چپتر 150: صدا
0وقتی لومیان برای اولین بار دانشِ علومِ غریبه را به دست آورد، امیدِ زیادیارزشِ به طلسمِ جنگیری بسته بود. به نظر میرسید این بهترین راهِ چاره برای مقابله بادردِ سوزانا ماتیس باشد—به این شرط که فرابشرانِ رسمی او را کاملاً از بین نبرده باشند.
اما تازه وقتی طلسمِ جنگیری راهدف کاملاً درک کرد، با حقیقتی تلخ روبهروانجام شد و فهمید خوشحالیاش زودرس بوده است.
این طلسمِ آیینی میتوانست اشباح و حتی ارواحِ پلید را طرد کند و نگذارد روحی را عذاب دهند.آیین اما دو شرط داشت. اول، باید نامِ واقعیِ شبح را میدانست و شیئی شخصی در اختیار میداشت کهمدام شبح در زمانِ حیاتش برای آن ارزشِ زیادی قائل بود. دوم، برای اجرای آیین به زمانِ کافی نیاز داشت.
شرطِ دوم به این معنا بود که استفاده از طلسمِ جنگیری در بحبوحهٔ نبرد غیرممکن است.همان این طلسم بیشتر به دردِ موقعیتهایی مثل وضعیتِ شارلی میخورد؛ کسی که مدام خوابِ سوزانا ماتیسکمک را میدید و گرفتارِ اشباح یا ارواحِ پلید شده بود، اما در آستانهٔ مرگ قرار نداشت.
با این حال، لومیان آسیبِ فیزیکی از سوزانا ماتیس ندیدهاختیار و فقط هدف قرار گرفته بود. طلسمِ جنگیری به قربانیاینیاز نیاز داشت و بدونِ آن، نمیتوانست او را طرد کند.
لومیان میدانست وقتی سوزانا ماتیس حرکتِ بعدیاش را انجام دهد، اصلاً مهربان نخواهد بود. او انرژیاش را ازانرژیاش طریقِ خوابهای شهوانی میمکید و او را آرام اما قطعی به سوی مرگ میکشاند. با توجه به کینهتوزی وکشتن پارانویای قبلیاش، قطعاً مستقیماً حمله میکرد و زرادخانهٔ فراطبیعیاش را برای کشتن در همان برخوردِ اول به کار میگرفت.
در چنین سناریویی، لومیان هیچ شانسی برایمیدانست استفاده از طلسمِ جنگیری نداشت، مگر اینکهارزشِ کسی بتواند چند دقیقه برایش وقت بخرد.
باید از فرابشرانِ رسمی کمک بگیرم؟ اماپارانویای اینطوری خودم رو به مقامات لو میدمفراطبیعیاش و بعداً یه دنیا دردسر برام درست میشه...
یا شاید شارلی بتونه نقشِ شهید رو بازی کنه و سوزانا ماتیسزمانِ رو با کلماتِ عاشقانهٔ از تهدل آروم کنه و با جسمش وقت بخره؟نبرد هرچی بیشتر دووم بیاره، شانسِ من برای کامل کردنِ طلسمِ جنگیری بیشتر میشه...
لومیان آرام با خود فکرفقط کرد: هه هه، یه فکرِنمیتوانست عجیبوغریب که شبیهِ ادبیاتِ زیرزمینیه.
با اینکه شعارِ فعلیِ جمهوریِواقعیِ اینتیس «آزادی» بود، اما بااختیار آزادیِ واقعی فاصلهٔ زیادی داشت.
از یک طرف، آنها میخواستند نوستالژیِ پیروانِ روزل و انگیزههای انقلابیِ کاربوناری را سرکوب کنند. مخالفت،همان اقتدارِ حزبِ حاکم را تهدید میکرد. از طرفِ دیگر، آنها با سنتگرایانِ کلیسای خدای بخار وکمک ماشین و کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی روبهرو بودند. سانسورِ نشریات در جمهوریِ اینتیس بسیار سنگین بود.
آنها حتی جاسوسانی میکاشتند یا نویسندگانی را بهعنوانِ مأمورِ دوجانبه آموزش میدادند تاحیاتش مراقبِ تولیدکنندگانِ محتوای تأثیرگذار باشند و مطمئن شوند که چهرهٔ حزبِ حاکم را خدشهدارطلسم نمیکنند یا محتوایی تولید نمیکنند که برای خوانندگانِ عام بیشازحد زننده یا کفرآمیز باشد.
اما با هر ممنوعیتی، تخلفاتی هم بهگرفته وجود میآمد. تریر صحنهٔ ادبیِ زیرزمینیِ پررونقی رااصلاً پدید آورد که فراتر از مرزهایش گسترش یافت.
یک بار اورور از روی کنجکاوی چند جلد از این کتابها خرید. او برادرش راقائل از خواندنِ آنها منع کرد و آنها را در تاریکترین گوشهٔ کتابخانه پنهان کرد. اماموقعیتهایی ممنوعیت باعثِ تخلف میشد. لومیان دزدکی نگاهی به یکی از آنها انداخته و جا خورده بود.
آن کتاب نقدی بر زیادهروی و فسادِپارانویای روحانیون بود که با محتوای شهوانی آمیختهفراطبیعیاش شده بود. عنوانش «راهبان در تعقیبِ سگها» بود.
نقشهٔ لومیان برای استفاده ازواقعیِ شارلی بهعنوانِ طعمهای برای سوزانا ماتیس،میداشت جذابیتِ خاصی شبیهِ ادبیاتِ براندازانه داشت.
از طرفی، من هیچکدوم از وسایلِ شخصیِ سوزانا ماتیس رو ندارم که بهعنوانِ مجرادهد ازش استفاده کنم. شاید بتونم تو روزهای آینده سعی کنم چیزی پیدا کنم. صرفنظرکینهتوزی از اینکه آخرش به درد میخوره یا نه، بهتره آماده باشم تا اینکه غافلگیر بشم...
لومیان از افکارش بیرون آمد وشبح پتانسیلِ چهار طلسمِ آیینیِ دیگر وزمانِ ارتباطشان با خودش را بررسی کرد.
از نظرِ لومیان، طلسمِ آفرینشِتوجه حیوان رازآلود، شریرانه، وهمآور ومستقیماً کاملاً وحشتناک به نظر میرسید.
اگر درست استفاده میشد، میتوانست معجزه کند. تصور کنید اسیران را به گوسفند، گاو وقائل اسب تبدیل کنید و بهسادگی آنها را با خود ببرید. یا در قالبِ جانوری به مکانهاییمثل نفوذ کنید که هیچ انسانی نمیتواند. اما در بحبوحهٔ مبارزه، این طلسمِ آیینی تقریباً بیفایده بود.
طبقِ دانشِ علومِ غریبهای که به لومیان عطا شده بود، نیایشحرکتِ برای طلسمِ آفرینشِ حیوان میتوانست خطاب به موجودِ پنهانی به نامِ ناگزیری،آرام مجموعهای از نامهای مقدسِ ناشناخته برای او، یا حتی خودش انجام شود.
طبیعتاً پیشنیازِ آن، نیروی روحیِ کافی و ردهٔشیئی متناسب بود. همچنین، میزانِ موفقیتِ آیین و ماندگاریِدوم طلسم بهطورِ قابلتوجهی کمتر از روشهای قبلی بود.
حداقلِ نیاز برای طلسمِ آفرینشِ حیوان، ردهٔ ۷قبلیاش پیمانگیر بود. هرچه رده بالاتر بود، شانسِ عملهمان کردنِ طلسم بیشتر و تأثیرِ آن قویتر میشد.
با وجودِ فسادی که درونش مهروموم شده بود، لومیان نگرانِ ردهاش نبود.زمانِ اما مطمئن نبود که آیا ذخایرِ نیروی روحیاش میتواند مصرفِ طلسمِ آفرینشِبحبوحهٔ حیوان را تحمل کند یا نه. اگر میتوانست، چند بار تاب میآورد؟
این باعث شد لومیان گمان کند این پنج طلسمِ جادوی آیینی در ردههای بالاتردهد میتوانند ساده شوند و در نبردِ واقعی به کار روند. برای نمونه، میتوانست بهسادگی پوستِپارانویای گوسفندی روی دشمن بیندازد، وردِ مخصوص را بخواند و او را به گوسفند تبدیل کند.
لومیان ناخودآگاه با خود اندیشید: برای یه پیمانگیر، معادلِ ردهٔ ۷، خیلی محتمل به نظرقائل نمیرسه. یه حلقهنشینِ ردهٔ ۴ برای همچین طلسمِ پیشپاافتادهای زیادی بالاست... آیا یه سرنوشتدزدِ ردهٔموقعیتهایی ۵ میتونه همچین سادهسازیای رو انجام بده، یا یه ردهٔ ۶، که اسمش رو یادم رفته؟
در موردِ طلسمِ تقویتِ بخت، حس میکرد در حالِ حاضر فقط میتواند به دیگران «یاری» برساند، نه به خودش. سرنوشتش با تباهیِهیچ مهرومومشده درونش و وجودِ عظیمی که پشتِ مهروموم بود، عمیقاً گره خورده بود. مگر اینکه مستقیماً به قدرتِ ناگزیری نیایش میکرد، تغییرشاید دادنِ بختش غیرممکن بود. تنها وقتی به ردهٔ سرنوشتدزد ارتقا مییافت، میتوانست سرنوشتی را برگزیند که در بندِ آن موجوداتِ والامقام نباشد.
وردِ جایگزینی بیش از حد پیچیده بود وشیئی روالِ عادی و کارهای دیگرِ لومیان را بهشدت مختلاجرای میکرد. تا وقتی مجبور نمیشد، به آن فکر نمیکرد.
در مقایسه با آن، طلسمِ پیشگوییهدف مثلِ آبخوردن به نظر میرسید وبعدیاش بهعنوانِ جادوی آیینی بسیار کارآمد بود.
لومیان از قبل تصمیم گرفته بود اطلاعاتِ لازم را جمعآوری کند و جنازهٔ مناسبیارزشِ بیابد. با پرسوجو دربارهٔ آیندهٔ شارلی، میتوانست تخمین بزند سوزانا ماتیس کِی دوباره حملهبیشتر میکند و با کاوش در سرنوشتِ لویی لوند، مادام پوآلیس و دیگران را پیدا کند.
لومیان کمی با خود فکر کرد: بزاقِ سگ، رودههای سیاهگوش، زبانِ کفتار، مغزِ استخوانِ گوزن، گوشتِ هیولای آبزی یا دریایی، چشمِ مارمولک، سنگِشانسی لانهٔ عقاب، غدهٔ زهرِ مار، و گیاهانِ مرگبار. پیدا کردنِ این مواد اونقدرها هم سخت نیست. تنها دردسر گوشتِ هیولای آبزی یا دریاییه،نقشِ ولی آیین ردهای رو مشخص نکرده. از نظرِ فنی، ضعیفترین هیولای آبزی هم بازم هیولای آبزی حساب میشه؛ فقط روی اثرش تأثیر میذاره، نه؟
متوجه شد توانش تا حدِ زیادی برگشته است.شیئی آماده شد تا غارِ معدنِ سنگِ زیرزمینی رادوم ترک کند و به مسافرخانهٔ خروسِ زرین برگردد.
درست وقتیآسیبِ روی پاهایش ایستاد،فقط ناگهان اخم کرد.
صدای ضعیفی به گوشش رسید.
صدا درونِ گوشهایش پیچید!
لومیان کوشید اعصابش را آرامواقعیِ کند و با دقت گوشاختیار داد تا صدا را تشخیص دهد.
هر لحظه کهفیزیکی میگذشت، صدا واضحتر،هدف قدرتمندتر و باهیبتتر میشد.
«لومیان لی!
«لومیان لی!
«...»
اسمم رو میدونه؟ لومیان غریزی باهدف چراغِ کاربیدیاش اطراف را روشن کرد،بعدیاش اما هیچکس و هیچچیزِ غیرعادیای نیافت.
«لومیان لی!
«لومیان لی!
«...»
صدا طنین میانداخت، گویی از اعماقِ وجودشگرفته سرچشمه میگرفت و گوشت، اندامها و استخوانهایشدهد آن را خفه میکردند و پژواکهایی تودرتو میساختند.
توی بدنِ خودم... این فکرواقعیِ به محضِ اینکه متوجهِ ماجرااختیار شد، به ذهنِ لومیان خطور کرد.
با صداییقطعی خفه پرسید:میکشاند «تو کی هستی؟»
صدای بم، باشکوه و شبحوارواقعیِ زمزمهاش را متوقف کرد و باوقارمیداشت اعلام کرد: «من فرشتهٔ سرورم، ترمیبوروس.»
چشمانِ لومیان باریک شد وفقط گوشهٔ لبانش به پوزخندی کجنمیتوانست شد. پرسید: «سرور؟ کدوم سرور؟»
شک داشت موجودی که با او ارتباط برقرار کرده، همان تباهیِ مدفونزمانِ درونش باشد. پس از دریافتِ برکتِ راهبِ گدا و نزدیک شدن به موجودیتِنبرد ناگزیری، توانسته بود از طریقِ نیروهای درهمتنیدهشان، صدایی عاری از تباهی منتقل کند.
صدای شبحواری که در گوشهای لومیانکینهتوزی میپیچید، با احترام گفت: «سرورمون فرمانروایمیکرد کهنایزدانه، ذاتِ فراسویِ ردهها، حلقهٔ سرنوشتِ عظیم...»
تنها فکر کردن به این کلمات، لرزهای غیرقابلتوضیح برشخصی اندامِ لومیان انداخت. انگار نگاهی کیهان، ابرها، سطحِ تریر وکافی لایههای خاک را شکافته و روی او خیره مانده بود.
ناگهان بیاختیار از روی شانه به پشتِگرفته سرش نگاه کرد، گویی موجوداتی نامرئی ازدهد درونِ تاریکیِ فراگیر او را زیر نظر داشتند.
این حس تنش را یخ کرد،شبح اضطراب به جانش انداخت و میرفتزمانِ تا او را به مرزِ جنون بکشاند.
از ناکجا، مِهِ خاکستریِ کمرنگی ظاهر شدپارانویای و محیط را پوشاند و ذهنِ آشفتهٔفراطبیعیاش لومیان را تا حدِ زیادی آرام کرد.
به فرشتهٔاول خودخوانده، ترمیبوروس،نامِ پوزخند زد.
«پس توآسیبِ همونی هستی کهفقط درونم مهروموم شده؟»
نمیدونم یه فرشتهٔ واقعیه با ویژگیهایشبح فرابشری، یا فقط یه خادمِ درزمانِ سطحِ فرشتهست که فقط یه عطیه داره...
ظاهراً این گستاخیسوی معجونِ لومیان راکینهتوزی بیشتر هضم کرد.
ترمیبوروس بیاعتنا به تحریکِ لومیان، باوقار ادامه داد:شیئی «دستوراتم رو دنبال کن، مهرومومم رو بشکن، ودوم من کمکت میکنم اورور لی رو زنده کنی.
«باید خوب بدونی که قدرتِ سرورمهدف گذشته، اکنون و آینده رو دربعدیاش بر میگیره. میتونه چرخهای از سرنوشت ببافه.
«در زمانِ مناسب، پارهٔ روحِ اورور لی رو بهشخصی حالتِ قبل از آیینِ فرود برمیگردونم. تنها کاری که بایدکافی بکنی اینه که بدنی با جوهرهٔ زندگی براش آماده کنی.»
لومیان ساکت شد. پس از لحظهای، باپارانویای صدایی آرام پرسید: «آیینِ فرود... همون آیینیهفراطبیعیاش که قراره بدنی برای فرودِ تو بسازه؟»