چپتر 368: سفتهباز
0لومیان با لبخندی مؤدبانه رومطلع به کنت پوفر در مبلِ دستهداریژورنال نشست و جواب داد: «باعثِ افتخارمه.»
با اشارهایمانند ظریف، دوشیزه الروسژورنال را دعوت کرد.
کنت پوفر کههیچ پیراهنی زرشکی به تنپیدا داشت، دست تکان داد.
«بعد از اینکهرفته زدنِ این قطعهسردبیرانِ رو تموم کنه.»
لومیان نگاهش را به سمتِمطلع پیانو چرخاند و بالاخره توانسترمان دوشیزه الروس را بهخوبی ببیند.
ابروهای بلوطیرنگش قابِ چشمانِ قهوهای و پراحساسش بود که با طراوتی جوانانهمیخواند میدرخشید. انحنای ظریفِ گونهها و خطوطِ لطیفِ چهرهاش نشان میداد کمتر ازسردبیرانِ بیست سال دارد. هیچ اثری از تبارِ سورون در او پیدا نبود.
لومیان حدس زد الروساثری تبارِ سورون را از سمتِحدس مادری به ارث برده باشد.
نگاه گرفت و انگشتانش را دورِ گیلاسِ لیکورِ سرخ، سفید و آبیرنگی که رویرسومِ میزِ عسلی قرار داشت، حلقه کرد. در گفتوگویی پرشور با کنت پوفر، رماننویس آنوری ومیکردند دیگران شرکت کرد و دربارهٔ تازهترین گرایشها و رسواییهای رایج در محفلشان به بحث پرداخت.
او برای اینکه در چنین موقعیتهایی مطلع ومانند بهروز باشد، روزنامههایی مانند «هفتهنامهٔ رمان»، «ژورنال دِ دبا»،دقت «جوانانِ تریر» و «چهرهٔ شبح» را با دقت میخواند.
بانوی موشکی که پیشتر کنارِ کنت پوفرجوانانِ زانو زده بود، حالا از آنجا رفته بودپیشتر تا بازیِ بیلیاردِ سردبیرانِ روزنامهها را تماشا کند.
لومیان خبر داشت او نمیتواند همسرِ کنت پوفر باشد. اورور پیشتر او را از رسومِ عجیبِ تریر آگاه کرده بود: در دورهمیهایآبیرنگی صمیمی و مجالسِ رقصِ کوچک، میزبانانِ مرد و زن از حضورِ همزمان در کنارِ یکدیگر خودداری میکردند. این کار ناشایست به شمار میآمدمطلع و چهبسا شایعاتِ بیاساسی به راه میانداخت. از این رو، وقتی یکی از آنها سالُنی برگزار میکرد، همسرش به مراسمِ شخصِ دیگری میرفت.
آن زمان که لومیان تازه این را شنیده بود،کند بهزحمت پانزده سال داشت و به نظرش مجموعهقوانینِ غریبیدورهمیهای میآمد. حالا که به آن فکر میکرد، با خود گفت:
شما تریریها واسه اینکه راحتتر بتونید مخفیانه عشقبازیمانند کنید، چه قوانینِ نانوشتهٔ مسخره و خندهداری ساختیدشبح و همه هم با کمالِ میل ازشون پیروی میکنن!
وقتی قطعهٔ موسیقی به پایان رسید، الروس با وقار از پیانو فاصله گرفت وموشکی به سمتِ مبلها رفت. پسرعمویش او را به لومیان معرفی کرد و چهارپایهای برایش جلونمیتواند کشید. او با پاهای جفتشده نشست و به ناظری خاموش در گفتوگوی جاری بدل شد.
با گذشتِ زمان، رفتهرفته دیگران هم بهپیدا سمتشان آمدند. لوران به دنبالِ مردی میانسال باگرفت لباسهای غیررسمی و ریشی چشمگیر راه افتاده بود.
کنت پوفر زحمتِ معرفی را برسردبیرانِ عهده گرفت و گفت: «ایشون کورنلهمسرِ هستن، سردبیرِ روزنامهٔ لو پتی تریرین.»
لومیان پیشتر این روزنامه را خوانده بود ومانند تبلیغِ «پلِ میانستارهای به ماهِ سرخ» را کهشبح در صفحاتش چاپ شده بود، بهروشنی به یاد داشت.
حالا با یادآوریِ آن خاطره، بیاختیار شک کرد شاید اینشبح یک کلاهبرداریِ هوشمندانه یا نوعی هنرِ نمایشیِ تریری باشد. همچنینآنجا سوءظن داشت چهبسا به پیروانِ یک خدای شیطانی ربط داشته باشد.
پوفر هویتی را که گاردنر مارتن برای لومیاننبود ساخته بود، به کورنل معرفی کرد: «ایشون سیلانگشتانش دوبوآ هستن، مدیرعاملِ شرکتِ واردات و صادراتِ ساحلی.»
کورنل با نگاهی غافلگیرشده دستِبیلیاردِ راستش را دراز کرد و بانمیتواند لومیان احوالپرسی کرد: «شما خیلی جوونید.»
لومیان دستش راچنین فشرد و لبخندیبهروز جذاب تحویلش داد.
«این نتیجهٔمانند پشتکارِ تزلزلناپذیررمان و سختکوشیِ منه.»
درست زمانی که شاعر ایرائتا میخواست بگوید بیشترِ افرادِحدس حاضر در اینجا هم سختکوشاند اما در این سنِ کملیکورِ مدیرعاملِ شرکتی بزرگ نشدهاند، لومیان لحنی خودتحقیرانه به صدایش داد:
«دقیقاً به این دلیله که من تو هرتماشا دو زمینه عالی بودم و پدرم منو بهآگاه عنوانِ مدیرعاملِ شرکتِ واردات و صادرات منصوب کرد.»
با فهمیدنِ منظورِچنین لومیان، صدای خندهٔبهروز حاضران در اتاق پیچید.
نگاهشان بهمانند سیل دوبوآرمان تغییری مثبت کرد.
در محفلِ اجتماعیِ آنها، کم نبودند کسانی که به لطفِ روابطِ خانوادگی در سنینِ پایین به مقامهای مهمی رسیده بودند. این افراد معمولاً یا از آوردنِ نامِ والدینگفتوگویی و بزرگانشان طفره میرفتند تا تواناییهای ادعاییِ خود را ثابت کنند، یا از کمبودِ اعتمادبهنفس و پختگی رنج میبردند و مدام به پدران و عموهایشان میبالیدند. بسیار اندک بودنددقت کسانی که مانندِ لومیان چنین گشادهرویی، صداقت و شوخطبعیِ بیتکلفی از خود نشان دهند. در آن زمان، کنت پوفر را بهزحمت میشد در زمرهٔ این افراد به شمار آورد.
لومیان با اندکی شوخطبعیِ شیطنتآمیز که ازروزنامهها خواهرش وام گرفته بود، نگاهش را بهرسومِ لوران دوخت و پرسید: «ایشون کی باشن؟»
تاپ! تاپ! قلبِ لورانموقعیتهایی در واکنش به اینمانند حرف به تپش افتاد.
با اینکه توافقی نانوشته برای پنهان نگهداشتنِ هویتِ واقعیِچهرهٔ یکدیگر داشتند، لوران شناختِ دقیقی از سیل دوبوآ، سردستهٔ باند،حالا نداشت و نگران بود لومیان ناگهان نظرش را عوض کند.
کورنل، سردبیرِ «لوهیچ پتی تریرین»، به مردِپیدا جوانِ کنارش اشاره کرد.
«ایشون لوران هستن. بسیار بااستعداد، مطلع و بینهایت مؤدب. نزدیک به سه ماههاورور که دارم زیر نظرش میگیرم و دارم به این فکر میکنم که سمتِ دستیاریکدیگر و معاونِ سردبیر رو بهش پیشنهاد بدم. لوران، نظرت دربارهٔ این پیشنهادِ غیرمنتظره چیه؟»
لوران در ابتدا جا خورد، اما دیریروزنامههایی نپایید که غرق در شادی شد وتریر احساسِ سرگیجهٔ خفیفی به او دست داد.
همهٔ دردها و اضطرابهایی که کشیدهدبا بود، از اشکهای مادرش گرفته تامیخواند تحقیرِ همسایگان، به این لحظه ختم میشد.
او همیشه باور داشت با استعدادهایش نباید در پایینترین سطحمادری بماند و همواره به دنبالِ فرصتی بود، حتی اگر بهسرخ قیمتِ خالی کردنِ جیبِ مادرش برای حفظِ ظاهرِ آبرومندانهاش تمام میشد.
لوران از نشان دادنِ هیجانِ بیشسردبیرانِ از حد خودداری کرد و با لبخندیاورور متین به کورنل پاسخ داد: «باعثِ افتخارمه.»
لومیان موقعیت را سنجید.
اصلاً بد نیست. سفتهبازی میتونه کارِ پرریسکی باشه، اما سودش میتونه خیلی زیاد باشه. باپیشتر این حال، عوض کردنِ طرزِ فکر و شروعِ واقعی از جایگاهِ فعلی هم مهمه. سفتهبازیهمسرِ برای بالا بردنِ جایگاهِ اجتماعی ممکنه تو درازمدت باعث بشه آدم همهچیزش رو از دست بده.
لومیان همزمان با بررسیِ کارهای لوران،سورون حرفهای خواهرش را پس از ضرربرده در بازارِ سهام به یاد آورد.
او با شارلی و دیگران فرق داشت؛ لومیان از کسانی که مادرانشان را در فرایندِعجیبِ سوداگری استثمار میکردند، بیزار بود. تا زمانی که مادرِ لوران میتوانست این موضوع را بپذیردکار و به خشونت علیه پسرش متوسل نمیشد یا مقاومتِ شدیدی نشان نمیداد، لومیان سخت نمیگرفت.
حالا که کورنل و دیگران نشستهبهروز بودند، کنجکاویِ لومیان باعث شد بپرسد:دبا «اولین بار لوران رو کجا دیدید؟»
کورنل با لبخند جواب داد: «توی کافهٔ ویشی.تریر اغلب میاد اونجا تا دربارهٔ مسائلِ مختلفِ تریرکنارِ بحث کنه و نظراتش رو به اشتراک بذاره.»
کافهٔ ویشی—همون جایی که با ۵ ورلدور میشد نصفِ بطری آبمعدنی و دو تخممرغِ آبپز خرید؟ مادرِ لوران، مادام لاکازان، حتیسفید بعد از یه روز کارِ طولانی ۳ ورلدور هم درآمد نداره. با این حال، این سرمایهگذاری آشکارا جواب داده. حتی یهبرای معاونِ سردبیرِ تازهکار تو روزنامهای مثلِ «لو پتی تریرین» سالانه نزدیک به ۵۰۰۰ ورلدور درآمد داره و این تازه نوکِ کوهِ یخه.
لومیان این تفاوتها را بررسیدارد کرد و فهمید وسواسِ لورانپیدا به شبکهسازیِ سوداگرانه منطقِ خاصی دارد.
با این حال، موفقیت دررفته چنین تلاشهایی اتفاقِ نادری بود—درتماشا بهترین حالت یکی از صد نفر.
لومیان نگاهی به لوران انداخت کهزانو با احتیاط او را میپایید، وبیلیاردِ با لبخند بهآرامی موضوع را عوض کرد.
«کورنل، ماهِ پیش، یا شاید هم زودتر، تصادفاًدقت به آگهیِ پلِ بینستارهای تو روزنامهٔ لو پتی تریرینآنجا برخوردم. توجهم رو جلب کرد. نظری در موردش دارید؟»
کورنل پیش ازبیست اینکه زیرِ خنده بزند،اثری پُکی به پیپش زد.
«فکر میکنم یه مشت آدمِ متوهم باشن، اما چونروزنامهها پول دادن، دلیلی نداره آگهیشون رو چاپ نکنم. شاید بتونهکرده چندتا از علاقهمندانِ متعصبِ مکانیک و علم رو گول بزنه.»
لومیان با خنده گفت: «الان چطورن؟ حتیزده دارم به سرمایهگذاری روشون فکر میکنم، فقط برایتماشا اینکه ببینم کلاهبردارن یا واقعاً میتونن چیزی بسازن.»
ایرائتای شاعر پیپش را برداشت و زیرِ لب گفت: «بهجای سرمایهگذاریموشکی روی اونا، میتونید حامیِ مالیِ من بشید. حداقل اونموقع میتونید بهم فحشتماشا بدید که نوشتههام مثلِ یه تیکه گُهه و منم نمیتونم جوابی بدم.»
لومیان با او همراهی کرد وهیچ طوری رفتار کرد که انگار پول برایشمادری اهمیتی ندارد: «مشکلی نیست. ۵۰۰۰ ورلدور چطوره؟»
قصدش این بود که بعداً با اینبیلیاردِ بهانه که در حالِ حاضر پولِ نقدِ کافیاورور همراه ندارد، تنها ۳۰۰۰ ورلدور به ایرائتا بدهد.
ایرائتا پیپش راموشکی پایین آورد و دستانشزده را نمایشی باز کرد.
«ستایش بر خورشیددبا و بذارید کینهتوزیِچهرهٔ سیِل محکمتر ضربه بزنه!»
لومیان با ظرافت به قصدش برای حمایتِ مالی از ایرائتا در آینده اشارهمادری کرد، اما برای پرهیز از بوی گندِ پول از دادنِ مستقیمِ آن خودداریروی کرد و گفت: «هاها، بیایید بعد از سالُن با هم برگردیم به شهرِ قدیم.»
پس از این انحرافِآنجا کوتاه، انگار کورنل با حضورِروزنامهها لومیان احساسِ راحتیِ بیشتری میکرد.
«مطمئن نیستم اوضاعِ اونپیشتر آدما چطوره. اونا فقط پولِآنجا یه ماه آگهی رو دادن.»
همانطور که گفتگو جریان داشت، کنت پوفر نگاهی به خورشیدِ درموشکی حالِ غروب انداخت و با لبخندی گرم پیشنهادِ بازی داد: «میخوایدروزنامهها پای شاه بازی کنیم؟ بهعنوانِ دستگرمیِ قبل از شام در نظرش بگیرید.»
این تنها بازیایه که بلدی؟ اصلاً بچگیاثری داشتی... لومیان بیاختیار در دلش از انتخابِ بازیِبرده کنت پوفر انتقاد کرد، اما مخالفتی نشان نداد.
دیگران بهسرعت موافقت کردند و کنت پوفربیلیاردِ بیدرنگ به پیشخدمتش دستور داد پای شاهِ بزرگیاورور را که در آشپزخانه آماده شده بود، بیاورد.
پای شبیهِ درِ یکپیشتر قابلمهٔ بزرگ بود وحالا عطر و رنگی وسوسهانگیز داشت.
کنت پوفر شرکتکنندگان را براندازتریر کرد و نگاهش روی تکتکِ آنهاموشکی چرخید: «چه کسی مسئولِ بریدنش میشه؟»
پس از لحظهای تأمل، تصمیم گرفت:هیچ «الروس، شما این افتخار رو بپذیرید.حدس شما جوانترین و زیباترین بانوی اینجایید.»
الروس که روی چهارپایهای کنارِ لومیان نشستهبیلیاردِ بود، باوقار برخاست و کاردِ میز راهمسرِ برداشت تا تقسیمِ پای شاه را آغاز کند.
چه دخترعموی مطیعی. نونخورِ خاندانِ سورون وزده کنت پوفره؟ لومیان متوجه شد که مهارتهای الروس،تماشا چهبسا به دلیلِ تمرینِ زیاد، بسیار چابک است.
در چشمبههمزدنی، پایدبا شاهِ غولآسا به حدودِشبح ۲۹ قسمت تقسیم شد.
طبقِ رسم، کنت پوفر پیشنهاد کردهیچ بُرشِ اضافه به جدش، ورموندا سورون،حدس تقدیم شود و هیچکس مخالفتی نکرد.
پس از پایانِ این بخش از آیین،بیلیاردِ گویی اتاقِ نشیمن در سکوتی مورمورکننده فرو رفت،اورور چنانکه انگار فضای بیرونِ قصر منجمد شده بود.
سپس کنت پوفر توجهش را به لومیان و لوران معطوفرفته کرد: «لوران، این اولین باریه که با سیِل تو سالُنِاورور شنبههای من شرکت میکنی. تو اولین نفری هستی که انتخاب میکنه.»
لومیان خندید و گفت: «البتهتریر که میزبان باید اولین نفربانوی باشه. همهتون اینطور فکر نمیکنید؟»
با تحریکِ او، دیگر شرکتکنندگان نیزهیچ بهسرعت موافقت کردند که میزبانِ مردحدس باید افتخارِ انتخابِ اولیه را داشته باشد.
کنت پوفر اصرار نکرد و بُرشی از پایسردبیرانِ شاه برداشت و رو به جمع گفت: «هررسومِ کسی که سکهٔ طلا رو گاز بگیره، شاه میشه.»
با دیدنِ اینکه عضوِ خاندانِ سورون اولین انتخاب راآنجا انجام داده است، لومیان احساسِ راحتیِ بیشتری کرد ونمیتواند به جلو خم شد تا بُرشها را برانداز کند.
این بیمهای دوجانبه بود. اول، میگذاشت کنت پوفر انتخابش را بکند. سپس،پیشتر تا زمانی که هنوز بُرشهای زیادی باقی مانده بود، از بیزاریِ ترمیبوروسکند نسبت به این موضوع بهره میبُرد تا بُرشی بدونِ سکهٔ طلا بردارد.
این بار، ترمیبوروس ساکت ماند و هیچاثری هشداری نداد. لومیان بهطورِ طبیعی بُرشی از پایبرده شاه را که شخصاً انتخاب کرده بود، برداشت.
اما همین که در جایش نشست، ذهنش بهطورِ غیرمنتظرهای چرخید. گویی بارِخبر دیگر پنجرهٔ شیشهایِ باریک را میدید و تصویرِ مردی با موهای قرمزِکوچک تیره که چشمانش را از حدقه درآورده بود، به افکارش هجوم آورد.