چپتر 394: چشمِ توفان
0لومیان نیز مشتاقانه منتظر بود تا اعضای رهاشدهٔمخالفت گروهِ دروغِ آوریل جزئیاتِ مفیدی را به یادتحتِ بیاورند. سر تکان داد و جواب داد: «فهمیدم.»
خانمِ شعبدهباز چندتحتِ لحظه غرق در فکروضعیتم به او خیره ماند.
«در آینده، اگه مأموریتی بهتون دادم که مشخصاً مشکلدار به نظر میرسید، اینمسیر گزینه رو دارید که یا ردش کنید یا رودررو با من در موردش بحثهستم کنید و در عین حال مخفیانه با بقیهٔ دارندگانِ کارتِ آرکانای اعظم تماس بگیرید.»
لومیان کهنگرانِ کمی گیج شدهاوقات بود، پرسید: «چرا؟»
با این حرف، خانمِمسیر شعبدهباز منظورش این نبودمخالفت که ممکنه اتفاقی براش بیفته؟
خانمِ شعبدهبازاوقات پوزخندی بهتأثیرِ خودش زد.
«چون من آدمِگمراهم پرخطریام و مستعدِبده تأثیرپذیری از ارجمندِ آسمانی.»
«ارجمندِ آسمانی بالاترین جایگاه رو تو مسیرهای بینا، غارتگر و شاگرد داره. هرچی ردهٔ فرابشریِ مربوطه بالاتر باشه، آدمخوندنِ بیشتر مستعدِ تأثیرپذیری از وی میشه. میدونید که، هر کسی یه قدیمیترین درونِ خودش داره. و بهعنوانِ یه فرابشرِنزدیکترن ردهبالای مسیرِ شاگرد و مؤمن به ابله، طبیعیه که گهگاه ارجمندِ آسمانی گمراهم کنه، فریبم بده یا گولم بزنه.»
«البته، خودِ آقای ابله هم تو اوجِ این سه مسیر قرار داره و برای همیناوقات با ارجمندِ آسمانی مخالفت میکنه. پس نیازی نیست نگرانِ من باشید. بیشترِ اوقات، من تحتِنامی تأثیرِ آقای ابله هستم. مشکلی تو وضعیتم پیش نمیاد، اما ممکنه گهگاه ناهنجاریهایی رخ بده.»
این مثلِ نیایش بدونِ آیین یا خوندنِ نامی فراتر از اون سه سطره؛ همهٔ اینا میتونه توجهِ ارجمندِ آسمانی رو جلب کنه و پاسخِ وی رو به همراه داشته باشه و چهبسابار خطراتی پنهان به بار بیاره... افرادِ ردهبالای مسیرهای بینا، غارتگر و شاگرد به ارجمندِ آسمانی و آقای ابله نزدیکترن. حتی اگه آدم همهٔ روالهای معمول رو هم طی کنه، باز هم این احتمالمیتونن هست که یه جای کار بلنگه... لومیان پیش از آنکه متوجه شود حرفهای خانمِ شعبدهباز اطلاعاتی از علومِ غریبه را فاش میکند که با عقلِ سلیم جور درنمیآید، دستوراتِ او را درک کرد.
آقای ابله و مقام آسمانیفریبم بهشت و زمین برای برکات میتوننآقای همزمان تو اوجِ سه مسیر باشن!
تو حالتِ عادی، رسیدن به ردهٔ ۰ تو یه مسیر، آدمپیش رو تبدیل به یه خدای راستین میکنه. پس کسی که تواون اوجِ سه مسیر قرار داره چه لقبی میگیره؟ یه وجودِ عظیم؟
برای نخستین بار، لومیان کمکم فهمید که آقای ابله ونیازی مقام آسمانی بهشت و زمین برای برکات ممکن است حتیوضعیتم از خدایانِ راستینی چون خورشیدِ فروزانِ ابدی هم فراتر باشند.
به همین ترتیب، پدرِ آمون، یعنی خدای خورشیدِ باستان نیز بایدناهنجاریهایی به همین رده تعلق میداشت. هرچه باشد، نیمی از میراثِ ویاینا به پیدایشِ کسی انجامیده بود که سازمانِ سپیدهدم به او ایمان داشت.
طولی نکشید که لومیان توصیفهایفریبم متمایزِ خانمِ شعبدهباز از ایزدانِخودِ گوناگون را به یاد آورد.
در موردِ برخی ایزدان، صرفِ آگاهی از وجودشان ومشکلی خواندنِ نامِ مقدسشان میتوانست مایهٔ تباهی شود و باعثآیین شود دستخوشِ جهش شوند یا با خطر روبهرو گردند.
از برخی ایزدان میشد بهطور کلی نام برد، به شرطی کهنیست فرد از به زبان آوردنِ نامِ مقدسشان فراتر از سه سطرنمیاد به زبانِ فرابشری خودداری میکرد تا از جلبِ توجهشان در امان بماند.
این احتمالاً نشوندهندهٔ دستهبندیِ ایزدانه... آقای ابله و مقام آسمانی بهشت و زمین برای برکات سه مسیرِنامی مجاور و قابلتعویض رو در اختیار دارن. آیا این یه شرطِ پنهان برای تسلط بر یه مسیرِافرادِ ترکیبیه؟ لومیان جرئت نکرد بیشتر کنکاش کند، چرا که میترسید دانستنِ بیش از حد به پیامدهای ناخواستهای بینجامد.
در موردِ تعلقِ خانمِ شعبدهباز به مسیرِ شاگرد، از قبل پیشبینیاش کرده بود. در کتابهای جادوی اورور آمدهمیکنه بود که شاگردانِ ردهٔ ۹ در این مسیر در باز کردنِ درها مهارتِ بالایی دارند. ردهٔ ۷ها بهعنوانِبدونِ منجّم شناخته میشدند که با رفتارِ معمولِ خانمِ شعبدهباز و اشارههای گهگاهش به «ستارهشناسی»، «غیببینی» و «سرنوشت» همخوانی داشت.
لومیان جواب داد: «فهمیدم.» سپس به توضیحِ نقشهاش پرداخت: اگر نمیتوانست ظرفِ دو ماه لوکیمثلِ را از بین ببرد، قصد داشت با استفاده از فرایندهای داخلیِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون ازهمراه محلهٔ بازار نقلمکان کند؛ همچنین مشکلِ پنهان کردنِ نشانِ مهرشده روی بدنش را نیز مطرح کرد.
خانمِ شعبدهباز بهخوبی درکش کرد.
«مشکلی نیست. هرچند میتونید به من نامه بنویسید و از خودتونناهنجاریهایی بهعنوانِ طعمه استفاده کنید، اما لوکی ممکنه اونقدر صبر داشته باشه کهمیتونه چند ماهِ دیگه هم منتظر بمونه و منم نمیتونم همیشه پیشتون باشم.»
«در موردِ مسئلهٔ مهر، اگه خودتون فعالش نکنید، فقط فرابشرانِ مسیرهایآقای بینا، شاگرد و غارتگر که به ارجمندِ آسمانی ایمان دارن میتوننباشید مستقیماً حسش کنن. این با هالهٔ غیرقابلکنترلِ ارجمندِ آسمانی فرق داره.»
«اگه سریع به چیزی نیاز پیدا کردید، از آقایمشکلی ابله محافظتِ فرشتگان رو بخواید یا به من نامه بنویسید.خوندنِ من طلسمِ کوچکی میسازم که بتونه از رازها محافظت کنه.»
«فعلاً این بهترین راه برای مهارِ هالهٔ ارجمندِ آسمانی روینیازی دو جام محسوب میشه. خوشبختانه، خدایانِ پلیدی مثلِ درختِ مادرِوضعیتم هوس دیگه توجهِ ویژهای به آدمایی مثلِ اونا نشون نمیدن.»
لومیان آهِ آسودگی کشید و پرسید: «میتونموضعیتم اطلاعاتی رو که الان دربارهٔ ارجمندِ آسمانیبدونِ گفتید با دو جام در میون بذارم؟»
خانمِ شعبدهباز درخواستش را رد کرد و توضیح داد: «دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمِ خودش توضیحِبرای سادهتری بهش میده، اما به وضوحِ چیزی که من الان گفتم نخواهد بود. اونم اطلاعاتِپیش کافی نداره. اگه همهٔ چیزایی رو که بهتون گفتم فاش کنید، ممکنه به خطر بیفته.»
لومیان دیگر اصرار نکرد و تماشا کرد کههستم چگونه خانمِ شعبدهباز با استفاده از نورِ ستارگان دریبدونِ رؤیاگونه ساخت. از میانِ آن گذشت و ناپدید شد.
شیشهٔ عایقِ صدای اتاق به حالتِ اولیهاش برگشتمخالفت و مهتابِ سرخ از پنجره به داخل تابید وتأثیرِ نوری روی میزی انداخت که چراغِ کاربیدی رویش بود.
لومیان کنارِ تخت نشست. ذهنش بیوقفهمشکلی کار میکرد و بیاختیار حرفهای لوکی دربارهٔنیایش کارهایش علیه اورور را به یاد آورد.
نفسِ عمیقی کشید وکنه تصمیم گرفت قدمِ بعدیاش چهالبته باشد: هضم کردنِ معجونِ آتشافروز!
...
محلهٔ باغِ گیاهشناسی، خیابانِ پاستور.
با دمیدنِ سپیده، فرانکاتأثیرِ و ژنا از اینپیش خیابان راهیِ محلهٔ بازار شدند.
فرانکا فعلاً نفهمیده بود چطور موضوعِ وضعیتِ خطرناکِ دیشب را با ژنااوجِ پیش بکشد. بهانه آورد که برادرِ ژنا در خانه است و ممکن استتحتِ حرفهایشان را بشنود، پس تصمیم گرفت گفتوگو را تا امشب به تعویق بیندازد.
وقتی به بلوارِ بازار برگشتند،اوقات ژنا دست تکان داد، خداحافظی کردپیش و بهسمتِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی رفت.
اما پیش از آنکه بتواند واردِ ساختمانِ سهطبقهٔمخالفت آجرقرمزی شود که تغییرکاربری داده بود، در گوشهای متوجهِتأثیرِ دیوارنگارهای شد که تقریباً شبیهِ نقاشیِ یک کودک بود.
این نشانهٔ آن بود کههستم پالایندگان درخواستِ دیداری فوری کردهاند،اما همراه با جزئیاتِ زمان و مکان.
ژنا خیلی طبیعی نگاهشکنه را برگرداند و واردِبزنه تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی شد.
حدودِ پانزده دقیقه بعد، در نقشِ معشوقهٔ سرکرده،هستم بیهیچ مانعی از درِ پشتی بیرون رفت ونیایش به کوچهٔ خلوتی نزدیکِ کلیسای سنت روبر رسید.
طولی نکشیدآقای که والانتن وقرار ایمره پیدایشان شد.
اولی وقت را با تعارف تلف نکردوضعیتم و یکراست رفت سرِ اصلِ مطلب و پرسید:آیین «دربارهٔ هالهٔ ترسناکِ دیشب خبری به گوشتون خورده؟»
ژنا گیج شده بود.
«کدوم هالهٔ ترسناک؟»
ایمره که رگوریشهای از قارهٔقرار جنوبی داشت، با ابروهای درهمگرهخوردهنیازی پرسید: «حسش نکردید؟ کابوس ندیدید؟»
ژنا سر تکان داد.
«من دیشب تو محلهٔکنه بازار نبودم. رفتم خونهبزنه تا به برادرم سر بزنم.»
«که اینطور...» ایمره حالتِ چهرهٔاوقات ژنا را بررسی کرد و بهپیش این نتیجه رسید که راست میگوید.
او واقعاًآقای از هالهٔمسیر ترسناک خبر نداشت.
آن دو پالاینده بهاختصار پیدایشِ ناگهانیِ هالهای ترسناک و خشن را درمثلِ خیابانِ روپوشسفیدها در شبِ گذشته تعریف کردند و از ژنا خواستند کهتوجهِ این اواخر بیشتر حواسش به کسانی باشد که رفتارِ غیرعادی نشان میدهند.
ژنا قبول کرد و با کنجکاوی پرسید:گولم «اون هاله خیلی واضح بود؟ چرا حتیقرار از کلیسای جامع هم تونستید حسش کنید؟»
ایمره اعتراف کرد: «توصیفش سخته. اگه یه روز فرصتمشکلی پیدا کنید تجربهش کنید، متوجه میشید.» خودش هم نمیتوانستآیین گسترهٔ تأثیرِ آن هالهٔ ترسناک را کاملاً درک کند.
ژنا پس از خداحافظی با دو پالایندههمین و بازگشت به تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی، بهبیشترِ یادِ فرانکا افتاد که دیشب رفتاری عجیب داشت.
در لفافه به خطری اشاره کرده بود و به ژنا توصیه کرده بودنیایش مدتی به خانه برود. در نهایت هم دیروقت آمده بود تا در تختِ اوهمراه بخوابد و توضیح داده بود که اتفاقی در خیابانِ روپوشسفیدها افتاده و نمیتواند برگردد...
آن هالهٔ ترسناک در خیابانِ روپوشسفیدهابده ظاهر شده بود... ژنا سر تکان دادمسیر و قطعاتِ پازل را کنارِ هم چید.
در همین حین، فرانکا قهوهاش را تمامتأثیرِ کرد و به آپارتمانش در خیابانِ روپوشسفیدهاناهنجاریهایی برگشت که به حالتِ عادیاش درآمده بود.
اما با باز کردنِ درِ آپارتمانِ ۶۰۱،همین متوجه شد که «تارِ عنکبوتِ» نامرئی کهبیشترِ در شکافِ در پنهان کرده بود، افتاده است.
این فقطاوقات یک معنی داشت—کسیهستم وارد شده بود!
در لحظهٔ بعد، متوجهِکنه کسی شد که رویبزنه صندلیِ راحتیاش نشسته بود.
گاردنر مارتن بود؛ مردی با اجزای صورتِ متمایز،هستم چشمانِ قهوهایِ مایل به قرمز و رفتاری خوشایند.نیایش چند تارِموی خاکستری روی شقیقههایش به چشم میخورد.
فرانکا که جا خوردهمسیر بود، با صدای بلندمخالفت پرسید: «شما اینجا چیکار میکنید؟»
نفسِ راحتیاوقات کشید که باهستم لومیان برنگشته بود.
گاردنر مارتن باگمراهم حالتی گیج پرسید: «نظرتگولم دربارهٔ هالهٔ دیشب چیه؟»
فرانکا گیجنگرانِ شده بود:بیشترِ «کدوم هاله؟»
گاردنر مارتن که کتوشلواری رسمی بدونِ پاپیون به تنمیکنه داشت، فرانکا را بهدقت برانداز کرد و توضیح داد:هستم «یه هالهٔ ترسناک که بوی خون و زنگزدگی میداد.»
«کِی این اتفاق افتاد؟» فرانکا به یادوضعیتم آورد و سر تکان داد. «من دیشببدونِ خونهٔ ژنا بودم. تو محلهٔ بازار نبودم.»
گاردنر مارتن آرامگمراهم سر تکان دادبده و لبخند زد.
«پس جاینگرانِ تعجب نیستبیشترِ که حسش نکردی.»
بهجز من، سیِل و مادام هلا که داشتیم به حسابِنیازی لوکی میرسیدیم، دیشب اتفاقِ دیگهای هم افتاده؟ فرانکا با گیجیوضعیتم بهسمتِ میزِ جلوِمبلی رفت، لیوانش را برداشت و جرعهای آب نوشید.
«چه اتفاقی افتاده؟»
گاردنر مارتن از جا برخاست وبده به پنجره نزدیک شد و بهاوجِ خیابانِ روپوشسفیدها در پایین نگاه کرد.
«دیروقتِ دیشب، یه هالهٔ خشن و ترسناکتأثیرِ از ساختمونِ ۶ تو همین خیابون پدیدارناهنجاریهایی شد. تقریباً ده ثانیه هم طول کشید.»
ساختمونِ ۶... ساختمونِاوجِ ۶؟ فرانکا نزدیک بودهمین آب بپرد توی گلویش.
این همون خونهٔ امنی نیست کهمشکلی از طریقِ یه تاجرِ لوئنی کهمثلِ از تریر رفته بود اجاره کردم؟
همونجایی نیستگهگاه که دیشبکنه با لوکی جنگیدم؟
یعنی مادام هلاباشید یا لوکی باعثِتحتِ این همهمه شدن؟
یا کارِ سیِل بوده؟
فرانکا پیش ازتحتِ آنکه گاردنر مارتن برگردد،وضعیتم بهسرعت خونسردیاش را بازیافت.
حس میکرد بهخاطرِ ازهوشرفتنشکنه جزئیاتِ مهمِ زیادی رابزنه از دست داده است.
...
خیابانِ هرجومرج، مسافرخانهٔ خروسِ زرین.
لومیان که تازه از ورزشِ صبحگاهیاش برگشته بود، لباسهای تمیز پوشیده بودمثلِ و داشت بهسمتِ سالنِ طبقهٔ اول میرفت که با آنتونی رید روبهرو شد؛جلب کسی که عمیقاً غرق در تحقیقاتش دربارهٔ بیوه و فرزندِ ژنرال فیلیپ بود.
روانپزشک نگاهی به لومیان انداخت و پرسید: «دیشببزنه تو محلهٔ بازار چه اتفاقی افتاد؟ آدمای زیادیهمین سعی کردن اطلاعاتِ مربوط بهش رو از من بخرن.»
لومیان خندید.
«شاید یه هالهٔاوجِ عجیب از خیابونِبرای روپوشسفیدها فوران کرده باشه.»