---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 458: هم‌مسیر • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 458: هم‌مسیر

0

«رنگ... قلم‌موها...» ژنا لحظه‌ای به محتویاتِ‌چند​ کیسهٔ پارچه‌ایِ خاکستری‌سفید خیره ماند و‌همان​ از این کشفِ غیرمنتظره لحظه‌ای جا خورد.

سریع توصیهٔ پالاینده و سرنخ‌های اخیرشان را به یاد آورد:‌همان​ حواستان به نقاشان و کسانی که نقاشی سرگرمیِ شخصی‌شان است‌می‌دادند​ باشد، چون چه‌بسا برخی از آثارشان توانایی‌های فراطبیعی داشته باشند!

یعنی این‌پیچیدهٔ​ راهب یه‌بدنِ​ نقاشِ پرشوره؟

یا فقط داشته‌بگردد​ رنگ و قلم‌مو رو‌پیدا​ برای یه هنرمند می‌برده؟

به نظر کارِ پیش‌پاافتاده‌ای میاد، اما اینکه اعماقِ‌اسکناس​ تریرِ زیرزمینی رو برای این کار انتخاب کرده،‌همان‌طور​ شک‌برانگیزه. به نظر نمی‌رسید مشکلِ کمبودِ وقت باشه...

یا مقصدش مشکلی داره،‌چند​ یا نقاشی که دنبالشه.‌کرد​ شایدم همه‌چیز مشکل داره...

انبوهی از افکار از ذهنِ ژنا گذشت و‌فکر​ باعث شد به ارتباطِ میانِ راهبِ ارتقایافتهٔ مکانیکی‌بیندازد​ و مهمان‌خانه‌ای که در حالِ بررسی‌اش بودند، شک کند.

شاید هنرمندی با قدرت‌های فراطبیعی داشت روی‌پیدا​ نقاشی‌های دیواریِ زیرِ زمین کار می‌کرد و‌همان‌طور​ به مقدارِ زیادی رنگ و ابزار نیاز داشت!

ژنا تصمیم گرفت ردای راهب را‌چند​ برای یافتنِ سرنخی بگردد، اما فقط‌همان​ چند سکه و اسکناس پیدا کرد.

این وسایل را در همان کیسهٔ پارچه‌ایِ خاکستری‌سفید گذاشت و با گرهی محکمش کرد. همان‌طور که اجزای پیچیدهٔ مکانیکی را که نیمی‌فکر​ از بدنِ راهب را تشکیل می‌دادند بررسی می‌کرد، به این فکر افتاد که با استفاده از شعله‌های سیاه دیوبانو، او را یک‌احضارِ​ بارِ دیگر از کار بیندازد. نقشه‌اش این بود که او را برای «بازجویی» با کمکِ سیِل، فرانکا و آنتونی به سطحِ زمین ببرد.

او که ساحره بود، بر جادوی آیینیِ مربوط به احضارِ روح مسلط شده بود، اما تجربهٔ‌بیندازد​ عملی نداشت و نگران بود اشتباهی کند که سرنخشان را از بین ببرد. همچنین به هدفِ‌مسلط​ نیایشِ امنی نیاز داشت، بنابراین قصد داشت این کار را به لومیان و فرانکای باتجربه بسپارد.

درست وقتی ژنا می‌خواست نقشه‌اش را‌اسکناس​ عملی کند، ناگهان چندین چرخ‌دنده روی صورتِ‌محکمش​ راهبِ بی‌هوش خودبه‌خود شروع به چرخیدن کردند،

و صدای تق‌تق و‌سرنخی​ کلیکِ آزاردهنده‌ای به وجود‌اسکناس​ آوردند. قطعاتِ مکانیکی جان گرفتند،

دیوانه‌وار چرخیدند و گوشت و خونِ‌اسکناس​ سمتِ دیگرِ بدنِ راهب را بلعیدند و‌محکمش​ آن را به توده‌ای هولناک تبدیل کردند.

این صحنه شبیهِ حادثه‌ای وحشتناک‌تشکیل​ در کارخانه‌ای بود که در آن‌شعله‌های​ کارگری درونِ دستگاهی عظیم افتاده باشد.

غرایزِ ژنا بی‌درنگ او را از خطری قریب‌الوقوع آگاه کرد،‌همان​ اما پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، قطعاتِ مکانیکی‌می‌دادند​ به همراه گوشت و خونِ خودش به سوی او یورش بردند.

در میانِ صداهای هم‌زمانِ تَرَق و‌چند​ قیژژ، او به آینه‌ای تبدیل شد‌همان​ و اینچ به اینچ خرد شد.

ژنا توانست در‌بگردد​ فاصلهٔ حدوداً ده‌متریِ رودخانهٔ‌پیدا​ زیرزمینی دوباره ظاهر شود.

بدونِ اینکه به پشتِ سرش نگاه کند، به‌سرعت کیسهٔ پارچه‌ایِ خاکستری‌سفید و‌سیاه​ پیکان تشنه به خون را که در سینه‌اش فرو رفته بود، چنگ زد.‌ببرد​ از کنارِ دیوارهٔ سنگی گذشت و شتابان به سمتِ سطحِ زمین فرار کرد.

پشتِ سرش، صدای ساییده شدن و‌اسکناس​ برخوردِ فلزات ادامه داشت، اما نتوانستند‌گرهی​ به او برسند. رفته‌رفته هیاهو فروکش کرد.

سرانجام، ژنا صدای‌یافتنِ​ واضحِ افتادنِ قطعاتِ فلزی‌سکه​ روی زمین را شنید،

و در حالی که‌چند​ سرعتش را کم می‌کرد،‌کرد​ بی‌اختیار آهِ آسودگی کشید.

ژنا دوید تا اینکه به مکانی نام‌دار در تریرِ زیرزمینی‌استفاده​ رسید، جایی که سرانجام سرعتش را کم کرد و با‌کمکِ​ احتیاط پیکان تشنه به خون را از سینه‌اش بیرون کشید.

می‌توانست حس کند که توانش به دلیلِ از دست دادنِ خون در حالِ کاهش است، اما از‌نیمی​ احتیاطِ پیشینِ خود سپاسگزار بود که وقتی راهب بی‌هوش شده بود، پیکانِ ابسیدین را از سینه‌اش درنیاورده بود.‌سیِل​ او ترجیح داده بود جست‌وجو را در حالی که پیکان در بدنش فرو رفته بود، به پایان برساند.

اگر این‌طور نبود، ممکن بود پیش از‌سکه​ آنکه فرصت کند یک بارِ دیگر از شیءِ‌محکمش​ رازآلود استفاده کند، گرفتارِ بدنِ مکانیکیِ تهدیدآمیز شود.

همان‌طور که ژنا محیطِ اطرافش را می‌سنجید و به دنبالِ بلوارِ بازارِ‌گرهی​ زیرزمینی می‌گشت، به تجربهٔ دلخراشش فکر کرد. انگار داستان‌های دلهره‌آوری که فرانکا و‌شعله‌های​ سیِل تعریف کرده بودند، به همراه توانایی‌های هولناکشان، به واقعیت تبدیل شده بود.

بخش‌هایی از بدنِ راهب که ارتقای‌می‌دادند​ مکانیکی پیدا کرده بودن، حالتِ زنده‌سیاه​ و وهم‌آلودی به خودشون گرفته بودن!

و ماشین‌آلاتِ جان‌گرفته‌بگردد​ داشتن گوشت و‌اسکناس​ خونِ انسان رو می‌بلعیدن!

این ماهیتِ واقعیِ جهانِ رازآلوده، جایی که قدرت‌های فرابشری با‌کرد​ خطراتِ غیرقابل‌تصوری همراه‌ان... ژنا واردِ بلوارِ بازارِ زیرزمینی شد و‌بدنِ​ به سمتِ پله‌هایی رفت که او را به سطحِ زمین برمی‌گرداندند.

هم‌زمان، نمی‌توانست این شک را از خود دور کند که راهبِ‌گذاشت​ مرموز و غارِ مخفی و شومی که او و فرانکا در معدنِ‌افتاد​ سنگِ درهٔ عمیق پیدا کرده بودند، به‌نحوی با فاجعهٔ قریب‌الوقوع مرتبط بودند.

...

پس از بسته شدنِ درِ سنگی و سکوتِ‌کرد​ تونلِ تاریک، فرانکا از مخفیگاهش بیرون آمد و در‌نیمی​ حالی که نامرئی مانده بود، به سطحِ زمین بازگشت.

صحنه‌ای را که تازه دیده بود در ذهنش مرور کرد‌کرد​ و کوشید منبعِ احساسِ آشنایی را که از مِهِ سفید،‌بدنِ​ نازک و همواره در حالِ تغییر ساطع می‌شد، پیدا کند.

درست در آستانهٔ این بود که برای یافتنِ‌کرد​ پاسخ به پیشگویی آینه جادویی یا غیب‌بینیِ رؤیا‌پیچیدهٔ​ متوسل شود که خاطره‌ای در ذهنش جان گرفت.

لحظه‌ای را به یاد آورد که او و ژنا مردی از صومعهٔ‌سیاه​ درهٔ عمیق را که لباسِ جادوگر به تن داشت، در زیرِ زمین از‌ببرد​ بین برده بودند. مِهِ مشابهی هنگامِ احضارِ روحشان در آینه ظاهر شده بود!

جسدِ منفجرشدهٔ طرفِ مقابل به مِهِ خونینی‌پیدا​ تبدیل شده بود و ویژگی‌های مربوطه را‌همان‌طور​ آشکار کرده بود، اما رنگ‌ها متفاوت بودند!

۰۰۷ بهمون خبر داده بود که تا وقتی پالایندگان به شهرکِ‌وسایل​ درهٔ عمیق رسیدن، هدفشون جابه‌جا شده بود. وسایلِ روی محراب ناپدید شده‌بررسی​ بودن و فقط کلماتِ مرموزی روی بعضی کاغذها به جا مونده بود...

اون کلمات آلبرت گنکور، زیرزمین، شورش و زمان بودن... آلبرت گنکور یکی از رهبرانِ کاربوناریه... و این‌نیمی​ با اون سه چراغِ نفتی که چند لحظه پیش دیدم همخوانی داره! ممکنه سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون در‌کمکِ​ حالِ همکاری با کاربوناری برای تحریکِ یه شورش باشه که احتمالاً راهبانِ صومعهٔ درهٔ عمیق هم توش درگیرن؟

نکنه چیزی که گاردنر مارتن‌تشکیل​ برای قاچاقِ کریستوی موش به‌استفاده​ تریر استفاده کرد، سفارشِ کاربوناری بوده؟

یعنی فاصله‌ش با اون درِ‌سکه​ سنگی زیاد نیست؟ برای همینه که‌گذاشت​ آینهٔ نقره‌ایِ باستانی‌م واکنش نشون داد؟

فرانکا رفته‌رفته‌ردای​ قطعاتِ معما را‌بگردد​ کنارِ هم گذاشت.

او به فوریتِ گزارش دادنِ این موضوع پی برد. هرچند این مسئله ارتباطِ مستقیمی با مأموریتِ اصلی‌شان‌نیمی​ برای یافتنِ مهمان‌خانه نداشت، اما اصلاً موضوعِ پیش‌پاافتاده‌ای به نظر نمی‌رسید. اگر اوضاع بالا می‌گرفت، چه‌بسا به فاجعه‌ای‌سیِل​ دیگر می‌انجامید و فرانکا احساس می‌کرد موظف است تمامِ تلاشش را برای جلوگیری از آن به کار ببندد.

لحظه‌ای بعد،‌پیچیدهٔ​ فرانکا گزینه‌هایش‌بدنِ​ را سبک‌سنگین کرد.

باید به انجمنِ تاروت گزارش‌سکه​ بدم، یا فرقهٔ دیوبانو، یا از‌گذاشت​ طریقِ ۰۰۷ به مقامات خبر بدم؟

خیلی زود تصمیمش را گرفت.

فقط بچه‌ها تو سؤالای‌چند​ چندگزینه‌ای یکی رو انتخاب‌کرد​ می‌کنن. آدم‌بزرگ‌ها همه‌شون رو برمی‌دارن!

تنها جای نگرانی این‌بدنِ​ بود که گزارش‌ها به‌فکر​ دستِ افرادِ اشتباهی نرسد.

...

لومیان از خواب پرید. ذهنش‌بگردد​ پر از سؤال بود. آرام‌کرد​ نشست و نگاهی به اطراف انداخت.

هیچ نشانی از اینکه خانمِ‌سکه​ شعبده‌باز در مهمان‌خانه به دنبالِ‌همان​ گابریل افتاده باشد، به چشم نمی‌خورد.

یعنی خانمِ شعبده‌باز نفهمید که گابریل از یه رؤیا استفاده کرد تا بهم هشدار بده فوراً از تریر فرار کنم؟ غیرممکنه. این بانو تو‌سطحِ​ کوردو می‌تونست هر وقت دلش خواست بیاد تو خوابم و بره، و تازه قاتلِ جونِ این هیولاهای خاصه. حتی به جسدِ بی‌جانِ بووار هم‌فرانکای​ که قاعدتاً نباید کسی بهش دست می‌زد رحم نکرد و کشیدش برد... لومیان در اتاق قدم می‌زد و به این وضعیتِ گیج‌کننده فکر می‌کرد.

باورش نمی‌شد خانمِ شعبده‌باز حواسش جمع نبوده باشد. او ابزارِ لازم‌گذاشت​ برای زیر نظر گرفتنِ اوضاع از راهِ دور را داشت، پس‌فکر​ هیچ عجله‌ای برای رفتن به تالارِ رقصِ نسیم در کار نبود.

بینشی که از ویژگیِ توطئه‌گر یافته بود، این‌اسکناس​ حسِ آزاردهنده را به جانِ لومیان انداخت که‌همان‌طور​ رؤیا آن‌طور که به نظر می‌رسید نبوده است.

فریب دادنِ خانمِ شعبده‌باز در حینِ برقراریِ‌پیدا​ ارتباط با او، نشان می‌داد چیزِ خارق‌العاده‌ای‌همان‌طور​ دربارهٔ گابریل یا خودِ مهمان‌خانه وجود دارد!

از آنجا که لومیان فقط در ردهٔ ۶ بود و دانشِ‌شعله‌های​ گسترده‌ای در علومِ غریبه نداشت، از گمانه‌زنی دست برداشت و در‌فرانکا​ عوض پشتِ میزش نشست تا با قلم و کاغذ نامه‌ای بنویسد.

با شناختِ سلیقهٔ نامه‌رسانِ «عروسکی»، تصمیم گرفت‌پیدا​ نامه را فقط پس از بازگشت به مسافرخانهٔ‌اجزای​ خروسِ زرین بفرستد و باحوصله منتظرِ پاسخ بماند.

طولی نکشید‌ردای​ که پاسخِ‌سرنخی​ خانمِ شعبده‌باز رسید.

«من متوجهِ‌سرنخی​ تأثیرِ گابریل‌چند​ روی خوابت نشدم.

«بررسی‌های اولیه‌م اینه:

«تو ارتباطِ‌سرنخی​ نزدیکی با‌چند​ مهمان‌خانه داری.»

بینِ من و مهمان‌خانه ارتباطِ نزدیکی هست؟‌سکه​ لومیان با خواندنِ پیام پیشانی‌اش پرید. حس‌گرهی​ کرد سطلِ آبِ یخی روی سرش ریخته‌اند.

چطور ممکنه؟

کی همچین‌پیچیدهٔ​ پیوندی با‌بدنِ​ مهمان‌خانه برقرار کردم؟

نکنه گابریل از همین ارتباط استفاده کرده‌پیدا​ تا خودش رو از نگاهِ خانمِ شعبده‌باز‌همان‌طور​ پنهان کنه و مستقیم روی خوابم تأثیر بذاره؟

فرضیهٔ خانمِ شعبده‌باز به‌سرنخی​ نظرِ لومیان مضحک می‌آمد، اما‌پیدا​ بی‌اختیار به بررسیِ احتمالات پرداخت.

همان‌طور که لومیان در حالِ‌سکه​ سبک‌سنگین کردنِ اوضاع بود، ناگهان فکری‌گذاشت​ مثلِ صاعقه به ذهنش خطور کرد.

مایپو مایر!

معشوقِ سوزانا ماتیس، عضوِ کلیدی و طردشدهٔ جمعیتِ‌کرد​ سعادت، مدیرِ سابقِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی، همونی که ادعا‌نیمی​ کرده بود برای انجامِ کاری به محلهٔ بازار برمی‌گرده!

نکنه مایپو مایر مخفیانه تو محلهٔ بازار‌سکه​ کاری کرده که باعث شده این ارتباطِ نزدیک‌محکمش​ و توضیح‌ناپذیر با مهمان‌خانه برام به وجود بیاد؟

اون می‌خواد خودش رو ثابت کنه. منم قطعاً یکی از‌همان​ هدف‌هاشم... نکنه نقشه‌ش این بوده که من ارتباطِ نزدیکی با‌می‌دادند​ مهمان‌خانه پیدا کنم و تو یه لحظهٔ حساس منفجرش کنه؟

چطور این کار رو کرد؟ بدونِ اینکه بفهمم با مهمان‌خانه ارتباطِ‌شعله‌های​ نزدیکی پیدا کردم... لومیان ناخودآگاه نگاهی به سمتِ چپِ سینه‌اش انداخت‌فرانکا​ و شک کرد که ترمیبوروسِ خائن در این ماجرا نقشی داشته باشد.

وگرنه محال‌سرنخی​ بود متوجهِ این‌سکه​ اتفاقِ غیرعادی نشود.

با وجودِ غافلگیری، لومیان‌سرنخی​ هول نکرد. در عوض، احساسِ‌پیدا​ خوشحالی به او دست داد.

یعنی می‌تونم از این ارتباطِ‌سکه​ نزدیکم با مهمان‌خانه استفاده کنم‌همان​ و اونجا رو پیدا کنم...

وقتی وقتش برسه، شاید فرصت پیدا کنم‌بررسی​ خانوادهٔ سانسون رو ببینم و از حمایتِ‌بارِ​ کلی از اعضای آرکانای اعظم برخوردار بشم...

درست زمانی که لومیان می‌خواست چیزی بنویسد‌پیدا​ و از خانمِ شعبده‌باز سؤال کند، صدای قدم‌های‌اجزای​ آرامی را شنید که به اتاقش نزدیک می‌شدند.

تق، تق، تق.‌یافتنِ​ کسی به‌آرامی به درِ‌سکه​ اتاقِ ۲۰۷ ضربه زد.

لومیان در را باز کرد‌سکه​ و با دیدنِ فرانکا و‌همان​ ژنا در آستانهٔ در جا خورد.

یکی‌شان بلوزی پرزرق‌وبرق به تن داشت‌می‌دادند​ و دیگری لباسِ مزدورانِ زن را‌سیاه​ پوشیده بود. چهرهٔ هر دو جدی بود.

فرانکا احساس می‌کرد پیش از نوشتنِ‌اسکناس​ گزارش باید با لومیان حرف بزند.‌گرهی​ «ما یه چیزِ مهم کشف کردیم.»

شما هم یه چیزِ مهم‌بگردد​ پیدا کردید؟ لومیان جا خورد‌کرد​ و به سقف اشاره کرد.

«به آنتونی هم بگو بیاد.»

حدود پانزده دقیقه بعد، فرانکا و ژنا در اتاقِ ۲۰۷‌استفاده​ مسافرخانهٔ خروسِ زرین تجربیاتشان را در میان گذاشتند و با دقت‌سیِل​ جزئیاتِ مربوط به فرقهٔ دیوبانو و ویل را از قلم انداختند.

لومیان گوش می‌داد‌بگردد​ و اخم‌هایش در‌اسکناس​ هم رفته بود.

یعنی به بعضی از راهب‌های صومعهٔ‌چند​ درهٔ عمیق مشکوک شدن که با‌همان​ مهمان‌خانه و اون فاجعهٔ قریب‌الوقوع ارتباط دارن؟

اونجا یکی از‌بگردد​ صومعه‌های مهمِ کلیسای خدای‌پیدا​ بخار و ماشین بود!

لومیان بی‌اختیار شقیقه‌هایش را مالید. به یاد آورد‌فکر​ که اتفاقِ غیرعادیِ مشابهی هم در صومعهٔ قلبِ‌بیندازد​ مقدسِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی رخ داده بود.

یعنی این دو‌بگردد​ تا کلیسا دیگه‌اسکناس​ مثلِ قبل قابل‌اعتماد نیستن؟

تریر هنوزم می‌تونه‌یافتنِ​ نجات پیدا کنه؟ اصلاً‌سکه​ آینده‌ای در کار هست؟

ناولها | novelha.net