چپتر 293: مؤمن
0بدون اینکه حتی پیشینهام رو بررسی کنی یا قدرتم رو بسنجی،خوشم دعوتم میکنی به گروهت ملحق بشم؟ اینقدر مطمئنی، غیبگوی آقای ابله؟خیابانِ لومیان که از کلِ اوضاع نامطمئن بود، بیاختیار در دل انتقاد کرد.
به دنیتسِ شعلهوربیام نگاه کرد و باتاروت لبخند جواب داد: «نه.»
دنیتسِ شعلهور کوتاه و خشک تأییدبهسمتِ کرد و صدایش چنان شدت گرفت کهطبعاً گویی برای آخرین بار میخواست مطمئن شود.
لومیان دستِ راستش راپیشین در جیب فرو بردبهآرامی و لبخندش را حفظ کرد.
«علاقهای ندارم.»
چه مسخره. اگه بیامچطور تو گروهت، چطور مأموریتِانجام انجمنِ تاروت رو انجام بدم؟
برای این کارحرفها باید با خانمِبهسمتِ شعبدهباز مشورت کنی!
چشمانِ آبیِ تیره اما درخشانِاکنون دنیتس کمی باریک شد وخیابانِ هالهٔ اطرافش در دم شدت گرفت.
لومیان حس کرد با نیزهای روبهروستمصمم یا هفتتیری پرشده روی پیشانیاش نشسته.اومد ترس و خطر سراپایش را فرا گرفت.
با این حال، نگاهش را ندزدید وتاروت با ارادهای آرام، گویی با درندهای برترشعبدهباز روبهرو باشد، به چشمانِ دنیتسِ شعلهور خیره ماند.
پس از سکوتی کوتاه کهبهآرامی فضا را از تنش لبریزقدم کرد، دنیتسِ شعلهور لبخندی زد.
«بد نیست. خیلیبزرگِ مصمم و جسوری. حالاچرخید بیشتر ازت خوشم اومد.»
دزدِ دریاییِ بزرگِ پیشین که اکنون غیبگویجسوری ابله بود، با این حرفها چرخید ودریاییِ بهآرامی بهسمتِ خیابانِ روشنِ دوردست قدم برداشت.
اعتمادبهنفس طبعاً آدم رو مصمم میکنه... لومیان در سکوت ایناین را از سر گذراند و دستِ راستش را از جیبدرخشانِ بیرون آورد. میانِ انگشتِ شست و اشارهاش کارتِ تاروتی نمایان شد.
کارتِ تاروت—هفتِ چوب!
هرچند از استخدامِ فیالبداههٔ دنیتسِ شعلهورحرفها سر درنمیآورد، اما از برخورد بادوردست غیبگوی آقای ابله تا حدی خوشحال بود.
این یعنی کلیسایلبخندی ابله در تریرمصمم قدرتِ قابلتوجهی داشت.
...
لومیان پس از ترکِ اسکلههای لاوینی، سوارِ کالسکهٔ عمومی شد وبرداشت خیلی زود به بلوارِ بزرگ رسید. تا خیابانِ شِر، پلاکِ ۱۹ پیادهاشارهاش رفت و آقای کِی را در زیرِ مقرِّ سازمانِ سایکیک ملاقات کرد.
غیبگوی سازمانِ سپیدهدم همچنان دراکنون مبلِ قرمزرنگ نشسته و چهرهاش درروشنِ سایههای ژرفِ کلاهِ سیاهش پنهان بود.
با صدایی خشنلبخندی پرسید: «جلبِ اعتمادِ گاردنرجسوری مارتن چطور پیش میره؟»
لومیان با آرامش جوابچطور داد: «من به سازمانِانجام صلیبِ آهنوخون ملحق شدم.»
آقای کِی لحظهای ساکت ماند و سپس پرسید:روشنِ «چطور اعتمادِ گاردنر مارتن رو جلب کردی؟ چطورسکوت امتحانت کرد؟ و چطور از امتحان سربلند بیرون اومدی؟»
غیبگوی سازمانِ سپیدهدم رفتارِ همیشگیاشاکنون را تغییر داد و سهخیابانِ سؤال را یکجا مطرح کرد.
لومیان خندید.
«خب، نیازی به جلبِ اعتمادِمأموریتِ گاردنر مارتن نبود. صرفِ پیوستناین به سازمانِ صلیبِ آهنوخون وفاداری میآورد.»
آقای کِی که به صندلیاش تکیه داده بود،روشنِ با شنیدنِ این حرف صاف نشست. سایههای زیرزمینسکوت گویی به حرکت درآمدند، انگار که زنده باشند.
با تخصص و دانشی کهاکنون داشت، درکِ معنای پنهانِ پشتِخیابانِ حرفهای لومیان برایش دشوار نبود.
و این بیشک بوی خطر میداد: لومیان واقعاً به عضویتِ سازمانِ صلیبِ آهنوخوندزدِ درآمده و به آنها سوگندِ وفاداری خورده بود. او آمده بود تا گزارش دهداعتمادبهنفس و در عینِ حال چهرههای قدرتمندِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون را با خود آورده بود!
لومیان بیاعتنا به فشارِ عظیمی که از سوی آقای کِی ساطع میشد، لبخند زد. سپسمشورت تعریف کرد که چطور به گاردنر مارتن خبر داده ردهٔ ۷: آتشافروز شده است، کهروی در نهایت به شبزندهداری در بلوارِ بازار، پلاکِ ۱۳ و مراسمِ رسمیِ معارفه ختم شد.
این حقیقت را هم پنهان نکرد که واردِروشنِ معاملهای زیرزمینی شده و پس از رویارویی با موجودِگذراند هیولاییِ ناظر اولسن، وحشتزده پا به فرار گذاشته است.
وقتی حرفِ لومیان تمام شد، آقای کِی برخاست.بهآرامی با لحنی هیجانزده جزئیاتِ مختلفِ لومیان در بلوارِطبعاً بازار، پلاکِ ۱۳ را بارها و بارها راستیآزمایی کرد.
وقتی فهمید لومیان در لحظهای حساس نامِ مقدسحالا را به کار برده و وحیِ الهیِ «جوابپیشین نده» را دریافت کرده است، زیرِ خندهٔ جنونآمیزی زد.
«هاهاها، هاهاها، همونطوربیام که فکر میکردم،انجمنِ ایمان تنها راهِ نجاته!»
خندهٔ غیبگوی کلاهپوش وحشیانهتر شد و در زیرزمینروشنِ پیچید؛ پردهٔ گوشِ لومیان را لرزاند و بویسکوت محوِ نمک و خون فضا را پر کرد.
«هاهاها! هاهاها!»
آقای کِی چنانلبخندی خندید که نزدیک بودجسوری از وسط تا شود.
دیگر وضعیتش را پنهان نمیکرد. کلِ زیرزمینتاروت گویی در تاریکی فرو رفته بود و اومشورت همچون سرچشمهٔ خطر پشتِ تمامِ اینها ایستاده بود.
پس از مدتی، آقای کِی بیتوجه به حضورِ لومیان زانو زد واعتمادبهنفس بدنش را پایین آورد تا تقریباً در سکوت نیایش کند، گویی ازکارتِ سروری که همهچیز را آفریده، خدای قادر و دانای کل، سپاسگزاری میکرد.
لومیان بهسختی جلوی پریدنِ گوشهٔ لبش را گرفت. پیش از رفتن به اسکلههای لاوینی، آیینی اجراطبعاً کرده و برای محافظتِ فرشته به درگاهِ ابله نیایش کرده بود. او آفریدگارِ راستینِ سازمانِ سپیدهدم رااستخدامِ ستایش کرد و صلیبی به ترتیب از بالا به پایین و چپ به راست روی سینهاش کشید.
آقای کِی با نمایشی ناگهانی از ایمان برخاست وبیشتر با حرارت گفت: «همهٔ اینها رو سرور ترتیب داده. اونچرخید تو رو به اینجا آورد تا به ما ملحق بشی.»
بستگی داره دربارهٔ کدوم سرور حرف بزنی... لومیان کهبدم اوضاع را خندهدار یافته بود، این را زیرِ لب زمزمهاما کرد و فروتنانه جواب داد: «هرچه اون بگه، همون میشه.»
این یکی از متونِ مذهبیِ سازمانِ سپیدهدم بود که آقای کِیبرداشت آموزش میداد. لومیان همیشه آن را موعظهای در ستایشِ قدرتِ ایزدشست میدانست. اکنون میدید که در این گفتگوی فعلی بسیار کارآمد است.
آقای کِی که کلاهِ ردایشاکنون را بر سر کشیده بود،خیابانِ با رضایتِ کامل سر تکان داد.
«من قبلاً ترتیباتی داده بودم تا افرادِ دیگهای به اعضای لو رفتهٔاومد سازمانِ صلیبِ آهنوخون نزدیک بشن، اما اونا ارتباطشون رو با من از دستقدم دادن و دیگه گزارش ندادن. حتی من رو هم تو خطرِ بزرگی انداختن.
«حالا میفهمم چرا شکست خوردن. بیتقواییشون! در برابرِانجام خطر و تباهی، حتی به فکرشون نرسید کهچشمانِ نامِ مقدسِ سرورمون رو بخونن و ازش پناه بخوان!
«اما شما، در اون لحظهٔ حساس، فقطخیابانِ سرورِ من رو تو ذهنتون داشتید. اینآدم همون تقواییه که بیشتر از همه تحسینش میکنم.
«به همین دلیله که موفقاکنون شدید بدونِ اینکه فاسد بشید،خیابانِ به سازمانِ صلیبِ آهنوخون بپیوندید!»
(فقط ایمان به یه ایزد تو ذهنت مونده... این رویازت هوشت تأثیر نمیذاره؟) لومیان آقای کِی را برانداز کرد وبهآرامی درکِ عمیقتری از وضعیتِ ذهنی و طرزِ فکرش به دست آورد.
آقای کِی جلوی لومیانچطور قدم میزد و هیجانانجام در صدایش موج میزد.
«بر اساسِ اطلاعاتی که آوردید، الان درکِ بهتریروشنِ از مشکلاتِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون دارم. دیدگاهِ تازهایسکوت نسبت به وضعیتِ فعلی و مقاصدشون پیدا کردم.
«میتونم بگم نیمی از مأموریتی رو که بهتون محول کردهخیابانِ بودم، تموم کردید. در قدمِ بعدی، باید منبعِ این ناهنجاری،گذراند زمانبندیِ دقیق و نقشهشون برای تحریکِ شورش رو بررسی کنید.
«اگه راهی برای ورود به تریرِ دورانِجسوری چهارم یا گذرگاهی پیدا کردن، باید فوراًدریاییِ به من خبر بدید. نذارید موفق بشن.»
آقای کِی چند ثانیه تأمل کرد و گفت: «اولین راه اینهکار که انگشتِ من رو دربیارید و آتیشش بزنید. تا وقتی محیطکمی شرایطِ خاصی نداشته باشه، میتونم حسش کنم و تقریباً علت رو بفهمم.
«اگه این روش جواب نداد،بهآرامی فوراً به درگاهِ سرورم نیایشقدم کنید، درست مثلِ همین بار.»
لومیان موافقت کرد: «باشه.»
وقتی زمانش میرسید، شاید مجبور میشدمصمم با خانمِ شعبدهباز تماس بگیرد. بهاومد نظر میرسید سرش حسابی شلوغ خواهد شد.
آقای کِی پس از محولمأموریتِ کردنِ مأموریتِ بعدی، با لحنی دوستانهکار به لومیان نگاه کرد و پرسید:
«از اونجا که نیمی از مأموریت روخیابانِ تموم کردید و اطلاعاتِ حیاتیای آوردید، نمیتونم درمیکنه موردِ پاداش خسیس باشم. بگید ببینم، چی میخواید؟»
لومیان بیدرنگ جواب داد: «یه شیءِ رازآلود با ماهیتِبهسمتِ عجیبوغریب میخوام. اگه ندارید، ویژگیِ فرابشریِ معادلش هم باشهمیکنه قبوله. خودم یه صنعتگر پیدا میکنم تا برام بسازتش.»
آقای کِی خندید.
«لیاقتش رو دارید. سه روزِ دیگه برگردید. چندانجام گزینه بهتون میدم، یا چیزی رو پیشنهاد میکنمچشمانِ که فکر میکنم بیشتر از همه به دردتون میخوره.»
لومیان بااکنون صمیمیت تشکر کرد:بهآرامی «ممنونم، آقای کِی.»
(این خیلی دستودلبازانهتربزرگِ از چیزیه که سازمانِچرخید صلیبِ آهنوخون پیشنهاد میداد!)
آقای کِی با لبخند جوابخیلی داد: «نباید از من تشکر کنید،خوشم بلکه باید از سرورمون سپاسگزار باشید.»
لومیان کهاگه چارهای نداشت، دوبارهمأموریتِ نشانِ صلیب کشید.
«ستایش بر تو باد، آفریدگارِ همهچیز.بهسمتِ ستایش بر تو باد، که بارِاعتمادبهنفس گناهانِ جهان رو به دوش میکشی.»
آقای کِی هم باپیشین او همراه شد وبهآرامی آفریدگارِ راستین را ستایش کرد.
«متأسفانه سازمانِ سپیدهدمِ ما چیزهاییخیلی مثلِ پدرخوانده یا فرزندخوانده نداره. وگرنهخوشم با کمالِ میل دوباره غسلتون میدادم.»
(چرا اینهمه آدم تحسینشون رو با اینتاروت نشون میدن که میخوان بابای یکی دیگهشعبدهباز بشن؟) لومیان از این موضوع خندهاش گرفت.
...
لومیان که پس از اطمینانخاطرِ آقای کِی روحیهاش بالا رفته بود، راهیِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین شد.طبعاً یکراست به میخانهٔ زیرزمین رفت و یک لیوان از آن عرقِ لیموی تقطیرشده با بافتِ بیهمتایش سفارشاستخدامِ داد. همانطور که با دیگران گپ میزد، بازگشتِ شارلی و پخش کردنِ انواعواقسامِ شایعات برایش سرگرمکننده بود.
در همین حین، صدای آوازِ بریدهبریده و ریتمِ دست زدن فضا را پر کردهدریاییِ بود و حالوهوایی پرجنبوجوش ساخته بود که تا ساعاتِ اولیهٔ صبح ادامه داشت. وقتیطبعاً مشتریانی که باید سپیدهدم سرِ کار میرفتند، سرانجام به خانههایشان رفتند، میخانه آرام گرفت.
لومیان متوجه شد که اخیراً شبهای زیادی را در مسافرخانهٔ خروسِ زرینباید گذرانده و از خوابیدن در تالارِ رقصِ نسیم غافل شده است. تصمیم گرفتاطرافش وقتِ آن رسیده که تعادلی برقرار کند و این بار به آنجا برود.
مسافرخانهٔ خروسِ زرین را ترک کرد و در خیابانِدوردست هرجومرج که چراغِ گازی نداشت قدم میزد. همان موقع متوجهِآورد پیکری شد که از سایههای تاریکِ پیشِ رو بیرون میآمد.
آن شخص تقریباً همقدِ لومیان بود، با شانههاییبهآرامی پهن و هیکلی عضلانی، که پیراهنی کتانی، کتی قهوهایآدم و کلاهِ لبهدارِ زردِ مایل به قهوهای پوشیده بود.
موهای خاکستری سرش را پوشانده بود و چشمانی تیرهبیشتر با دقت خیره شده بودند. پوستِ پرموی مرد به ظاهرِچرخید خشنِ او میافزود و حسِ زیباییِ وحشیانهای به او میبخشید.
مرد که تشخیصِ سنش از روی ظاهر دشوارانجام بود، لومیان را متوقف کرد، چانهاش را کمیچشمانِ بالا برد و پرسید: «تو سیِل دوبوآ هستی؟»
(واقعاً فکر میکنی در حدی هستی که من رو با اسم کوچیک صدا بزنی؟) لومیانمیکنه که از مقاصدِ مرد مطمئن نبود و رگهای از تکبر را در او حس میکرد، بهفیالبداههٔ این فکر افتاد که با همان لحن جوابش را بدهد. بنابراین، تصمیم گرفت نقش بازی کند.
با احتیاطدریاییِ پرسید: «وپیشین شما کی باشید؟»
مرد خونسرد ماند و هیچ نشانهای ازجسوری تحتتأثیر قرار گرفتن بروز نداد. با چهرهای سردبزرگِ پافشاری کرد: «بگو سرکردهٔ باندِ ساوآی شما کیه.»