چپتر 123: آستا ترال
0لومیان ابتدا قصد داشت پیش از ظهر کافهٔ ماسون را وارسی کند تا مطمئن شود روزِ بعد،سریع پس از درمانش، مسیرِ فرار را میداند. با این حال، ماجرای بارون برینیه او را حسابی عقب انداختهدارم بود. چارهای نداشت جز اینکه اول آستا ترال را پیدا کند و بعدازظهر به محلهٔ باغِ گیاهشناسی برود.
آستا در جای همیشگیاش، کنارِکلاهدارِ ورودیِ دخمهها بود و آتشیراحتی در برابرِ ستونی سنگی سوسو میزد.
صدای نزدیک شدنِ قدمها توجهِ آستاسیاهش را جلب کرد و از زیرِبزند ردای کلاهدارِ سیاهش سر بلند کرد.
انتظار داشت پولِ راحتیآتش به جیب بزند، اما درپرسید عوض سرِ جایش خشکش زد.
سریع به خودش مسلط شد، ایستاد و بهزور لبخندی زد. پیش از آنکه لومیان حرفیجایش بزند، آستا پیشدستی کرد و گفت: «امروز صبح با برگزارکننده تماس گرفتم. بهش گفتم دوستیتماس دارم که به علومِ غریبه علاقه داره و میخواد تو گردهمایی شرکت کنه. هنوز جواب نداده.»
لومیان سر تکان داد و نپرسید آستا چطورانتظار با برگزارکننده تماس گرفته است. بهطرفِ آتش رفت،جایش سنگی پیدا کرد و نشست. با لحنی بیتفاوت پرسید:
«تو سرِ خیلیهازیرِ کلاه گذاشتی، اما همیشهبلند همینجایی. نمیترسی پیدات کنن؟»
آستا خندید و جواب داد: «بیشترِ وقتا واقعاًبیتفاوت کلاهبرداری نیست. بهعنوانِ یه فرابشرِ واقعی و التماسکننده رازها،کنن استفاده از نیروی روحیام برای غیببینی براشون، فریبکاری نیست.
«پیشبینیهای من خیلیردای دقیقتر از بیشترِبلند آدمای باشگاهِ علومِ غریبهست!
«گاهی وقتا، آدمای مختلف روشهای مختلفی میخوان.بلند اگه یه روزی هم دستم رو بشه،عوض همیشه میتونم با زبونبازی خودم رو نجات بدم.»
لومیان با لبخند پرسید: «چطوری؟»
آستا سرفهای کرد.
«نکتهاش اینه که از همون اول خیلیانتظار واضح یا قطعی حرف نزنی. اینطوری میتونیسرِ متهمشون کنی که منظورت رو بد فهمیدن.»
لبخندِ لومیان عمیقتر شد.
«وقتی پای چشمهٔ زنانِ سامریکلاهدارِ وسط اومد، خیلی راحت قبولراحتی کردی و خیلی قطعی قول دادی.»
چهرهٔ آستا در هم رفت.
«آره، بارون برینیه گیرمکلاهدارِ انداخته بود. فقط میخواستمپولِ همون موقع پولو بگیرم.
«روشِ درستش این بود که بگم راهِحلی دارم، اما انجامش سخته.جیب بعد از اینکه چند بار التماس میکردی، با بیمیلی پولت روبهزور قبول میکردم و هشدار میدادم که نمیتونم موفقیتش رو تضمین کنم...»
پیدا بود که آستا شبِ گذشته به اشتباهاتش فکر کرده بود و در این اندیشهسرِ بوده که اگر مجبور شد از نو شروع کند، چطور از خطر بپرهیزد. هرچه بیشتربرگزارکننده حرف میزد، به هیجان میآمد و تنها زمانی مکث کرد که متوجهِ پوزخندِ محوِ لومیان شد.
چطور میتوانست علناً به این مردِ خطرناک بگوید که چگونه میخواسته سرشگذاشتی کلاه بگذارد؟ آستا با دستپاچگی لبخندی زد و گفت: «ولی شک دارمبهعنوانِ اینم میتونست گولت بزنه. تو محتاطترین آدمی هستی که تا حالا دیدم.»
لومیان لبخندی زد وکلاهدارِ سر تکان داد. «واقعاًپولِ مسیرِ اشتباهی رو انتخاب کردی.»
آستا جرئت نکرد بحث را ادامه دهد. در عوض پرسید: «دیشب بهشبزند فکر کردم. من تو حرفامون هیچوقت اسمی از گردهمایی نبردم. فقط گفتمآنکه مادهٔ اصلیِ معجون رو خریدم. از کجا فهمیدی گردهماییِ علومِ غریبه بوده؟»
لومیان خندید.
«فقط یه حسِ درونی بود.»
در دل انتقاد کرد: مگه کلاً دو تا احتمال وجود نداره؟بزند یا معاملهٔ دونفرهست یا گردهمایی. دستکم پنجاه درصد احتمال داشت درست حدسآنکه بزنم! فقط یه حرفِ الکی بود. اگه اشتباه هم میگفتم طوری نمیشد!
آستا باکرد ترسی فزاینده بهکلاهدارِ لومیان خیره ماند.
حدس زدنِ ردهٔ این مردِ خطرناک هر لحظه سختترپولِ میشد. به نظر میرسید در نبرد مهارت دارد، از نیرویخودش روحیِ قدرتمندی برخوردار است و شهودی نزدیک به پیشآگاهی دارد.
لومیان از گرمای آتش لذت بردنشست و با بیتفاوتی پرسید: «چطور پاتگذاشتی به گردهماییِ علومِ غریبه باز شد؟»
چهرهٔ آستا حالتیردای از دلتنگی برایبلند گذشته به خود گرفت.
«همه با امید میان تریر. نقاشا رؤیای اینو دارن کهراحتی کاراشون تو نمایشگاهِ هنرمندانِ جهان انتخاب بشه، اما بیشترشون شکست میخورن.ایستاد هر سال یه عدهشون به جنون کشیده میشن یا خودکشی میکنن.
«نویسندههای فقیری که تو آپارتمانهای ارزونقیمت زندگی میکنن، امید دارن موفقیتِ نویسندههای پرفروشی مثلِ اورور و منیر رو تکرارخودش کنن، اما آخرش داستانهاشون رو به روزنامههای کوچیک میفروشن. مجبورن نقدهای تندوتیزی مثلِ "مبتذل"، "معمولی" و "کلیشهای" رو تحمل کنن.علاقه خیلیهاشون حتی به نوشتنِ داستانهای مستهجن برای کتابفروشهای زیرزمینی تن میدن و خطرِ دستگیری توسط کارآگاهها رو به جون میخرن.
«بیشتر از یه دهه پیش، به شوقِ پولدار شدن از استانِ سسیلیس اومدم تریر. تو یه اتاقِ زیرشیروانیِ چکهدار زندگی میکردم،واقعاً از داربستها بالا میرفتم، تو کارخونهها کار میکردم، کتابهای غیرقانونی قاچاق میکردم و نوشابه میفروختم. یه پولی درآوردم، اما هر سال کهمختلف میگذشت، میفهمیدم هیچوقت قرار نیست ثروتمند بشم. داشتنِ یه خونه و لذت بردن از صبحهای آرومِ قبل از کار، رؤیاهای محالی بودن.
«سرانجام، مجلههای علومِ غریبهای مثلِ "سایکیک" و "اسرار" رو پیدا کردم. شاید هنوز تو اینجایش خیال بودم که یهو قدرتی پیدا کنم و سرنوشتم رو تغییر بدم، برای همین شروعتماس کردم به شرکت تو گردهماییها با بقیهٔ علاقهمندان. اون مجلهها اطلاعاتِ مربوطه رو چاپ میکردن.»
«اوایلِ امسال، یکی از دوستای گروه پرسید که میخوامپولِ تو یه گردهمایی با قدرتهای واقعیِ فرابشری شرکت کنم یاخودش نه. نمیتونستم رد کنم. بقیهش رو هم که خودتون میدونید.»
لومیان بیآنکه حرفِزیرِ آستا را قطعسیاهش کند، گوش داد.
وقتی حرفِ آستابهطرفِ تمام شد، لومیان پرسید:لحنی «اون دوستت برگزارکنندهٔ گردهماییه؟»
آستا سر تکان داد: «نه. برگزارکننده باانتظار نامِ "آقای کِی" شناخته میشه. همیشه کلاهردای بزرگیجایش سرش میکشه که تقریباً کلِ صورتش رو میپوشونه.»
لومیان نامِ رمز را به خاطرسیاهش سپرد و لحظهای درنگ کرد: «آقایبزند کِی... چه تواناییهایی از خودش نشون داده؟»
آستا دوباره سر تکان داد.
«هیچوقت چیزی ندیدم. اما بعد از اینکه تبدیل بهپرسید یه التماسکننده رازها شدم، وقتی میدیدمش حس میکردم باخندید سایهها و تاریکیِ عمیقی روبهرو هستم. فکر میکنم خیلی قدرتمنده.»
قدرتمند به نظر میرسه. برام سؤاله که کی قویتره... اون،جیب کشیش یا مادام پوآلیس... لومیان در دل اندیشید و سپسایستاد با کنجکاوی پرسید: «چیزِ خاصی در موردِ من حس کردی؟»
آستا پیش از اعتراف کردن، تردیدسیاهش کرد: «نه، اما هالهٔ خطرناکتون حتیبزند بیشتر از بارون برینیه منو میترسونه.»
لومیان نگاهی بهزیرِ سمتِ چپِ سینهاشسیاهش انداخت و لبخند زد.
«خوبه.»
آستا که منظورِردای لومیان را نفهمیدهبلند بود، جا خورد.
لومیان موضوع را عوض کرد.
«چیزی دربارهٔ شبحِ مونسوری شنیدی؟»
آستا بهعنوانِ کلاهبرداری که خودش را جای جادوگر جا میزد، داستانهای زیادی دربارهٔ تریرِ زیرزمینی میدانست: «البته. افسانهها میگن یهوقتا روحِ پلید تو این زیرزمینِ تاریک و پهناور پرسه میزنه. همیشه تنها سفر میکنه و انگار هیچوقت به مقصدش نمیرسه.باشگاهِ اونایی که با شبح روبهرو میشن یا درجا میمیرن یا تو همون سال، خودشون و خانوادهشون به مرگِ مرموزی دچار میشن.»
«کسایی که ادعا کردن شبحِ مونسوری رو دیدن، دیوونه شدن وبزند تو کمتر از یه سال مردن. شنیدم جناحهای هر دو کلیسالبخندی متخصصهایی رو برای پیدا کردنِ این روح فرستادن، اما هیچی پیدا نکردن.»
منطقی به نظر میرسه...ردای لومیان دیگر پرسوجو نکرد.انتظار ایستاد و به آستا گفت:
«فردا شبکرد یا پسفرداردای صبح میبینمت.»
«بسیار خوب.» با اینکه آستا دیگر باورلحنی نداشت لومیان به او آسیبی برساند، ازهمینجایی رفتنِ این مردِ خطرناک بیاختیار آهِ آسودگی کشید.
هیچ آدمِ عادیایردای نمیتوانست کنارِ یکبلند ببر احساسِ آرامش کند!
لومیان در راهِ بازگشت به سطح، چراغِ کاربیدی را به دستجیب گرفت و از کنارِ ورودیِ دخمهها گذشت. بارِ دیگر طاقی را دیدلبخندی که با استخوانهای سفید، گلهای آفتابگردان و نمادهای بخار تزئین شده بود.
لومیان با نگاه به کلماتِ «ایست! امپراتوریِ مرگ پیشِپولِ روست!»، با احتیاط به درگاهِ طبیعی که اتاقهای درونیسریع و بیرونی را از هم جدا میکرد نزدیک شد.
ناگهان پیکری از پشتِآتش طاقِ سنگی بیرون آمدبیتفاوت و فریاد زد: «ایست!»
پیکر جلیقهای آبی و شلواریسیاهش زرد به تن داشت. پیرمردی بودبزند با موهای خاکستری و پوستی چروکیده.
چشمانِ زردِ روشنش کهردای کمی کدر شده بود،انتظار روی لومیان قفل شد.
لومیان که خودش راردای به معصومیتِ یک غریبه زدهپولِ بود، پرسید: «نمیتونم برم تو؟»
پیرمرد او را برانداز کرد:رفت «باید از بالا بلیت بخری وکلاه با خودت یه شمعِ سفید بیاری.»
لومیان درجا دوستی خیالی ساخت: «یکیبلند از دوستام اون تو دفن شده.اما برای ادای احترام هم باید بلیت بخرم؟»
پیرمرد با سوءظن به او نگاه کرد: «نکنه تو هم از اون دانشجوهای محلهٔ کلیسای جامعِ یادبود هستی؟سریع اون دردسرسازها همیشه دروغ سر هم میکنن تا یواشکی برن تو مقبره. تو استخواندان آواز میخونن، میرقصن و جشنعلومِ میگیرن! باشه، برو تو. فقط یادت باشه مثلِ اونا شمعِ سفیدِ روشن با خودت ببری. این تنها خواستهٔ منه!»
لومیان زمانی نگران بود که اگر بهبلند دانشگاه برود، با همکلاسیهایش تفاوتِ زیادی خواهدعوض داشت. اکنون به نظر میرسید نگرانیهایش بیاساس بودهاند.
آن دانشجوهااست حتی از اورفت هم وحشیتر بودند!
لومیان با ناامیدیِ ساختگیکلاهدارِ گفت: «باشه. دفعهٔ بعدپولِ یه شمعِ سفید میارم.»
پیرمرد باکرد خیالی آسودهردای سر تکان داد.
لومیان برگشت و مسیرِ بازسازیشدهکلاهدارِ را تا پلههایی که بهراحتی سطح میرسید، در پیش گرفت.
در فاصلهٔ بیش ازآتش صد متری، ناگهان ازبیتفاوت گوشهٔ چشم سایهای سیاه دید.
سایه کمی قوز کرده بودسیاهش و پشتِ ردیفی از ستونهایجیب سنگی در سمتِ چپ میخزید.
لومیان نگاهی انداخت وردای متوجهِ غیرمادی بودنش شد،انتظار گویی تقریباً توهمی بیش نبود.
بیاختیار چراغِ کاربیدی راردای بالا آورد و نوریانتظار زرد و آبیرنگ تاباند.
سایه چنان ناپدیدبهطرفِ شد که گویینشست هرگز وجود نداشته است.
لومیان بهسرعت اطرافردای را از نظربلند گذراند، اما چیزی نیافت.
توهم بود یا یه شبحِ زیرزمینی؟ همانطور کهانتظار لومیان در اندیشه بود، ناگهان از خود پرسید: نکنهخشکش شبحِ مونسوری باشه؟ یعنی با شبحِ مونسوری روبهرو شدم؟
مردمکهایش گشاد شدزیرِ و حالتِ چهرهاشسیاهش بهطرزِ غیرعادی جدی گشت.
لحظاتی بعد، لومیان زد زیرِ خنده و ازبیتفاوت شدتِ خنده تقریباً دولا شد. آنقدر خندید کهپیدات چیزی نمانده بود اشک از چشمانش سرازیر شود.
«هاها، بیا، بیا جلو! میخوامسیاهش ببینم چطور کلِ خانوادهام رو میکشیبزند و چطور باعثِ مرگِ مرموزم میشی!»