چپتر 31: جشن
0با وجودِ احساسِ دردِ آشنای نیشگون، وقتی آوا، ریموند و دیگران چرخیدند وحال بهسوی ساختمانهای مجاور رفتند، لومیان جلوی خواهرش را نگرفت. او عمداً عقب مانددومتریِ و خطاب به اورور زمزمه کرد: «اگه از هفتهنامهٔ داستان خبری شد، صدام کن.»
اورور با نگاهی اطمینانبخشمیرسید به لومیان جواب داد:پایینی «نگران نباش، بهت خبر میدم.»
گشتِ شاد و پرسرورِ برکتبخشی باتغییرِ آوازخوانی ادامه یافت و آنها درِخاندانِ خانههای روستاییانِ کوردو را یکییکی کوبیدند.
سرانجام به اقامتگاهِ فرماندار رسیدند که از تغییرِ کاربریِ قصری بازمانده از دورانِمیکرد سلطنتِ خاندانِ سورون ساخته شده بود. این بنا روی تپهای در حاشیهٔ کوردوپوآلیس قرار داشت؛ ساختمانی به رنگِ تیره با دو برجِ سر به فلک کشیده.
دیوارهای بیرونیِ گرداگردِ ساختمان مدتها پیش فروریخته بود.درختان لومیان و همراهانش از میانِ باغی که زوجِ بئوستتقسیم بهطور ویژه ساخته بودند گذشتند و به ورودی رسیدند.
درِ ورودی چهار تا پنج متر ارتفاعبالایی داشت، به رنگِ سبزِ مایل به قهوهای شبیهِتنها درختان بود و بسیار سنگین به نظر میرسید.
با این حال، در به دو بخشِ بالایی وبازمانده پایینی تقسیم میشد و جز برای خوشامدگویی به مهمانانِبنا عالیمقام، تنها باز کردنِ بخشِ دومتریِ پایین کفایت میکرد.
پریِ بهار تجسّدِ بهار و پیامآورِ برداشتِ محصول بود، از این روکفایت شایستهٔ محترمانهترین رفتارها بود. در این لحظه، درِ سنگین کاملاً باز شدکاملاً و مادام پوآلیس با بالاتنهپوشی به رنگِ سبزِ روشن آنجا ایستاده بود.
ندیمهاش، کتی، با سبدی بافتهمایل از شاخههای درخت در دست، بانظر نیمقدم فاصله در کنارش حضور داشت.
آوا پیشسنگین رفت و آوازِحال برکتبخشی را خواند.
مادام پوآلیس با لبخندی بر لب در سکوت گوش سپرد؛ حالتی که او را نجیبزاده و خویشتنداراین نشان میداد. مردانِ جوانی که در پیِ پریِ بهار آمده بودند جرئت نمیکردند به او نگاه کنند، اماپیش لومیان که به همآغوشیِ او و کشیش «گوش داده بود»، با دیدنِ این صحنه در دل پوزخند زد.
با پایانِ آواز، آواخوشامدگویی بذرهای درختی را باباز یک سبد تخممرغ مبادله کرد.
گشتِ برکتبخشی به پایان رسید و لومیان، ریموند و دیگر پسرهانظر آوا، پریِ بهار، را برای بخشِ دومِ جشنِ بهار یعنی آیینِعالیمقام کنارِ آب، تا رودخانهٔ کوهستانیِ نهچندان دور از دهکده همراهی کردند.
با رسیدن به جایی که معمولاً غازها را در آن میچراندند، آوا بهمهمانانِ رودخانهٔ زلال نزدیک شد و با رقصی ساده، آوازِ پیشین را تکرار کرد. درمحصول همین حین، لومیان و دیگر پسرها در فاصلهٔ هفتهشت متریِ پریِ بهار بیحرکت ایستادند.
پس از رقص، آوا شلغمِ خردشدهای راکاربریِ که یکی از روستاییان داده بود، از سبدِشده کنارِ پایش بیرون آورد و در رودخانه انداخت.
همزمان با پرتاب،برای آواز خواند: «محصولِعالیمقام فراوون! محصولِ فراوون!»
وقتی کارِ آوا تمام شد، لومیان پا بر زمینبسیار کوبید و با چند گام به آنجا دوید. خم شد،برای شلغمهای خردشده را از سبد برداشت و در رودخانه انداخت.
او فریادسنگین زد: «محصولِمیرسید فراوون! محصولِ فراوون!»
پسرهای دیگر کمی کندتر از لومیان بودند، اما از ترسِ عقب ماندنخاندانِ بهسوی آوا هجوم بردند. آنها شلغمها و تربچهها را از سبد درآوردند ورنگِ در حالی که فریاد میزدند «محصولِ فراوون»، به بخشهای مختلفِ رودخانه پرتاب کردند.
ریموند نتوانست پیشدستی کند و حریفِعالیمقام دیگران نشد، از این رو آخرین نفریمیکرد بود که آیین را به پایان رساند.
ثانیهای بعد، لبخندهایارتفاع بدجنسانهٔ لومیان، گیومِ پسرشبیهِ و دیگران را دید.
آنها ریموند را بلند کردند و با فریادِ «محصولِتقسیم فراوون»، او را با صدای شالاپِ بلندی در آبدومتریِ انداختند. ریموند از سر تا پا خیسِ آب شد.
حاضران در ساحل حتیفرماندار خاک و شاخه برداشتندقصری و بهسویش پرتاب کردند.
این بخشی از آیینِ کنارِ آب بود: کسی که آخرین نیایش را به پایانپریِ میرساند، در رودخانه انداخته میشد و اجازه نداشت به ساحل بیاید. او فقط میتوانست کمیآنجا در امتدادِ رودخانه شنا کند و بیسروصدا به خانه برگردد تا تاریکیِ هوا پنهان بماند.
ریموند قطرههای آب را از صورتشقهوهای پاک کرد و پیش از حرکت درحال مسیرِ جریانِ آب، چند ثانیه دستوپا زد.
تازه آن زمان بود که گروه،بخشِ آوا را تا کلیسای خورشیدِ فروزانِخوشامدگویی ابدی در حاشیهٔ میدانِ کوردو همراهی کردند.
تقریباً ظهر بود. بیشترِ روستاییان، از جمله اورور خواهرِ لومیان، در کلیسایی گرد آمده بودند که بهاندازهٔ کلیساهای شهرروی باشکوه نبود. بلندترین بخشِ آن تنها ۱۱ تا ۱۲ متر ارتفاع داشت و گنبدش قوسیشکل بود که از بیرونمیانِ به پیاز شباهت داشت. با نگاه به بالا از فضای داخل، نقاشیِ دیواریِ خیرهکنندهای از خورشید به چشم میآمد.
سراسرِ کلیسا به رنگِ طلایی بود وتنها بسیار روشن به نظر میرسید؛ این سبکِپریِ رایجِ همهٔ کلیساهای خورشیدِ فروزانِ ابدی بود.
محراب در سمتِ شرق قرارمایل داشت و انواعِ گلهای آفتابگردان نشانِنظر مقدسِ عظیمی را احاطه کرده بودند.
بر سطحِ نشانِ مقدس، گویِ طلایی وبالایی خطوطی که نمایانگرِ نور بودند، نمادی سرشار ازتنها رازآلودگی را شکل میدادند: نمادِ خورشیدِ فروزانِ ابدی.
در ارتفاعِ بالای دیوارِ پشتِ محراب، دو پنجره ازبازمانده شیشهٔ خالص با روکشِ ورقِ طلا وجود داشت. هر روزروی هنگامِ طلوعِ آفتاب، نور از اینجا بر نشانِ مقدس میتابید.
در سمتِ غربِ کلیسا نیزمهمانانِ دو پنجرهٔ شیشهایِ مشابه برای دریافتِپایین درخششِ آفتابِ غروب تعبیه شده بود.
از آنجا که این یک آیینِ رسمیِ کلیسا نبود بلکه جشنِ سنتیِ مردم به شمار میرفت، کشیش گیوم بنه حضور نیافت.مهمانانِ در عوض، فرماندار بئوست میزبانیِ جشن را بر عهده داشت و آوا که هنوز لباسِ «پریِ بهار» بر تن داشت، کنارشپوآلیس ایستاده بود. سازهایی چون فلوت و چنگ به صدا درآمدند و روستاییان آوازهایی در ستایشِ بهار و نیایش برای محصولِ فراوان خواندند.
آنها تمرین نکرده بودند، از این رو آوازخوانیشانپایینی هماهنگ نبود و حتی برخی همزمان میخواندند وباز میرقصیدند که به صحنه شور و نشاط میبخشید.
دهانِ لومیان باز و بسته میشد، اما صدایی درنمیآورد—فقط ظاهرِ کار را حفظسورون میکرد. در عوض، اورور که کنارش ایستاده بود، غرق در آواز خواندن بودتیره و از فرصت استفاده میکرد تا خوش بگذراند و با صدای بلند بخواند.
چون فقط ظاهرِ کارخوشامدگویی را حفظ میکرد، وقتباز داشت به اطراف نگاه کند.
متوجه هیچ چیزِ غیرعادی در رفتارِ روستاییانشبیهِ نشد. ناخودآگاه سرش را بالا آورد و بهبالایی نقاشیِ دیواریِ خورشیدِ طلایی روی گنبد نگاه کرد.
آنگاه متوجهش شد—هماننظر چیزی که دقیقاًبخشِ نمیتوانست بگوید چیست.
روستاییان خورشید را ستایش نمیکردند.
برای دهکدهای که خورشیدِ فروزانِ ابدی را میپرستید، این عجیب بود. عبارتهاییکفایت مثل «ستایش بر خورشید» و «خدای من، پدرِ من» پای ثابتِ زندگیِکاملاً روزمره بودند، اما لومیان تازه فهمید که مدتی است آنها را نشنیده است!
لومیان بهعنوان یک مؤمنِ نیمبند و کسی که از زمانِ درافتادن با کشیش، ازبخشِ برنامههای کلیسا جیم شده بود، پیش از این زیاد به این موضوع فکر نکرده بود.میکرد اما چیزی در فضای باشکوه و طلاییِ کلیسا باعث شد بفهمد این وضعیت عادی نیست.
و بعد نامهٔ درخواستِ کمکی را که بازسازی کرده بود بهبرای یاد آورد؛ همان التماسِ فوری برای کمک از طرفِ کسی درپریِ دهکده: «هرچه زودتر به کمک نیاز داریم. آدمهای اطرافمان دارند عجیبتر میشوند.»
آدمهای اطرافمان دارند عجیبتر میشوند... در آنکاربریِ لحظه، لومیان درکِ عمیقتری از این جملهساخته پیدا کرد و کاملاً با آن موافق بود.
ضربانِ قلبش بالا رفت. بهمهمانانِ اطراف نگاه کرد و بهدومتریِ دنبالِ لیا و دیگر غریبهها گشت.
اما در اینارتفاع جشنِ بهار هیچقهوهای اثری از آنها نبود.
واقعاً که، وقتایی کهمیرسید باید باشن پیداشون نیست...پایینی لومیان در دل غرولند کرد.
خودش را مجبور کرد بارسیدند بقیه همخوانی کند و وانمود کردسلطنتِ متوجه هیچ چیزِ غیرعادی نشده است.
سرانجام صدای آوازها خوابید و جشن به پایان رسید.کردنِ لومیان با لحنی مضطرب در گوشِ اورور زمزمه کرد:برداشتِ «تو اول برو خونه. بعداً باید یه چیزی بهت بگم.»
میدانست هنوز نمیتواند برود؛ بهعنوانمایل یکی از همراهانِ پریِ بهار، بایدنظر در بخشِ پایانیِ آیین شرکت میکرد.
نمیتوانست به زور از کلیساحال بیرون بزند و خطرِ فورانِمیشد یک ناهنجاری را به جان بخرد.
اورور متفکرانهسرانجام سر تکان دادرسیدند و گفت: «باشه.»
چیزِ دیگری نپرسید و همراهِ مادامعالیمقام پوآلیس و دیگر روستاییان از کلیساکفایت رفت و لومیان را تنها گذاشت.
کلیسا خالی شد؛ فقط لومیان ماندهقهوهای بود و چند تن از پسرهاییمیرسید که در گشتِ برکتبخشی شرکت کرده بودند.
آوا، تجسمِ پریِ بهار، در مرکزِ سالن ایستاده بودتقسیم و هدایا احاطهاش کرده بودند؛ اشیای نمادینی که به رودخانهپایین پرتاب نشده بودند—گیاهانِ دارویی، تبرها، بیلها، شلاقها و چوبهای غازچرانها.
...
لومیان و همراهانش باید منتظر میماندند تا کسی از بیرون بیاید و رفتنِ پریِ بهار راتجسّدِ اعلام کند، و تازه بعد از آن میتوانستند تاج، گردنبند، شاخهها و برگهایش را درآورند. درکتی طولِ این فرایند، باید فاصلهای باز میگذاشتند تا پریِ بهار بتواند از بدنِ آوا خارج شود.
فقط ۲۰ تا ۳۰سبزِ ثانیه بعد، صدای قدمهاییدرختان در ورودیِ کلیسا پیچید.
لومیان بیاختیار سرنظر بلند کرد. دوبخشِ نفر واردِ کلیسا شدند.
چوپان پییر بریِ لاغراندام با عجله برگشته بود تا به جشنِ بهار برسد.سورون چشمانش گود افتاده بود و پالتویی قهوهایتیره و کلاهدار به تن داشت. طنابیتیره دورِ کمرش بسته بود و کفشهای چرمیِ مشکی و نویی به پا داشت.
اما چیزی بیشتر از همه توجهِ لومیان را جلب کرد: موهای مشکی و چربش حالابهار تمیز و صاف شده بود. حتی ریشِ نامرتبش را هم صفا داده بود و حالاایستاده مرتبتر و کوتاهتر از قبل بود. مثلِ همیشه، لبخندِ محوی در چشمانِ آبیاش دیده میشد.
مردِ دیگر کشیش گیوم بنه بود؛ آراسته به ردایی سفید با رشتههای طلایی که برازندهٔ مقامِ روحانیاش بود.میشد موهای مشکیِ کمپشت و بینیِ نسبتاً عقابی داشت، اما هالهای از وقار از او ساطع میشد. با وجودِ اینکهمحترمانهترین قدش کمتر از ۱.۷ متر بود، باز هم به نظر میرسید که بر چوپان پییر بری سایه انداخته است.
کشیش... اون اینجانظر چیکار میکنه؟ لومیان جابالایی خورد و گیج شد.
او بهعنوانِ روحانیِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی هیچقصری کاری آنجا نداشت؛ در جشنی محلی که هیچبود بخشی برای ستایشِ خورشید در آن گنجانده نشده بود.
با یادآوریِ اینکه کشیش و دارودستهاش قبلاً مشغولِ کارهای شومی بودهاند، و بهویژه با دربهار نظر گرفتنِ درگیریِ گذشتهاش با آنها، زنگِ خطر در ذهنِ لومیان به صدا درآمد. بهسرعتایستاده به سمتِ شیشههای رنگی عقب کشید و آرام و بیصدا حرکت کرد تا توجهی جلب نکند.
بقیه هنوز دورِ آوا، پریِ بهار، حلقه نزدهدرختان بودند و هر کدام در گوشهای ایستاده بودند؛پایینی به همین دلیل حرکتِ لومیان چندان به چشم نیامد.
آوا از دیدنِ کشیش جا خورد، اما بهسرعت جایگاهِ مهمِمیشد او در دهکده را به یاد آورد. منطقی بود که اومیکرد پایانِ جشنِ بهار را اعلام کند. دوباره لبخندی بر لبانش نشست.
...
کشیش گیوم بنه و چوپانمهمانانِ پییر بری به آوا نزدیک شدندپایین و کشیش با صدایی بم گفت:
«پریِ بهار رو بدرقه کنید.»
بقیه، به جزنظر لومیان، جلو دویدند تابالایی دورِ آوا حلقه بزنند.
چوپان پییر بری در حالی کهتغییرِ با لبخند کمر خم میکرد، فریادخاندانِ زد: «پریِ بهار رو بدرقه کنید!»
اوضاع خرابه! ضربانِ قلبِ لومیان بالا رفتتنها و جلو دوید؛ بدنش پیش از آنکهپریِ ذهنش به خودش بیاید، واکنش نشان داده بود.
اما دیگر دیر شده بود. چوپان پییر بریدرختان تبری از میانِ اشیای نمادین برداشت، آن را محکمتقسیم در دست گرفت و با ضربهای قدرتمند پایین آورد.
خون از گردنِ آوا فوارهحال زد و مِهِ سرخ ومیشد غلیظی در هوا پخش شد.
تاپ!
لومیان با وحشت تماشا کرد که سرِ آوا رویکردنِ زمین افتاد، چند بار در خون غلت خورد و سرانجاممحصول متوقف شد، در حالی که صورتش رو به بالا بود.
هنوز هممتر برقِ شادی درمایل چشمانش دیده میشد.
لومیان که تازه دو قدم به سمتشبالایی برداشته بود، دلش ریخت. بیدرنگ چرخید وعالیمقام پا به فرار به سمتِ شیشههای رنگی گذاشت.