چپتر 343: بازخورد
0لومیان همانطور که در خیابانِ لومبار به سوی نزدیکترین ایستگاهِ کالسکههای عمومی گام برمیداشت، حسِبهعنوانِ ناآرامی بر او سایه انداخت. با دیدنِ خیابانِ خلوت، صدایش را پایین آورد و زیرِ لبگزارش گفت: «ترمیبوروس، چرا کاری کردی که اون قاچ از پای شاه رو بردارم که باقلا نداشت؟»
چه میشد اگر آنبزرگ باقلای سرنوشتساز را میخوردرسمیِ و به مقامِ «شاه» میرسید؟
اما ترمیبوروسسپیدهدم خاموش ماندکشتنِ و پاسخی نداد.
لومیان لحظهای اندیشید ونتیجهاش سپس پرسشش را بهسخته شکلی دیگر مطرح کرد.
«با اینکه کلِ ماجرا چندتا جزئیاتِ نگرانکننده داشت، اماکالسکهای نتیجهاش خیلی عادی به نظر میرسید. سخته بفهمم ربطیسازمانِ به علومِ غریبه یا قدرتهای فرابشری داره یا نه.»
پس از مکثی کوتاه،بزرگ صدای بمِ ترمیبوروس دررسمیِ گوشِ لومیان طنین انداخت.
«دفعهٔ بعد میتونیوظیفه به سرپیچی ازبنه دستوراتِ شاه فکر کنی.»
اگه تصمیم میگرفتم دستوراتِ شاه رو نادیده بگیرم چی؟ اگه بهجای اینکهغریبه پای شاه رو توی اتاقِ مجسمههای مومی بذارم یا حتی با اونمیتونی کاغذ راه بیفتم برم، خودم میخوردمش چی؟ ذهنِ لومیان در افکارش غرق شد.
بهجای اینکه مستقیم به محلهٔ بازارمحلهٔ برگردد، کالسکهای عمومی به مقصدِ خیابانِبلوارِ شِر در بلوارِ بزرگ کرایه کرد.
بهعنوانِ عضوِ رسمیِ سازمانِ سپیدهدم، وظیفه داشت کشتنِ گیوم بنهسپیدهدم و تازهترین تحولاتِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون را بیدرنگ به آقایآقای کِی گزارش دهد. همزمان، امیدوار بود بتواند چیزی از آنها بکَند.
عضویت در سه سازمانِ سرّی امکانِ دریافتِ پاداشِتحولاتِ سهبرابر را به همراه داشت، اما در عین حالامیدوار به معنای ارائهٔ سه گزارش برای هر مأموریت بود.
خیابانِ شِر،نگرانکننده پلاکِ ۱۹، زیرزمینِخیلی مقرِ واسطهٔ ارواح.
آقای کِی، مثلِ همیشه بیتغییر، روی مبلِ دستهدارِ قرمزی نشسته بود و بابزرگ دقت گوش میداد. لومیان تعریف میکرد که چطور با استفادهٔ راهبردی از منابعِصلیبِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون، گیوم بنهٔ کافر را پیدا کرده و از بین برده است.
وقتی لومیان اشاره کرد که چطور کشیشِ پیشینِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی برای رسیدن به قدرت و نیرو، موجودی بهآقای نامِ ناگزیری را پذیرفته است، آقای کِی سرش را پایین انداخت. با حرکتی شمرده از بالا به پایین و ازمعنای چپ به راست، صلیبی روی سینهاش کشید. با صدایی گرفته و آرام، دعایی خواند: «پدرِ مهربان، گناهانِ این جهان را ببخشای.»
گوشهٔ لبِ لومیان پرید و در ظاهرتازهترین با توبهٔ آقای کِی همراهی کرد، هرچندگزارش که لزومِ چنین توبهای را درک نمیکرد.
پس از پایانِ توبه، او ماهیتِ دوگانهٔ اورور و سازمانِ شومِ گناهکاران را که حامیِ روش لویی سانسون بود،بمِ بهاختصار بازگو کرد. در پایان گفت: «آقای کِی، از شما میخوام برای پیدا کردنِ خانوادهٔ اصلیِ اورور، یا بهتره بگمبذارم روش لویی سانسون، کمکم کنید. اونا ممکنه با گناهکاران در ارتباط باشن؛ گروهی کافر که خودشون رو وقفِ ناگزیری کردن.»
چهرهٔ آقای کِی، پنهان زیرِ کلاهِ گشادِ ردایش، همچنان در سایه پوشیده بود. کلماتش که رنگی از خشنودی داشت، با صداییکشتنِ گرفته طنین انداخت: «اشتیاقت رو برای گرفتنِ انتقامِ اورور درک میکنم. هیچ مشکلی توش نیست. پدرِ مهربان و خدای قادرِ مطلق،امکانِ مؤمنان رو از تأمینِ آیندهشون منع نمیکنن. اگه بتونن مسائلِ شخصی رو با جنگِ مقدس علیه کفر پیوند بزنن، چه بهتر.
«توی این مسیر، استفاده از داراییهات و به کارسازمانِ گرفتنِ منابعِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون برای رسیدن به هدفت، راهبردیهبیدرنگ که تحسینش میکنم. برای انجامِ کارای اینچنینی بیشتر تلاش کن.
«من درسپیدهدم موردِ گناهکارانکشتنِ تحقیق میکنم.»
او با درخواستِ لومیاننتیجهاش موافقت کرد، چرا که کاملاًبفهمم با اهدافِ خودش همخوانی داشت.
با یافتنِ خانوادهٔ روش لویی سانسون، میتوانستبازار به حسابِ گناهکاران برسد؛ جناحی که خودکرایه را وقفِ خدای پلید، ناگزیری، کرده بود!
لومیان باشِر لحنی صمیمانه گفت:کرایه «ممنونم، آقای کِی.»
او پیش از ادامه دادن، لحظهای اندیشید: «مرگِ گیوم بنه ممکنه باعث بشه فرابشرانِگزارش رسمی با شدتِ بیشتری دنبالمون بگردن. میخواستم بدونم آیا شیءِ رازآلودی هست که بهسهبرابر دردم بخوره و بتونم باهاش هر وقت خواستم ظاهر و قدم رو تغییر بدم؟»
او به دنبالِ راهی بود تا هویتِنظر اورور را به خود بگیرد و در نقشِداره مشنگ به جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری نفوذ کند.
لحنِ آقای کِیافکارش ناگهان دگرگون شد وبازار رنگی از اشتیاق گرفت.
«فقط خونِ حیاتی که من دارم میتونه خواستهت رو برآورده کنه. تا زمانی که بتونی روی گوشت و خونت مسلط باشی، تغییرگزارش دادنِ قد و ظاهرت امکانپذیره. با اینکه شاید دقیقاً همون چیزی نشه که میخوای، اما برای پنهان کردنِ هویتِ واقعیت کافیه. مشکلشپلاکِ اینه که باید از قبل تزریق بشه و مدتش هم محدوده. این آزادی رو نداری که هر وقت دلت خواست تغییرِ شکل بدی.»
دقتِ چندانی لازم نیست؛ اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابونهای فرفری تغییرِ قیافه میدن و توی گردهماییها خودِ واقعیشون رو پنهان میکنن... با این حال، این کافی نیست.دریافتِ یه تماشاگرِ تیزبین ممکنه از چشمای اورور یا خطِ چونهاش متوجهِ چیزی بشه. برای اینکه کاملاً خودم رو جای مشنگ جا بزنم و همه رو گولتعریف بزنم، چهرهٔ نقابدار باید بینقص شبیهِ اورور باشه... تازه، عوارضِ جانبیِ خونِ حیات فراتر از تحملِ منه... افکارِ لومیان منسجم شد و پاسخش را به زبان آورد.
«نگرانم که تزریقِ خونِ حیات من رو به بدویترین شکلِ انسانی برگردونه. باقدرتهای اینکه محافظتِ سرورمون پیامدهای شدیدِ جسمی و روانی رو کاهش میده، اما سازمانِ صلیبِفکر آهنوخون بهراحتی میتونه این ناهنجاری رو تشخیص بده و وفاداریِ واقعیِ من رو بفهمه.»
آقای کِیذهنِ با ناامیدیغرق آهی کشید.
«این یه مشکله. با اینکه باور دارمعضوِ سرورمون ازت محافظت میکنه و نمیذاره چهرهٔبنه مؤمنت لو بره، اما نگرانیهات هم بیراه نیست.»
لومیان پس از رد کردنِ پیشنهادِبنه خونِ حیات، ادامه داد: «اخیراً سازمانِ صلیبِکِی آهنوخون تعاملی رو به من محول کرده...»
او احضارِ گاردنر مارتن راخیلی با جزئیات شرح داد و تاعلومِ پایانِ بازیِ پای شاه پیش رفت.
تنها چیزی که از قلم انداخت هشدارِ ترمیبوروس بود؛ دلیلی که زیرکانهبلوارِ به درکِ پیچیدهاش از علومِ غریبه ربطش داد. شکی آزاردهنده او راتازهترین واداشت تا از این موضوع بگذرد و از هرگونه ناهنجاریِ احتمالی دوری کند.
آقای کِی سراپا گوش بود و میانِعضوِ حرفش نپرید. وقتی حرفهای لومیان به پایان رسید،تازهترین آقای کِی برخاست و در اتاق قدمی زد.
«هدفِ بعدیِ شما اینه که بفهمید سازمانِ صلیبِ آهنوخونصلیبِ به چه دلیلی با خانواده سورون درگیر شده. چشمطمعبود به میراثِ سورونها دارن یا به همکاری باهاشون فکر میکنن؟»
«بله، آقای کِی.» لومیان میدانست چه آقاینظر کِی دستور بدهد و چه ندهد، بایدفرابشری خودش را در جریانِ امور نگه دارد.
آقای کِی از قدمغرق زدن ایستاد و نگاهشبرگردد را به لومیان دوخت.
«شمِّت درست کار میکنه. اگه تویبهعنوانِ اون بازی اتفاقِ ناگواری بیفته، میتونهکشتنِ یه فاجعهٔ رازآلود به بار بیاره.
«شخصیتِ محوریِ قربانیِ پوفر، یعنی ورموندا سورون، در خانوادهٔ سلطنتیِ سورونِ اون زمان جایگاهِ مهمیدهد داشت. اون توی تبارِ شامپانی به دنیا اومد، اما پادشاه اودوی دوازدهم به فرزندخواندگی قبولشعین کرد و اونو به خانوادهٔ اصلی آورد و منابعِ زیادی رو صرفِ بزرگ کردنش کرد.
«ورموندا شروعِ درخشانی داشت اما پایانش شوم بود. توی سالهای آخرِ عمرش بیهیچ ردی ناپدید شد و ضربهٔ سنگینی بهگوشِ دودمانِ سورون زد. توی دو دههٔ بعد، چندتا از اعضای برجستهٔ خانواده سورون دچارِ مرگهای نابهنگام و مرموز شدن، یاحتی ناگهان به جنون افتادن. قدرتِ خانواده رو به افول گذاشت و راه رو برای سرنگونیِ نهایی به دستِ روزل هموار کرد.»
غصبِ موفقیتآمیزِ دودمانِ سورون به دستِ امپراتور روزل تا حدی بهخاطرِ افولِ آشکارِ این تبارِ سلطنتیِ باستانی بود؟سازمانِ ناپدید شدنِ غیرقابلتوضیحِ ورموندا مالِ دو سه قرن پیشه. چطور قربانیِ امروز میتونه باعثِ یه تغییرِ رازآلودِ خطرناک بشه؟چیزی افکارِ لومیان با سرعت از سرش میگذشت و جزئیاتی را که آقای کِی بازگو کرده بود، در ذهن میسنجید.
...
آپارتمانِ ۶۰۱،سپیدهدم خیابانِ روپوشسفیدها،کشتنِ پلاکِ ۳.
ژنا که اطلاعاتی از پالایندگان به دستنظر آورده بود، به سراغِ فرانکا رفت تافرابشری یافتههایش را با او در میان بگذارد.
نگاهِ ژنا در اتاق چرخید و بهبازار درِ نیمهبازِ اتاقخوابِ اصلی جلب شد. ازکرایه آنجا صدای تقتقِ موزونی به گوش میرسید.
صدا زد: «فرانکا؟»
صدای رساسپیدهدم و واضحِکشتنِ فرانکا بلند شد.
«من اینجام! بیا تو.»
ژنا پیش از آن هرگز پا بهبازار اتاقخوابِ فرانکا نگذاشته بود. لحظهای تردید کرد،کرایه سپس جلو رفت و در را گشود.
با دیدنِ دستگاهِ پیچیدهای که دور ازعضوِ پنجره، کنارِ دیوار جا خوش کرده بود،بنه برقی از حیرت در چشمانِ آبیاش درخشید.
این دستگاه از انبوهی چرخدندهٔ درهمتنیده تشکیل شدهتحولاتِ بود که استوانههای برنجی را در میان گرفته وامیدوار با اهرمها، میللنگها و پیچها به هم متصل بودند.
ژنا با شگفتی بهنتیجهاش آن دستگاهِ بلندقامت نگاه کردبفهمم و پرسید: «این دیگه چیه؟»
فرانکا که روبهروی آن سازوکارِ پیچیده نشسته بود، انگشتانش روی یک ماشینتحریرِ مکانیکیِ پیشرفته میرقصید. با افتخاررسمیِ دستگاه را به دوستش معرفی کرد: «این یه ماشینِ تفاضلیِ نسلِ سومه که هوشمندانه دستکاری شده؛ یهامیدوار جور تحلیلگر. البته نسخهٔ خلاصهشدهست که ساده و کوچیکش کردن. مدلِ کاملش توی اتاقِ من جا نمیشد.»
ژنا بیاختیار گفت: «توبزرگ واقعاً به خدای بخاررسمیِ و ماشین ایمان داری؟»
فرانکا خندیدسپیدهدم و توضیحکشتنِ داد: «بعضی وقتا.»
نگاهِ دقیقِ ژنا روی این بهاصطلاح تحلیلگر ماندسخته و متوجهِ اتصالِ یک دستگاهِ تلگراف و دومکثی ماشینتحریرِ مکانیکیِ فلزی در قسمتِ پایینیِ آن شد.
طولی نکشید که فرانکا دست از تایپ کردن کشید. بازوی مکانیکیِشِر تحلیلگر ماشینتحریرِ دوم را به کار انداخت و حروفی روی کاغذِگیوم سفید نقش بست. انگار نیرو و اطلاعات از فرستندهگیرندهٔ رادیویی سرازیر میشد.
ژنا که حس میکردبزرگ کاملاً بیسواد است، پرسید:رسمیِ «داری... داری چیکار میکنی؟»
فرانکا با خوشحالی به تحلیلگر اشاره کرد و گفت: «وقتی رمزگذاری ثابت بمونه، این دستگاهدهد میتونه بهطورِ خودکار تلگرافها و رمزها رو برام رمزگشایی کنه. از طریقِ انگشتای فلزی کهعین به صفحهکلیدِ ماشینتحریرِ مکانیکی وصلن، حروفِ مربوطه رو تایپ میکنه و کلماتِ موردنظر رو میسازه.
«در واقع، میتونم مستقیماً محتوای تلگرافها رو بخونم. دیگهبفهمم نیازی نیست برای رمزگشاییِ پیامهای رمزنگاریشدهای که میگیرم، کلیصدای زحمت بکشم. اینطوری تو وقت و زحمتم خیلی صرفهجویی میشه.
«به همین ترتیب، میتونم تلگرافها رو به زبونِبرگردد معمولی پیشنویس کنم. ماشین خودش اونا رو رمزگذاریعضوِ میکنه و از طریقِ یه فرکانسِ رادیوییِ ازپیشتعیینشده میفرسته.»
ژنا در حالی که به چرخدندههابهعنوانِ و چرخششان در حالتهای مختلف نگاهکشتنِ میکرد، بهسختی میتوانست منظورِ فرانکا را بفهمد.
با گیجی پرسید:وظیفه «ولی هدف ازبنه این کار چیه؟»
فرانکا جا خورد.
«هدف؟ خب، هدفش اینه که گفتوگوهای تلگرافی رو سادهترکالسکهای کنه. تبدیلش کنه به یه کارِ روزمره و عادی.سازمانِ هرچند باید اعتراف کنم که کاغذِ زیادی مصرف میکنه.»
«گفتوگوهای تلگرافی؟»شِر ژنا کمیبزرگ احساسِ سردرگمی کرد.
یعنی فرانکا چنین دستگاهِ پیچیدهای ساختهبنه بود و فقط برای یک گفتوگوآقای دست به چنین کارِ پردردسری زده بود؟
صدای ماشینتحریر در دلِ شب،خیلی فقط بهخاطرِ این بود کهربطی فرانکا داشت گپِ دوستانه میزد؟
فرانکا با پوزخندی ازخودراضی تأیید کرد: «دقیقاً. یکی از دوستام توشِر ارتشِ لوئن قبول کرد اطلاعاتی رو که آنتونی رید برای اون بازهٔبنه زمانی میخواد، در اختیارمون بذاره. همین الان داشتیم یه گپِ کوتاه میزدیم.»
هرچند فرانکا میتوانست بهراحتی اطلاعاتِ مربوطه را از خانمِسازمانِ داوری درخواست کند، اما ترجیح میداد تا زمانی کهآهنوخون واقعاً ضرورت نداشت، وبالِ گردنِ عضوِ آرکانای اعظمِ خود نشود.
وقتی حرفِ فرانکا تمام شد، کارِ تایپِتازهترین تحلیلگر هم به پایان رسید و تلگرافگزارش به زبانِ اینتیسی روی کاغذ پدیدار شد.
فرانکا کاغذ را قاپیدنتیجهاش و با مرورِ محتوایش،سخته چهرهاش در هم رفت.
...
شبهنگام، در آپارتمانِ ۶۰۱.
لومیان، آنتونی رید،وظیفه فرانکا و ژنا دوبارهتازهترین دورِ هم جمع شدند.
فرانکا کاغذِ توی دستش را تکان داد و رو بهربطی آنتونی رید گفت: «جوابش به دستم رسید. گزارشِ رسمیِ ارتشِگوشِ لوئن دربارهٔ اون درگیری میگه: چنین نبردی اصلاً رخ نداده!»
«چنین نبردی اصلاً رخغرق نداده؟» چشمانِ آنتونی رید گشادکالسکهای شد و از جا پرید.
اصلاً نبردی دربلوارِ کار نبوده؟ لومیانبهعنوانِ ابرویی بالا انداخت.
بیشک کسیسپیدهدم انتظارِ چنینکشتنِ پاسخی را نداشت.
فرانکا بهآرامی سر تکاننتیجهاش داد و نگاهش راسخته به آنتونی رید دوخت.
«اگه بخوام ساده بگم، احتمالِ خیلیمحلهٔ زیادی وجود داره که حمله به توبزرگ و همراهانت کارِ ارتشِ لوئن نبوده باشه!»