چپتر 149: پنج طلسمِ آیینی
0لومیان هنوز برای اجرای آیین عجلهای نداشت. اول اینکه، تمامِ روز سرش شلوغ بود و با شرایطِ آرمانیاش فاصلهٔ زیادی داشت. به استراحت نیاز داشت، یا دستکم باید صبرتازه میکرد تا در ساعتِ ششِ صبح نیرویش بازیابی شود. دوم اینکه، آیین شاملِ دو موجودِ پنهان و تباهیای بود که دهکدهای را در چرخهای زمانی گرفتار کرده بود. اگرلباسِ اوضاع به هم میریخت، فقط مسافرخانهٔ خروسِ زرین در خطر نمیافتاد—بلکه کلِ خیابانِ هرجومرج ممکن بود با نابودی روبهرو شود. خدا میدانست چند نفر جانشان را از دست میدهند.
بنابراین، لومیان قصد داشت پس از سپیدهدمخوراکیهای به زیرزمین برود و غارِ معدنِ سنگِدیگر دورافتادهای پیدا کند تا محلِ اجرای آیین باشد.
در موردِ مواد هم،روپوشسفیدها آنها را از قبل باآلو خود از کوردو آورده بود.
شبهای خیابانِ هرجومرج بهندرت آرام بود، اما لومیانمیبرد توانست خوب بخوابد، تقریباً بیهیچ رؤیایی. او صبحِرفتهرفته زود با صدای زنگهای کلیسای جامع بیدار شد.
آهسته برخاست، دستورویی شست و بهسوی کافهای درشیرِ خیابانِ روپوشسفیدها به راه افتاد. صبحانهاش شاملِ پایمیبرد آلو، ساوارین و یک شیرقهوه با شیرِ فراوان بود.
خوراکیهای لذیذ همیشه روحیهٔ آدم را بالا میبرد وهمیشه مسافرخانهٔ خروسِ زرین هم دیگر زیرِ سلطهٔ باندِ خارِخارِ زهرآگین نبود. لومیان رفتهرفته به بهترین حالتِ خود رسید.
با انگیزهای تازه به اتاقِ ۲۰۷ برگشت، باپای این قصد که موادِ لازم و چراغِ کاربیدیهمیشه را برای سفرش به تریرِ زیرزمینی جمع کند.
درست وقتی که آمادهشدنش بهروحیهٔ پایان رسید و میخواست بیرون برود،سلطهٔ صدای تقتقِ ملایمی از در شنید.
گیج و سردرگم در را باز کرد وشیرِ آنتونی رید را دید که با لباسِ سبزِمیبرد نظامی و چکمههای چرمیِ بیبند بیرون ایستاده بود.
دلالِ اطلاعاتِ چهلواندیساله دستی به موهایفراوان کوتاه و بلوندش کشید و بهبالا لومیان گفت: «یه چیزایی گیر آوردم.»
کشیش یا مادام پوآلیس و زیردستاش؟افتاد لومیان کنار رفت و به آنتونیشیرِ رید اجازه داد واردِ اتاق شود.
آنتونی نگاهی به اطرافهمیشه انداخت و تصویرِ لومیان دردیگر چشمانِ قهوهایِ تیرهاش نقش بست.
همزمان، ناآرامیِافتاد بسیار آشنایی بهآلو جانِ لومیان افتاد.
افکارش راآلو پس زد وشیرِ پرسید: «چیا هستن؟»
آنتونی رید پیش از پاسخ دادن، سر تکان داد:آلو «یه نفر مردی رو تو بلوارِ بازار دیده که مشکوکبالا به لویی لونده، همونی که فکر میکنی پیشخدمتِ مادام پوآلیسه.»
تو بلوارِخوراکیهای بازار؟ هیجانِهمیشه لومیان اوج گرفت.
یعنی لویی لوند،صبحانهاش مادام پوآلیس و منشیرقهوه اینقدر به هم نزدیکیم؟
با شتاب پرسید: «مطمئنی؟»
آنتونی رید سرشکافهای را به نشانهٔافتاد نفی تکان داد.
«مطمئن نیستم. فقط اومدم بهت خبر بدم کهمیبرد کارت رو فراموش نکردم. وقتی مطمئن شدم کهرفتهرفته واقعاً لویی لونده، بقیهٔ پول رو ازت میگیرم.»
«پولِ منم بیقراره که ازمآلو جدا بشه.» لومیان هیچ تلاشیخوراکیهای برای پنهان کردنِ اشتیاقش نکرد.
پس از بدرقهٔ آنتونیشیرقهوه رید، عزمش برای بهدستآوردنِلذیذ عطیهٔ راهبِ گدا دوچندان شد.
...
به لومیان.
بادِ سردی در تونلها میپیچید و رگههای محوی از رطوبت رویلذیذ دیوارهای سنگی بر جا میگذاشت. درخششِ آبیرنگِ چراغِ کاربیدی تاریکی رازهرآگین میشکافت و خیابانِ میانِ ستونهای سنگی را به لومیان نشان میداد.
بادِ سردی در تونلها میپیچیدشیرِ و رگههای محوی از رطوبت رویآدم دیوارهای سنگیِ بالا بر جا میگذاشت.
لومیان با عبور از خیابانهاراه و کوچههای زیرزمینی، گذرگاهی یافتساوارین که به عمقِ بیشتری میرفت.
با بهرهگیری از تواناییِ ذاتیِ یک شکارچی در به خاطرسپردنِزیرِ محیط، پایین رفت تا اینکه سرانجام به حفرهای در معدنِ سنگتازه رسید که تقریباً بهاندازهٔ دو یا سه مسافرخانهٔ خروسِ زرین بود.
قارچهای سفیدِافتاد پراکندهای در شکافِآلو صخرهها روییده بود.
شارلی گفته بود که بسیاری از مردم در خیابانِ هرجومرج و مناطقِ اطراف، ایندیگر معادنِ سنگِ زیرزمینی را برای یافتنِ قارچ جستوجو میکنند تا درآمد و غذایشان را بیشتربرگشت کنند. قارچهای تریر مترادف با همین قارچها شده بود، اما نمونههای اینجا آشکارا طبیعی بودند.
لومیان دو بار غارروپوشسفیدها را دور زد وپای آن را کامل وارسی کرد.
وقتی مطمئن شد مشکلی وجود ندارد، سنگی نیممتری پیدادیگر کرد و شمعِ مُشکِ آغشته به خون را رویحالتِ آن گذاشت. شمعِ دیگر را نزدیکتر به خودش قرار داد.
پس از مرتب کردنِ آنجا، لومیان دوشیرقهوه شمعِ سفیدِ مایل به خاکستری را بهآدم ترتیب از بالا به پایین روشن کرد—
اول ایزدی و بعدشیرقهوه فانی—و این کار را باهمیشه هدایتِ نیروی روحیاش انجام داد.
سپس خنجرِ نقرهایِ آیین را بیرونافتاد کشید، بهسرعت آن را تقدیس کردشیرِ و سدِّ نیروی روحی را برپا ساخت.
برخلافِ دفعهٔ پیش که برای قدرتِ رقصنده نیایش کرده بود، این بار پس اززهرآگین پایانِ این کارها نیروی روحیِ لومیان همچنان فراوان بود. او بیهیچ زحمتی واردِ حالتیچراغِ تاحدی اثیری شد که به وی امکان میداد آیینها را بدونِ کمکِ عود اجرا کند.
آهسته نفسش را بیرون داد، عطرِ عنبرِشیرقهوه خاکستری را از روی محراب برداشت وآدم آن را روی شمعِ نمایندهٔ ایزد چکاند.
با جلزولِزِ عطر، رایحهای شیرینشیرِ و لطیف در هوا پیچیدروحیهٔ و اعصابش را آرام کرد.
پس از عطرِ عنبرِ خاکستری نوبت به پودرِ لاله رسید. وقتی عطرِشیرِ عجیبی در سدِّ روحی نفوذ کرد، لومیان دو قدم به عقب برداشت،باندِ به شعلهٔ لرزانِ شمع خیره شد و به زبانِ هرمسِ باستان فریاد زد:
«ای قدرتِ ناگزیری!»
تندبادِ زوزهکشی در غار پیچید و شعلهٔ نارنجیرنگِ شمعِهمیشه نمایندهٔ ایزد را به لرزه انداخت. شعله به موییخارِ بند بود و هر لحظه امکان داشت خاموش شود.
در آن نورِ رنگباخته، سمتِ چپِافتاد سینهٔ لومیان از درد سوخت وشیرِ موجی از سرگیجه به همراه آورد.
بارِ دیگر همان صدای معماگونه را شنید که انگار از فاصلهایسلطهٔ بینهایت دور میآمد، اما در عینِ حال نزدیک احساس میشد. بااتاقِ این حال، آنقدر بلند نبود که او را در عذاب غرق کند.
لومیان به خواندنِصبحانهاش ادامهٔ اوراد بهساوارین زبانِ هرمسِ باستان پرداخت.
«تویی گذشته، اکنون و آینده؛
تویی علت، معلول و فرایند.»
درونِ حصارِ روحی، بادی نامرئیشیرقهوه قیرگون شد و مِهِ خاکستریِهمیشه محوی فضا را پر کرد.
سنگها و بطریها تابروبهرو برداشتند و در همنفر پیچیدند، انگار اشیایی شکلپذیر باشند.
در سکوت، شعلهٔ شمعِ نمادِ ایزد تاآلو اندازهٔ یک مشت متورم شد و با رنگِروحیهٔ نقرهایسفیدی که هالهای از سیاهی داشت، سوسو زد.
دانههایی روی پوستِ لومیان و روی سنگها پدیدارساوارین شدند، به خود پیچیدند و کش آمدند، گوییآدم هر لحظه آمادهٔ شکافتن و بیرون زدن بودند.
آن صدای سهمگین گوشهایش را پر کرد وخوراکیهای هر صدای دیگری را در خود غرق کرد.زیرِ سرش گیج میرفت و چیزی نمانده بود بالا بیاورد.
افکارش میانِ آشفتگی و هرجومرجخدا در نوسان بود و بهزحمت توانستمیدهند خواندنِ ورد را به پایان برساند.
همین که لومیان آخرین کلمات را بر زبان آورد،شیرقهوه شعلهٔ نقرهایسیاهِ شمع جمع شد و به شکلِ پرتوِمیبرد نوری درآمد که به سمتِ چپِ سینهاش برخورد کرد.
مایعِ وهمآلودِ نقرهایسیاهی بیرون تراوید وپای بدنِ لومیان را در بر گرفت،خوراکیهای گویی جان و ارادهٔ خودش را داشت.
لومیان از قبل خود را برای این هجوم آماده کرده بود. در میانِ استیصالِمیبرد مهارناپذیرش، حس کرد دردِ سوزنسوزنکنندهای در سراسرِ بدنش فوران میکند. در حالی که بهاتاقِ نظر میرسید هذیانهای گوشخراش جمجمهاش را اره میکنند، حسِ سوختنی در درونش گر گرفت.
فروریخت، به خود پیچیدروبهرو و با دندانهای بههمفشردهنفر این عذاب را تاب آورد.
تنها کاری که از دستش برمیآمد اینآلو بود که تقلا کند تا «قایقِ» عقلانیت راروحیهٔ در میانِ امواجِ توفانیِ درد سرپا نگه دارد.
در طولِ این مصیبت، چند بار وسوسه شد تسلیمِ افکارِ شریرانهای شود که قلبش را میجویدند. تهِبالا دلش میخواست با درد یکی شود تا از این شکنجه بگریزد. با این حال، عطرِ دلپذیر وبرگشت شیرینی که در مشامش مانده بود، باعث میشد بیرحمی و استیصالش مدام فروکش کند و دوباره اوج بگیرد.
سرانجام، لومیان حس کرد انگار جسم وفراوان ذهنش دیگر وجود ندارند و تنها حسیمیبرد از نیروی روحیِ عقلانی باقی مانده است.
وقتی درد و هذیانهاروبهرو رو به کاهش گذاشت،نفر فهمید که دوام آورده است.
لومیان بیحرکت روی زمینِافتاد سرد دراز کشید و تاشیرقهوه مدتها دلش نمیخواست تکان بخورد.
پس از گذشتِ زمانی که به نظر ابدیت میآمد، توانِشیرِ کافی جمع کرد تا با شتاب آیین را پایان دهد وسلطهٔ محراب را تمیز کند تا جلوی هرگونه پیشامدِ ناگواری را بگیرد.
پس از رسیدگی به این امور، لومیانفراوان روی سنگی که نقشِ محراب را داشتمیبرد نشست و دگرگونیهای درونش را دقیق بررسی کرد.
کمی بعد زمزمه کرد: «تحملم در برابرِ محیطهاینفر افراطی یه کم بیشتر شده... هه، فکر کنم دیگهغارِ نیازی به خریدنِ لباسِ زمستونی و تابستونی نداشته باشم؟»
افزون بر این، لومیانافتاد کشف کرد که شهودِساوارین تازهای به دست آورده است.
شهودی برای بخت و اقبال!
او میتوانست بهطورِ حدودی بختِ اخیرِ دیگران را حسلذیذ کند—بختِ نیک، بختِ بد، احتمالِ وقوعِ بلا، فرصتهای عاشقانه وخارِ چیزهایی از این دست—اما قادر به تشخیصِ جزئیاتِ دقیق نبود.
به بیانِ دیگر، لومیان میتوانست تشخیص دهد که کسیجانشان دچارِ بدبیاری شده است، اما هیچ راهی نداشت کهمعدنِ بداند چقدر بدشانسی میآورند یا نگونبختیشان چقدر طول میکشد.
لومیان بیاختیار آهی کشید و گفت: «واقعاً برازندهٔساوارین یه راهب با قدرتِ ناگزیریه.» حس میکرد میتواند کاملاًبالا جای آستا ترال را بهعنوانِ فالگیر برای دیگران بگیرد.
با اینکه از غیببینی چیزی نمیدانست، وقتی میتوانستساوارین خطوطِ کلیِ سرنوشتِ کسی را ببیند، آیا نمیتوانستآدم حرفهای متناسب با آن را سر هم کند؟
علاوه بر این، لومیان دانشِ فراوانیشیرِ دربارهٔ قربانی کردن و پنج طلسمِآدم آیینی در ذهنش به دست آورد.
اولی بسیاری از کاستیهایش را درمیدانست قلمروِ علومِ غریبه جبران میکرد وبنابراین دومی بر گنجینهٔ فنونِ رازآلودش میافزود.
این پنج طلسمِ آیینی عبارت بودندپای از: طلسمِ آفرینشِ حیوان، طلسمِ پیشگویی، طلسمِلذیذ افزایشِ بخت، وردِ جایگزینی و طلسمِ جنگیری.
از طریقِ جادوی آیینی، طلسمِ آفرینشِ حیوان از پوستِ گوسفند، گاو و دیگر حیوانات استفاده میکرد تا هدفِ روی محراب را به جانورِ مربوطه تغییرِنبود شکل دهد. این طلسم میتوانست روی خودِ لومیان هم اجرا شود. تا زمانی که وردِ باطل کردنِ نفرین را بلد بود یا صبر میکرد تاتقتقِ آیین پایان یابد، میتوانست به شکلِ انسانیاش برگردد. در مدتی که به حیوان تبدیل شده بود، نمیتوانست حرف بزند یا از بیشترِ قدرتهای فرابشریاش استفاده کند.
طلسمِ پیشگویی با آنچه لومیان در سر داشت کاملاً متفاوت بود. این فرایند شاملِ جمعآوریِ موادی مانندِ کیسهٔ زهرِ مار و سنگی از لانهٔ عقابرسید میشد. با استفاده از جادوی آیینی، میشد معجونِ نامتعارفی ساخت. سپس، باید جنازهای پیدا میکردند که کمتر از هفت روز از مرگش گذشته باشد و هنوزباز سوزانده یا تطهیر نشده باشد. ریختنِ معجون در دهانِ جنازه، آن را برای لحظاتی زنده میکرد و به اجراکننده اجازه میداد سه سؤال دربارهٔ آینده بپرسد.
طلسمِ افزایشِ بخت از جادوی آیینی بهره میگرفت تا شیئی بسازد که با نگونبختیِ شخص پیوند داشت.غارِ با دور فرستادنِ آن شیء و واداشتنِ دیگران به باز کردن، خوردن، پا گذاشتن روی آن یا پوشیدنش،اما اجراکننده میتوانست بختِ بدِ خود را به آنها منتقل کند و بدین ترتیب بختِ خودش را افزایش دهد.
وردِ جایگزینی از این هم پیچیدهتر بود و لومیان شک داشت که بازتابی ردهپایین از تواناییهای یک سرنوشتدزد باشد. برای نمونه، اگر میخواست از دستِ سوزانارفتهرفته ماتیس بگریزد، باید ولگردی پیدا میکرد و او را وامیداشت مدتی به جای سیِل زندگی کند. در این مدت، ولگرد باید در اتاقِ ۲۰۷ میماند، تمامِ پولهایگیج لومیان را خرج میکرد و شارلی و دیگر آشنایان او را به رسمیت میشناختند تا پیش از اجرای آیین برای تکمیلِ جایگزینی، پیوندهای رازآلودِ کافی برقرار شود.
با پایانِ آیین، سوزاناافتاد ماتیس بهجای لومیان ازساوارین آن ولگرد انتقام میگرفت.
البته لومیان مطمئن نبود بتواند با وردِ جایگزینیِ ردهٔ ۸، سوزاناروحیهٔ ماتیس را که در آستانهٔ تبدیل شدن به یک نیمهخدا بودرفتهرفته فریب دهد. حتی شک داشت که این جادوی آیینی اصلاً موفقیتآمیز باشد.