چپتر 193: تقویتِ بخت
0لومیان صبورانه منتظر ماند تا نیمهشب نزدیک شد. وقتی ساعت ۱۱:۳۰ شب را نواخت، چراغِ اتاقِ ایو خاموش شد، اما هیچکسهست از آپارتمان بیرون نیامد. انگار مردِ خسیس تصمیم گرفته بود در پولِ گاز صرفهجویی کند و خوابیده بود. با نزدیک شدنزود به نیمهشب، پردهٔ آخرِ نمایش در تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی به پایان رسید. تماشاگران یکییکی بیرون آمدند، اما کسی واردِ تئاتر نشد.
لومیان در حالینمیتوانست که افکارش بهسرعتهضم میچرخید، زیرِ لب گفت:
نکنه جوابِ طلسمِ پیشگویی بهاندازهٔ کافی دقیق نیست؟ هرچی باشه،بخورد جادوی آیینی رو خودم اجرا کردم. قابلدرکه که اثرش بینقص نباشه.است آره، اینم یه احتماله. ولی اگه طلسمِ پیشگویی درست باشه چی؟
لومیان که در میانِ افکارش یکه خوردههرچی بود، سرش بهسرعت به سمتِ دری کهقابلدرکه با پوسترهای تئاتر تزئین شده بود چرخید.
اگر طلسمِ پیشگویی درست بود، یعنی مسیواجرا ایو بین ساعت ۱۱ شب تا نیمهشباینم واقعاً در تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی حضور داشت.
و اگر مسیو ایو واقعاً آنجا بود،نیست پس آن چهرهٔ کاملاً همسان که واردِ آپارتمانقابلدرکه شد و هرگز بیرون نیامد، چه کسی بود؟
احتمالِ زیادیسوءظنِ داشت که اوچطور یک بدل باشد!
یه بدل!
امکان نداشت... لومیانباشه نمیتوانست سوءظنِ خودشخودم را هضم کند.
چطور ممکن بود فریبِ چنین حقهای رانیست بخورد، آن هم وقتی پیش از اینکردم با مسیو ایو دیدار و گفتگو کرده بود؟
بیشتر تمایل داشتخودش باور کند که طلسمِفریبِ پیشگویی ایراد داشته است.
لومیان در جستجویبهاندازهٔ توضیحی منطقی بانیست خود فکر کرد:
شاید زیرِ آپارتمانخودش تونلی هست که بهفریبِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی میرسه؟
تریر شهری بود که ساختنِ تونل در آن از هر جای دیگری آسانتر بود. تنها کمی حفاری لازم بود تا به گذرگاههای زیرزمینی و فاضلابها متصلتونل شود. با این حال، چنین تونلهایی خیلی زود هم لو میرفتند. تریرِ زیرزمینی پر از آدم بود—پلیسِ معدن در آن منطقه گشت میزد، قاچاقچیان از آنعبور عبور میکردند و کارندگان از آنجا میگذشتند. مگر اینکه تونل در عمقِ بیشتری حفر میشد یا ورودیِ هوشمندانهای برایش میساختند، وگرنه طولی نمیکشید که کسی پیدایش میکرد.
اگر آپارتمانِ مسیو ایو چنینخودش تونلی داشت، دیگر نیازی نبود شبانهحقهای به ورودیِ نزدیکِ تریرِ زیرزمینی برود.
در میانِ این افکار،چطور لومیان دو نکتهٔ مهمحقهای را به خاطر آورد.
نخست اینکه، در اولین دیدارشان، تغییرِ بختِ مسیوچنین ایو را «دیده» بود. روزِ بعد، فهمید کهبیشتر بختِ او به طرزی غیرقابلتوضیح دگرگون شده است.
دوم اینکه، مسیو ایو قدرتهای فرابشری داشت و احتمالِ زیادی میرفت کهاست از پیروانِ خدای پلید، درختِ مادرِ هوس باشد. با وجودِ داشتنِ ردهٔشهری پایین، وقتی فرابشرانِ رسمی او را برای بازجویی بردند، هیچچیزِ مشکوکی پیدا نکردند.
با ترکیبِ این حقایقِ گیجکننده وهضم تناقضِ میانِ طلسمِ پیشگویی و واقعیت، مردمکهایپیش لومیان تنگ شد و زیرِ لب گفت:
یه بدل، ممکنه واقعی باشه؟
یعنی کسی که تمامِ این مدتممکن بعد از سرقت تو آپارتمانِ روبهروییاین زندگی میکرد، فقط یه بدل بوده؟
برای همینه که بختشدیدار عوض شد و فرابشرانِ رسمیباور نتونستن هیچچیزِ مشکوکی پیدا کنن؟
چطور ممکنه تا این حد شبیهِ مسیو ایو باشه؟ ازچنین یه شیءِ رازآلود شبیهِ عینکِ رازکاوی استفاده کرده یا یه روشِایراد دیگه؟ و مسیو ایوی واقعی کجای تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی قایم شده؟
هرچه لومیانخودش بیشتر فکر میکرد،ممکن بیشتر مضطرب میشد.
هیچکس متوجهِسوءظنِ این جایگزینیهضم نشده بود.
دستکم، افرادِ کریستواین نشانههایی از وارونگیِکرده آینهای بروز داده بودند.
از میانِ تواناییهای گوناگونِ آن مردِ منحرف، لومیان پیشتر استنباط کرده بود که مسیو ایو پس از «سرقت» متوجهِ اتفاقی غیرعادی شده است. هرچه بود، حتیمنطقی یک ورلدور هم ارزشِ پولی داشت. هیچ سارقی با میلِ خودش آن را دور نمیانداخت. و اگر واقعاً دور انداخته شده بود، یعنی سرقت هدفِ اصلیخیلی نبوده است. پس قابلدرک بود که مسیو ایو برای پنهان کردنِ اسرارش از فرابشرانِ رسمی آماده شده باشد. فقط لومیان چنین روشِ عجیبی را پیشبینی نکرده بود.
او واقعاً همزادیهضم کاملاً شبیهِ مسیوفریبِ ایو ساخته بود!
برای لحظهای، لومیان نتوانست تشخیص دهد که بدلِچنین درونِ آپارتمان یک آدمِ عادی با آرایشِ فرابشری استتمایل یا یکی از پیروانِ خدای پلید با قدرتهای خارقالعاده.
اگر موردِ اول بود، لومیان دلش میخواست از تاریکیِ شب استفاده کند، بدل را بگیرد،منطقی حسابی کتکش بزند و حقیقت را از زیرِ زبانش بیرون بکشد. سپس او را بهتنها مرکزِ پلیس یا یک کلیسای جامع تحویل دهد و بگذارد فرابشرانِ رسمی کار را تمام کنند.
اما اگر موردِ دوم بود، جرئتهضم نمیکرد شتابزده عمل کند. هیچکس ازبخورد ردهٔ بدل یا گسترهٔ تواناییهایش خبر نداشت.
لومیان بارِ دیگر سر چرخاند و نگاهی به ساختمانِ سهطبقه و آجرقرمزی انداخت که تئاترِ کبوترخانهٔتمایل قدیمی را در خود جای داده بود. متوجه شد که دیگر هیچ تماشاگری از درِ آن بیرونساختنِ نمیآید و همین باعث شد فکرِ رفتن به داخل برای نگاهی دوباره را از سر بیرون کند.
آخرین اجرایسوءظنِ روز بههضم پایان رسیده بود!
پس از کمیاین تأمل، لومیان تصمیمکرده گرفت مقدماتی فراهم کند.
آرام از جا برخاست و به سمتِ بازارِ محلهٔفریبِ نجیبزاده به راه افتاد، در حالی که در سایههاییبیشتر که از نورِ چراغهای گازِ خیابان در امان بودند، میخزید.
در طولِ راه، با نگاهی عمیقفریبِ و جدی، ولگردهایی را که دردیدار گوشهوکنارِ خیابان خوابیده بودند، زیرِ نظر گرفت.
سرانجام، هدفی مناسب یافت.
ولگرد که زیرِ یک مانعِ موقت در کوچه کز کرده بود،داشته لباسهایی پاره و گلآلود به تن داشت. روی پاهایش جای گازگرفتگیِمیرسه سگ دیده میشد و از زخمهای عفونیاش چرکِ زرد بیرون میزد.
در چشمانِ لومیان، این فرد گرفتارِ نگونبختی بود.ممکن در دو سه روزِ آینده با زنجیرهای ازگفتگو بلاها روبهرو میشد و چهبسا جانش به خطر میافتاد.
همین او را بهچطور «مادهٔ» ایدئال برای طلسمِحقهای تقویتِ بخت تبدیل میکرد!
بله، لومیان قصد داشت از جادوی آیینیِفریبِ راهبِ گدا—طلسمِ تقویتِ بخت—استفاده کند تا شیئیگفتگو بسازد که بتواند نگونبختی را منتقل کند.
اگر مسیو ایوِ تقلبی به نگونبختی دچار میشدتمایل و مدام درگیرِ گرفتاریهای گوناگون میگشت، احتمالِ زیادیخود داشت که وضعیتش را پیشِ فرابشرانِ رسمی لو بدهد!
با این فکر، لومیان در جستوجویهضم تیرهبختترین ولگردها بود. این گروهِ خاصبخورد به دستهٔ آدمهای بدطالع تعلق داشتند.
لومیان کلاهش را پایین کشید، به ولگردچنین نزدیک شد و طوری ایستاد که نورِ چراغِبیشتر گازِ خیابان چهرهاش را در سایه فرو ببرد.
چمباتمه زد، باخودش دستکشهای سیاهِ آمادهبهکارش بهآرامیفریبِ سقلمهای به ولگرد زد.
ولگرد تکان خورد ودیدار با صدایی پر ازتمایل درد و گیجی گفت: «تو...»
لومیان سکهٔ نقرهای به ارزشِ ۱ ورلدور بیرون آورد کهچنین با نقشِ فرشتگانِ کوچک و خطوطِ درهمتنیده آراسته شده بود وایراد پرسید: «واسه یه کاری به کمکت نیاز دارم. حاضری کمک کنی؟»
چشمانِ ولگرد بیدرنگ به سکهٔممکن درخشان خیره ماند. بیهیچ تردیدی سراین تکان داد و گفت: «مشکلی نیست!»
همزمان با حرفش دست دراز کرد؛ در حالیچنین که از همان لحظه عطرِ ویسکیِ ترشِ سیببیشتر و رولتِ گوشتِ لذیذی را در سر میپروراند.
همین که سکهٔ نقره در کفِ دستش نشست، چشمانِباور ولگرد ناگهان گشاد شد و به چیزی پشتِ سرِکرد لومیان خیره ماند. با وحشت به زبان آورد: «اون...»
با استفاده از همان لحظهای که لومیان سر برگرداند،فریبِ ولگرد بهسرعت خود را بالا کشید تا از رویبیشتر مانع بپرد و در امتدادِ کوچه پا به فرار بگذارد.
پرواضح بود که پول دادن بهفریبِ یک ولگرد و درخواستِ همکاری ازدیدار او، خطری آشکار به همراه داشت!
برای یک ولگردِ عادی،هضم منطقیترین انتخاب گرفتنِ پولچنین و فرار کردن بود!
بام!
لومیان بهسرعت دستِ راستش را عقبهضم کشید و با خونسردی افتادنِ پیکرِبخورد بیهوشِ ولگرد را روی مانع تماشا کرد.
لومیان از همان ابتدا قصد نداشت بگذارد ولگرد در بیداری شاهدِ ماجرا باشد. حتی بابیشتر چشمبند و گوشهای بسته هم باز خطرِ دردسر وجود داشت. گذشته از این، امکانِ لومیرسه رفتنِ هویتِ لومیان و آن جادوی آیینیِ شوم، یعنی طلسمِ افزایشِ بخت، در میان بود.
از این رو، نقشهاش این بودممکن که رضایتِ ولگرد را جلب کنداین و سپس او را از هوش ببرد.
لومیان ولگرد را روی پا ایستاند، گویی زیرِ بغلِ رفیقی مست را گرفته باشد،توضیحی و او را بهسوی نزدیکترین ورودیِ تریرِ زیرزمینی هدایت کرد. در همان حوالی نقطهٔدیگری دنجی یافت، دستوپای ولگرد را بست، چشمبندی به چشمش زد و گوشهایش را پوشاند.
وقتی همهچیز آماده شد، مخفیانه بههضم تالارِ رقصِ نسیم برگشت و چراغِبخورد کاربیدی و ابزارِ لازم را برداشت.
بیدرنگ به ورودی بازگشت، ولگردِ بیهوش را بااحتیاط رویبخورد دوش انداخت و بهسوی غارِ معدنِ سنگ که پیشتر طلسمِداشته پیشگویی را در آن اجرا کرده بود، به راه افتاد.
با این حال، آیین این بار دستخوشِ تغییر شده بود. هرچند هنوز هم مراسمیگفتگو دوگانه به شمار میرفت، اما شمعِ نارنجی که نمادِ یک خدا و دیگر نیایشگرانشاید بود، جای خود را به شمعی به رنگِ سفیدِ مایل به خاکستری داده بود.
این شمعپیش نیز همچنان حاویِگفتگو خونِ لومیان بود.
لومیان برای افزایشِ بختِ موفقیتش، قصد داشت با استفادهفریبِ از جادوی آیینی به تباهیِ مهرومومشده در سینهاش «نیایش»بیشتر کند و پارهای از قدرتِ آن را به کار گیرد.
پس از برپاییِ محراب و ایجادِ دیوارِ نیرویحقهای روحی، خنجرِ آلودهٔ هدسی را در بدنِ ولگرد فروباور کرد و گذاشت خونش درونِ شیشهای فلزی چکه کند.
ولگرد تکانی خورد،خودش اما بیدرنگ دوبارهممکن از هوش رفت.
لومیان زخم را ضدعفونی و پانسمان کرد. سپس خون را با خاکسترِ موهای خودش درآمیختمنطقی تا مادهای جوهرمانند بسازد. با استفاده از نازکترین قلممویی که در اختیار داشت، مجموعهای ازتنها نمادهای پیچیده و رازآلود را با دقت روی پوستنوشتهای از چرمِ مصنوعیِ بز رسم کرد.
این طرح متشکل بود از خارهای سیاهِ درهمتنیدهای که حلقهایچنین میساختند، مارهایی با سر و دُمِ گرهخورده، رودخانهای از همینباور پیکرههای مارمانند، خطوطِ کجومعوج، چشمی عجیب و چیزهایی از این دست.
هنوز بخشِ کوچکی از اینممکن کارِ پیچیده را تمام نکرده بوداین که پیشانیاش غرقِ عرقِ سرد شد.
ولگرد و چرمِ مصنوعیِ نقشبسته به نمادها را روی تختهسنگی که نقشِ محراب را داشت، قرار داد.تمایل لومیان چند قطره عطر در شعلهها چکاند و مقداری پودر پاشید. دو قدم به عقب برداشت، نگاهشساختنِ را به شعلهٔ زردِ شمع که بهآرامی سوسو میزد دوخت و کلماتِ هرمسِ باستانی را به زبان آورد:
«ای قدرتِ ناگزیری!
تو گذشته، اکنون و آیندهای؛
تو علت، معلول و فرایندی.»
همچون گذشته، شعلهٔ شمعِ خدا پیش از آنکه زبانه بکشد، تا جای ممکن فشرده شدکرده و سپس به اندازهٔ مشتی گرهکرده ورم کرد. رنگش به سایهای نقرهایمشکی درآمد و همهچیز رامیرسه در مجاورتش کجومعوج کرد. مِهِ خاکستری هوا را انباشت و توفانی از تاریکی به چرخش درآمد.
لومیان که گوشهایش آماجِ زمزمههای جنونآمیزکرده قرار گرفته بود، سرگیجه را تاب آوردجستجوی و زبانش را به هرمس تغییر داد.
«تمنا میکنم،
تمنا میکنم سرنوشتِ این مردِ بینوا را دگرگون کنی.
نیایش میکنم تا نگونبختیاش را از او بگیری.»
در این لحظه، لومیان قدمی به جلو برداشت و چرمِ مصنوعیِ مزیناست به نمادهای رازآلود را با شعلهٔ نقرهایمشکیِ شمع آتش زد. آن را درونِساختنِ شکافی طبیعی روی سطحِ محراب گذاشت و دود کردنِ پوستنوشته را تماشا کرد.
لحظهای بعد، سکهٔ طلایی به ارزشِ ۵ ورلدور بیرونفریبِ آورد که نقشِ پرندهٔ خورشید روی آن حک شدهبیشتر بود و آن را نزدیکِ دستِ درازشدهٔ ولگرد گذاشت.
برای اسیرانِ چنگالِ حرص، پولممکن طعمهای مقاومتناپذیر بود. این سکهپیش نقشِ بهترین مجرا را ایفا میکرد!
لومیان که حسی شبیه به حملِ وزنهای بیش از پانصد کیلوگرمپیش بر دوشش سنگینی میکرد، قدمی به عقب برداشت و پیش از آغازِتوضیحی وردِ نهایی، منتظر ماند تا چرمِ مصنوعی کاملاً بسوزد و خاکستر شود.
«عنبرِ خاکستری، گیاهِ متعلق به ناگزیری، لطفاً قدرتت را به وردِ من بسپار...»
ناگهان سرتاسرِ محراب شعلهور شد و جلوهای اثیریحقهای به خود گرفت. پیشِ روی لومیان، رودِ جیوهایِتمایل موهوم، پیچیده و مورمورکنندهای در سکوت به جریان افتاد.
رودِ جیوه ولگرد و سکهٔ طلا را درچنین بر گرفت، زمزمههای درونِ گوشِ لومیان را شدت بخشیدتمایل و باعث شد رگهای کبودِ روی صورتش بیرون بزند.
لومیان بهطور غریزی از دردِ جانکاهِ تمنای یکتمایل عطیه پس کشید. ناگهان تصویرِ موهوم در هم رفتفکر و روی سطحِ سکهٔ طلای روی محراب فرود آمد.
همهچیز به حالتِ پیشینش بازگشت؛خودش بهجز سکهٔ طلا که اکنون زیرِحقهای نورِ نقرهایمشکی کدرتر به نظر میرسید.