چپتر 513: نگرانی
0با شنیدنِ پاسخِ فیلیپ،کشتی نگاهِ گوزیا بیدرنگ پرحرارت شدتجاریای و تحسینش بهروشنی پیدا بود.
فرار کردن؟ گوشهٔ لبِ لومیان پرید.دریایی تغییرِ مسیرِ ناگهانیِ هشتپای سیاه وورلدور شیرجهٔ یکبارهاش او را ماتومبهوت کرد.
این مانور غافلگیرش کردهزار و باعث شد درشهرتِ لحظهای حساس خشکش بزند.
این کشتیِ زیردریاییِ محشر، که یه دزدِ دریاییِهمون بزرگ با جایزهٔ کلان فرماندهشه، همینطوری دمش رو گذاشتمسافرا رو کولش و بدونِ حتی یه شلیک فرار کرد؟
کسی با ایننکنه دلوجرئتِ مورچهای چطورگرفته میتونه دزدِ دریایی بشه؟
باسیلِ استخوانشکن؟ با ۲۵۰ هزار ورلدور جایزهبشه و اون شهرتِ ترسناک؟ دیگه حتی فکرِاون آفتابی شدن تو دریاهای آزاد رو هم نکن!
لومیان زیرِ لب ناسزا گفت و بعد درشهرتِ فکر فرو رفت و اخم کرد. چرا باسیلِنکن استخوانشکن بدونِ اینکه خودش را نشان دهد گریخته بود؟
اگه هالهٔ امپراتورِ خون روقدرتِ فعال کرده بودم و اینقدر سریعنباید فرار میکردی میفهمیدم، ولی الان چرا؟
نکنه کشتی رو اشتباه گرفته؟ پرندهٔ پروازپرندهٔ اون کشتیِ تجاریای نیست که میخواست غارتش کنه،همین برای همین عجله داشت بره سراغِ طعمهٔ اصلیش؟
یا نکنه یه جوری حسمیتونه کرده که دزدیدنِ این کشتی۲۵۰ براش فاجعه به بار میاره؟
اگه واقعاً قدرتِ غیببینی یا پیشگویی داشت که از همون اولفکرِ میفهمیدن نباید بیان. دیگه لازم نبود خودش رو جلوی خدمه وفرو مسافرا سکهٔ یه پول کنه و بعدش برگرده و بیهدف پرسه بزنه...
پیشحسِ خطر؟ حسِ خطرِ یهقدرتِ شکارچی تا وقتی چشمتوچشمِ تهدیدمیفهمیدن نشه اینقدر شدید واکنش نشون نمیده...
ناگهان چیزی به ذهنش رسید. ردهایگرفته که ماهها او را محتاط کردهغارتش بود: ردهٔ ۶ مسیرِ مجرم، دیو!
فرابشرانِ این ردهمورچهای تواناییِ بیهمتایی بهدریایی نامِ «درکِ پلیدی» داشتند.
اگر کسی در محدودهٔ آنها قصد داشت آسیبِ مرگباری بهدیگه ایشان برساند و در بازهٔ زمانیِ مشخصی برای آن اقدام میکرد،فکر میتوانستند منبعِ خطر را حس کنند و مهاجم را تشخیص دهند.
باسیلِ استخوانشکن... یهمیاره دیو؟ لقب و شهرتشپیشگویی که قطعاً بهش میخوره...
تازه براش یه نقشهٔ شکار کشیده بودم و میخواستم بعد از بررسیِغارتش اوضاع «تلپورت» کنم اونجا. نکنه نیتِ شومِ من رو حس کرد وبراش قبل از اینکه سریع تصمیم به فرار بگیره، میزانِ خطر رو فهمید؟
هی، تو یه دیوی. بدونِ جنگ فرار میکنی؟ من خودم حتی مطمئن نیستمجایزه بتونم یه دیو رو شکست بدم. تازه، تو روی کشتیِ کیمیاگریت هستی وگفت کلی زیردست دورتن. احتمالاً شیءِ رازآلود هم کم نداری. حتماً باید اینقدر ترسو باشی؟
نقشهای که تو سرم بود درصدِ موفقیتِ بالایی داشت، اونقدر که تواناییِ حسِ خطرِ باسیلآزاد از حدِ تحملش زد بالا. برای همین ریسک نکرد و مؤثرترین و امنترین واکنش روگریخته انتخاب کرد—یعنی فرار؟ لومیان هرچه بیشتر میاندیشید، بیشتر حس میکرد این حدس به حقیقت نزدیک است.
این موضوعبار خندهاش راواقعاً هم درآورد.
راستش را بخواهید، نقشهاش کاملاً آرمانگرایانه بود. نه ردهٔ استخوانشکن را در نظر گرفته بود، نه تواناییهایداشت دزدانِ دریاییِ اطرافش را، و نه به این فکر کرده بود که چطور از بطریِ داستان استفاده کندنباید تا باسیل را برای نبردی تنبهتن گیر بیندازد. همهٔ اینها به مشاهداتِ بعدیاش از هشتپای سیاه بستگی داشت.
شکارچیان لزوماً کسانی نبودند که از همان ابتدا برایاستخوانشکن نبرد به جلو یورش ببرند. چهبسا آخرین نفری بودند کهآفتابی ظاهر میشدند و وظیفهٔ برداشتِ نهایی را بر عهده داشتند.
اما آیا چنین نقشه وورلدور نیتِ شومِ سادهای پیشاپیش یکدیگه دیو را فراری داده بود؟
لومیان گمان میکرد باسیل احتمالاً نمیتوانست نقشهٔ دقیق را حس کند. دلیلش فقط این بود که او فرشتهٔ ناگزیری، هالهٔ امپراتورِ خون، مهرومومِ آقای ابله و فسادِحسِ خفیفِ ۰-۰۱ را همراه داشت؛ فارغ از اینکه قدرتمند بودند یا نه، این عوامل با نقشهای عملی و نیتی کاملاً شوم ترکیب شده بودند. این ترکیب استخوانشکنپلیدی را بهشدت آشفته کرده و به او فهمانده بود که خطرِ پیشِ رو فراتر از توانِ مقابلهاش است. از این رو، صحنهٔ چند لحظه پیش رقم خورد.
همهٔ دیوها اینقدر ترسوئن؟ لومیان در دل ناسزاپرواز گفت و با ناامیدی عرشه را ترک کردعجله و به اتاقِ ۵ در کابینِ درجهیک برگشت.
در آن لحظه، پیشخدمتِ اختصاصی ناهار را آورده بود.استخوانشکن لودویگ روی غذاهای لذیذ تمرکز کرده بود، در حالی کهآفتابی لوگانو با چهرهای پر از هیجان کنارِ پنجره پرسه میزد.
با دیدنِ بازگشتِ لومیان، پزشک با هیجان به حرف آمد: «همین الان یه دزدِ دریاییِ بزرگنکن ظاهر شد—باسیلِ استخوانشکن، قدرتمندترین کاپیتانِ دریاسالارِ دریای ژرف، هاول کنستانتین. اون حتی هشتپای سیاه رو هدایتهالهٔ میکنه. ش-شما اسمِ هشتپای سیاه رو شنیدید؟ یه کشتیِ رازآلوده که میتونه تا کفِ دریا بره!»
لومیان صادقانه جوابمیاره داد: «دیشب ازغیببینی یکی تو میخانه شنیدم.»
پیش از این، او چیزِ زیادی دربارهٔ دریاسالارِ دریای ژرف و خدمهٔ دزدانِ دریاییاش نمیدانست. تنها از وجودِ چنین دریاسالاری خبراصلیش داشت. هر چه باشد، هاول کنستانتین بسیار مرموز بود و بهندرت در روزنامهها و مجلاتی که داستانهای دریا را ثبت میکردند،سکهٔ ظاهر میشد. تنها حضورش در مجموعهٔ «ماجراجو» به لقب و نامش محدود میشد که به او پیشینهای بدونِ هیچ خطِ داستانی میداد.
لوگانو احساساتش را پنهان نکرد و گفت: «من با چشمای۲۵۰ خودم اون کشتیِ رازآلودِ دزدانِ دریایی رو دیدم. واقعاً ازشدن کفِ دریا اومد بالا و میتونه مثلِ یه گل بشکفه!
«فکر میکردم با استخوانشکن درگیر میشیم و از تواناییِ تلپورتِدیگه شما برای فرار استفاده میکنیم. در کمالِ تعجب، هشتپای سیاهبعد بعد از فقط ده ثانیه تماشا کردن، تصمیم گرفت بره.»
بالای ده ثانیه؟ مگه استخوانشکن روغیببینی دستکم گرفتی؟ همهش چند ثانیه بود!بیان لومیان در دل جوابش را داد.
لوگانو ادامه داد: «امروز صبح که داشتم با چند تا از ملوانها گپ میزدم، بهم گفتن سرپرستِ امنیتیِ پرندهٔ پرواز یه افسرِجوری بازنشستهٔ کاردرسته که کلی از دزدای دریاییِ بزرگ رو میشناسه. فکر میکردم دارن لاف میزنن، اما از قرارِ معلوم، اون سرپرستِ امنیتی آدمِبرگرده سادهای نیست. واقعاً ممکنه با خیلی از دزدای دریاییِ بزرگ ارتباط داشته باشه. برای همینه که باسیلِ استخوانشکن پرندهٔ پرواز رو غارت نکرد!»
لومیان همصدادلوجرئتِ با اوچطور گفت: «درسته، درسته.»
جر! لودویگ پوستِ چربهزار و گوشتِ رانِ اردکیشهرتِ را با دندان کند.
لومیان نگاهی به پسرک انداختقدرتِ که غرق در غذایش بود ونباید ناگهان فکرِ تازهای به سرش زد.
ممکنه کینه و خطری که باسیلِ استخوانشکنپرندهٔ حس کرده، بیشتر از یکی بوده باشه؟برای ممکنه فقط از طرفِ من نبوده باشه؟
شاید لودویگ با شنیدنِچطور کلمهٔ «استخوانشکن» آبِ دهانش رواستخوانشکن با ولع قورت داده باشه...
با این حال، هرچند این معدهٔ بیتهِاون متحرک در مقایسه با من ردهبالاتر به نظرآزاد میرسه، ولی تواناییهای متناسب با اون رو نداره...
...
برای جشن گرفتنِ این واقعیت که هشتپای سیاه پرندهٔ پرواز را غارت نکردهکنه بود، کاپیتان عصر همان روز مهمانیای روی عرشه ترتیب داد که در آن دلقکها،میاره شعبدهبازها و رامکنندگانِ حیوانات حضور داشتند. او همه را مهمانِ سه لیوان آبجو کرد.
آخرِ شب، میخانهٔ درجهسه پرجنبوجوش بود. فیلیپ در مرکزِ توجه۲۵۰ قرار گرفت و تقریباً تمامِ مشتریان دورش حلقه زدند. آنهاشدن بهنوبت او را تحسین میکردند و به او نوشیدنی میدادند.
همه از سرپرستِ امنیتی سپاسگزار بودند که از دوستیاش بادیگه باسیلِ استخوانشکن استفاده کرده بود تا دزدِ دریاییِ بزرگ رابعد به رفتن راضی کند و نگذارد مسافرانِ پرندهٔ پرواز آسیبی ببینند.
لومیان که پشتِ پیشخوانِ میخانه نشسته بود و با فرانچسکو، متصدیِ بار، گرمِ گفتوگونبود بود، از لانتی پروف لذت میبرد. نگاهش بیتفاوت روی صورتِ فیلیپ چرخید و متوجهِخطرِ رگهای از جدیت و نگرانی زیرِ لبخندِ سبکسرانهٔ مردِ میانسالِ موطلایی و چشمآبی شد.
به عبارتِالان دیگر، او آنقدرهااشتباه هم خوشحال نبود.
آره، مطمئنم اون هشتپای سیاه رو نترسونده... هههه، هنوز نسبتاً عقلت سرِ جاشه. اینکه بدونی یه مشکلِ بزرگ به کشتیت نزدیک شدهآزاد اما بهطورِ غیرعادی تصمیم به رفتن گرفته، چیزی نیست که بخوای براش جشن بگیری. این معمولاً یعنی دردسرِ بزرگتری توی کشتیت کمینبودم کرده... لومیان در دل خندید و نگاهش را برگرداند. او به گفتوگو با فرانچسکو، متصدیِ بار، دربارهٔ زنانِ زیبای کابینِ درجهسه ادامه داد.
پس از حدودِ یک ساعت، فیلیپجایزه از میانِ جمعیتِ مست بیرون آمد وشدن همراه با معشوقهاش، گوزیا، کنارِ لومیان نشست.
فیلیپ روی میز کوبید و یک لیوان آبجویهمون طلایی سفارش داد. با لحنی بیتفاوت گفت: «واقعاًخدمه از نوشیدن تو همچین جای پرسروصدایی لذت میبرید.»
لومیان جواب داد: «دخترای اینجا از دخترایپرندهٔ درجهیک پرشورترن.» او تقریباً میتوانست انگیزهٔ فیلیپبرای را از آمدن حدس بزند، اما بیشتر نپرسید.
فیلیپ خندید. «اینکه درسته.»
سپس بیتفاوت پرسید:۲۵۰ «وقتی هشتپای سیاهجایزه رسید، شما چیکار میکردید؟»
لومیان صادقانه جواب داد:واقعاً «یادتون نمیاد؟ من فاصلهای بااول شما نداشتم. نمیدونید چیکار میکردم؟»
فیلیپ آرامالان سر تکان داداشتباه و اصرار نکرد.
لومیان جرعهای از مشروبش نوشید و بابشه لبخند پرسید: «فکر میکنید مشکلِ بزرگی تواون کشتی هست که اون دردسرسازِ کوچیک رو ترسونده؟»
فیلیپ سرش را برگرداند و نگاهیجایزه به لومیان انداخت؛ از اینکه او چنینشدن ارتباطی پیدا کرده بود، چندان تعجب نکرد.
گوزیای مست که نمیتوانست مکالمهٔ بینِ دوپیشگویی مرد را بهخوبی درک کند، پرسید: «شمانبود دو تا دارید دربارهٔ چی حرف میزنید؟»
انگار داشتند معما میگفتند.
فیلیپ بیتوجه به سؤالِ معشوقهاشمیتونه جواب داد: «این منطقیترین توضیحیِ۲۵۰ که میتونم براش پیدا کنم.»
لومیان بااستخوانشکن علاقه پرسید: «بهورلدور نظرتون کی مشکوکه؟»
از بعدازظهرِ دیروز تا ظهرِقدرتِ امروز، سرپرستِ امنیتی حتماً بهمیفهمیدن افرادِ زیادی هشدار داده بود.
فیلیپ لیوانِ آبجویشنکنه را پایین گذاشتگرفته و شقیقههایش را مالید.
پس از کمی فکر، لبخندمیتونه زد. «میخواستم بهتون بگم، اما۲۵۰ فکر نمیکنم الان دیگه نیازی باشه.»
لومیان با کنجکاوی پرسید: «چرا؟»
فیلیپ جرعهٔبار دیگری از آبجویشقدرتِ نوشید و خندید.
«تا وقتی اون مشکلِکشتی بزرگ تو کشتی فورانپرواز نکنه، برای من مشکلی نیست.
«همونطور که میبینید، خودش رو نشون نداده وباسیلِ بیسروصدا پنهان شده. این یعنی شاید فقط میخوادترسناک بدونِ دردسر به مجمعالجزایر یا پورت سانتا برسه.»
در این لحظه، فیلیپ آهی کشید و از روی تجربه گفت: «خیلی وقتها، وقتیدریاهای چیزِ غیرعادیای میبینید، نیازی نیست بهش اهمیت بدید یا حقیقت رو بفهمید. اینکه تظاهرنشان کنید متوجه نشدید و صبورانه منتظر بمونید تا اون چیزِ غیرعادی بره، بهترین انتخابه.
«چیزِ غیرعادیای که فوران نکرده، غیرعادی نیست. بررسیهمون و تحقیقِ شما ممکنه تحریکش کنه، مشکل روخدمه بزرگتر کنه و باعث بشه فاجعه واقعاً نازل بشه.
«تا وقتی اون چیزِ غیرعادی واقعاً بهمون آسیبی نمیرسونه، تمامِ تلاشتون روغارتش بکنید تا احترامتون رو حفظ کنید و از تحریک کردنش بپرهیزید. اینبراش یکی از دلایلِ اصلیِ که باعث شده تا الان تو دریا زنده بمونم.»
لومیان آرام سر تکان داد و گفت: «یکی از بستگانم۲۵۰ یه بار میگفت تو بعضی اتفاقات، اونایی که نمیتونن ببینن، بشنون،دریاهای حرف بزنن یا بو بکشن، شانسِ بیشتری برای زنده موندن دارن.»
فیلیپ لبخند زد۲۵۰ و دستِ راستشجایزه را دراز کرد.
«خوشحالم کهبار شما همواقعاً همچین درکی دارید.»
این انگیزهٔ واقعیِ او برای صحبت با لومیان بود.تجاریای او میخواست لومیان که از هویتی جعلی استفاده میکرد،بره کنجکاو نشود و سعی نکند دردسرِ پنهانِ کشتی را بفهمد.
چون ممکندلوجرئتِ بود کلِ کشتیمیتونه را گرفتار کند!
لومیان که منظورِ۲۵۰ فیلیپ را فهمیده بود،اون بیاختیار ابرو بالا انداخت.
یعنی دردسرهایبار دیگهای همواقعاً تو کشتی هست؟