---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 99: مهمان • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 99: مهمان

0

بی‌درنگ، لومیان منقبض شد.

چرخید و به سمتِ تخت‌برمی‌گشت​ برگشت. با دستِ چپِ باندپیچی‌شده‌اش‌سالم​ «عطارد سقوط کرده» را چنگ زد.

در حالی که زنگِ در همچنان به صدا درمی‌آمد،‌نشانه‌های​ تفنگِ ساچمه‌ای‌اش را برداشت و با گام‌های بلند به‌توانایی​ سمتِ پنجرهٔ اتاق‌خواب رفت. ورودی را به‌دقت وارسی کرد.

هیچ‌کس آنجا نبود!

در آن لحظه،‌دست​ لومیان حس کرد قلبش‌می‌کرد​ دارد از تپش می‌ایستد.

قصد داشت «دیدِ‌اگر​ روحی»اش را فعال‌چه‌بسا​ کند تا بهتر ببیند.

از آنجا که پس از چند ثانیه ورود به حالتِ «تفکر» در ویرانه‌های رؤیا، آن‌نمی‌توانست​ صدای دیوانه‌کننده و هولناک را می‌شنید و نشانه‌های از دست دادنِ مهار در او بروز می‌کرد،‌حضورِ​ نمی‌توانست به‌راحتی از این توانایی بهره ببرد. مدتی طول کشید تا بتواند آن را فعال کند.

با این حال، حتی با فعال‌اونی​ شدنِ دیدِ روحی‌اش، باز هم متوجهِ‌رفتن​ حضورِ کسی در پشتِ در نشد.

اما زنگِ‌نشانه‌های​ در بی‌وقفه‌دادنِ​ به صدا درمی‌آمد.

افکارش به‌سرعت می‌دویدند. لومیان جدی به‌چه‌بسا​ این فکر افتاد که به تخت‌اگه​ برگردد، به‌زور بخوابد و از رؤیا بگریزد.

اما حس می‌کرد با توجه به خطرِ ناشناخته‌ای که هر لحظه‌دادنِ​ ممکن بود به ساختمانِ دوطبقهٔ نیمه‌زیرزمینی‌اش هجوم بیاورد، حتی اگر به‌طول​ واقعیت برمی‌گشت، چه‌بسا نمی‌توانست از حملهٔ بعدی جانِ سالم به در ببرد.

دو حالت داشت:

اگه اونی که داره زنگ‌مهار​ می‌زنه بتونه بیاد تو، رفتن به‌توانایی​ تخت فرقی با تسلیم شدن نداره.

اگه نتونه بیاد تو،‌واقعیت​ تا وقتی خودم در‌بعدی​ رو باز نکنم جام امنه.

در هر صورت،‌ویرانه‌های​ باید برم پایین‌دیوانه‌کننده​ و یه نگاهی بندازم...

لومیان به‌سرعت تصمیمش را گرفت.

«عطارد سقوط کرده» را در غلافِ کمربندش گذاشت، تبرش‌به‌راحتی​ را آویزان کرد و تفنگِ ساچمه‌ای را بالا آورد.‌حال​ از اتاق بیرون رفت و محتاطانه از پله‌ها پایین رفت.

با رسیدن به‌اگر​ طبقهٔ اول، پیکری در‌حملهٔ​ میدانِ دیدش پدیدار شد.

پشتِ میزِ غذاخوریِ شش‌نفره،‌رؤیا​ همان بانوی مرموزی نشسته بود‌نشانه‌های​ که لومیان دربه‌در دنبالش می‌گشت.

بلوزی سفید با پاپیونی بزرگ در یقه و‌زنگ​ شلواری گشاد به رنگِ خاکستریِ مرواریدی به تن‌نداره​ داشت. لباسِ راحتی‌اش به‌طرزِ فریبنده‌ای شیک و برازنده بود.

کلاهِ سیاه و کوتاهی‌دادنِ​ کنارش بود و داشت نوشیدنیِ‌به‌راحتی​ طلایی‌رنگِ کم‌رنگی را مزمزه می‌کرد.

لومیان نفسِ راحتی کشید و‌برمی‌گشت​ به بانوی مرموز با موهای‌سالم​ قهوه‌ای و چشمانِ آبی نزدیک شد.

تفنگِ ساچمه‌ای و تبر را کناری گذاشت،‌هولناک​ صندلیِ آن سوی میزِ غذاخوری را عقب‌می‌کرد​ کشید و نشست. پرسید: «شما می‌تونید بیاید اینجا؟»

بانو لیوانش‌جانِ​ را پایین گذاشت‌اگه​ و لبخند زد.

«فکر کردی‌نشانه‌های​ اون مواد چطور‌مهار​ به اتاقت رسیدن؟»

با حرف زدنِ‌اگر​ او، صدای جرینگ‌جرینگِ‌چه‌بسا​ زنگ متوقف شد.

لومیان با‌تفکر​ گیجی نگاهی‌رؤیا​ به در انداخت.

«حالا که از‌سالم​ قبل اومدید تو،‌اونی​ دیگه چرا زنگ می‌زدید؟»

لبخند زد و‌دست​ جواب داد: «این‌بروز​ از نزاکتِ اولیه‌ست.»

نزاکتی که می‌تونه آدم رو تا‌چه‌بسا​ سرحدِ مرگ بترسونه؟ لومیان فقط جرئت‌اگه​ کرد این را در دلش زمزمه کند.

یکراست رفت سرِ اصلِ مطلب.

«من مادهٔ فرابشریِ آتش‌افروز‌حالت​ رو به دست آوردم.‌زنگ​ عه، باید همون آتش‌افروز باشه.»

بانو به‌آرامی سر تکان داد.

«می‌دونم. برای همین اومدم دیدنت.»

لومیان شادیِ ناگهانی‌اش را فروخورد و پرسید: «حاضرید کمکم کنید ویژگی‌های‌دادنِ​ فرابشریِ تحریک‌کننده رو جدا کنم و فرمولِ معجونِ مربوط بهش رو‌طول​ بهم بدید؟ برنامه‌م این بود که تو میخانهٔ کهنه پیداتون کنم.»

دیگر به‌جانِ​ بهایی که باید‌اگه​ می‌پرداخت اهمیتی نمی‌داد.

بانو لبخند زد و گفت: «با وضعیتِ فعلیِ کوردو، بیرون‌این​ رفتن برات خیلی خطرناکه، برای همین مستقیم اومدم اینجا. واقعاً می‌تونم‌روحی‌اش​ کمکی رو که می‌خوای بهت بکنم، اما این بار مجانی نیست.»

لومیان دوباره متوجهِ آن احساسِ ناخوانا در چشمانِ‌بعدی​ بانو شد، اما این فکر که دیگر قرار‌می‌زنه​ نبود کمکش مجانی باشد، خیالش را راحت کرد.

ناشناخته‌ها بسیار ترسناک‌تر بودند.

بی‌درنگ پرسید:‌جانِ​ «چه بهایی‌حالت​ باید بپردازم؟»

با آرامش جواب داد:‌دادنِ​ «ویژگی‌های فرابشریِ جداشدهٔ آتش‌افروز و‌به‌راحتی​ شکارچی به من تعلق می‌گیره.»

به همین‌بیاورد​ سادگی؟ لومیان‌واقعیت​ غافلگیر شد.

اصلاً این را بها نمی‌دانست.‌صدای​ گذشته از این، تا مدت‌ها نمی‌توانست‌دادنِ​ از ویژگیِ فرابشریِ آتش‌افروز استفاده کند.

بانو ادامه داد: «علاوه بر کمکی که در ابتدا‌می‌زنه​ بهت کردم، اگه در آینده بازم کمکی خواستی—البته اگه‌وقتی​ آینده‌ای برات وجود داشته باشه—باید کاری برام انجام بدی.»

لومیان حس کرد‌دست​ آن احساسِ مرموز در‌می‌کرد​ چشمانِ بانو شدت گرفت.

محتاطانه پرسید:‌بیاورد​ «اگه انجام‌واقعیت​ ندم چی؟»

بانو خندید.

«مگه شکست خوردنِ سرمایه‌گذاری‌ها چیزِ عجیبیه؟‌اونی​ خواهرت مگه سرِ خریدنِ سهام با‌رفتن​ غیب‌بینی یه مقدار پول از دست نداد؟»

لومیان بی‌درنگ‌نشانه‌های​ پرسید: «می‌خواید‌دادنِ​ چیکار کنم؟»

بانو به‌آرامی آه کشید.

«اگه تونستی‌تفکر​ زنده بمونی، در‌صدای​ موردش حرف می‌زنیم.

«بسیار خب، ویژگیِ‌سالم​ فرابشری‌ای رو که به‌داره​ دست آوردی بهم بده.»

لومیان برخاست و به‌سوی‌دادنِ​ پله‌هایی رفت که به‌نمی‌توانست​ طبقهٔ دوم ختم می‌شد.

به‌سختی جلوِ خودش را گرفت تا‌چه‌بسا​ پله‌ها را دوتا یکی نکند. وقتی بانو‌اونی​ دیگر نمی‌توانست او را ببیند، به‌سرعت دوید.

طولی نکشید که لومیان با کیسهٔ پارچه‌ایِ‌هولناک​ حاویِ ویژگیِ فرابشریِ آتش‌افروز به طبقهٔ اول‌می‌کرد​ برگشت و به میزِ غذاخوری نزدیک شد.

بانو دوباره لیوانش را‌حالت​ بالا آورد و مایعِ‌زنگ​ طلاییِ کم‌رنگ را مزمزه کرد.

لومیان با‌نشانه‌های​ لحنی عادی‌دادنِ​ پرسید: «این چیه؟»

بانو به‌سادگی توضیح داد: «یه نوشیدنیِ پیش‌غذای تریری به‌جانِ​ اسمِ بلک پوکاست. از خیسوندنِ طولانی‌مدتِ زنجبیل، دارچین، جوزِ هندی‌رفتن​ و میخک تو شرابِ شیرین درست می‌شه. طعمش خیلی خوبه.»

از آنجا که لومیان این موضوع را فقط برای ایجادِ‌دست​ صمیمیت پیش کشیده بود، بیشتر کنجکاوی نکرد. کیسهٔ پارچه‌ای را‌ببرد​ باز کرد و قلبِ سوزان را از میانِ خاک بیرون کشید.

گرمای سوزانی کفِ دستش را سوزاند. با تحملِ‌زنگ​ دردِ خفیف، به جلو خم شد و ویژگیِ‌نداره​ فرابشری را به بانوی آن سوی میزِ غذاخوری داد.

کفِ دستِ چپش را‌دادنِ​ جلو آورد و گذاشت‌نمی‌توانست​ «قلب» در هوا معلق بماند.

نگاهی به‌بیاورد​ لومیان انداخت‌واقعیت​ و خندید.

«بعدها وقتی ویژگی‌های فرابشری رو نگه می‌داری، یادت باشه که هر چند وقت یه بار‌نمی‌توانست​ محیطشون رو عوض کنی. اگه همچین چیزی خیلی طولانی با چیزی در تماس باشه، خیلی‌متوجهِ​ احتمال داره باهاش ترکیب بشه و به یه شیءِ رازآلود تبدیل بشه که باید مهروموم بشه.»

این‌طوره... لومیان پرسید:‌سالم​ «هر چند وقت یه‌داره​ بار باید عوضش کنم؟»

زن بی‌تفاوت گفت: «معمولاً دو تا سه روز طول می‌کشه، اما خب اتفاقه دیگه، پیش میاد. پیشنهاد می‌کنم هر‌حتی​ ۲۴ ساعت محیطش رو عوض کنی. با مهروموم و نگهداریِ درست، می‌تونه ماه‌ها یا حتی سال‌ها دوام بیاره. راستی،‌بخوابد​ اگه موادِ فرابشری رو توی یه معجون قاطی کردی، هرچه زودتر بنوشش. وگرنه ممکنه مایع با بطری ترکیب بشه.»

همان‌طور که حرف می‌زد، درخششی ناگهانی‌چه‌بسا​ بدنش را در بر گرفت و «قلبِ»‌اونی​ شعله‌ور به بی‌شمار کرم‌شب‌تابِ سرخ تبدیل شد.

کرم‌شب‌تاب‌ها رقصان چرخیدند‌ویرانه‌های​ و به سه‌دیوانه‌کننده​ شیءِ متمایز بدل شدند.

یکی شیئی سرخِ تیره، ارتجاعی و بافت‌دار بود. دیگری نسخهٔ کوچک‌شدهٔ‌بیاد​ همان قلبِ شعله‌ور بود که حالا سوراخ‌های بسیارش را از دست داده‌صورت​ بود. آخری هم سنگی سیاه با سطحی مایع‌مانند و بویی تند بود.

زن کفِ دستِ راستش را روی‌بروز​ سه شیء کشید و دو تا‌بهره​ از آن‌ها در هوا ناپدید شدند.

تنها چیزی که روی میزِ‌برمی‌گشت​ غذاخوری ماند، «سنگِ» تیره‌ای بود که‌حالت​ تقریباً نصفِ یک مشت اندازه داشت.

لومیان مشتاقانه‌تفکر​ پرسید: «این‌رؤیا​ ویژگیِ فرابشریِ تحریک‌کننده‌ست؟»

زن کاغذی یادداشت و خودنویسی نقره‌ای بیرون آورد، فرمولِ معجون را‌بیاد​ روی آن نوشت و بعد یادآوری کرد: «تو هنوز از علومِ‌امنه​ غریبه چیزی نمی‌دونی. بعدِ کشتنِ هیولا، فقط ویژگیِ فرابشریش رو برداشتی.

«این‌جور موجوداتِ فرابشری سرشار از نیروی روحی‌ان. از خیلی از اجزای بدنشون‌بهره​ میشه برای ساختِ طلسم‌های کوچک، لوسیون‌ها و موادِ لازم برای بعضی وردها‌حضورِ​ و آیین‌ها استفاده کرد. مثلاً خونش یه مادهٔ مکمل برای معجونِ آتش‌افروزه.

«با اینکه معجونِ آتش‌افروز به خونِ سمندرِ آتشین نیاز داره،‌سالم​ اما خونِ اون هیولا هم کار رو راه میندازه. در اصل‌تسلیم​ همون ماهیت رو داره و چه‌بسا اثرش حتی بهتر هم باشه.»

لومیان هرچه‌تفکر​ بیشتر گوش می‌داد،‌صدای​ بیشتر حسرت می‌خورد.

با اینکه رمان‌های ماجراجوییِ اورور پر از صحنه‌های شکارِ هیولاها و‌بیاد​ برداشتنِ اجزای بدنشان بود، اما او این موضوع را به واقعیت ربط‌صورت​ نداده بود. فکر می‌کرد تنها ارزشِ هیولای شعله‌ور همان ویژگیِ فرابشری‌اش است.

و حالا دیگر‌دست​ برداشتنش غیرممکن بود—خون تا‌می‌کرد​ الان خشک شده بود!

زن بی‌اعتنا به واکنشِ او، برگهٔ‌چه‌بسا​ روییِ یادداشت را کَند و گذاشت‌اگه​ در هوا به سمتِ لومیان شناور شود.

لومیان کاغذ را‌ویرانه‌های​ گرفت و کلماتش‌دیوانه‌کننده​ را با اشتیاق خواند.

فرمولِ معجونِ تحریک‌کننده:

مادهٔ اصلی: یک ویژگیِ فرابشریِ تحریک‌کننده؛

موادِ مکمل: ۵۰ میلی‌لیتر مشروبِ تقطیری، ۱۰ قطره عصارهٔ پیچ‌امین‌الدوله، ۵ گرم پودرِ تاکِ انگور، ۱۰ گرم پودرِ سرخس؛

روشِ مصرف: مستقیم نوشیده شود.

لومیان پس از خواندنِ آن با‌تسلیم​ گیجی پرسید: «هیچ ماده‌ای که سرشار‌نکنم​ از نیروی روحی باشه توش نیست...»

مثلِ خونِ سمندرِ آتشین.

زن لبخندی زد و جواب داد: «معجون‌های‌برمی‌گشت​ مختلف نیازهای متفاوتی دارن. معجونِ تو بیشتر‌اگه​ روی نمادگرایی توی علومِ غریبه تکیه داره.

«مثلاً سرخس نمادِ "به‌راحتی تحتِ‌می‌زنه​ تأثیرِ دیگران قرار گرفتن"ـه. این‌تسلیم​ با ذاتِ یه تحریک‌کننده هم‌خوانی داره.»

پس یه تحریک‌کننده باید با حرفاش بقیه رو تحتِ تأثیر‌وقتی​ قرار بده؟ لومیان یادداشت را در جیب گذاشت و در این‌تصمیمش​ فکر فرو رفت که موادِ مکمل را از کجا پیدا کند.

مشروبِ تقطیری در خانه پیدا می‌شد؛ اورور در بعضی غذاها از آن استفاده می‌کرد. تاکِ‌می‌زنه​ انگور و سرخس هم در داریژ فراوان بود، هرچند بیرون رفتن می‌توانست خطرناک باشد. تنها چیزی‌برم​ که می‌ماند پیچ‌امین‌الدوله بود—باید از اورور می‌پرسید که بینِ لوازمِ وردخوانی‌اش از آن دارد یا نه...

وقتی لومیان دوباره سر بلند کرد، زنِ‌برمی‌گشت​ روبه‌رویش همراه با آن کلاهِ لبه‌کوتاهِ سیاه‌اگه​ و آپریتیفِ بلک پوکا ناپدید شده بود.

اصلاً نفهمیده‌اونی​ بود زن‌زنگ​ کی رفته است.

آن هم در حالی‌رفتن​ که دیدِ روحی‌اش در تمامِ‌نتونه​ این مدت غیرفعال نشده بود.

هوف. لومیان نفسش را بیرون داد و در حالی‌سالم​ که ویژگیِ فرابشریِ تحریک‌کننده و فرمولِ معجون را در‌رفتن​ دست می‌فشرد، با دلی پر از اشتیاق به اتاق‌خواب برگشت.

سریع روی تخت دراز کشید تا به واقعیت برگردد‌حملهٔ​ و با اورور مشورت کند، به این امید که‌می‌زنه​ تا پیش از شب موادِ مکمل را جمع‌آوری کند.

برایش مهم نبود که دیدِ‌می‌زنه​ روحی‌اش هنوز فعال است؛ به‌محضِ اینکه‌شدن​ به خواب می‌رفت، خودبه‌خود غیرفعال می‌شد.

...

در دلِ شب، لومیان‌برمی‌گشت​ چشمانش را باز کرد‌جانِ​ و نگاهی به اورور انداخت.

بی‌صبرانه منتظر بود تا‌بیاورد​ خبرِ به‌دست‌آوردنِ فرمولِ معجونِ‌چه‌بسا​ تحریک‌کننده را به خواهرش بدهد.

اما تقریباً در همان لحظه، دید که‌بیاد​ دهانِ اورور کمی باز شد و شبحی‌وقتی​ مه‌آلود و نیمه‌شفاف از آن بیرون آمد.

موجودی عجیب و مارمولک‌مانند بود!

نگاهِ لومیان روی آن قفل شد.‌حملهٔ​ همان‌طور که مارمولکِ اثیری محیطِ اطرافش را‌داره​ برانداز می‌کرد، او بی‌اختیار چشمانش را بست.

«مارمولک» نگاهی به اطراف انداخت و‌واقعیت​ سپس به‌سرعت از دهانِ اورور فاصله‌سالم​ گرفت و از اتاق بیرون رفت.

لومیان دوباره چشمانش را‌زنگ​ باز کرد و با‌رفتن​ بهت به خواهرش خیره ماند.

چهرهٔ اورور‌بتونه​ در تاریکی‌رفتن​ فرو رفته بود.

دهانش کمی باز مانده‌برمی‌گشت​ بود و آرام در‌جانِ​ خوابی عمیق به سر می‌برد.

لومیان بی‌حرکت نگاهش‌هجوم​ می‌کرد، گویی به‌واقعیت​ مجسمه تبدیل شده بود.

در سیاهیِ شب،‌داره​ دلش بیش از پیش‌بیاد​ در ناامیدی فرو رفت.

ناولها | novelha.net