---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 24: دانش قدرت است • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 24: دانش قدرت است

0

لومیان مجالِ آن را نداشت که زیاد استراحت کند. از بیمِ آنکه مبادا هیولاهای‌جوشید​ دیگری سر برسند، باید به حرکت ادامه می‌داد. لحظه‌ای نفس تازه کرد و سپس، در‌تازه‌ای​ حالی که دردِ گردن و کمرش را تاب می‌آورد، آرام به جسدِ هیولا نزدیک شد.

تبر را محکم در دستِ‌ماده‌ای​ راست فشرد تا اگر جانور‌گرفت​ کاملاً نمرده بود، دوباره ضربه بزند.

با دستِ چپ محتاطانه جسد را گشت‌شادمانی​ و سه سکهٔ مسی به نامِ «لیک»‌بی‌درنگ​ و یک کیسهٔ پارچه‌ایِ خالی پیدا کرد.

لومیان که از نیافتنِ هیچ‌چیزِ‌نور​ مربوط به قدرت‌های فرابشری سرخورده‌رفته‌رفته​ شده بود، زیرِ لب گفت: «همین؟»

اگه به خاطرِ این نبود، مگه‌جمع​ دیوونه بود جونش رو سرِ جنگ‌شادمانی​ با این هیولا به خطر بندازه؟

اگر لومیان در رؤیا‌بی‌درنگ​ ویژگیِ خاصی نداشت، چیزی‌سینهٔ​ جز غذای هیولا نمی‌شد.

از جا برخاست و به سرِ هیولای تفنگ‌دار‌وجودش​ که به کناری غلتیده بود نگاه کرد؛ دعا‌چسبناک​ می‌کرد چیزی که به دنبالش می‌گشت آنجا باشد.

در همان لحظه،‌پدیدار​ درخششِ سرخِ تیره‌ای روی‌کرم‌های​ بدنِ هیولا پدیدار شد.

لکه‌های نور همچون کرم‌های شب‌تاب‌نقطه​ بودند که رفته‌رفته با سماجت‌ماند​ در یک نقطه جمع می‌شدند.

لومیان ناباورانه خیره‌داره​ ماند و حسِ‌چسبناک​ شادمانی در وجودش جوشید.

این پدیده‌می‌شدند​ حتماً به قدرت‌های‌ماند​ فرابشری ربط داره!

بی‌درنگ، ماده‌ای چسبناک و سرخ‌رنگ روی‌همچون​ سینهٔ هیولا شکل گرفت و دیگر‌نقطه​ لکهٔ نورِ تازه‌ای به چشم نیامد.

لومیان محتاطانه چمباتمه‌رفته‌رفته​ زد و دست برد‌می‌شدند​ تا توده را بردارد.

توده به‌قدری لغزنده بود که پیش از آنکه‌سینهٔ​ سرانجام بتواند آن را در کفِ دست نگه‌نیامد​ دارد، دو بار از میانِ انگشتانش سُر خورد.

خیلی سبکه، ولی بافت‌خیره​ و کشسانیِ خاصی داره.‌وجودش​ سطحش مثلِ شیشه صافه...

لومیان زیرِ لب گفت: «این دیگه چه‌کرم‌های​ کوفتیه؟» و بارِ دیگر دریافت که در مسائلِ‌ناباورانه​ مربوط به علومِ غریبه، یک بی‌سوادِ تمام‌عیار است.

در میانِ زمزمه‌های خفه، بوی عجیبِ آن تودهٔ سرخ‌رنگ‌خیره​ که بوی تندِ خون می‌داد، به مشامِ لومیان رسید.‌داره​ بی‌قراری‌اش فزونی یافت و کینه‌ای وصف‌ناپذیر وجودش را فرا گرفت.

لحظه‌ای هیچ‌چیز جز این نمی‌خواست که تبرش‌سرخ‌رنگ​ را بالا ببرد و آن‌قدر به جسدِ‌تازه‌ای​ هیولا ضربه بزند تا احساساتِ خروشانش فروکش کند.

اما هشدارِ اورور دربارهٔ خطراتِ جستجوی قدرت‌های فرابشری در ذهنش طنین انداخت‌ربط​ و بی‌درنگ تکانه‌های روانی‌اش را مهار کرد. پیشاپیش تدابیری اندیشیده بود تا پیوسته‌چشم​ مراقبِ خود باشد و هوشیاری‌اش را حفظ کند؛ قرار نبود اکنون غفلت کند.

داره روی ذهنم تأثیر می‌ذاره؟ لومیان‌همچون​ تودهٔ سرخ‌رنگ را درونِ کیسهٔ پارچه‌ای‌نقطه​ که از هیولا برداشته بود انداخت.

به‌محضِ قطعِ تماس با توده، موجی از‌می‌شدند​ آرامش را در وجودش حس کرد که هیجانِ‌پدیده​ باقی‌مانده از نبردِ مرگ‌وزندگی را می‌شُست و می‌بُرد.

بدنش هنوز کمی می‌لرزید،‌بی‌درنگ​ اما دوباره مهارِ خود‌سینهٔ​ را به دست آورده بود.

لومیان که به خود‌خیره​ آمده بود، با شادمانی زمزمه‌جوشید​ کرد: «همون‌طور که حدس می‌زدم!»

درِ کیسهٔ پارچه‌ای را‌لکه‌های​ محکم گره زد و آن‌بودند​ را به سگکِ کمربندش بست.

پس از لحظه‌ای درنگ، کیسه را‌جمع​ از کمربند باز کرد و با‌شادمانی​ احتیاط درونِ جیبِ داخلیِ کتِ چرمی‌اش گذاشت.

این‌طوری خیالش راحت‌تر‌داره​ بود و احتمالِ گم‌سرخ‌رنگ​ شدنش هم کمتر می‌شد!

با باز شدنِ دکمه‌های لباس، کتابی که‌شادمانی​ به پشتِ لومیان چسبیده بود تکیه‌گاهش را‌بی‌درنگ​ از دست داد و روی زمین افتاد.

کتاب سوراخ‌سوراخ و پاره‌پاره‌لکه‌های​ شده بود و شباهتی‌شب‌تاب​ به شکلِ اولیه‌اش نداشت.

لومیان آن را شناخت؛ همان دفترچهٔ «برگه‌های آزمونِ آزمایشیِ ورود به‌حسِ​ آموزشِ عالی» بود که خواهرش اورور برایش آماده کرده بود. همان‌سرخ‌رنگ​ دفتری که با دفعِ شلیکِ تفنگِ ساچمه‌ای، جانش را نجات داده بود.

البته همهٔ اعتبارِ این‌بی‌درنگ​ نجات فقط به پای‌سینهٔ​ این یک دفتر نوشته نمی‌شد.

لومیان دفترچه را برداشت‌خیره​ و با لبخندی کنایه‌آمیز به‌جوشید​ سوی پیکرِ بی‌جانِ هیولا برگشت.

گفت: «دیدی؟ دانش واقعاً قدرته!» می‌خواست دفترچه را به صورتِ‌رفته‌رفته​ هیولا بکوبد، اما با یادآوریِ ساعت‌های بی‌شماری که اورور صرفِ‌وجودش​ نوشتنش کرده بود، مکث کرد. دلش نیامد آن را دور بیندازد.

در عوض، دفترچه را لای کمربندش چپاند، جسدِ‌ناباورانه​ هیولا را تا تله کشید و به داخل پرت‌ربط​ کرد. محضِ احتیاط، لگدی هم به سرِ هیولا زد.

پس از پاک‌سازیِ میدانِ نبرد، لومیان ابزارهایش از‌سینهٔ​ جمله تفنگِ ساچمه‌ایِ خالی، شن‌کش و بیل را‌نیامد​ جمع کرد و به دلِ دشت پس نشست.

در حینِ راه رفتن،‌خیره​ با هوشیاریِ تمام مدام‌وجودش​ پشتِ سرش را می‌پایید.

سرانجام به خانه بازگشت،‌لکه‌های​ از پله‌ها بالا رفت‌شب‌تاب​ و واردِ اتاق‌خوابش شد.

تازه آنجا بود که نفسِ راحتی کشید.‌می‌شدند​ دردِ جانکاهی که بدنش را می‌خورد، ناراحتیِ عیان‌پدیده​ و خستگیِ طاقت‌فرسا، همه یکباره سر باز کردند.

روی تخت افتاد تا لحظه‌ای جان بگیرد. اما هنوز قصدِ‌گرفت​ خوابیدن نداشت. باید میزانِ آسیب‌ها را می‌سنجید. لباس‌هایش را درآورد،‌توده​ به‌سوی کمد رفت و خود را در آینهٔ قدی برانداز کرد.

گردنش ورم کرده بود و جای پنج انگشتِ خونین روی‌پدیده​ آن، به رنگِ کبودِ تیره‌ای درآمده بود. پشتش کوفته بود‌گرفت​ و بریدگی‌ها و خراش‌های بی‌شماری سراسرِ بدنش را پوشانده بود.

همون‌طور که اورور هشدار داده بود،‌همچون​ بعضی از زخم‌هام داخلیه. یعنی تا‌نقطه​ دفعهٔ بعدی که بیام اینجا خوب می‌شم؟

بی‌اختیار به نبردِ پیشین‌سماجت​ اندیشید. شکست خورده بود،‌ناباورانه​ اما نه شکستی تمام‌عیار.

برای نیمهٔ نخستِ نبرد به خود آفرین گفت. نه‌تنها از هوشِ پایینِ هیولا نهایتِ بهره را برده بود تا آن را به تلهٔ دوم بکشاند، بلکه نقشهٔ اصلی‌اش‌نگه​ را هم موبه‌مو اجرا کرده بود. یک بازیِ موش‌وگربهٔ تمام‌عیار بود که به بی‌نقص‌ترین شکلِ ممکن پیش رفت. آن‌قدر هیولا را به این‌سو و آن‌سو کشاند تا در‌بوی​ آستانهٔ ازپاافتادن بر اثرِ جراحاتش قرار گرفت. با این حال، کم‌تجربگی کار دستش داد. به‌جای پرتابِ سنگ‌های سنگین، تصمیم گرفت با شن‌کش به هیولای کفِ گودال ضربه بزند.

در نیمهٔ دومِ نبرد، بیش‌ازحد به خود غره شد و هوشِ‌حتماً​ هیولا را دست‌کم گرفت. تجربهٔ ناکافی‌اش در مبارزه باعث شد در‌لکهٔ​ تلهٔ هیولا بیفتد و چیزی نمانده بود جانش را از دست بدهد.

عملکردش فاجعه‌بار بود. خوشبختانه، موفقیت‌های پیشینش هیولا را به مرزِ توانش رسانده بود‌جمع​ و هیولا نتوانست او را به‌سرعت از پا درآورد. همین امر به او‌بی‌درنگ​ فرصت داد تا مراقبه‌اش را تمام کند و «ویژگیِ خاص» خود را فرابخواند.

پیش از این نبرد، لومیان انتظار نداشت «ویژگیِ خاص» چنین تأثیرِ‌حسِ​ قدرتمندی داشته باشد. این ویژگی باعث شد هیولا در ترسی مهارنشدنی فرو‌سینهٔ​ برود، ترسی چنان درهم‌نشکستنی که حتی با وجودِ تحملِ حملات پابرجا ماند.

نگران بود که حالتِ نزدیک به مرگی‌سرخ‌رنگ​ که با احضارِ «ویژگیِ خاص» به وجود‌تازه‌ای​ می‌آمد، او را در برابرِ حملات آسیب‌پذیر کند.

اما معلوم شد که این ویژگی خاص‌شادمانی​ و بسیار قوی است... لومیان آهی کشید‌بی‌درنگ​ و ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد.

هیولاهای ویرانه‌ها از خانه‌اش دوری می‌کردند و آن را به یک «منطقهٔ‌نقطه​ امن» تبدیل کرده بودند، چون چیزِ بسیار وحشتناک‌تری درونش وجود داشت. چه‌بسا آن‌داره​ چیز صاحبِ همان صدای مرموزی بود که هنگامِ احضارِ «ویژگیِ خاص» شنیده بود!

لومیان با این‌رفته‌رفته​ فکر نفسش در‌جمع​ سینه حبس شد.

ناخودآگاهش او را ترغیب می‌کرد تا برای یافتنِ‌سینهٔ​ آن چیزِ وحشتناک همه‌جای خانه را بگردد، اما‌نیامد​ به‌سرعت این فکر را از سر بیرون کرد.

تحریک کردنِ موجودی که حتی هیولای‌حسِ​ تفنگ‌دار هم در برابرش عاجز بود،‌ربط​ اصلاً گزینهٔ معقولی به شمار نمی‌رفت.

فعلاً همه‌چیز آرام و بی‌خطر بود و بهتر‌شب‌تاب​ بود همین‌طور بماند. باید وضعیتِ فعلیِ «خانهٔ امن»‌خیره​ را حفظ می‌کرد و پرده از این راز برنمی‌داشت.

هر روزی که می‌گذشت غنیمت بود و اما‌ناباورانه​ در موردِ خطراتی که شاید در پیش باشند،‌حتماً​ هر وقت زمانش می‌رسید با آن‌ها روبه‌رو می‌شد.

تا اون موقع نه، تا‌ماده‌ای​ وقتی که یه فرابشر بشم و‌دیگر​ قدرتِ زیادی به دست بیارم نه.

لومیان نگاهش را‌ناباورانه​ به کیسهٔ پارچه‌ای‌حسِ​ در دستِ چپش دوخت.

حتی زمانی که بدونِ پیراهن در آینه جراحاتش را‌بودند​ وارسی می‌کرد، حاضر نبود منبعِ قدرت‌های فرابشری را رها‌حسِ​ کند. برای به دست آوردنش زحمتِ زیادی کشیده بود.

چطور باید‌بودند​ از این‌سماجت​ چیز استفاده کنم؟

کیسهٔ پارچه‌ای را باز کرد و در‌سرخ‌رنگ​ حالی که به تودهٔ قرمزِ تیرهٔ درونش خیره‌چشم​ شده بود، این سؤال را از خود پرسید.

توده در تهِ کیسه‌خیره​ بی‌حرکت افتاده بود، شکلش ناپایدار‌جوشید​ بود اما مشخصاً جان نداشت.

لومیان که هیچ‌چیز از علومِ غریبه نمی‌دانست، با خود فکر کرد‌سماجت​ که آیا باید آن را بخورد، برای ادغام شدن با آن‌پدیده​ آیینی اجرا کند، یا آن را به یک موجودِ پنهان تقدیم کند.

او دو گزینهٔ آخر را فقط از‌می‌شدند​ خواندنِ «پردهٔ پنهان» یاد گرفته بود. در‌جوشید​ گذشته، تنها به یک چیز فکر می‌کرد: «بخورش!»

لومیان برای تصمیم‌گیری عجله نکرد.‌ماده‌ای​ قصد داشت اول از بانوی‌گرفت​ مرموز در میخانهٔ کهنه مشورت بگیرد.

متقاعد شده بود که آن زن سرنخ‌هایی دربارهٔ‌وجودش​ نحوهٔ مهارِ قدرتِ گوی قرمزِ تیره و به‌چسبناک​ دست آوردنِ توانایی‌های فرابشری به او خواهد داد.

لومیان حس می‌کرد که طرفِ‌نور​ مقابل برای این کار دلیلی‌رفته‌رفته​ دارد، هرچند نمی‌دانست آن دلیل چیست.

اگر اوضاع خوب پیش‌سماجت​ نمی‌رفت، باز هم می‌توانست‌ناباورانه​ روی کمکِ خواهرش حساب کند.

لومیان پس از اینکه سرِ فرصت لباس پوشید،‌سینهٔ​ تودهٔ قرمزِ تیره را به همراهِ تمامِ پولِ نقدی‌چمباتمه​ که به دست آورده بود در جیبِ پالتویش گذاشت.

سرانجام روی تخت افتاد، آن‌قدر رمق‌باخته بود که نمی‌توانست تکان بخورد.‌حتماً​ با وجودِ دردِ شدید در گردن، کمر و بدنش، خستگیِ مفرط‌لکهٔ​ بر او چیره شد و در یک چشم‌به‌هم‌زدن به خواب رفت.

......

وقتی لومیان چشمانش را باز کرد، نورِ‌می‌شدند​ خورشید که از پرده‌ها عبور کرده و تمامِ‌پدیده​ اتاق را روشن ساخته بود، چشمانش را زد.

به‌آرامی نشست. تمامِ بدنش‌بی‌درنگ​ درد می‌کرد، گویی در‌سینهٔ​ خواب کتکِ مفصلی خورده بود.

واقعاً هم بدجور کتک خوردم... زخم‌های‌حسِ​ توی رؤیا واقعاً تو دنیای بیداری هم‌داره​ منعکس می‌شن، ولی مشخصه که خیلی ضعیف‌ترن...

سعی کرد کمی تکان بخورد. دردِ خفیفی در‌شب‌تاب​ عضلاتش حس کرد، اما در نهایت از اینکه‌خیره​ چندان تحت‌تأثیر قرار نگرفته بود نفسِ راحتی کشید.

با این‌بودند​ حال، وقتی دست‌نقطه​ در جیب‌هایش برد—

لومیان با ناباوری گفت: «هیچی... اصلاً‌چسبناک​ هیچی نیست!» او نتوانسته بود با‌لکهٔ​ تودهٔ قرمزِ تیره از رؤیا خارج شود.

چهره‌اش درهم رفت و‌خیره​ ابروهایش محکم گره خورد.‌وجودش​ لومیان نمی‌دانست چه کار کند.

تودهٔ قرمزِ تیره، شیئی که نویدِ قدرت‌های فرابشری را می‌داد،‌رفته‌رفته​ همراهِ او به دنیای بیداری نیامده بود. این با چیزی‌وجودش​ که بانوی مرموز در میخانهٔ کهنه گفته بود فرق داشت.

لومیان به خودش مسلط شد،‌نقطه​ به‌سرعت لباس‌هایش را عوض کرد‌ماند​ و از اتاقش بیرون رفت.

همان‌طور که در راهرو قدم می‌زد، متوجه شد که‌شکل​ درِ دستشویی چهارطاق باز است. اورور روبه‌روی آینه ایستاده‌دست​ بود و با چهره‌ای جدی دندان‌هایش را مسواک می‌زد.

لومیان سلام کرد: «صبح بخیر.»

اورور نامفهوم زمزمه‌پدیدار​ کرد: «دیگه صبحِ زود‌کرم‌های​ نیست. دیر بیدار شدی...»

تُف! موهای بلوندش که از‌نقطه​ پشت دم‌اسبی بسته بود، با تف‌حسِ​ کردنِ مایعِ درونِ دهانش تکان خورد.

برگشت و‌ربط​ به لومیان‌بی‌درنگ​ نگاه کرد.

«دیشب چه کارِ اشتباهی کردی؟»

لومیان با آرامش جواب‌لکه‌های​ داد: «اون جغده بیرونه.‌شب‌تاب​ چطور جرئت می‌کردم برم بیرون؟»

اورور بی‌خیالِ موضوع شد و گفت:‌جمع​ «درسته. یادت نره بعداً ۵ ورل‌دور‌شادمانی​ ببری پیشِ فرماندار تا یه تلگراف بفرستی.»

لومیان سر تکان داد.

این کلیدِ فرارشان از‌خیره​ کوردو بود و چیزی‌وجودش​ نبود که هرگز فراموشش کند.

پس از صبحانه، لومیان یکراست به‌همچون​ میدانِ دهکده رفت، جایی که دفترِ‌نقطه​ فرماندار در ساختمانی دوطبقه قرار داشت.

با رسیدن به دفتر، لومیان متوجه شد که‌ناباورانه​ فرماندار بئوست هنوز نیامده است، اما بقیهٔ کارکنان‌حتماً​ از قبل کارِ روزانه‌شان را آغاز کرده بودند.

لومیان هزینهٔ لازم را پرداخت کرد و بی‌درنگ‌سینهٔ​ تلگراف را فرستاد. پس از پایانِ کارش، روی پاشنه‌چمباتمه​ چرخید و به سمتِ میخانهٔ کهنه به راه افتاد.

بسیار بعید بود که بانوی مرموز‌حسِ​ از خواب بیدار شده باشد، اما لومیان‌داره​ با کمالِ میل حاضر بود منتظر بماند.

جست‌وجویش برای قدرت‌های فرابشری‌لکه‌های​ طولانی شده بود، بنابراین چند‌بودند​ دقیقه انتظارِ بیشتر آزارش نمی‌داد.

ناولها | novelha.net