چپتر 393: اطلاعاتی دربارهٔ ارجمندِ آسمانی
0لومیان جا خورد.
«سروصدای بزرگی به پا کرد؟»
میدانست که بهمحضِ فعالشدنِ هالهٔ امپراتورِ خون، بیشک توجهِ فرابشرانِ رسمی و چهرههای قدرتمندِ نزدیک را جلب میکرد.ویژگیِ مثلِ این بود که کلیسای جامعِ سنت ویو را به آتش بکشد. هیاهو کم نبود، اما هرگز انتظارجام نداشت توجهِ خانمِ شعبدهباز را که ظاهراً در تریر نبود جلب کند تا با شتاب خودش را برساند.
قصد داشت نامهایویژگیِ بنویسد و ایننشد ماجرا را گزارش دهد.
خانمِ شعبدهبازهیچ با جدیتفرابشریای سر تکان داد.
«خیلی. حتی باعث شدبعضیها بعضیها فکر کنن دروازهٔتریرِ تریرِ دورانِ چهارم باز شده.»
سروصداش حتی از چیزی که فکر میکردم بیشتره. از امپراتوردارد خون آلیستا تودور همین انتظار میرفت... لومیان نه آزرده بودظاهر و نه متعجب؛ در عوض، آرام روی لبهٔ تخت نشست.
کار از کار گذشته بود، پس آزردگی یا تعجببرای فایدهای نداشت. گذشته از آن، حتی اگر مجبور میشد دوبارههلا این کار را بکند، باز هم همان کار را میکرد.
لومیان شروع کرد به تعریفکردنِ اینکه چطور خودش را جای خواهرش جا زده بود تا به جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری نفوذ کند و بفهمد آیا مشکلی در کسی کهلبانش طلسم احضار روح را به او فروخته بود وجود دارد یا نه. او تا آنجا ادامه داد که لوکی مهارش را از دست داد و مُرد، اما هیچ ویژگیِناخودآگاه فرابشریای ظاهر نشد. گمان میرفت راهی برای زندهشدنِ او وجود داشته باشد. همچنین نامِ مقدسِ خدایی پلید در میان بود که هلا و دوی جام کنارِ هم چیده بودند.
شعبدهباز حرفش را قطعبعضیها نکرد، اما لبخندِ روی لبانشدورانِ در لحظهای ناپدید شده بود.
لومیان سرانجام پرسید: «باید چهارطلسم سطرِ نامِ مقدس رو بادارد مکث بخونم یا میتونم همینطوری بگم؟»
صدای خانمِ شعبدهباز آرام بود که جواب داد:راهی «همینطوری بگو. تا وقتی از هرمسِ باستانی، یوتون وپلید بقیهٔ زبانهای فرابشریِ بیمحافظ استفاده نکنی، مشکلی پیش نمیاد.»
لومیان ناخودآگاه اتاق را برانداز کرد و متوجه شد تاریکترزندهشدنِ شده است. هرچند نورِ ماهِ خونین میتوانست از شیشهٔ پنجره عبورجام کند، انگار پردهای نامرئی، عایقِ صدا و ضخیم سدِّ راهش میشد.
سپس نامِحتی مقدسِ ترجمهشدهٔ فرانکافکر را تکرار کرد.
با این حرف، دید کهطلسم خانمِ شعبدهباز ساکت شد، گوییدارد به مجسمه تبدیل شده بود.
لومیان کاوشگرانه پرسید: «مشکلش چیه؟»
شعبدهباز لحظهایهیچ درنگ کرد وظاهر به او نگریست.
«داری میگی به خاطرِ خشمت تا مرزِ از دست دادنِ مهارِ خودتشده پیش رفتی تا تشدیدِ هالهٔ امپراتورِ خون رو فعال کنی و سروصداییعوض راه بندازی که بتونه از سه لایه پنهانسازیِ مِهِ رقیق عبور کنه؟»
لومیان در حالی که با یادآوریِ موقعیت هنوز ترسی در جانش مانده بود، جواب داد: «درسته. بهطورِ معمول، وقتی احساساتم از حد میگذره، نشانههایی رو که مادام سوزی جا گذاشته به یاد میارم.میان با این حال، حتی خاطراتِ مربوط به اون هم بریدهبریده و مبهم شدن و نذاشتن نشانهها اثرِ دلخواه رو داشته باشن. در واقع، اگه همون اول که کنترل شدم امیدم رو حفظ نکرده بودمفرابشریِ و در عوض سعی میکردم فوراً هالهٔ امپراتورِ خون رو فعال کنم، لوکی احتمالاً نمیتونست واقعاً جلوم رو بگیره. وقتی کنترلش عمیقتر شد، دیگه فایدهای نداشت. فقط میتونستم به همچین واکنشهای منفعلی تکیه کنم...»
خانمِ شعبدهباز چهرهایویژگیِ متفکر به خودنشد گرفت و چیزی نگفت.
لومیان بیپردههیچ پرسید: «این بخشِظاهر ماجرا مشکلی داره؟»
شعبدهباز اندکی سر تکان داد و گفت: «این جزئیات هیچ مشکلی ندارن. خیلی همچیزی منطقیه. روندِ طبیعیِ اتفاقاتِ اون موقعست. مشکل اینجاست که تو هالهٔ امپراتورِ خون روتخت همین چند وقت پیش به دست آوردی و همون موقع هم به کارت اومد.»
لومیان چند ثانیه جا خورد و بعد بیاختیار گفت:وجود «ممکنه آمون با چپوندنِ سنگ معدن خون زمین تو جیبم،فرابشریای اتفاقِ امشبم رو پیشبینی کرده باشه؟ هدفش کمک به منه؟»
کمکی کههیچ نزدیک بودفرابشریای به کشتنم بده؟
خانمِ شعبدهباز با آهی ملایم گفت: «اینگمان ممکنه فقط یکی از اهداف باشه، و مالِمقدسِ اون نیست. هدفِ کسیه که تقریباً همردهٔ پدرشه.»
لومیان بارِ دیگر جا خورد.
«همونی که سازمانِ سپیدهدم بهش ایماناحضار داره؟ همونی که نصفِ میراثِ خدایادامه خورشیدِ باستان رو به ارث برده؟»
بیدلیل، خندهٔ جنونآمیزِویژگیِ آقای کِی درنشد ذهنش طنین انداخت.
تقوا تنها راهِ نجاته!
خانمِ شعبدهباز با خودش زمزمه کرد: «قبلاً فکر میکردم میخوام تو رو بیشتر درگیرِچیزی مسائلِ مربوط به خانواده سورون، سازمانِ صلیبِ آهنوخون و تریرِ دورانِ چهارم کنم. اما حالا،نشست به نظر میرسه باید به هم زدنِ نقشهٔ اون موجود رو هم بهش اضافه کنم...»
شعبدهباز که دید لومیان هنوز نمیفهمد چرا پای ایزدِ موردِ پرستشِ سازمانِ سپیدهدم درمهارش میان است، توضیح داد: «یادت میاد وقتی فکر میکردی قبول کردنِ مأموریتِ یه دارندهٔهمچنین کارتِ آرکانای اعظمِ دیگه یه چیزِ عادی و منطقیه؟ نیازی ندیدی به من بگی؟»
لومیان که هیچ مشکلی در آن نمیدید، جوابراهی داد: «یادمه. درسته که اشتباه کردم، اما ربطیخدایی به اون شخص نداره. این تجلیِ افکارِ واقعیِ خودمه.»
خانمِ شعبدهباز خندید.
«از قضا، من تو اون مدتکنن خانمِ عدالت رو ندیدم، برای همینشده یه شکافِ اطلاعاتی به وجود اومد.»
چشمانِ لومیان سوسو زد،کسی چرا که بوی توطئهفروخته به مشامش رسیده بود.
خانمِ شعبدهباز ادامه داد: «ترکیبِ دونشد تا تصادف ممکنه تصادفی نباشه. بهباشد نامِ مقدسِ کاملِ اون موجود فکر کن.»
لومیان اعتراف کرد: «یادم نمیاد. خانمِ عدالت یهراهی نشانهٔ روانی گذاشته. فقط در صورتی یادم میادخدایی که برای محافظتِ فرشتهایِ آقای ابله نیایش کنم.»
شعبدهباز به سادگی به او هشدار داد: «عجلهای نیست.دورانِ وقتی یادت بیاد، طبیعتاً منشأ مشکل رو میفهمی. وقتیآلیستا با تصادفهای خیلی زیادی روبهرو میشی، باید هوشیار باشی.»
لومیان باآیا جدیت سرکسی تکان داد.
خانمِ شعبدهباز دلداریاش داد: «نیازی نیست اینقدر مضطرب باشی، چه برسه به اینکههمچنین بخوای ارتباطت رو با آقای کِی قطع کنی. این بار که نقشههای اون موجودنکرد اینقدر واضحه، داره به ما میگه که خبر داره، که داره میبینه و میشنوه.
«این یعنی فعلاً نیتِ شومی نداره.نشد وگرنه نه تنها کارِ تو تمومباشد بود، بلکه من هم تو خطر میافتادم.»
لومیان درگیرِ مسائلِ بیشماری بود. نمیتوانست در چنین سطحِدورانِ بالایی نگرانِ اوضاع باشد. نگرانی بیفایده بود. گذشته ازآلیستا اینها، او بیش از همه به انجمنِ تاروت تکیه داشت.
سپس پرسید: «مادام، لوکیکسی و دارودستهاش به کدومفروخته خدای پلید ایمان دارن؟»
تنها با روشن شدنِ قلمرو و ویژگیهای آن خدایبرای پلید میتوانست در آینده بهتر در برابرِ پیروانِ ویمیان از خود محافظت کند و با آنها روبهرو شود.
شعبدهباز چند ثانیه سکوت کرد، چناننشد ساکت که حتی فرابشری به جسارتِباشد لومیان هم بیاختیار قلبش به تپش افتاد.
سرانجام آهی کشید وبعضیها گفت: «راستش، قبلاً دربارهٔ اوندورانِ خدای پلید باهات حرف زدم.»
«ها؟» لومیان اصلاًمشکلی چنین چیزی رااحضار به یاد نمیآورد.
خانمِ شعبدهباز چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «قبلاً بهت گفتم که آقای ابله داره با یهمیان ایزدِ باستانی مقابله میکنه. نتیجهٔ این نبرد قدرتِ این رو داره که سرنوشتِ ما رو رقم بزنه وسطرِ مشخص کنه که آیا دنیای ما میتونه از آخرالزمانِ پیشِ رو جونِ سالم به در ببره یا نه.
«اون ایزدِ باستانی بهفرابشریای نامِ تیانزونِ برکتِ آسمانراهی و زمین شناخته میشه.»
لومیان انتظارِ چنین افشاگریایبعضیها را نداشت: «پس درتریرِ واقع دشمنِ آقای ابلهه...»
من که نشانِ آقای ابله رو دارم... اورور که احتمالاً تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین آوردتش به این دنیا...فرابشریای لوکی و همدستاش که پیروانِ سرسختِ تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین هستن، طلسمِ احضارِ روح رو به اورور فروختن وبودند باعثِ اون اتفاقاتِ فاجعهبار شدن... آقای ابله هم که در تقابلِ مستقیم با تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین قرار داره...
سیلابی از اطلاعات به ذهنِ لومیان هجوم آورد وبرای این حس را به او داد که در آستانهٔمیان کشفِ حقیقتی است که هنوز جزئیاتِ حیاتیاش را کم دارد.
خانمِ شعبدهباز لحظهایویژگیِ درنگ کرد ونشد بعد ادامه داد.
«این رو هم بهت گفتم که اگه آقای ابله رو با چیزی غیر ازچیزی نامِ مقدسِ سهسطریاش خطاب کنی یا سعی کنی بدونِ رعایتِ آیینِ درست احضارش کنی،تخت نمیتونم تضمین کنم که خودش جواب بده. حتی ممکنه به رویاروییهای خطرناکی ختم بشه.
«حالا میتونم جوابِ روشنی بهت بدم. توروح اون شرایط، پاسخی که میگیری خیلی ممکنهمهارش از طرفِ تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین باشه.»
نیایشِ اشتباه به درگاهِ آقای ابلهنشد ممکنه جوابی از طرفِ تیانزونِ برکتِباشد آسمان و زمین به همراه داشته باشه...
لومیان زیرِ بارِ این حجمظاهر عظیم از اطلاعات له شد. حسداشته میکرد سرش در حالِ انفجار است.
سپس، جزئیاتیحتی حیاتی توجهشبعضیها را جلب کرد.
لقبِ «شاهِ زرد و سیاه» در نامِروح مقدسِ آقای ابله شباهتِ عجیبی به ترجمهٔمهارش فرانکا از تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین داشت!
با اینهیچ کشف، تنِفرابشریای لومیان یخ کرد.
چند ثانیه درنگ کرد و بعد تصمیمگمان گرفت بپرسد: «چه ارتباطی بینِ آقای ابلهنامِ و تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین وجود داره؟»
خانمِ شعبدهبازحتی در پاسخبعضیها لبخندِ تلخی زد.
«چیزایی که من میدونم اونقدرها هم دقیق و باجزئیات نیست. مثلاً، بعد ازلوکی اینکه کسی که سازمانِ سپیدهدم بهش ایمان داره نیمی از میراثِ خدای خورشیدِداشته باستان رو به ارث برد، خدای خورشیدِ باستان به طریقی رستاخیز پیدا کرد.»
لومیان کلیتِ ماجراویژگیِ را فهمید ونشد آهِ آسودگی کشید.
«انگار شبیهِهیچ ارتباطِ اورور باظاهر روش لویی سانسونه.»
این موضوعحتی درکِ ماجرا رافکر برایش آسانتر کرد.
خانمِ شعبدهباز ظاهراً جا خورد.
تقریباً غریزی دستش را دراز کرد، گوییگمان میخواست نوشیدنیای را از هوا بیرون بکشد،نامِ اما در نهایت خودش را کنترل کرد.
لومیان کلِ ماجرا را تعریف کرد،نشد در حالی که رگهای از دردباشد و سردرگمیِ عمیق در صدایش موج میزد.
«این تیانزون چه نقشهای میتونه داشته باشه؟ اورور فقط یهچهارم ردهٔ ۷ بود. حتی اگه روش لویی سانسون و خانوادهاشهمین پیروانِ سرسختِ ناگزیری باشن، باز هم نمیتونن کارِ مهمی بکنن...»
خانمِ شعبدهبازآیا بارِ دیگرکسی آه کشید.
«شاید قصد داره رسیدنِ آخرالزمان رونشد جلو بندازه و به خدایانِ پلیدِباشد اونسوی سد اجازه بده راحتتر هجوم بیارن.
«در این صورت، برای محافظت از این دنیا وبرای ما ساکنانش، آقای ابله ممکنه به این فکر بیفته کههلا دست از مقابله برداره و اجازه بده تیانزون دستنخورده برگرده.»
لومیان مبهوت گوشباعث میداد که ناگهانکنن فکری از ذهنش گذشت.
اگه آقای ابله واقعاً تصمیم میگرفتاحضار دست از مقاومت در برابرِ تیانزونِ برکتِلوکی آسمان و زمین برداره، چه اتفاقی میافتاد؟
شعبدهباز بیشترهیچ از اینفرابشریای به موضوع نپرداخت.
«در حالِ حاضر نمیتونم اطلاعاتِ بیشتری بهت بدم. خلاصه بگم، تعقیبِ لوکی و همدستاش هم انتقامِ شخصیِ توئه وهلا هم مأموریتِ مشترکِ انجمنِ تاروتِ ما. اگه به خودت مطمئنی، خودت دست به کار شو. اگه نه، هر وقتمکث خواستی میتونی از بقیهٔ دارندگانِ کارتهای آرکانای اعظم کمک بگیری تا در حدِ توانت نوچههای تیانزون رو از بین ببری.»
با این حرف، زن از جاکنن برخاست و اتاق ناگهان به منظرهای آسمانیسروصداش و پر از ستارگانِ چشمکزن تبدیل شد.
انگار لومیان بهمشکلی کیهانِ پهناور واحضار خیرهکننده منتقل شده بود.
ستارگان پیوسته میچرخیدند، گویی پیامی را میرساندند. خانمِ شعبدهباز لحظهای تماشایشانداشته کرد و بعد گفت: «درسته که غیببینی مکان یا هویتِ لوکیکنارِ رو بعد از رستاخیزش فاش نمیکنه و بقیه هم اطلاعاتِ کافی ندارن.
«وقتی هلا دادههای مربوطهفرابشریای رو مرتب کرد، یهراهی نسخه ازش به من بده.»