آتشفشانیِ آنداتنا توقف کرد.
لومیان کلاهِ حصیریاش را بر سر گذاشت وچرخید با عبور از ورودیِ معدن، مسیرِ پاکوبِ نزدیکینشانهای را در پیش گرفت که به قلهٔ آتشفشان میرسید.
هرچه از سرسبزیِ محیط کاسته میشد، رنگهایمیاد خاکستریِ مایل به سیاه بیشتر غلبه میکردند. گهگاهتریر صخرههای قرمزرنگی نیز در منظره به چشم میخوردند.
با نزدیک شدن به قلهٔ کوه، حسِیادآورِ ویرانی و متروکبودن شدت گرفت. شنهای خاکستریِ مایلاما به سیاه در میانِ بادِ خاموش آرمیده بودند.
بدونِ پناهِ شاخوبرگِ درختان، میدانِ دیدِبرشته لومیان گستردهتر شد. گویی شکوهِ غریبِ اینچیزِ مکان، تجسمِ وسعتِ ویرانی و سکوت بود.
لومیان در امتدادِ مسیرِ خاکستریِ مایل به سیاهی که در اثرِنظر رفتوآمدِ گردشگران ساییده شده بود، قدمبهقدم بهسوی دهانهٔ آتشفشان پیش رفت؛رویاروییِ جایی که سطوحِ سیاهِ زغالی با فرورفتگیهای مایل به قرمز نمایان میشدند.
دمای درونِمیکنه آنجا بهطرزِپرسید محسوسی گرمتر بود.
بادهای لجامگسیخته وزیدن گرفتند و شنهای خاکستریِیادآورِ مایل به سیاه را به هوا بلند کردند،اما چنانکه پیکرِ انسان را به تلوتلو خوردن وامیداشتند.
در میانِ این منظره، خورشیدی که به غروبدوستانه نزدیک میشد، محیطِ متروک را در درخششی طلاییسرخنیست غرق کرد و سرخیِ فرورفتگیها را شدت بخشید.
لومیان کلاهِ حصیریاش را با دستدورانِ نگه داشت و دویست تا سیصدگرفت متر در امتدادِ دهانهٔ آتشفشان پیش رفت.
ناگهان بادِ قله فروکشپرسید کرد و شنهای معلق درافتخار سکوتی وهمآور به زمین نشستند.
لومیان بیدرنگ پیکری را دید که در سکوت رویروزل دیوارهٔ موربِ خاکستریِ مایل به سیاهِ بیرونِ دهانهٔ آتشفشان ایستادهوارلاک بود و در آخرین پرتوهای درخشانِ آفتاب غرق شده بود.
پیکر که در ردایی سیاه و شنلی بادوستانه کلاهِ بزرگ پوشیده شده بود، با دقت بهنیست پایین رفتنِ تدریجیِ خورشیدِ طلاییسرخ چشم دوخته بود.
چهرهٔ لومیان بیتغییر ماند.دورِ قدمبهقدم جلو رفت وچرخید از آغازِ حمله خودداری کرد.
پیکرِ کلاهدار با حس کردنِ نزدیک شدنِ لومیان به عقب برگشتمعلومه و چهرهٔ رنگپریده و بیجانی را نمایان کرد که زخمهای درنورِ حالِ پوسیدگی و لایهای ضخیم از خز روی آن به چشم میخورد.
او کسیگردشگران نبود جزپانزده وارلاک شیطانی برمن!
برمن که به جنونش شهرت داشت، شایدبرمیخاست تحتِتأثیرِ منظرهٔ آرام و خاطراتِ تسخیرکنندهاش، بازیادی خستگی گفت: «بالاخره اینجا رو پیدا کردی.»
لومیان که کلاهِ حصیریِ طلاییاش را درروزل برابرِ بادِ شدید محکم نگه داشته بود،بیهوده خندهای کنایهآمیز به خود کرد و جواب داد:
«اگه بهخاطرِ توهمات و امیدم نبود، و اگه دشمنهای بیشماری نداشتم که منتظرن پیدام کنن، مرتب به کوردو و نزدیکترین مرتعِ کوهستانی برمیگشتم. علفهای اونجا سبزیِآدمای زندهای دارن، وسیع و پهناورن، با گلهای زردِ کمرنگی که کاملاً شکوفه دادن. گوسفندهای بیشماری اون اطراف پرسه میزنن. آسمون مثلِ جواهر میدرخشه و ابرهای سفیدی کهدیروقت گهگاه رد میشن، شبیه گوسفندایین که دارن روی زمین میچرن. شبا ستارهها در میان، اونقدر متراکم که انگار کفِ یه رودخونهٔ زلال پر از شنهای الماسی شده...»
لومیان، ایستاده در میانِ آفتابِ سوزان ویادآورِ محیطِ خاکستریسیاهِ پهناور و خاموش، بیاختیار بهگرفت یادِ دهکدهٔ کوردو و چراگاهِ کوهستانی افتاد.
برمن حرفش را قطع نکرد. وقتی حرفِ لومیاندوستانه تمام شد، حالتی مبهوت به خود گرفت و باشبا لبخندی که بیشتر از شادی رنگِ درد داشت، گفت:
«من و هلن فکر میکردیم هر وقت دلمون بخوادهمهجا میتونیم بیایم اینجا غروب رو تماشا کنیم، چون فقطشیطانی یه بلیت باهاش فاصله داشتیم. ولی اون دیگه هرگز نیومد...»
تازه نیازی هم به قطارِ بخارکسی نیست... لومیان آهسته نفسش را بیروناون داد و پرسید: «اون موقع چی شد؟»
چهرهٔ برمن در همپانزده رفت و عذاب دردورانِ حالتِ چهرهاش آشکار شد.
«فریب خوردیم. نقشهٔ گنجبرگهای یه مشکلی داشت. ما بایادآوری هیولاهای دریاییِ واقعی روبهرو شدیم!
«لعنت به جزیرهنشینها. هلن همیشه باور داشت اونا از سرِ ناچاری به فریبکاری و اوباشگری رونشانهای میارن. تمامِ مقامهای محترم دستِ اینتیسیهای اصیل بود، ولی ما باهاشون خوب رفتار میکردیم و بهشونآیا اعتماد داشتیم. با این حال، اونا با بقیه همدست شدن تا به خاطرِ پول بهمون خیانت کنن!
«میکشمش، اونمیکنه فریبکارا رو،پرسید و هرچی جزیرهنشینه!»
لومیان خندید و گفت: «بعضی از تریریهایی که خودشون رو نجیبزادههمهجا میدونن هم کلاهبردارن، در حالی که بعضیای دیگه تنفروشی میکنن. منمیگشت در موردِ جزیرهنشینها حکمِ کلی نمیدم، ولی حواسم به آدمای خاص هست.»
ناگهان فکریپیپی به ذهنِبرگهای لومیان خطور کرد.
«اون جزیرهنشینی کهدقیقه بهتون خیانت کرد،دورانِ از مسیرِ غارتگر بود؟»
برمن که چهرهاش ازپرسید خشمی مهارنشدنی در همپنجاهساله کشیده شده بود، گفت: «آره.»
یعنی داشت نقشِ کلاهبردار رو بازی میکرد؟یادآورِ لومیان با احتیاط پرسید: «عادت داشت عینکِگرفت تکچشمی بزنه یا حدقهٔ چشمش رو فشار بده؟»
و بهپیپی چشمِ راستشبرگهای اشاره کرد.
برمن که ازدقیقه سؤالِ لومیان گیجدورانِ شده بود، گفت: «نه.»
لومیان آهِ آسودگی کشید.
«اسمش چیه؟ تونستی بکشیش؟»
چهرهٔ رنگپریده و بیجانِبرگهای برمن ناگهان برافروخته شد ویادآوری مایعی گندیده از آن چکید.
«اسمش مارک بنیتو بود!دورِ بعد از اون اتفاق غیبشهمهجا زد. دیگه هرگز پیداش نکردم!»
لومیان تصمیم گرفت بیشتر از اینکسی برمن را تحریک نکند و پرسید:اون «اون موقع دنبالِ کدوم گنج بودید؟»
برمن شایعاتی را که دربارهٔ گنج جمعآوری کرده بود به یاد آورد و گفت: «در اعماقِ دریای مه، یه جزیرهشیطانی هست. ساکنانش نه پیر میشن و نه واقعاً میمیرن. دلیل داریم که باور کنیم چیزِ فوقالعاده ارزشمندی تو اون جزیره پنهانهمسرش شده. ما نمیخواستیم با جزیرهنشینها دشمن بشیم. تنها امیدمون این بود که مخفیانه واردِ جزیره بشیم و کمی داروی ضدپیری بدزدیم.»
حرفهایش کمی آشفتهعطرِ بود و ازبرشته روی جزئیات میپرید.
لومیان پس از کمی تأمل گفت: «شباهتِروزل عجیبی به افسانهٔ چشمهٔ بیپیری داره. مجموعهٔبیهوده ماجراجو قبلاً اشاره کرده که چشمهٔ بیپیری دروغه.»
برمن بیتوجه به او ادامه داد: «ما شواهدیپنجاهساله پیدا کردیم و یه نقشهٔ گنج از اون جزیرهاینن به دست آوردیم. در کمالِ تعجب، نقشه جعلی بود!
«هیولاهای دریایی کشتیمون رو نابود کردن. برای اینکه بتونم ازچرخید اون جادوی خاص استفاده کنم، هلن جلوم ایستاد... دیدم که هیولاهایبرمن دریایی چطور اونو دو نیم کردن. ناامیدی رو تو چشماش دیدم...»
برمن بهپیپی نفسنفس افتاد وتنباکوی نتوانست ادامه دهد.
لومیان موضوع را عوض کردیادآورِ و پرسید: «و بعد، تغییرِ مسیرنظر دادی و رفتی تو مسیرِ مرگ؟»
چشمانِ یخیمیکنه و کتانرنگِپرسید برمن درخشید.
«درسته. فقط مرگ، کهپانزده قلمروی مرگ رو کنترلدورانِ میکنه، میتونه هلن رو برگردونه!
«تو افسانهٔ گنج، جزئیاتِ زیادی نشون میده که فقط مرگکرد میتونه به زندگیِ ابدی برسه. درکِ رازهای مرگ کلیدِ رستاخیزِفرق واقعیه! اینطور نیست که جزیرهنشینها نمیرن؛ اونا میتونن زنده بشن!»
«واقعاً به اون گنج باوریادآورِ داری؟» لومیان پس از طرحِزیر این سؤال، خودش جواب را میدانست.
برمن که تا حدی عقلش را از دست داده بود،گفت به هر طنابِ نجاتی چنگ میزد و به هر شایعهایبیارن که نویدِ بازگشتِ هلن به زندگی را میداد اعتماد میکرد.
برمن سر تکان داد و با صدایی بم گفت: «باور دارم. چونزیر مدتی پیش با آدمایی از اون جزیره برخورد کردم. واقعاً همچین جزیرهایرویاروییِ وجود داره. واقعاً جزیرهنشینهایی هستن که نه پیر میشن و نه واقعاً میمیرن!»
لومیان بیاختیار پرسید: «واقعاً؟»
چشمانِ برمن از تعصبی کورکورانه سوخت و گفت: «میخواستم دستگیرش کنم، ولی اوناما شکستم داد. به جای اینکه منو بکشه، با دردم همدردی کرد و دانشیتماشای دربارهٔ قلمروی مرگ بهم یاد داد. راهی برای برگردوندنِ هلن به زندگی وجود داره!
«اون کلاهبردارِ لعنتی. خدمتکارِ فیدل چیزی جز یه کلاهبردار نیست.گفت نمیخواستم تو آیینِ رستاخیز عجله کنم. کاملاً آماده نبودم، ولیبیارن چون اون یه کلاهبرداره، میکشمش! همهٔ جزیرهنشینها کلاهبردارن! همهشون باید بمیرن!»
اون واقعاً اهلِ همون جزیره است؟ یا شاید اونم یه کلاهبردارِ دیگه است؟ لومیانگرفت فهمید ماجرای رودیِ کلاهبردار، برمن را تحریک کرده است. تأثیرِ آن جزیرهنشین هم در میانماه بود... لومیان چشمانش را ریز کرد و پرسید: «اسمِ اون جزیرهنشین چیه، و چه شکلیه؟»
برمن ناگهان محتاطعطرِ شد و لومیانبرشته را برانداز کرد.
«تو برای چی اومدی اینجا؟»
لومیان با دیدنِ واکنشِ برمننصفهشبم آهی کشید و با خونسردیِگفت غیرعادیای گفت: «اومدم تو رو بکشم.»
برمن جاگردشگران خورد و بعددقیقه زد زیرِ خنده.
«برای چی؟ جایزه؟»
لومیان کلاهِ حصیریِ طلاییاش را کنار انداخت، بدنش راهمهجا کمی پایین آورد و با صدایی بم جواب داد:شیطانی «تا گناهانت رو مجازات کنم و به رنجت پایان بدم.»
خندهٔ برمن قطع شدپرسید و با چهرهای سردپنجاهساله دستانش را بالا برد.
«پس بیا جلو.»