چپتر 287: کلید
0فرانکا پیشگوییِ آینهٔ جادویی را تمامروز کرد و سپس رو به ژنابودند چرخید تا تفسیرش از پاسخ را بگوید.
«معمولاً این یعنی خطرناکه، اماتازهکارها از پسش برمیایم. اگه مراقببراشون باشیم، نباید مشکلی پیش بیاد.»
ژنا با تعجبنخریده پرسید: «فکر میکردمرضایتبخشِ نتایجِ غیببینی سرراست باشه.»
عجیب بود که چنینمیخره جملهٔ کوتاهی با چنینازش توضیحِ بلندی همراه میشد.
فرانکا با لبخند تأکید کرد: «سرراسته! اگه بری باشگاهِ غیببینی تو محلهٔ کلیسایزیرِ جامعِ یادبود و گیرِ تازهکارها بیفتی، پیشگوییهاشون از این هم مبهمتره. اینطوری براشونچهلِ راحتتره که هر نتیجهای رو تفسیر کنن. راستی، تا حالا کسی برات غیببینی نکرده؟»
ژنا صادقانه سر تکان داد.
غیببینی خرجِ گزافی داشت!
فرانکا متفکرانه نگاهمجلهها کرد و چشمانش بهمیکنم اینسو و آنسو چرخید.
«میتونی مجلههای سایکیک، لوتوس، آرکین و هیدن ویل رو مشترکبررسی بشی. با اینکه تو کاربردهای خاص مشکلات و خطاهایی دارن،عمیق اما دانشِ پایه و ارزشمندی دربارهٔ علومِ غریبه ارائه میدن.
«آها، درسته. سیِل بیشترِ وقتهاتازهکارها این مجلهها رو میخره. میتونی...براشون امم، کمکت میکنم ازش قرض بگیری!»
ژنا گفت: «باشه.» او فقط اسمِرضایتبخشِ مجلههای علومِ غریبه را شنیده بود اماکرده هرگز یکی از آنها را نخریده بود.
پس از به دست آوردنِ نتایجِ رضایتبخشِ غیببینی، آن دو کهگفت در طولِ روز مسیر و محیطِ اطراف را بررسی کرده بودند،طولِ زیرِ پوششِ شب بهسرعت به ورودیِ معدنِ سنگِ درهٔ عمیق رسیدند.
نگهبانِ دروازه که انگار در دههٔ چهلِ زندگیاش بود، در کلبهٔ کوچکیبودند از جنسِ سنگ خوابیده بود. او در حالی که پارچهٔ نمدیِ کثیف، کهنهدههٔ و نازکی به دورِ خود پیچیده بود، به دیوارهٔ کوه تکیه داده بود.
ناگهان، کفِ دستی باریک و لطیفبیفتی از سایهٔ کنارش بیرون آمد ونتیجهای دهانش را با دستمالی سفید پوشاند.
نگهبانِ دروازه تقلا نکرد.دست در عرضِ چند ثانیه،روز از خوابآلودگی به بیهوشی رفت.
فرانکا با کلاهِ ردایمیخره سیاهش از سایهها بیرون آمد،قرض نوچی کرد و آه کشید.
«آرامبخشِ جمعیتِ سعادتآوردنِ واقعاً مؤثره. کلیروز از دردسرهام کم میکنه.»
برای این عملیات، اوگیرِ آرامبخشِ رنتاس را ازمبهمتره لومیان قرض گرفته بود.
ژنا نمیتوانست درکنخریده کند. «نمیتونستیم فقط باطولِ یه ضربه بیهوشش کنیم؟»
فرانکا با بیخیالی توضیح داد: «اونم میشد، اما رد به جا میذاشت. آسون نیست که وانمودیکی کنیم هنوز خوابه. جایزهبگیرها و کارآگاههای خصوصیِ زیادی درگیرِ این مأموریت هستن. ما نباید تنها کسایی باشیمورودیِ که این معدنِ سنگ رو هدف گرفتن. پس بهتره محتاط باشیم و هیچ سرنخی به جا نذاریم.»
ژنا که سالها در محلهٔ باغِ گیاهشناسی و محلهٔ بازار زندگی کرده بود، کموبیش منظورِبهسرعت فرانکا را فهمید. او لحظهای تأمل کرد و پرسید: «نگرانی اگه جایزهبگیرها و کارآگاههای خصوصیجنسِ بفهمن ما تو دلِ شب زودتر از اونا واردِ معدن شدیم، نیتِ بدی پیدا کنن؟»
فرانکا که ازیادبود پاسخِ او راضیبیفتی بود، سر تکان داد.
«درسته. خیلی از جایزهبگیرها و کارآگاههای خصوصیطولِ بسته به موقعیت و محیطِ اطرافشون، تبدیلبودند به راهزن، سارق و حتی قاتل میشن.
«اونا برای پول خطر میکنن، نه برای عدالت. از اونجا که هیچ سرنخیاسمِ برای این مأموریت وجود نداره و محیطِ فعلی هم مناسبه، دزدی از همکارها وبررسی حذفِ رقبا کاملاً با سبکِ کارشون جوره. هر چی باشه، هیچکسِ دیگهای اینجا نیست.
«البته با قدرتی که ما داریم، نیازی نیست از جایزهبگیرها و کارآگاههای خصوصیزیرِ بترسیم. اما اگه تو یه موقعیتِ دیگه اشتباهِ مشابهی بکنیم یا با چیزِچهلِ خطرناکتری روبهرو بشیم چی؟ برای همینه که باید از همون اول حواسمون جمع باشه.»
چیزی که فرانکا به زبانتازهکارها نیاورد این بود که چونبراشون زن بودند، احتمالاً بیشتر آسیب میدیدند.
ژنا آهسته سرنخریده تکان داد و باطولِ این استدلال موافقت کرد.
او دیده بود کهمیخره خلافکارها پیرمردی تنها راازش فقط برای ۵ ورلدور میکشند.
فرانکا لبخندی زد و سر به سرش گذاشت: «میخواستیاطراف با یه ضربه بیهوشش کنم تا تلافیِ اینو دربیاریسنگِ که صبح ازت پرسید میخوای واردِ کارِ دخترهای خیابونی بشی؟»
ژنا بیاختیار ناسزا گفت:گیرِ «لعنت بهش! مگه منمبهمتره اینقدر آدمِ کینهای و حقیریام؟»
چه در سالهایی که در کارهای خانه به مادرش کمک میکرد و چه زمانی کهزیرِ در محلهٔ بازار آوازخوانی محلی بود، آنقدر از او پرسیده بودند که آیا میخواهد واردِ کارِکوچکی دخترهای خیابانی شود که دیگر به آن عادت کرده بود. کمی عصبانی بود، اما نه خیلی.
ژنا برای نشان دادنِ بزرگواریاش نفسش را بیرونازش داد و گفت: «وقتی اون آرامبخش رو روی بقیهآنها استفاده میکنی، یادِ بلایی میافتم که سرِ خودم اومد.»
به او هم دارو خورانده بودند ومسیر چیزی نمانده بود به قربانیای تبدیل شود کهبهسرعت ناپدید میشود. خوشبختانه با لومیان برخورد کرده بود.
فرانکا فقطجامعِ حرفهایش راگیرِ تأیید کرد.
«احساساتت رو درک میکنم، اما از اونجا که قدم تو مسیرِ خدایی گذاشتی وبودند قصد داری قویتر بشی، تو آینده مجبوری برای مقابله با دشمنهات از روشهای مختلفی استفادهزندگیاش کنی. نمیتونی فقط به خاطرِ اینکه یه کم احساسِ انزجار میکنی، بیخیالِ گزینهٔ بهتر بشی.»
ژنا میدانست حق با فرانکا است، اما نتوانست جلوی خودش را بگیردفقط و پرسید: «یه فرابشر نمیتونه ضمنِ محافظت از عزیزانش، یه زندگیِ آروممسیر و عادی داشته باشه و پاش به درگیریها و نبردها کشیده نشه؟»
فرانکا با آهی جواب داد: «تو گذشته شاید امکانپذیراطراف بود، اما این روزها بینهایت سخته. هر چی بیشترسنگِ پیشرفت کنی، سختتر میشه، تا جایی که عملاً غیرممکن میشه.»
ژنا لحظهای سکوت کرد وتازهکارها سپس گفت: «برام سؤاله کهبراشون میتونه تو آیندهٔ دور امکانپذیر باشه؟»
فرانکا نگاهی به نگهبانِ «خوابآلود» انداخت و جواب داد: «اون شخصیتِ برجسته یهکرده بار بهم گفت که شاید تو اواخرِ دورانِ پنجم و اوایلِ دورانِ ششمانگار بشه به چنین زندگیای رسید، البته اگه اصلاً دورانِ ششمی در کار باشه.»
دورانِ ششم... این کلمات باعث شدکمکت ژنا چند ثانیه به فکر فروفقط رود و سپس به خودش بخندد.
«فکر کنم فقط خیالبافیِ خودمه. رسیدن به اون نوع زندگی فقط یه توهمه. حداقل برای من که اینطوره.سنگِ با داشتنِ قدرتهای فرابشری و سابقهٔ سوءقصد، میدونم اگه خانواده و دوستهام تو سختی بیفتن، نمیتونم دسترویدست بذارم.کثیف احساس میکنم مجبورم از تواناییهام استفاده کنم تا با مشکلاتی مقابله کنم که از دستِ قانون و پلیس خارجه.»
فرانکا به نشانهٔ تأییدگیرِ سر تکان داد ومبهمتره گفت: «همینه که هست.»
فرانکا معجونهای قاتل و محرک را فقط با این امیدمحیطِ هضم نکرده بود که لباسش بهتنهایی کار را پیش ببرد،سنگِ و دوستانش را هم صرفاً با تحریک کردنشان تشویق نکرده بود.
فرانکا بیمعطلی خم شدمیخره و کلیدِ برنجی راازش از نگهبانِ در برداشت.
او از کلبه بیرون رفت و همانطور که بهسوی ورودیِ معدنِ سنگِ درهٔ عمیقپوششِ میرفت، زیرِ لب غرغر کرد: «اینجا که فقط یه در هست. پس چرا اینهمهکلبهٔ کلید داره؟ همهشون مالِ خونهشه؟» بعد کلیدها را یکی پس از دیگری امتحان کرد.
سرانجام با ناباوری وگیرِ شک با خودش زمزمهمبهمتره کرد: «هیچکدوم بهش نمیخوره...»
«هیچکدوم بهش نمیخوره؟»نخریده ژنا اصلاً انتظارِرضایتبخشِ چنین چیزی را نداشت.
اگر حتی یک کلید هم نمیتوانست ورودیِمیکنم معدنِ سنگِ درهٔ عمیق را باز کند،شنیده پس نگهبانی دادن از در چه فایدهای داشت؟
فرانکا که انگار هم داشت بلندبلند فکر میکرد و همبررسی به ژنا یاد میداد، گفت: «شاید این دستهکلید فقط برایعمیق ردگُمکنی باشه. کلیدِ اصلی حتماً یه جای دیگه قایم شده.»
سپس به ژنا گفت:گیرِ «این اطراف رو بگرد. منماینطوری یه نگاهی به نگهبان میندازم.»
ژنا مخالفتی نکرد. با استفاده ازرضایتبخشِ دیدِ شبانهاش، از همان کلبه شروعبررسی کرد به گشتنِ بوتهها و شکافهای اطراف.
فرانکا کنارِ نگهبانمجلهها چمباتمه زد و بامیکنم دقت سرتاپایش را گشت.
وقتی به میانپایش رسید، انگشتش را خم کرد واطراف تلنگرِ محکمی به آن زد. پوزخندی زد و زیرِسنگِ لب گفت: «شاید ژنا کینهای نباشه، ولی من هستم!»
پس از پایانِ جستوجو، هر دو کنارِ درِمبهمتره چوبیِ سنگین به هم رسیدند و با سرحالا تکان دادن به یکدیگر فهماندند که چیزی پیدا نکردهاند.
فرانکا نوچنوچ کرد ودست گفت: «قطعاً یه کاسهایروز زیرِ نیمکاسهٔ این معدن هست.
«اون یارو واقعاً فقطمیخره نگهبانه. فقط قراره بپادش،ازش ولی خودش نمیتونه بازش کنه!»
ژنا بادست تردید پرسید: «هنوزمطولِ میخوایم بریم تو؟»
فرانکا گفت: «یه جورِ دیگه امتحانبیفتی میکنم.» و دستِ راستش را بهسوینتیجهای قفلِ مسیِ روی درِ چوبی دراز کرد.
سرمای شدیدی از کفِ دستشآوردنِ بیرون زد و سوراخِ کلیدمحیطِ را پر از یخ کرد.
یخها روی هم انباشتهمیخره و فشرده شدند تاازش اینکه سرانجام کاملاً سفت شدند.
فرانکا با مهارت قالبِرضایتبخشِ یخ را بیرون کشید؛محیطِ کلیدی شفاف شکل گرفته بود.
اینجوری هم میشه؟ ژناگیرِ جا خورد و مشتاقمبهمتره بود ببیند بعدش چه میشود.
فرانکا که نگاهِ او را حس کرده بود، با غرور گفت: «میدونی، منکرده یه دوستی دارم... واقعاً یه دوست دارم... که تو قفل باز کردن خیلی ماهره.دههٔ یه بار با هم دربارهٔ استفاده از قدرتِ ساحره برای اینجور کارا حرف زدیم.»
فرانکا وقتی یخ را سفتترامم کرد، دوباره آن را درونِ سوراخِگفت قفل فرو برد و آرام چرخاند.
با صدایدست تقی، درِ چوبیِطولِ سنگین باز شد.
فرانکا کلیدِ یخی را بیرونتازهکارها کشید و گذاشت آب شودبراشون تا هیچ ردی باقی نماند.
پیش از ورود به معدنِ سنگِ درهٔ عمیق، ساحره کلیدِمحیطِ برنجی را سرِ جایش به کمرِ نگهبان آویزان کرد وسنگِ حالتِ بدنش را طوری تنظیم کرد که انگار خوابیده است.
پس از این کار، فرانکا کیسهسکهای بیرونمیکنم کشید و از درونش حلقهٔ ضخیمِ آهنرنگی راهرگز درآورد که با میخهای کوچکی تزئین شده بود.
«این همون حلقهٔ مجازاته که قبلاً بهت گفتم. امروز تو دستت میکنی. قبلاً طرزِ کار وورودیِ ممنوعیتهاش رو برات توضیح دادم. فقط یادت نره: توی یه ساعت نمیتونی بیشتر از سه بارخوابیده ازش استفاده کنی. تازه، بلافاصله بعد از عملیات هم درش بیار و بذارش تو همین کیسهسکه.»
ژنا گفت: «باشه.» و دستِ چپش را درازمبهمتره کرد تا فرانکا حلقهٔ آهنرنگ را توی انگشتِحالا میانیاش بیندازد، طوری که با پوستش در تماس باشد.
فرانکا که نمیتوانست شادیِ وصفناپذیرش را پنهان کند، کلاهِمسیر ردایش را جلو کشید، با اطمینان درِ چوبیِ غژغژکنان رامعدنِ هل داد و پا به معدنِ سنگِ درهٔ عمیق گذاشت.
وقتی ژنا هم وارد شد،امم فرانکا درِ چوبی را پشتِبگیری سرشان بست و قفل کرد.
با این کار، تقریباًرضایتبخشِ محال بود کسی از بیروناطراف متوجهِ حضورشان در معدن شود.
فرانکا و ژنا بهعنوانِ قاتلانی ماهر کهپیشگوییهاشون دیدِ شبانه داشتند، نیازی به چراغهای کاربیدی نداشتندراستی و بهراحتی میتوانستند همهچیز را درونِ تونل ببینند.
راهرو رو به ویرانی بود؛ پوشیده از خزه، با شکافهاییمحیطِ که روی دیوارهای سنگی امتداد یافته بودند و این حسِسنگِ شوم را القا میکردند که هر لحظه ممکن است تکهسنگی فروبریزد.
کمی جلوتر، متوجهِ حفرهای خالیامم شدند که هیچ تفاوتی بابگیری دیگر حفرههای زیرزمینیِ قبلی نداشت.
ژنا و فرانکا نزدیک به نیم ساعت آنمحیطِ محوطهٔ کوچک را با دقت گشتند تا شاید نشانیمعدنِ از فعالیتی مشکوک پیدا کنند، اما تلاششان بینتیجه بود.
وقتی به نزدیکیِ ورودیِ تونل برگشتند،بیفتی فرانکا با صدایی که بهسختی شنیدهنتیجهای میشد، زمزمه کرد: «قطعاً یه چیزی میلنگه.»
اینکه هیچ چیزِ غیرعادیای درآوردنِ آنجا نبود، شکشان را دربارهٔ نداشتنِاطراف کلیدِ در توسطِ نگهبان بیشتر کرد.
ژنا لحظهای فکر کرد و گفت: «شاید میترسیده یکی یورش بیاره تو و باعثِشنیده ریزشِ معدن بشه، برای همین تصمیم گرفته کلید رو پیشِ خودش نگه نداره. کارِکرده نگهبان فقط اینه که جلوی بقیه رو بگیره، نه اینکه در رو باز کنه.»
پیش از آنکهآوردنِ فرانکا چیزی بگوید،روز صدای تقِ واضحی شنیدند.
صدای باز شدنِیادبود درِ معدنِ سنگِبیفتی درهٔ عمیق بود!
فرانکا و ژنا نگاهی ردوبدلآوردنِ کردند و بهسرعت همان نزدیکیها،محیطِ نزدیک به خروجیِ تونل، پناه گرفتند.
درِ معدن غژغژکنان باز شد و نورِمیکنم آبیرنگ و ملایمِ چراغی کاربیدی به درونشنیده تابید و تاریکیِ تونل را عقب راند.
فرانکا و ژنا دزدکیرضایتبخشِ نگاه کردند و چشمشان بهاطراف مردی با ردای خاکستری افتاد.
مرد پیشبندی سفید به کمر بسته بود؛پیشگوییهاشون لباسی که معمولاً سنگتراشانِ باستانی میپوشیدند. کلاهِ ردایشراستی پشتِ گردنش افتاده بود و سرش را نمیپوشاند.
چنین پوششی معمولاً مختصِدست زاهدان یا راهبانِ کلیسایروز خدای بخار و ماشین بود.
راهب که چراغِ کاربیدیِ روشنی در دست داشت، موهایش تیره و کوتاهفقط بود. چشمِ چپش ترکیبی مسحورکننده از چرخدندهها، پیچها و فنرهای خاکستریِ آهنرنگمسیر بود که همگی چشمِ مصنوعیِ بلورین و زمردینی را نگه داشته بودند.