---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 367: سالُن • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 367: سالُن

0

لومیان نگرانی‌های فرانکا‌دارم​ را درک کرد‌می‌کنم​ و لبخند زد.

«دو راه داریم:

«اولیش اینه که با دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمت دربارهٔ امکانِ برقراریِ ارتباط با فرقهٔ دیوبانو مشورت کنی. یادت باشه، تو در اصل مرد بودی، پس‌همراهمه​ نیازی نیست نگرانِ حذف شدن باشی. تا وقتی بتونی از بررسیِ سوابقشون جونِ سالم به در ببری، می‌تونی از منابعشون برای ارتقای خودت استفاده کنی.‌می‌گفت​ و وقتی دیگه تظاهر کردن ممکن نبود، از دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمت بخواه مأموریتی بهت بده تا از تریر دور بشی و سریع فرار کنی.

«فکرش رو بکن. تو الان تو ردهٔ ۶ هستی. بیشترِ منابعِ رده‌بالا تو چنگِ فرقهٔ دیوبانوئه. نفوذ به صفوفشون و‌منابع​ به دست آوردنِ این منابع از داخل، در مقایسه با دشمن‌تراشی و خطر کردن برای شکارشون، راهِ خیلی ساده‌تر و امن‌تریه.‌چطور​ البته، این بستگی به این داره که دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمت راهی برای فرار از چشمِ تیزبینِ دیوبانوی نخستین بهت بده.»

فرانکا جا خورد و‌کارِ​ زیرِ لب گفت: «چطور‌انجمنِ​ این‌قدر باتجربه حرف می‌زنی...»

لومیان پوزخند زد. «فراموشی گرفتی؟ من همین الان‌بیشترِ​ دارم کارِ مشابهی می‌کنم. به نمایندگی از انجمنِ‌آوردنِ​ تاروت دارم تو سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون نفوذ می‌کنم.

«بزرگ‌ترین مزیتش چیه؟ وقتی مأموریتِ سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون رو تموم کنم، می‌تونم از گاردنر مارتن پاداش بگیرم و‌وگرنه​ به دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمم هم گزارش بدم. می‌تونم پیشرفتِ جاسوسیم رو بهانه کنم تا از اونم پاداش بگیرم؛‌بعد​ دو تا پاداش با یه مأموریت. وگرنه، فکر می‌کنی چرا تعدادِ اشیاءِ رازآلودی که همراهمه این‌قدر سریع زیاد شده؟»

البته، نیازی نمی‌دید‌سریع​ به فرانکا دربارهٔ کمک‌های‌الان​ آقای کِی چیزی بگوید.

فرانکا چند بار تکرار کرد: «دو تا پاداش با یه مأموریت...» و‌آهن‌وخون​ بعد چیزی به ذهنش رسید. «من تو مأموریت‌های مربوط به سازمانِ صلیبِ‌اعظمم​ آهن‌وخون باهات همکاری می‌کردم. این با ارتباط با فرقهٔ دیوبانو تداخل پیدا نمی‌کنه؟»

حالتِ چهرهٔ لومیان‌فکرش​ می‌گفت: «همون‌طور که‌ردهٔ​ انتظار می‌رفت، هنوز بی‌تجربه‌ای.»

«تداخلی نداره؛ چرا باید داشته باشه؟ خیلی ساده به فرقهٔ دیوبانو بگو که می‌خوای تو ردهٔ‌اونم​ ۴ به مسیرِ شکارچی تغییرِ مسیر بدی و به جنسیتِ اصلیت برگردی. این انگیزهٔ تو برای دنبال‌بگوید​ کردنِ سرنخ‌های سازمانِ صلیبِ آهن‌وخونه. تو همین الانم سرنخ‌های کافی به جا گذاشتی و پیشرفتِ قابل‌توجهی داشتی.

«از چیزایی که تعریف کردی، اون دیوبانوها از مرد به زن تبدیل شدن.‌چنگِ​ محاله باور کنم که به استفاده از تغییرِ مسیر برای پس گرفتنِ چیزی که‌خیلی​ از دست دادن فکر نکرده باشن. همین دلیل باید برای متقاعد کردنشون کافی باشه.

«علاوه بر این، دیوبانوها و شکارچی‌ها متعلق به مسیرهای همسایه‌ان. اونا حتماً انگیزه‌های پنهانی در موردِ‌مأموریتِ​ سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون دارن. با توجه به فرصتی که برای نفوذ بهشون داری، احتمالِ اینکه ازت‌وگرنه​ استقبال کنن خیلی بیشتر از اینه که مانعت بشن. در واقع، حتی ممکنه برات ارزش قائل بشن.

«مهم‌تر از همه، اگه کارا طبقِ برنامه پیش بره، می‌تونی بشی رابطِ فرقهٔ دیوبانو که مسئولِ مسائلِ‌این​ مربوط به محلهٔ بازار و سازمانِ صلیبِ آهن‌وخونه. اگه بخوای رده‌بالاهای دیوبانوها از اتفاقاتِ اینجا باخبر بشن،‌دیوبانوی​ بهشون اطلاع می‌دی. اگه ترجیح بدی مخفی نگهش داری، بی‌خبر می‌مونن. مثلاً اینکه ژنا یه آدمکشِ زنه.»

در این‌مأموریتِ​ لحظه، لومیان‌کنم​ لبخند زد.

«همچنین می‌تونی از فرقهٔ دیوبانو برای پرورشِ ژنا سوءاستفاده کنی.‌بیشترِ​ وقتی دیوبانوهای رده‌بالا بفهمن که هزینهٔ یه دیوبانوی زنِ خالص و‌داخل​ قدرتمند رو فرقهٔ خودشون داده، همون‌جا مهارشون رو از دست نمی‌دن؟»

فکرِ جالبی بود. می‌شد‌کارِ​ آن را تحریک و‌انجمنِ​ تمسخری بی‌نهایت توصیف کرد.

فرانکا نامحسوس سر تکان داد.

«بچه، اگه معجونِ فتنه‌انگیز‌کنم​ رو خورده بودی، شاید تو‌بگیرم​ یه هفته کامل هضمش می‌کردی.»

لومیان به پشتیِ مبل تکیه‌فکرش​ داد. «من فقط دارم یه آتیشِ‌منابعِ​ خاص رو تو وجودت روشن می‌کنم.»

فرانکا بی‌اختیار با‌دارم​ لحنی نیمه‌تمسخرآمیز و‌می‌کنم​ نیمه‌شوخی پوزخند زد.

«اگه من واقعاً به فرقهٔ دیوبانو ملحق بشم، و تو بدونِ به دست‌نفوذ​ آوردنِ فرمولِ معجونِ ردهٔ ۴ و مادهٔ اصلیِ مربوطه‌اش از سازمانِ صلیبِ آهن‌وخون‌ساده‌تر​ به دگرگونیِ کیفیِ ردهٔ ۵ برسی، به این فکر می‌کنی که دیوبانو بشی؟»

لومیان پیش از پاسخ دادن، جدی به این سؤال فکر کرد: «بستگی داره.‌پیشرفتِ​ اگه برای انجامِ کارهای خاصی فوراً به قدرت و توانایی‌های یه ردهٔ ۴‌زیاد​ نیاز داشته باشم، غیرممکن نیست. راهی رو انتخاب می‌کنم که ساده‌تر و دست‌یافتنی‌تر باشه.»

«...» فرانکا جا خورد.‌فرار​ «مطمئنی که از نظرِ‌ردهٔ​ روانی برات سنگین نیست؟»

طوری حرف می‌زد که‌کارِ​ انگار امشب می‌خواست آبسنت‌انجمنِ​ یا لانتی پروف بنوشد.

لومیان عبارتی‌فرار​ از دایره‌واژگانِ‌بکن​ خواهرش وام گرفت.

«هر کاری لازم باشه می‌کنم.»‌می‌تونم​ سپس افزود: «برای رسیدن به‌اعظمم​ هدفم از هیچ کاری دریغ نمی‌کنم.

«تازه، مگه نمی‌تونیم وقتی‌فرار​ به ردهٔ ۳ رسیدیم‌ردهٔ​ دوباره تغییرِ مسیر بدیم؟»

فرانکا هشدار داد: «نمی‌تونی همین‌طوری به میلِ خودت تغییرِ مسیر بدی. بیشترِ فرابشران تو تمامِ عمرشون‌مأموریتِ​ هرگز از ردهٔ ۴ بالاتر نمی‌رن، چه برسه به ردهٔ ۳. هرچی بالاتر می‌رن، کار سخت‌تر‌وگرنه​ می‌شه. چه خطرِ از دست دادنِ مهار باشه چه به دست آوردنِ منابعِ لازم، چالش‌ها همونن.»

لومیان خندید.

«به‌هرحال، الان همه‌ش فقط یه‌می‌تونم​ خیاله، نه؟ فقط برای اینکه تأیید‌گزارش​ کنیم اصلاً عملی هست یا نه.»

فرانکا لحظه‌ای زبانش بند آمد‌فکرش​ و بعد پرسید: «گفتی دو‌بیشترِ​ تا راه. اون یکیش چیه؟»

لومیان نقشهٔ جایگزین را خلاصه توضیح داد: «گزینهٔ دیگه اینه که دیوبانوی فرقهٔ دیوبانو رو ردیابی کنی و اطلاعاتِ‌می‌تونم​ دقیقی دربارهٔ عیاشی‌های زنانه ازش بیرون بکشی. بعدش، روی شناساییِ اعضای احتمالیِ جمعیتِ سعادت بینِ شرکت‌کننده‌ها تمرکز کن. دراسرع‌وقت،‌رازآلودی​ اعضای اصلی رو که روابطِ نزدیکی با سوزانا ماتیس دارن پیدا کن و هر تهدیدِ پنهانی رو از بین ببر.»

فرانکا پس از کمی فکر تحلیل کرد: «با اینکه نقشهٔ عملی‌ایه، ولی اگه اعضای جمعیتِ سعادت مستقیماً تو عیاشی‌های زنانه دخیل نباشن و فقط با افرادِ خاصی در‌البته​ ارتباط باشن، هدف قرار دادنِ دیوبانو به‌تنهایی ممکنه اطلاعاتی رو که نیاز داریم بهمون نده. علاوه بر این، حتماً توجهِ اعضای رده‌بالای فرقهٔ دیوبانو رو جلب می‌کنه و جای‌آهن‌وخون​ کمی برای تحقیقاتِ بیشتر باقی می‌ذاره. اول با دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمم تماس می‌گیرم و می‌پرسم که آیا ملاحظاتی در موردِ ارتباطِ من با فرقهٔ دیوبانو داره یا نه.»

مشخص بود‌مأموریتِ​ که پیشنهادِ لومیان‌می‌تونم​ وسوسه‌اش کرده بود.

لومیان بی‌آنکه برایش عجله‌ای به خرج دهد، تحلیلِ او را پذیرفت. گذشته‌رده‌بالا​ از این، او تا دو سه روزِ دیگر به کافهٔ خانهٔ سرخ‌خطر​ در تروکادرو برنمی‌گشت و پیش از آن، دعوت‌نامه‌ای برای سالُنِ کنت پوفر داشت.

...

سه روز پس از بررسیِ اطرافِ قصرِ قویِ سرخ و خبر دادن‌دیوبانوئه​ به خانمِ شعبده‌باز و آقای کِی دربارهٔ دعوت‌نامه، لومیان با کالسکهٔ چهارچرخِ‌راهِ​ چهارنفره‌ای که گاردنر مارتن در اختیارش گذاشته بود، به قصرِ بژرنگ رسید.

او تصمیم گرفت برای این مناسبت لباسِ خیلی رسمی‌بگیرم​ نپوشد. نه از کتِ دنباله‌دار خبری بود، نه کلاهِ‌وگرنه​ سیلندری و نه عصایی که معمولاً نشانهٔ یک نجیب‌زاده بود.

در عوض، یک دست لباسِ شکارِ قهوه‌ایِ روشن، شلوارِ سوارکاریِ سفیدِ‌منابعِ​ مایل به کرم و چکمه‌های قهوه‌ای پوشیده بود. در دستش کلاهِ شکاری‌دشمن‌تراشی​ به سبکِ لوئن داشت و گذاشته بود باد در موهای طلایی‌مشکی‌اش بپیچد.

لومیان از طریقِ شایعاتِ اورور می‌دانست که ظاهر شدن با لباس‌های بیش‌آهن‌وخون​ از حد پرزرق‌وبرق در چنین سالُنِ ادبی و هنری‌ای، باعث می‌شود در میانِ‌گزارش​ سایرِ شرکت‌کنندگان وصلهٔ ناجور به نظر برسد و چه‌بسا مایهٔ خندهٔ آن‌ها شود.

البته، هزینهٔ این لباس از محلِ کمکِ ۱۰,۰۰۰‌بیشترِ​ ورل‌دوریِ اخیرِ گاردنر مارتن تأمین شده بود و‌آوردنِ​ در مجموع ۱,۰۰۰ ورل‌دور برای لومیان خرج برداشته بود.

لومیان با در دست داشتنِ دعوت‌نامه،‌گاردنر​ از زیرِ نگاهِ موشکافانهٔ نگهبان گذشت‌بدم​ و از درِ باشکوهِ چندمتری وارد شد.

در این قسمت، سالنی وجود داشت، اما نسبتاً ساده بود.‌بیشترِ​ این مکان به‌عنوانِ محلِ انتظارِ پیشخدمت‌ها، خدمتکاران، ندیمه‌ها و نگهبانانی‌منابع​ که مهمانان را در طولِ ضیافت‌های بزرگ همراهی می‌کردند، استفاده می‌شد.

لومیان نگاهی به اطراف انداخت‌مشابهی​ و مطمئن شد که این‌سازمانِ​ همان سالنِ کابوسِ آزاردهنده‌اش نیست.

آن‌سوی سالن، حیاطِ مرکزی قرار‌الان​ داشت و در سمتِ مقابل، عمارتِ‌چنگِ​ اصلیِ قصرِ قویِ سرخ ایستاده بود.

عمارت شش تا هفت طبقه‌می‌تونم​ ارتفاع داشت و حلقه‌ای از‌اعظمم​ برج‌ها آن را احاطه کرده بود.

لومیان بی‌اختیار به‌سریع​ پنجرهٔ باریکی در‌بکن​ طبقهٔ سوم نگاه کرد.

در کابوسش، مردی با موهای سرخِ تیره‌نمایندگی​ از پشتِ همان پنجره، چشمانِ سرخِ مایل‌مزیتش​ به قهوه‌ایِ خود را از حدقه درآورده بود.

اما حالا، پشتِ پنجرهٔ‌بکن​ شیشه‌ایِ شفاف چیزی جز دیواری‌منابعِ​ رنگ‌روشن و کمی لکه‌دار نبود.

لکه‌دار... مگه نباید دیوارهای اتاق‌ها رو دوباره‌مارتن​ رنگ می‌کردن؟ اورور گفته بود هزینهٔ نگهداریِ‌جاسوسیم​ سالانهٔ همچین قصرِ باستانی‌ای سر به فلک می‌کشه...

لومیان نگاهش را‌سریع​ برگرداند و واردِ‌بکن​ ساختمانِ اصلی شد.

به‌محضِ اینکه از آستانهٔ‌کارِ​ در گذشت، چشمانش ریز‌انجمنِ​ شد و دلش ریخت.

این سالن‌فرار​ کپیِ برابرِ اصلِ‌الان​ سالنِ کابوسش بود!

از لوسترِ کریستالیِ آویزان در بالا تا راه‌پلهٔ‌پاداش​ طلایی و مارپیچی که به طبقهٔ دوم می‌رفت،‌اونم​ همه‌چیز با دقتی ترسناک بازتابی از رؤیایش بود.

هرچند لومیان انتظارش را داشت،‌فکرش​ رویارویی با آن در واقعیت‌بیشترِ​ احساساتِ پیچیده‌ای را در درونش برانگیخت.

خدمتکارانِ مرد در سالن، ملبس به یونیفرم‌های‌نمایندگی​ سرخِ روشن با حاشیه‌های طلایی، در دو ردیفِ‌چیه​ منظم ایستاده بودند تا به لومیان خوش‌آمد بگویند.

پلک‌های لومیان پرید؛ روشنیِ‌بکن​ این رنگِ سرخ به‌بیشترِ​ نظرش شبیهِ خونِ جاری می‌رسید.

سالُن در اتاقِ نشیمنِ جاداری در طبقهٔ اول قرار داشت که با فرشی ضخیم‌جاسوسیم​ و سرخِ تیره با نقش‌ونگارهای پیچیده به‌زیبایی تزئین شده بود. مجموعه‌ای از مبل‌های مجلل در‌کمک‌های​ یک سمتِ اتاق قرار داشتند و چهارپایه‌های بار و صندلی‌های دسته‌دار در اطرافشان پراکنده بودند.

در سمتِ مقابلِ اتاقِ نشیمن، زنِ جوان و قدبلندی پشتِ یک پیانوی‌رده‌بالا​ قهوه‌ای نشسته بود. او پیراهنِ کرستیِ سفیدِ ساده اما بی‌نقصی با طرح‌های‌خطر​ آبیِ آسمانی به تن داشت و موهای بلوطی‌رنگش به‌زیبایی روی کمرش ریخته بود.

وقتی لومیان واردِ اتاقِ نشیمن شد،‌می‌کنم​ انگشتانِ دختر به‌نرمی روی کلاویه‌های پیانو‌آهن‌وخون​ رقصیدند و ملودیِ سرزنده‌ای را خلق کردند.

کنت پوفر روی صندلیِ دسته‌داری نشسته بود و با بانویی شیک‌پوش با‌دیوبانوئه​ موهای سیاه، چشمانِ آبی و ظاهری آراسته گرمِ گفت‌وگو بود. بانو درحالی‌که‌راهِ​ با حالتِ نیم‌خیز به دستهٔ صندلی تکیه داده بود، با شادمانی می‌خندید.

آنوریِ رمان‌نویس، مولنِ نقاش، ارنست یانگِ منتقد و ایرائتای شاعر، هرکدام به‌همراهِ‌بدم​ همراهانِ زنِ خود، یا روی مبل جمع شده و مشغولِ گفت‌وگو بودند، یا‌همراهمه​ نزدیکِ میزی که با دسرها و گوشت‌های کباب‌شده تزئین شده بود، پرسه می‌زدند.

علاوه بر این چهره‌های سرشناس، مهمانانِ دیگری‌الان​ نیز در اتاق حضور داشتند. لومیان نگاهی‌دیوبانوئه​ به جمعیت انداخت و چهره‌ای آشنا را دید.

او لوران بود، ساکنِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین، که شایعه‌تاروت​ شده بود با استفاده از پولِ به‌زحمت‌به‌دست‌آمدهٔ مادام لاکازان‌کنم​ به کافه‌های مجلل می‌رود و با طبقهٔ اشراف معاشرت می‌کند.

لوران هنوز همان کتِ دنباله‌دارِ سیاه و بی‌نقص را به تن داشت و موهای زردِ‌دست​ مایل به قهوه‌ای‌اش که بادقت شانه شده بود، فرقِ کجِ دقیقِ سی‌هفتاد داشت. او در‌داره​ میانِ نویسندگان، نقاشان، شاعران و منتقدانِ اطرافش که لباس‌های غیررسمی پوشیده بودند، کاملاً به چشم می‌آمد.

او در تعاملاتش هیچ خویشتن‌داری‌ای نشان‌گاردنر​ نمی‌داد و چشمانِ قهوه‌ایِ تیره‌اش درحالی‌که‌بدم​ با مهمانانِ حاضر خوش‌وبش می‌کرد، می‌درخشید.

لحظاتی نگذشت که نگاهِ لوران با نگاهِ‌الان​ لومیان تلاقی کرد و مردمک‌هایش گشاد شد،‌دیوبانوئه​ گویی با روحی پلید روبه‌رو شده باشد.

ایـ... این سیِل دوبوآ نیست؟‌مشابهی​ همون صاحبِ فعلیِ مسافرخانهٔ خروسِ‌سازمانِ​ زرین و سردستهٔ بدنامِ باند؟

در یک‌فرار​ لحظه، ترس در‌الان​ رگ‌های لوران دوید.

او نگران بود که لومیان هویتِ واقعی‌اش‌مارتن​ را فاش کند و ارتباطاتی را که با‌بهانه​ زحمتِ فراوان ایجاد کرده بود، به خطر بیندازد.

او در آستانهٔ موفقیت بود!

اوه، وضعت خیلی هم‌کارِ​ خوبه. حتی برای همچین‌انجمنِ​ سالُنی هم دعوت‌نامه گرفتی...

لومیان در دل گفت و به خودش اشاره‌بیشترِ​ کرد، گویی می‌خواست برساند که هر دو از یک‌این​ قماش‌اند و می‌توانند تظاهر کنند که یکدیگر را نمی‌شناسند.

وقتی لومیان به کنت‌کنم​ پوفر نزدیک شد، آهِ آسودگی‌بگیرم​ از دهانِ لوران خارج شد.

لومیان با لحنی آمیخته به دلخوری غرولند کرد:‌ردهٔ​ «به من نگفته بودید باید با خودم همراهِ‌صفوفشون​ زن بیارم. دارید منو شبیهِ احمق‌ها جلوه می‌دین!»

کنت پوفر و دیگران‌کارِ​ با خوشحالی از اینکه‌انجمنِ​ شوخی‌شان گرفته بود، خندیدند: «هاها.»

پس از فروکش کردنِ‌بکن​ خنده‌ها، کنت پوفر به‌بیشترِ​ دخترِ پشتِ پیانو اشاره کرد.

«اگه مشکلی ندارید،‌تموم​ می‌تونید دخترعموی من، مادمازل‌مارتن​ الروس رو دعوت کنید.»

ناولها | novelha.net