---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 312: اشاره • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 312: اشاره

0

هرچند لومیان همچنان با شک و‌آدم​ احتیاط به ترمیبوروس می‌نگریست، کنجکاوی دربارهٔ آن‌زبانش​ «ضربهٔ سرنوشتِ» رازآلود دست از سرش برنمی‌داشت.

اینکه ترمیبوروس از سنگِ معدنِ خونِ زمین با عنوانِ‌واقعاً​ «رویارویی» یاد کرده بود، توجهش را جلب کرد. آیا‌اون​ این بار پای لودویگ، آن پسرکِ خردسال، در میان بود؟

چیزی در این پسرک می‌لنگید؛ چیزی سر جایش نبود. با این حال، در طولِ گفت‌وگویشان، لومیان به هوش، اصالت و ارادتِ ظاهریِ لودویگ به خدای دانش‌هان​ و خرد پی برده بود. با وجودِ این تعامل، لومیان حس می‌کرد هیچ بینش یا پیش‌بینیِ روشنی به دست نیاورده است. این ماجرا با درکش از‌تفسیر​ ظرفیتِ سنگِ معدنِ خونِ زمین تفاوت داشت؛ آنجا همه‌چیز به شرایطِ خاصی چون رفتن به زیرِ زمین و یافتنِ منطقه‌ای مناسب برای رویارویی با چیزی بستگی داشت.

بارِ دیگر، صدای‌روشنی​ قدرتمندِ ترمیبوروس در‌ماجرا​ وجودِ لومیان طنین انداخت.

«وقتش که برسه معلوم می‌شه.»

لومیان که کلافگی‌اش اوج گرفته و‌وضعِ​ خون در رگ‌هایش به جوش آمده‌درک​ بود، گفت: «شماها نمی‌تونید واضح حرف بزنید؟»

ترمیبوروس با صراحت جواب داد: «من‌ابهامه​ با چیزی که تو آدم می‌دونی‌چیه​ فرق دارم. من یه موجودِ افسانه‌ایم.»

«...» لومیان جا خورد و زبانش بند آمد. به‌زور پوزخندی زد و جواب داد: «شک دارم حتی‌زیرِ​ با این وضعِ مهروموم‌شده‌ت هم بتونی واقعاً رشته‌های سرنوشت رو درک کنی. هربار جوابات پر از ابهامه. پس‌گرفته​ فرقت با اون تازه‌کارهای باشگاهِ غیب‌بینی چیه؟ اگه واقعاً قدرتش رو داری، واضح بگو فرصتِ بعدیِ من کجاست!»

ترمیبوروس با لحنی بم‌جواب​ جواب داد: «امشب، ساعتِ‌فرق​ ۱۱، اسکله‌های ریست، انبارِ ۳.»

هان؟ غافلگیری در وجودِ‌پوزخندی​ لومیان دوید؛ اصلاً انتظارِ چنین‌واقعاً​ اشاره‌ای را از ترمیبوروس نداشت.

با این حال، در‌هربار​ دلِ این حیرت، گیجی‌اون​ و سردرگمی هم موج می‌زد.

فرشتهٔ ناگزیری این‌قدر مهربونه؟

اون که یه راهبِ گدای‌داد​ رده‌بالاست، نباید به این راحتی تحریک‌افسانه‌ایم​ می‌شد تا سرنوشتم رو تفسیر کنه...

نکنه نیتِ شومی تو سرشه؟

به‌هرحال، اول‌درک​ نظرِ خانمِ‌هربار​ شعبده‌باز رو می‌پرسم.

لومیان بی‌درنگ تصمیمش را گرفت.‌است​ برخاست، تالارِ رقصِ نسیم را ترک‌آنجا​ کرد و راهیِ خیابانِ روپوش‌سفیدها شد.

با یک آتش‌افروزیِ ساده، می‌توانست گامِ نخستِ هضمِ معجون را بردارد‌افسانه‌ایم​ و به فکرِ گرفتنِ عطیهٔ پیمان‌کار باشد. با وجودِ اضطرابی که‌واقعاً​ داشت، لومیان حاضر نبود در برابرِ ترمیبوروس احتیاط را کنار بگذارد.

در خیابانِ‌آمد​ روپوش‌سفیدها، داخلِ‌پوزخندی​ خانهٔ امن.

لومیان جزئیاتِ مربوط به لودویگ و سرنخِ‌فرقت​ ترمیبوروس را با دقت نوشت. سپس آیینی‌قدرتش​ اجرا کرد و نامه‌رسانِ عروسک‌مانند را احضار کرد.

لومیان در انتظارِ پاسخِ خانمِ شعبده‌باز، در گنجینه‌ای از اطلاعاتِ مربوط به موجوداتِ عالمِ‌خاصی​ ارواح غرق شد. خواندنِ شرحِ برخی از این دانش‌ها، بخشِ چشمگیری از نیروی روحی‌اش‌انداخت​ را می‌بلعید. برخی حتی باعثِ سرگیجه، تهوع، کلافگی، سردرد، احساسِ سوزش و توهم می‌شدند.

درست شبیه توصیفِ کتاب‌های جادوی اورور از دانشِ ژرف دربارهٔ ایزدان و موجوداتِ رده‌بالا، این اطلاعات هم لبریز از تباهیِ شدید و‌واقعاً​ پیامدهای خطرناک بود. اگه تمامِ دانشی که دنبالِ انسان‌هاست چنین ویژگی‌هایی داشته باشه، واقعاً مورمورکننده‌ست. اینکه آدم با شنیدنش خودش رو ببازه‌امشب​ یا درجا بمیره، خیلی دلهره‌آوره... از این رو، لومیان به مطالعه‌اش وقفه می‌داد تا نگذارد سلامتِ روانی‌اش به مرزهای خطرناک سقوط کند.

پس از زیرورو کردنِ شرحِ حدودِ‌وضعِ​ ۳۰ تا ۴۰ موجودِ عالمِ ارواح،‌درک​ لومیان به نامی برخورد که می‌شناخت.

خرگوشِ دانش:

موجودِ ضعیفِ عالمِ ارواح، دوستدارِ انسان‌ها و دارای عطشِ ذاتی برای دانش. به‌ندرت احضار را رد می‌کنند.

تجربه‌های گوناگون، خرگوش‌های دانشِ متفاوتی پدید می‌آورد. ویژگی‌های مشترکشان شاملِ تسلط بر زبان‌های مختلف، مهارت‌های ارتباطیِ گفتاری و نوشتاری، و تواناییِ بالای خواندن است. استخراجِ اطلاعاتِ کلیدی از میانِ دانشی گسترده نقطهٔ قوتِ آن‌هاست و سرعتِ رونویسی‌شان حتی از ماشین‌تحریرهای مکانیکی هم پیشی می‌گیرد.

نقطه ضعف: ظرافتِ ارتباطیِ محدود و تفکرِ انعطاف‌ناپذیر. برخی از خرگوش‌های دانش به دانشِ ناهنجار آلوده شده و به خطراتِ بزرگی بدل گشته‌اند. برای احضار، انتخاب‌ها را به انواعِ دوستانه و ضعیف محدود کنید.

پس اسمش «خرگوشِ دانش»ـه. احضارِ این موجود تو آینده باید هدفمندتر باشه... با این حال، توانایی‌ها و ویژگی‌هاش خیلی به درد نمی‌خوره. اگه طبقِ نقشهٔ اورور‌قدرتمندِ​ می‌رفتم دانشگاه، تسلطش به چند زبان و مهارتِ خوندنش خیلی به کارم می‌اومد... جالبه که متن هیچ اشاره‌ای به سرعتش تو عالمِ ارواح نکرده، یعنی تو‌دارم​ این زمینه ارزشِ خاصی نداره. کُند حرکت می‌کنه، نیروی روحی رو می‌بلعه... لومیان سند را پایین آورد، شقیقه‌هایش را مالید و سومین استراحتش را آغاز کرد.

در همین حین،‌صراحت​ نامه‌رسان پاسخِ خانمِ‌آدم​ شعبده‌باز را آورد:

من هم کنجکاوم بدانم پسرکی به نامِ لودویگ چه رویارویی‌ای به همراه خواهد داشت. حضورش در تریر برایم جالب است؛ انگیزه‌هایش همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.

هوشیاری شرطِ عقل است. وجودِ او رازآلود است.

ادامه بده. فرصتِ ایفای نقش برای من هم فراهم شده است.

شماها نمی‌تونید واضح حرف بزنید...‌حتی​ لومیان در حالی که پیامِ کوتاه‌سرنوشت​ را هضم می‌کرد، گوشهٔ لبش پرید.

با این حال، حسِ ظریفی به او می‌گفت که‌تازه‌کارهای​ جملهٔ آغازینِ خانمِ شعبده‌باز پاسخی بی‌درنگ نبوده است. بیشتر‌بعدیِ​ شبیه بازتابِ فشرده‌ای از تأملاتِ او به نظر می‌رسید.

در واقع، خانمِ شعبده‌باز با وجودِ مهارتش در ستاره‌بینی، در‌داشت​ درکِ سرنوشتِ لودویگ به مشکل خورده بود. ظاهراً ادراکاتش مه‌آلود بود،‌برای​ که نشان می‌داد تنها به حدس و گمان بسنده کرده است.

ابهامِ پیرامونِ سرنوشتِ لودویگ، که‌داد​ از ناتوانیِ او در دیدنش‌موجودِ​ پیدا بود، گویای خیلی چیزها بود.

...

ساعتِ ۱۰:۵۰ شب،‌کنی​ در اسکله‌های ریست،‌ابهامه​ بیرونِ انبارِ ۳.

لومیان در سایه‌ها پنهان شد،‌است​ آماده بود تا فرصتِ موعود‌داشت​ را برای اقدام غنیمت بشمارد.

دیری نگذشت که دو سایه به‌آدم​ انبارِ ۳ نزدیک شدند و تا‌خورد​ فاصلهٔ پنج‌شش متریِ لومیان پیش آمدند.

یکی از آن‌ها با صدایی خفه و پر از نگرانی‌رشته‌های​ گفت: «هکتور، حسابدارها فردا برای حسابرسی میان. اینو باید چه‌کار‌باشگاهِ​ کنیم؟ یه دزد استخدام کنم تا دفاترِ حساب رو بدزده؟»

هکتور با لحنی که بالا رفته بود و از شدتِ تنش می‌جوشید، گفت: «این کار چه فایده‌ای‌فرصتِ​ داره؟ به‌محضِ اینکه انبار رو بازرسی کنن، شک می‌کنن. موجودیِ باقی‌مونده‌مون به‌زور به یک‌دهمِ مقدارِ لازم می‌رسه. اگه‌حیرت​ قراره کاری کنیم، باید کار رو یه‌سره کنیم و انبار رو خاکستر کنیم. این‌طوری هر کم‌وکاستی پنهان می‌مونه.»

که این‌طور...

لومیان با دقت‌جواب​ گوش داد و فهمید‌فرق​ زمانِ اقدامش فرارسیده است.

وقتی همراهش مردد ماند، هکتور ادامه داد: «آتش‌سوزی تو تریر یه چیزِ عادیه و برای‌آنجا​ همه جا افتاده. تازه، نیازی نیست خودمون روشنش کنیم. محلهٔ بازار پر از اراذل و‌قدرتمندِ​ اوباشه. وقتش که برسه، می‌تونیم با یه پولِ حسابی راضیشون کنیم که از تریر برن.

«اونوره، دیگه نمی‌تونیم‌فرق​ صبر کنیم. باید‌افسانه‌ایم​ همین الان تصمیم بگیری.»

اونوره مکثی کرد و سپس با‌ماجرا​ قاطعیت گفت: «قبوله! می‌ریم گی رو‌همه‌چیز​ پیدا می‌کنیم و میاریمش تو نقشه‌مون!»

آن دو پیش از رفتن به‌می‌دونی​ سمتِ اسکله‌ها برای دیدار با رفیقشان،‌زبانش​ گی، نگاهی گذرا به اطرافِ انبار انداختند.

پس از پیاده‌رویِ کوتاهی، آسمان ناگهان سرخ‌روشنی​ شد و هاله‌ای درخشان بر فضا افکند.‌داشت​ هم‌زمان، صدای تَرَق‌تَرَقِ شعله‌ها به گوش رسید.

اونوره و هکتور غریزی چرخیدند و شاهدِ پیدایشِ‌زبانش​ جهنمی از آتش شدند. شعله‌های سرخ‌رنگ، وحشی و سیری‌ناپذیر‌واقعاً​ زبانه کشیدند و اوج گرفتند تا ساختمان را ببلعند.

هکتور درحالی‌که جرقه‌ای از درک در چشمانش‌درکش​ درخشید، زیرِ لب گفت: «آتیش، آتیش... آره،‌خاصی​ آتیش! ستایش بر خورشید، این یه آتیش‌سوزیه!»

اونوره نیز واکنشِ مشابهی نشان داد؛ دستِ‌فرق​ راستش نشانِ مقدسِ مثلثی‌شکلی روی سینه‌اش کشید‌آمد​ و لبانش به دعایی بی‌صدا تکان خورد.

با این حال، در‌هیچ​ میانِ آن شادیِ گذرا،‌نیاورده​ تشویشی در حواسِ اونوره جوشید.

وقتی متوجهِ ماجرا شد، رنگی‌موجودِ​ از وحشت در صدایش نشست: «انبار‌به‌زور​ نیست که داره می‌سوزه. دفترِ خودمونه!»

دفترِ آن‌ها، ساختمانی خاکستری،‌نیاورده​ محقر و دوطبقه، در‌ظرفیتِ​ چند متریِ انبار قرار داشت.

فضای خالیِ میانِ آن‌داد​ و انبار خالی مانده و‌موجودِ​ عاری از موادِ اشتعال‌زا بود.

«...» چهرهٔ هکتور از وحشت در هم رفت.‌نیاورده​ دندان‌هایش را به هم فشرد و با عزمی‌همه‌چیز​ قاطع گفت: «باید همین الان انبار رو آتیش بزنیم!»

هنوز حرفش تمام نشده‌دارم​ بود که انفجاری از‌زبانش​ کانونِ شعله‌های سرخ‌رنگ فوران کرد.

این انفجار اگرچه عظیم‌نیاورده​ نبود، اما توجهِ کارگرانِ اسکله‌تفاوت​ و آتش‌نشانان را جلب کرد.

با هجومِ امدادگران، فریادِ «آتیش! آتیش!» طنین‌انداز شد.‌دارم​ در تریر، شهری که به آتش‌سوزی‌های مکررش معروف‌پوزخندی​ بود، آتش‌نشانان در مقابله با چنین بحران‌هایی باتجربه بودند.

هکتور و اونوره که هنوز به انبارِ‌روشنی​ ۳ نرسیده بودند، با تماشای این صحنه کنارِ‌آنجا​ جاده وا رفتند و تمامِ توانشان تحلیل رفت.

در ورودیِ اسکله.

آلبوس که موهایش اکنون رنگی آتشین به‌درکش​ خود گرفته بود، نگاهش را از شعله‌های‌خاصی​ خروشان گرفت و به مردِ میان‌سالِ کنارش دوخت.

«مسیو گی،‌صراحت​ انگار همکارتون از‌آدم​ شما هم آشفته‌تره.»

رنگ از رخِ‌می‌کرد​ گی پرید و با‌روشنی​ بهت سر تکان داد.

«هدفِ آتیش‌سوزی انبار نبود...»

مکثی طولانی برقرار‌روشنی​ شد و سپس‌ماجرا​ آلبوس پوزخند زد.

«قبلاً بهت هشدار داده بودم. تردید‌می‌دونی​ باعثِ دردسر می‌شه. حالا به فکرِ‌زبانش​ فرارت باش. امیدوارم این بار قاطع‌تر باشی.»

لومیان در کنارِ آن ساختمانِ سادهٔ دوطبقه، به شعله‌های سرکش خیره ماند.‌ظرفیتِ​ الوارها و موادِ اشتعال‌زا به اژدهایی زودگذر بدل شدند که چهره‌اش را به‌برای​ رنگِ سرخِ آتشین درآورد و چشمانش را از شور و حرارت روشن ساخت.

با پوزخندی‌می‌دونی​ به سمتِ‌دارم​ آتش پیش رفت.

قصدِ آن دو از آتش‌افروزی، از بین بردنِ مدارکِ جرم با‌آنجا​ خاکستر کردنِ انبار بود. با این حال، هدفِ لومیان ایجادِ آشوب‌بستگی​ بود تا با جلبِ توجه، کم‌وکاستی‌های درونِ انبار را برملا کند!

این وظیفهٔ‌صراحت​ یک شهروندِ‌داد​ مسئولیت‌پذیر بود.

شنلی از شعله‌ها لومیان را در‌پیش‌بینیِ​ بر گرفت و مطیعانه به لباس‌هایش چسبید؛‌تفاوت​ درحالی‌که تنها مویی با سوختن فاصله داشت.

لومیان با پوشیدنِ این‌دارم​ ردای شعله‌ور، به درونِ‌زبانش​ آتشِ غران قدم گذاشت.

آتش با آتش در هم آمیخت و دود‌ظرفیتِ​ را پس زد. لومیان بی‌هیچ زحمتی از میانِ‌رفتن​ ساختمان گذشت و از سمتِ دیگرِ اسکله خارج شد.

لومیان پس از این آتش‌افروزی، تسلطی اولیه بر قدرت‌های‌موجودِ​ معجون پیدا کرد. آن را رام کرد و حسِ سوزشِ‌مهروموم‌شده‌ت​ روی پوست و تشویشِ درونِ قلبش را از بین برد.

اگرچه هضمِ معجونش هنوز کامل نشده بود، اما‌نیاورده​ لومیان از پیش با وضعیتِ فعلی‌اش سازگار شده بود‌شرایطِ​ و ظرفیتِ دریافتِ یک عطیهٔ ناگزیریِ دیگر را داشت.

...

لومیان پس از اجرای چند‌است​ دور اقداماتِ ضدِردیابی، به خانهٔ‌داشت​ امن در خیابانِ روپوش‌سفیدها بازگشت.

آغازِ نخستین گامِ هضمِ معجونِ آتش‌افروز پیش از ردیابیِ کشیش، او‌خورد​ را غرق در رضایت کرد. لبخند بر لب داشت، اما با دیدنِ‌سرنوشت​ کوهِ بلندی از اطلاعاتِ متراکم درونِ کمدِ آهنی، حالتش در هم شکست.

خوندنشون حداقل‌تعامل​ یکی‌دو ماه‌هیچ​ طول می‌کشه!

چطور می‌تونست تو این‌دارم​ مدتِ کوتاه یه موجودِ‌زبانش​ هم‌پیمانِ مناسب پیدا کنه؟

ناولها | novelha.net