---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 221: تخلیهٔ خشم • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 221: تخلیهٔ خشم

0

نگاهِ ژنا روی‌گذرا​ پیکرِ دورشوندهٔ لومیان ثابت‌لعنتی​ ماند. پرسید: «کجا می‌ری؟»

لومیان بی‌آنکه به عقب‌پایین​ نگاه کند، جواب داد:‌می‌خواد​ «می‌رم یه کم بخوابم.»

ژنا لب‌هایش را جمع کرد،‌میخانه​ لحظه‌ای کوتاه درنگ کرد و‌دورِ​ بعد تصمیم گرفت دنبالش برود.

می‌خواست از مقصدِ نهایی‌اش مطمئن شود و ببیند آیا واقعاً قصد دارد برای‌چندانی​ خوابیدن به مسافرخانهٔ خروسِ زرین برگردد یا نه. در غیر این صورت، با‌پیراهنِ​ وضعیتِ فعلیِ او، اصلاً نمی‌توانست تصور کند چه دردسری ممکن است به پا کند.

لومیان بی‌توجه به حضورِ‌انداخت​ ژنا، آرام‌آرام به‌سمتِ مسافرخانهٔ‌مگه​ خروسِ زرین قدم زد.

وقتی به ورودیِ مسافرخانه رسید، دید درِ اصلی محکم قفل شده‌گفت​ است. به‌جای بالا رفتن از لوله‌ها، سیمِ کوچکی از جیبش درآورد، آن‌مست​ را با مهارت در سوراخِ برنجیِ قفل فرو کرد و ماهرانه چرخاند.

در باز شد و فضای تاریکِ داخل‌نبود​ را نمایان کرد. تنها منبعِ نور از‌نشسته​ راه‌پله‌ای می‌آمد که به میخانهٔ زیرزمین ختم می‌شد.

لومیان نگاهی گذرا‌میزی​ انداخت و تصمیم گرفت‌بودند​ از آنجا پایین برود.

لعنتی! مگه نگفت می‌خواد بخوابه؟ ژنا در دل‌مگه​ ناسزا گفت و آهی از سرِ تسلیم کشید.‌تسلیم​ دنبالِ او واردِ میخانهٔ زیرزمینِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین شد.

میخانه شلوغ نبود. دو سه مردِ مست دورِ‌می‌خواد​ میزی گرد و کوچک نشسته بودند و هر‌دنبالِ​ از گاهی عربده می‌کشیدند، اما رمقِ چندانی نداشتند.

تنها مشتریِ پشتِ پیشخوان، همسایهٔ‌میخانه​ لومیان بود؛ گابریل، نمایشنامه‌نویسی که‌دورِ​ در اتاقِ ۲۰۶ اقامت داشت.

گابریل با پیراهنِ کتانِ رنگ‌ورورفته، شلوارِ قهوه‌ای‌بودند​ و عینکِ قاب‌مشکیِ بیش‌ازحد بزرگی که به چشم‌مشتریِ​ داشت، موهایش ژولیده و چرب به نظر می‌رسید.

لومیان کنارِ گابریل نشست و در حالی که نگاهش روی‌می‌خواد​ لیوانِ آبسنتِ سبزرنگی که در دستِ نمایشنامه‌نویس با جذبه‌ای توهم‌زا‌زیرزمینِ​ می‌درخشید ثابت مانده بود، پرسید: «این موقعِ شب هنوز داری می‌نوشی؟»

یعنی به حالتِ عادی برگشته؟ ژنا‌مگه​ لومیان را برانداز کرد و حس‌آهی​ کرد وضعیتش دیگر به وخامتِ قبل نیست.

با دست جلوی خمیازه‌اش را گرفت، چهارپایه‌ای‌نبود​ را جلو کشید و نشست. مصمم بود سی‌بودند​ دقیقهٔ دیگر هم او را زیر نظر بگیرد.

گابریل لبخندِ تلخی زد و جواب‌نشسته​ داد: «تازه یه نمایشنامه رو تموم‌رمقِ​ کردم و اومدم پایین یه چیزی بنوشم.»

لومیان روی پیشخوان ضربه زد تا یک لیوان‌مگه​ آبسنت سفارش دهد و گفت: «همهٔ نویسنده‌ها همین‌طورن؟‌تسلیم​ ترجیح می‌دین شبا جون بکنین و روزا بخوابین؟»

گابریل لحظه‌ای مکث کرد‌پایین​ و پاسخ داد: «خیلی از‌بخوابه​ نویسنده‌ها این‌طورین. شبای آروم الهام‌بخش‌ترن.

«اما دلیلِ شب‌بیداریم این نیست. روزا باید به‌مردِ​ تئاترهای مختلف سر بزنم و مدیرها رو راضی‌گاهی​ کنم که نمایشنامه‌م رو بخونن و قبول کنن.

«امروز رفتم تئاترِ رنسانس تو محله کلیسای جامع یادبود. مدیرشون، ناتان لوپ، به زیرک‌ترین مدیرِ‌مشتریِ​ تئاتر معروفه. اون بیشتر از هر کسی احتمال داره ارزشِ نمایشنامه‌م رو بفهمه. با این‌قهوه‌ای​ حال، حاضر نشد منو ببینه. نه تو دفترش تونستم ببینمش، نه وقتی رفتم دمِ آپارتمانش.»

ژنا با شنیدنِ کلماتی مثلِ «تئاتر» و‌لعنتی​ «مدیر»، در دل نفسش را حبس کرد‌آهی​ و حسِ مبهمی از دلهره به جانش افتاد.

این حقیقت که بسیاری از افرادِ‌مگه​ پیرامونش خدایی پلید را می‌پرستیدند، زخمی‌آهی​ ماندگار بر روانش به جا گذاشته بود.

علاوه بر این، توانایی‌های آن‌ها‌میخانه​ چندش‌آور و بیمارگونه بود و انزجاری‌میزی​ عمیق و ریشه‌دار در او برمی‌انگیخت.

«از قضا‌دورِ​ می‌دونی مدیرِ تئاتر‌کوچک​ کجا زندگی می‌کنه؟»

گابریل به روده‌درازی افتاد: «آره، قبلاً‌پایین​ با چندتا نمایشنامه‌نویسِ دیگه رفتم آپارتمانش. هنوز‌گفت​ مجرده و تندتند معشوقه‌هاش رو عوض می‌کنه.»

پوزخندی روی‌انداخت​ صورتِ لومیان‌پایین​ نقش بست.

«من یه راهی بلدم که اون‌شلوغ​ یارو رو مجبور کنم نمایشنامه‌ت رو بخونه،‌کوچک​ اما نمی‌تونم تضمین کنم که قبولش کنه.»

گابریل جا‌دورِ​ خورد و‌گرد​ گیج شد: «واقعاً؟»

واقعاً راهی هست؟ ژنا‌انداخت​ با ذهنی پر از‌مگه​ سردرگمی از خودش پرسید.

لومیان به‌سرعت آبسنتش‌آنجا​ را سر کشید و‌نگفت​ از جا بلند شد.

«همین الان‌دنبالِ​ می‌ریم. نمایشنامه‌ت‌زیرزمینِ​ رو بیار!»

«...» گابریل هرگز‌میزی​ با مردی چنین اهلِ‌بودند​ عمل روبه‌رو نشده بود.

از نیمه‌شب هم گذشته بود!

از آنجا که امیدی برایش نمانده بود، تصمیم گرفت‌بخوابه​ شانسش را امتحان کند. ته‌ماندهٔ آبسنتش را سر کشید‌زیرزمینِ​ و به طبقهٔ دوم رفت تا نمایشنامهٔ سه‌پرده‌ای‌اش را بیاورد.

ژنا که دمِ درِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین ایستاده‌مردِ​ بود، با آمیزه‌ای از سردرگمی و کنجکاوی لومیان‌گاهی​ را برانداز کرد و پرسید: «واقعاً راهِ‌حلی داری؟»

لومیان با بی‌اعتنایی‌میزی​ پوزخند زد: «مجبور‌نشسته​ نیستی حرفمو باور کنی.»

ژنا با‌نگاهی​ لحنی تحقیرآمیز‌انداخت​ گفت: «هه!»

مطمئن نبود که این رفتار پیامدِ وضعیتِ آشفتهٔ اوست‌بخوابه​ یا نه، اما رگِ کنجکاوی‌اش جنبید و تصمیم گرفت‌زیرزمینِ​ دنبالِ لومیان برود تا جلوی هرگونه اقدامِ نسنجیده‌اش را بگیرد.

طولی نکشید‌دنبالِ​ که گابریل به‌میخانه​ طبقهٔ همکف برگشت.

کت‌وشلوارِ رسمیِ تمیز و‌گرد​ آبرومندی پوشیده بود و‌گاهی​ پاپیونی زرشکی هم زده بود.

لومیان با خونسردی پرسید: «آدرس.»

گابریل در حالی که به خیابانِ هرج‌ومرجِ کم‌نور چشم دوخته‌ناسزا​ بود و تنها چند فردِ مست و ولگرد را می‌دید،‌شلوغ​ گفت: «محله کلیسای جامع یادبود، خیابانِ دفو، پلاکِ ۱۵، اتاقِ ۷۰۲.»

با تردید پرسید: «پیاده می‌ریم؟»

در این ساعت هیچ کالسکهٔ عمومی‌ای‌نشسته​ در دسترس نبود و محله کلیسای جامع‌چندانی​ یادبود هم دیواربه‌دیوارِ محلهٔ بازار قرار داشت.

لومیان توجهی به سؤالِ او نکرد و در عوض با قدم‌هایی استوار به‌سمتِ بلوارِ‌آهی​ بازار به راه افتاد. جلوی یک کالسکهٔ کرایه‌ایِ شب‌کار که چهارچرخ و دونفره بود‌گرد​ ایستاد و کالسکه‌چی را که یونیفرمِ شرکتِ کالسکه‌رانیِ امپراتوری به تن داشت، خطاب قرار داد:

«محله کلیسای‌انداخت​ جامع یادبود، خیابانِ‌لعنتی​ دفو، پلاکِ ۱۵.»

کالسکه‌چی که کلاهی واکس‌خورده و روپوشی آبی با‌مردِ​ دکمه‌های زرد به تن داشت، لومیان و دو‌گاهی​ همراهش را برانداز کرد و گفت: «دو ورل‌دور.»

در تریر، هزینهٔ سفرِ روزانه با کالسکهٔ کرایه‌ای برای کمتر از یک ساعت ۱.۲۵ ورل‌دور‌مشتریِ​ بود و به‌ازای هر ساعتِ اضافه ۱.۷۵ ورل‌دور دریافت می‌شد. از نیمه‌شب تا ۶ صبح، سفرهای‌عینکِ​ کوتاه ۲ ورل‌دور قیمت داشتند، در حالی که برای سفرهای طولانی‌تر ساعتی ۲.۵ ورل‌دور کرایه می‌گرفتند.

لومیان چیزی نگفت، دو‌انداخت​ سکهٔ نقرهٔ ۱ ورل‌دوری بیرون‌نگفت​ آورد و برای کالسکه‌چی انداخت.

بدونِ هیچ‌انداخت​ تعارفی سوارِ کالسکه‌لعنتی​ شد و نشست.

این کار گابریل را در مخمصه انداخت. مطمئن نبود‌مست​ که باید جوانمردی به خرج دهد و با سیِل سرِ‌اما​ جا رقابت کند یا بگذارد خواننده، ژنا، خودش تصمیم بگیرد.

در نهایت، ژنا که فهمید کسی به او‌گاهی​ تعارف نخواهد کرد، غرولندکنان کنارِ لومیان نشست و‌پشتِ​ سعی کرد کمی فضای شخصی برای خودش باز کند.

کالسکهٔ کرایه‌ای راه افتاد‌انداخت​ و سفرش را به‌سوی محله‌نگفت​ کلیسای جامع یادبود آغاز کرد.

در طولِ مسیر، لومیان سکوتی آزاردهنده پیشه کرد‌می‌خواد​ و گابریل برای پرسیدن دربارهٔ راه‌حلِ او مردد‌دنبالِ​ ماند. فضای داخلِ کالسکه کمی معذب‌کننده شده بود.

ژنا که دیگر به وضعیتِ عجیبِ آن‌نبود​ شبِ لومیان عادت کرده بود، ذهنش را‌نشسته​ پاک کرد و روی افکارِ خودش متمرکز شد.

پس از مدتی نامعلوم،‌گرد​ کالسکهٔ کرایه‌ای مقابلِ پلاکِ‌گاهی​ ۱۵ خیابانِ دفو توقف کرد.

لومیان وقت را تلف نکرد و‌پایین​ یک‌راست به‌سمتِ ساختمانِ آپارتمان رفت. به‌محضِ ورود‌گفت​ به لابی، نگهبانی هوشیار راهش را بست.

نگهبانِ وظیفه‌شناس پرسید: «کدوم‌پایین​ طبقه و اتاق اقامت دارید؟‌بخوابه​ اگه اینجا ساکن نیستید، باید...»

پیش از آنکه نگهبان جمله‌اش‌میخانه​ را تمام کند، جسمی سرد‌دورِ​ و مورمورکننده روی شقیقه‌اش فشرده شد.

لومیان به‌سرعت هفت‌تیری از زیرِ‌کوچک​ بغلش درآورده و لوله‌اش را‌می‌کشیدند​ محکم به پیشانیِ نگهبان چسبانده بود.

نگهبان که به نظر می‌رسید‌آنجا​ حدوداً پنجاه‌ساله باشد، با لکنت پرسید:‌بخوابه​ «فـ... فکر کردی داری چی‌کار می‌کنی؟»

گابریل خشکش زده بود‌پایین​ و ذهنش پر از تردید‌بخوابه​ دربارهٔ راه‌حلِ ادعاییِ سیِل بود.

ژنا که سرگرم شده بود و مشتاق بود ببیند در ادامه چه اتفاقی می‌افتد، تماشا کرد که لومیان در سکوت‌رمقِ​ نگهبان را به گوشه‌ای خلوت از لابی هدایت کرد. با استفاده از طناب و وسایلِ مختلفی که همراه داشت، دست‌وپای‌قاب‌مشکیِ​ نگهبان را بست و او را کاملاً بی‌حرکت کرد. دستمالی هم در دهانِ نگهبان چپاند تا از سکوتش مطمئن شود.

با پایان یافتنِ کار، لومیان درِ‌نشسته​ آپارتمان را پشتِ سرش بست و پیش‌چندانی​ از بالا رفتن از پله‌ها، قفلش کرد.

گابریل که گویی از خواب پریده‌پایین​ بود، شتابان به دنبالش رفت و‌ناسزا​ با صدایی پر از اضطراب پرسید:

«واقعاً مشکلی پیش نمیاد؟»

لومیان با پوزخندی‌واردِ​ جواب داد: «تو‌شلوغ​ چی فکر می‌کنی؟»

گابریل جا خورد و زبانش بند آمد. مکثی کرد و‌می‌کشیدند​ با خود اندیشید که آیا باید از تلاش برای اینکه ناتان‌نمایشنامه‌نویسی​ لوپ، مدیرِ تئاترِ رنسانس، نمایشنامه‌اش را بخواند، دست بکشد یا نه.

اگه الان شکمو به زبون بیارم و برگردم، سیِل عصبانی می‌شه و‌ناسزا​ کار به خشونت می‌کشه؟ هر چی باشه اون سردستهٔ یه بانده... گابریل‌مردِ​ دهانش باز ماند و نتوانست چیزی بگوید که لومیان را منصرف کند.

طولی نکشید که آن سه‌لعنتی​ نفر به بالاترین طبقه رسیدند‌ناسزا​ و بیرونِ اتاقِ ۷۰۲ ایستادند.

گابریل که آمادهٔ در زدن بود، دید‌نبود​ لومیان با مهارت از سیمی کوتاه برای‌نشسته​ باز کردنِ درِ چوبیِ سرخ‌رنگ استفاده می‌کند.

«...» گابریل‌دورِ​ حتی ذره‌ای از‌کوچک​ نیتِ لومیان سردرنمی‌آورد.

ژنا با دیدنِ این صحنه، به‌سرعت شالِ‌لعنتی​ روشنش را درآورد و روی صورتش کشید،‌آهی​ طوری که فقط پیشانی و چشمانش بیرون ماند.

شک داشت که سیِل می‌خواهد دردسر درست کند. برای اینکه‌ناسزا​ پایش گیر نیفتد، عاقلانه‌ترین کار این بود که هویتش را‌شلوغ​ پنهان کند. دست‌کم نباید می‌گذاشت کسی چهره‌اش را به یاد بسپارد.

لومیان قدم به اتاقِ نشیمن گذاشت که غرق در‌مست​ درخششِ مهتابِ سرخ بود. باندی بیرون آورد و دورِ صورتش‌اما​ پیچید، طوری که فقط چشم‌ها و سوراخ‌های بینی‌اش مشخص بود.

«...» با اینکه گابریل نمی‌فهمید چرا ژنا و‌گاهی​ سیِل صورتشان را می‌پوشانند، به‌طورِ غریزی پارچه‌ای پیدا‌پشتِ​ کرد و نیمهٔ پایینِ صورتِ خودش را هم پوشاند.

لومیان که در باندی سفید پوشیده شده بود، پیش‌نگفت​ از رفتن به سمتِ اتاق‌خوابِ اصلی، نگاهی به اطراف‌دنبالِ​ انداخت. دستگیره را چرخاند و به‌آرامی در را باز کرد.

اتاقِ نشیمن غرق در نورِ ماهِ‌مگه​ سرخ بود و پیکرهایی را که‌آهی​ روی تخت دراز کشیده بودند، روشن می‌کرد.

مرد و زنی آنجا دراز کشیده بودند. مرد موهای سیاه و ژولیده‌ای داشت و به نظر‌گاهی​ می‌رسید در اوایلِ چهل‌سالگی باشد. چهره‌اش تکیده و استخوانِ بینی‌اش برجسته بود. زن موهای بلوندِ فرفری‌اقامت​ داشت و ظاهراً در دههٔ بیستِ زندگی‌اش بود. پوستی بی‌نقص و اجزای صورتی بسیار زیبا داشت.

به نظر‌دورِ​ می‌رسید زیرِ‌گرد​ پتوی مخملی برهنه‌اند.

لومیان اصلاً صدایش‌گذرا​ را پایین نیاورد:‌پایین​ «این مدیرِ تئاتره؟»

گابریل حس می‌کرد‌آنجا​ در خیالی وهم‌انگیز‌مگه​ گرفتار شده است.

«آره، خودشه.»

لومیان به‌سرعت به سمتِ تختِ بزرگ‌نشسته​ رفت. مدیرِ تئاترِ رنسانس، ناتان لوپ،‌رمقِ​ با شنیدنِ سروصدا در خواب غلتی زد.

پیش از آنکه بتواند چشمانش را‌پایین​ باز کند، لومیان شانه‌اش را گرفت‌ناسزا​ و او را بالا کشید و نشاند.

ناتان لوپ از خواب‌پایین​ پرید و چشمانش به سری‌بخوابه​ پیچیده در باندهای سفید افتاد.

گویی قلبش از حرکت‌زیرزمینِ​ ایستاد و زبانش بند‌مردِ​ آمد؛ بی‌آنکه بتواند اعتراضی کند.

لحظه‌ای بعد،‌دورِ​ هفت‌تیری روی‌گرد​ شقیقه‌اش فشرده شد.

ناتان لوپ لب‌هایش را‌انداخت​ محکم بست و به سمتِ‌نگفت​ اتاقِ نشیمن هل داده شد.

لومیان هنگامِ عبور از کنارِ ژنا،‌مگه​ نگاهی گذرا به تخت انداخت و‌آهی​ زمزمه کرد: «حواست به اون زن باشه.»

ژنا از اتفاقاتی که در حالِ‌شلوغ​ رخ دادن بود گیج شده بود، اما‌کوچک​ این موضوع ذره‌ای از هیجانش کم نمی‌کرد.

بی‌درنگ چمباتمه زد، هفت‌تیرِ خودش را کشید و آن را به‌اما​ سمتِ زنِ بلوند که تازه بیدار شده بود نشانه رفت. با‌اتاقِ​ لحنی سرد و بی‌تفاوت، هشدارِ تندی داد: «نمی‌خوام حتی یه کلمه بشنوم.»

زنِ بلوند دستانش را محکم‌آنجا​ دورِ پتو حلقه کرد و‌می‌خواد​ روی تخت به لرزه افتاد.

لومیان ناتان لوپ را روی مبلِ‌مگه​ راحتی نشاند و دست‌وپایش را با‌آهی​ لباس به مبل و زمین بست.

گابریل با سردرگمی جلو آمد. ناگهان فکری به‌مردِ​ ذهنش خطور کرد: ما اینجاییم تا از ناتان لوپ‌عربده​ دزدی کنیم، یا اومدیم نمایشنامه‌ام رو بهش نشون بدیم؟

ژنا زنِ بلوند را که لباس‌خواب به تن داشت، به اتاقِ نشیمن‌رمقِ​ آورد. لومیان که لوسترِ کریستالی را روشن کرده بود، چند قدم به‌اقامت​ عقب رفت. هفت‌تیرش را بیرون آورد و روی کاناپهٔ روبه‌روی مبلِ راحتی نشست.

ناتان لوپ که تازه خواب از سرش پریده بود، با اضطراب گفت:‌ناسزا​ «چقدر می‌خواید؟ همه‌ش رو بهتون می‌دم! در مجموع ۱۱۰۰ ورل‌دور و یه‌مردِ​ گردنبندِ الماس اینجاست. همه‌ش رو تقدیم می‌کنم! فقط قول بدید بهم آسیبی نرسونید!»

لومیان که صورتش با باند‌لعنتی​ پوشیده شده بود، رو به‌ناسزا​ گابریل کرد و گفت: «بخونش.»

گابریل که ذهنش‌واردِ​ خالی شده بود،‌شلوغ​ پرسید: «چی رو بخونم؟»

لومیان خندهٔ آرامی کرد.

«نمایشنامه‌ات رو‌نگاهی​ بخون. مسیو‌انداخت​ ناتان لوپ منتظره.»

چی... گابریل مات‌ومبهوت ایستاده بود.

این راهِ‌حلش برای‌واردِ​ اینه که ناتان‌شلوغ​ لوپ نمایشنامه‌ام رو بخونه؟

یه آدمِ‌دورِ​ عاقل این‌طوری‌گرد​ فکر می‌کنه؟

فقط گابریل نبود که به‌آنجا​ این موضوع فکر می‌کرد، ژنا هم‌بخوابه​ بی‌اختیار زیرِ لب با خود گفت.

عقلِ سیِل واقعاً تاب داره!

این کار باعث‌واردِ​ نمی‌شه مسیو نمایشنامه‌نویس سر‌نبود​ از ادارهٔ پلیس دربیاره؟

خدا رو‌دورِ​ شکر که‌گرد​ صورتم رو پوشوندم!

گابریل هم با احساسِ آسودگیِ مشابهی، با دلهره به‌نگفت​ ناتان لوپ نزدیک شد. نمایشنامه را بیرون آورد و‌دنبالِ​ گویی مجبور شده باشد، شروع به بلند خواندنِ آن کرد.

ناتان لوپ با گیجی گوش می‌داد‌مگه​ و با خود فکر می‌کرد آیا‌آهی​ در خوابی مضحک گرفتار شده است.

در نیمه‌های خوابش، متجاوزی نقاب‌دار به خانه‌اش هجوم‌مردِ​ آورده و او را به صندلی بسته بود، فقط‌عربده​ برای اینکه او را وادار به شنیدنِ نمایشنامه کند؟

همان‌طور که با دقت گوش می‌داد،‌نشسته​ غرایزِ حرفه‌ایِ ناتان لوپ بیدار شد‌رمقِ​ و او را بیشتر جذبِ نمایشنامه کرد.

پس از پایانِ دیالوگِ‌انداخت​ اصلیِ صحنهٔ اول، ناتان لوپ‌نگفت​ حرفِ گابریل را قطع کرد.

«کی این رو نوشته؟»

گابریل ناخودآگاه جواب داد: «من.»

صدای ناتان لوپ طنینِ عمیقی داشت‌نشسته​ وقتی گفت: «فردا ساعتِ ۱۰ صبح‌رمقِ​ بیارش دفترم. قرارداد رو امضا می‌کنیم.»

«باشه، باشه.» احساساتِ گابریل‌انداخت​ در گردابی از تعجب،‌مگه​ شادی و ترس می‌چرخید.

نکنه فردا‌انداخت​ تو تئاترِ رنسانس‌لعنتی​ پلیس منتظرم باشه؟

لومیان خندید، از جایش‌زیرزمینِ​ بلند شد و با‌مردِ​ هفت‌تیرش به سمتِ در رفت.

ژنا و گابریل هم از نزدیک به‌بودند​ دنبالش رفتند و به زنِ بلوند اجازه‌نداشتند​ دادند ناتان لوپ را از بند باز کند.

در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفتند،‌لعنتی​ ژنا لبخندی به گابریل زد و پرسید:‌آهی​ «مسیو نمایشنامه‌نویس، نمایشنامه‌ات استثنائیه. کلماتت مسحورکننده‌ان. اسمش چیه؟»

گابریل که نمی‌فهمید چرا یک خوانندهٔ‌مگه​ زیرزمینی این‌قدر به نمایشنامه علاقه نشان‌آهی​ می‌دهد، غریزی جواب داد: «اسمش "نورجو"ئه.»

ژنا قدم‌هایش را تند کرد تا به لومیان برسد.‌مست​ صدایش را پایین آورد و پرسید: «این راهِ‌حلت بود؟ نگران‌اما​ نیستی که مدیرِ تئاتر هم پیروِ یه خدای شیطانی باشه؟»

در وضعیتِ ذهنیِ‌میزی​ فعلی‌اش، همهٔ تئاترها‌نشسته​ مشکوک به نظر می‌رسیدند.

لومیان باندها را باز‌انداخت​ کرد و با چهره‌ای بی‌تفاوت‌نگفت​ جواب داد: «اون‌وقت باهاش می‌جنگیدیم.»

می‌دونستم... ژنا‌انداخت​ در دل با‌لعنتی​ خود زمزمه کرد.

آن سه نفر پس از پس گرفتنِ‌نبود​ وسایل و طناب‌هایشان از نگهبان، سوارِ کالسکه‌ای‌نشسته​ کرایه‌ای شدند و به مسافرخانهٔ خروسِ زرین بازگشتند.

وقتی گابریل تشکر کرد و با ترکیبی از نگرانی و‌می‌کشیدند​ شادی به اتاقش رفت، ژنا به سیِل که دست‌ورویی شست‌گابریل​ و روی تخت دراز کشید، نگاه کرد. سرانجام، آهِ آسودگی کشید.

پیش از ترکِ مسافرخانهٔ خروسِ‌آنجا​ زرین، پرده‌ها را کشید و‌می‌خواد​ بااحتیاط درِ چوبی را بست.

در تاریکیِ تقریباً‌آنجا​ مطلق، چشمانِ لومیان‌مگه​ بسته و بی‌حرکت ماند.

ناولها | novelha.net