چپتر 289: مهمانانِ دیروقت
0«دکتر؟» لومیان دو قوطی عامل شفابخشببیند را که از باندِ خارِ زهرآگینگفت به دست آورده بود، به یاد آورد.
تأثیرِ شفابخشیِبهویژه آنها واقعاًخودش چشمگیر بود.
لومیان به پشتیِ صندلیاش تکیه داد ومیخواست با دقت به چشمانِ لوگانو توسکانو خیره شدممنونم و مدتی در سکوت به فکر فرو رفت.
رفتهرفته لوگانوپنهان معذب شد وممنونم بدنش سفت شد.
سرانجام لومیان لبخند زد.
«تالارِ آسیاب مالِسهمِ من نیست. فقط دارممیخواست برای سرکرده ادارهش میکنم.
«مطمئن نیستم بتونیسهمِ از پسش بربیای، امامیخواست بهت یه فرصت میدم.»
لوگانو بهوضوح آرامکند شد و لبخندنزدیک زد: «سرکرده، ناامیدتون نمیکنم!»
لومیان صدایش رامبهم بالا برد وببیند لویی را صدا زد.
«از این به بعد، تومبهم معاونِ لوگانو تو تالارِ آسیابنمیتوانست میشی. با هم ادارهش کنید.»
جدی میگه؟ اما چرا به یه تازهواردِ امتحانپسندادهببیند همچین مقامِ مهمی میده؟ پیش از آنکه لویی بتوانددهانش واکنشی نشان دهد، لومیان به سمتِ لوگانو چرخیده بود.
«دو ماه وقت داری. فعلاً تو و دوستاتبپرد محافظای تالارِ رقص میشید. یه سهمی از سودکرد رو بردارید؛ سرِ جزئیاتش با مدیر چونه بزنید.»
او عمداً تقسیمِ سود، بهویژهمیخواست سهمِ خودش را مبهم گذاشت.پنهان میخواست ببیند لوگانو چه میکند.
لوگانو که نمیتوانستسهمِ خوشحالیاش را پنهانگذاشت کند، گفت: «ممنونم، سرکرده!»
نزدیک بود از دهانش بپرد: «وقتی دکتر بشم، هر بیماری یاخوشحالیاش آسیبی که داشته باشید رو درمان میکنم.» اما حس کرد این حرفداشته مثلِ نفرین کردنِ لومیان به بدبختی است، پس بهسرعت لبهایش را بست.
با تماشای رفتنِ آنها کهممنونم داشتند دربارهٔ تالارِ رقص بحثبشم میکردند، لبخندِ لومیان محو شد.
چاپلوسی و اشتیاقِ لوگانو باعث شد بهمیکند داشتنِ انگیزههای پنهانی مشکوک شود، درست مثلِنزدیک خودش با بارون برینیه و گردنبندِ الماسِ تقلبی.
اما لومیان با نشان دادنِ قدرت و جنونش بارون را ترساندهخوشحالیاش بود. نکتهٔ کلیدی اثباتِ ارزشِ سوءاستفاده از او بود. لوگانو بیشترآسیبی روی چاپلوسی تمرکز داشت. البته، او کارآمدیاش را هم نشان داده بود.
به همین دلیل لومیان تصمیم گرفت تالارِ آسیاب را برای دو ماه به او بدهد—تاممنونم هرگونه ناهنجاری را زیرِ نظر بگیرد و اگر شکارچیِ جایزهبگیر انگیزههای پنهانی داشت، سریع واردِکردنِ عمل شود. یا اگر ریگی به کفش نداشت، یک دکتر را ارزان به دست بیاورد.
در هر صورت، این کار برای لومیان هزینهای نداشت. تالارِ آسیاب متعلق بهداشته باندِ ساوآ بود؛ او فقط بخشی از سهمِ خودش را از دست میداد.تماشای و این هم با تثبیتِ وضعیتِ تالارِ رقصِ بینظم توسطِ لوگانو جبران میشد.
لومیان پس از مدتی نشستن، آنجا را به مقصدِخوشحالیاش اتاقِ ۲۰۷ در مسافرخانهٔ خروسِ زرین ترک کرد. پردههابشم را کشید، پشتِ میز نشست و شروع به نوشتن کرد.
«خانمِ شعبدهبازِ محترم،
من رسماً به سازمانِ صلیبِ آهنوخون پیوستم.
آیینِ ورود... بود.
گیج شدهام. سازمان اعضایی دارد که بهوضوح از مسیرِ شکارچی نیستند. آنها چطور از شبزندهداری گذشتند؟ قاتلها؟ یا گاردنر به روشِ دیگری قابلاعتماد بودنشان را تأیید کرده و از فساد دورشان نگه داشته است؟»
نزدیک بود دربارهٔ ورود به بلوارِ بازار، پلاکِ ۱۳ درنمیتوانست زمانهای خاص بپرسد، اما آنجا قطعاً توسطِ فرابشرانِ رسمی زیرِبشم نظر بود. بعید بود کسی بتواند در آن زمان نزدیک شود.
لومیان پس از تاگفت کردنِ مرتبِ نامه، نامهرسانِ عروسکیوقتی را روی محراب احضار کرد.
با احتیاطخودش پرسید: «هنوزگذاشت دارن نگام میکنن؟»
عروسک بهآرامیبهویژه سر تکانخودش داد: «نه.»
لومیان که خیالش راحت شده بود، برنامهریزیمیخواست کرد تا به آقای کِی گزارش دهد وممنونم برای شنیدنِ موعظه به کلیسای جامعِ ابله برود.
پس از حدودکند پانزده دقیقه، خانمِنزدیک شعبدهباز پاسخ داد:
«زمانی از غیبگوی آقای ابله شنیدم که یکی از دوستانش در ابتدا عضوِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون بوده اما نتوانسته آنجا را تحمل کند و به دریا گریخته است.
اولش متوجه نشدم، اما حالا میفهمم—به تو سخت گذشته است.»
اونقدرها هم بد نبود. تماشای نمایششوننزدیک نسبتاً جالب بود، یه جور مطالعه دربارهٔداشته تنوعِ انسانی... لومیان مشکلی در آن نمیدید.
چیزِ دیگری بیشتر نگرانش میکرد.
وقتی خانمِ شعبدهبازسهمِ به غیبگو اشارهگذاشت کرد، نگفت «یکی از».
لومیان شک کردسهمِ که آقای ابلهگذاشت تنها یک غیبگو دارد!
به این معنا کهگفت دارندگانِ کارتهای آرکانای اعظم دروقتی شورای الهی، غیبگو محسوب نمیشدند.
لومیان با تأملمبهم در این باره،ببیند به خواندن ادامه داد:
«ممکن است قاتل باشندخودش یا از روشِ تباهیِببیند دیگری استفاده کرده باشند.
«به دوِ جام یادآوری کن—اگر کشیک را میپذیرد، آینهٔ باستانیِ زیرزمینی را با خود ببرد. علاوه بردهانش اینکه باید به یاد داشته باشد پاسخی ندهد، بهتر است آینهٔ باستانیای را که امکانِ ورود بهلبهایش عالمِ آینهٔ زیرزمینی را فراهم میکند، همراه داشته باشد. تباهیِ شکارچی/دیوبانو احتمالاً متفاوت است. ممکن است کمک کند.»
آن آینه... لومیان که درممنونم فکر فرو رفته بود، بهسرعتبشم نامه را در شعلههای سرخ سوزاند.
درست وقتی میخواست دستوروییگذاشت بشوید، چیزی حس کردنمیتوانست و به در نگاهی انداخت.
بلافاصله چندبهویژه تقه بهخودش در خورد.
او صدا زد: «کیه؟»
صدایی ساختگیپنهان جواب داد:گفت «حدس بزن کیام.»
لومیان که نشسته بود،گذاشت با درماندگی به سقفِ بدونِخوشحالیاش ساس نگاه کرد. «بیا تو.»
همانطور که انتظار میرفت،خودش فرانکا و ژنا بودند کهمیکند لباسِ قاتلها را پوشیده بودند.
او به شوخیسهمِ گفت: «اومدین "مبارزهگذاشت با شرارت" بازی کنین؟»
فرانکا پوزخند زد: «منگفت با بازندههای بیجنبهای مثلِبپرد تو ورق بازی نمیکنم.»
لومیان که اخیراً خیلیها را فریب داده بود تا در بازیِ ورق بیش از حددهانش بنوشند، در «مبارزه با شرارت» از خانمها میبُرد و مهارتِ ضعیفشان را مسخره میکرد. فرانکااست که به تقلب شک کرده بود، در چند روزِ گذشته بهشدت به رقصندههایش آموزش داده بود.
فرانکا در حالی کهخودش وارد میشد، افزود: «اومدیم مجلههایمیکند علومِ غریبه رو قرض بگیریم.»
لومیان پوزخند زد. «تلاشِ خوبی بود. چرا فقطببیند واسه این کار اینقدر دیر اومدین؟ نمیشد تا صبحدهانش صبر کنین؟ به ژنا هم نمیاد اهلِ مطالعه باشه.»
لبخندی زد. «واقعاً قضیه چیه؟»
آن دوخودش همزمان دندانگذاشت به هم ساییدند.
بعد از اینکه فرانکا در را بست، ژناببیند نگاهی به اطراف انداخت و زمزمه کرد: «دیوارهاینزدیک اینجا خیلی نازک نیستن؟ ممکنه همسایهها صدامون رو بشنون؟»
لومیان با تأیید لبخند زد. «داری یادمیخواست میگیری—الان دیگه به فکرِ استراقسمعکنندهها هستی. نهگفت مثلِ قبل که بیخیال و بیپروا وراجی میکردی.»
قبل... نگاهِ مشکوکِ فرانکا ازممنونم ژنا به لومیان، و بعدبشم از لومیان به ژنا چرخید.
ژنا دفاع کرد: «لعنتی! ما دربارهٔ هیچچیزِمیکند مهمی حرف نزدیم! چرا حرفی از شارلینزدیک نمیزنی؟ اون فوراً رازها رو لو میده.»
شارلی؟ اخمِ فرانکا محو شد.
«مشکلی نبود—بقیه خواب بودن یا رفته بودن. واسه همین جلوش رو نگرفتم.»پنهان لومیان در حالی که خنجرِ آیینی در دست داشت، ایستاد. با جاریباشید کردنِ نیروی روحی از تیغه، اتاق را در دیواری از نیروی روحی پوشاند.
صدای آوازخوانی و هیاهویگفت خیابانها و سروصداهای مسافرخانهبپرد فوراً دور و خفه شد.
ژنا شگفتزده شده بود. فرانکا لبهایش را جمعنمیتوانست کرد و به ژنا گفت: «یه آیینِ سادهٔ دیوارِوقتی نیروی روحی. وقتی ساحره بشی، خودبهخود توش استاد میشی.»
در این لحظه، بیاختیار تصورمبهم کرد ژنا در قامتِ یکنمیتوانست ساحره چه شکلی خواهد شد.
دو بانو کنارِ هم روی تختِ لومیان نشستندببیند و دربارهٔ دربانِ گمشدهٔ صومعهٔ درهٔ عمیق بحث کردند،دهانش و روی یافتههای امشبشان در معدنِ سنگ متمرکز شدند.
فرانکا داروی آرامبخشِ لومیان راممنونم پس داد و پرسید: «اونبشم پایین چیه؟ باید چیکار کنیم؟»
لومیان به همراهش که چکمههایمیخواست سرخ نپوشیده بود، لبخند زد.پنهان «مگه خودت جواب رو نمیدونی؟»
با تجربهای کهسهمِ فرانکا داشت، تا الانمیخواست حتماً نقشهای کشیده بود.
فرانکا با خجالتسهمِ لبخند زد. «فقطگذاشت میخواستم نظرت رو بدونم.»
لومیان به شوخی گفت: «نظرِ من؟نزدیک وقتی راهب نیست یواشکی بریم توآسیبی تا اون ۲۰,۰۰۰ ورلدور رو بگیریم!»
ژنا با احتیاط بهگذاشت اطراف نگاه کرد. «یعنینمیتوانست بررسیِ بیشتر خیلی خطرناکه؟»
او که تا حالا بارها مسخرهکردنهای لومیانمیخواست را شنیده بود، میتوانست تفاوتِ طعنه، سربهسرگفت گذاشتنِ دوستانه و شوخی را تشخیص دهد.
فرانکا گفت: «درسته. با یادآوریِ موکل، به نظر میرسه درگیریِ داخلیخوشحالیاش تو صومعهٔ درهٔ عمیق وجود داره—یکی پنهان میکنه، یکی افشا میکنه.آسیبی دخالت تو درگیریِ داخلیِ یه کلیسای رسمی واسه هر فرابشری خطرناکه.»
ژنا جا خورد: «درگیریِ داخلی؟»
لومیان خندید. «یه دربان گم شده، و یه آدمِ ناشناس واسه پیداگفت کردنش ۲۰,۰۰۰ تا پیشنهاد میده، حتی فقط واسه جسدش؟ و اون جسد بایدحرف به صومعهٔ درهٔ عمیق برده بشه. معلومه که میخواد یکی اون رو ببینه.»
ژنا تقریباً قانع شده بود، اما هنوزمیخواست شکوتردیدهای زیادی داشت. «ا-اما دستوپاهای توی غار واسهممنونم یه کلیسای رسمی خیلی شوم به نظر میرسن.»