چپتر 367: سالُن
0لومیان نگرانیهای فرانکاکنم را درک کردمارتن و لبخند زد.
«دو راه داریم:
«اولیش اینه که با دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمت دربارهٔ امکانِ برقراریِ ارتباط با فرقهٔ دیوبانو مشورت کنی. یادت باشه، تو در اصل مرد بودی، پسآقای نیازی نیست نگرانِ حذف شدن باشی. تا وقتی بتونی از بررسیِ سوابقشون جونِ سالم به در ببری، میتونی از منابعشون برای ارتقای خودت استفاده کنی.بیتجربهای و وقتی دیگه تظاهر کردن ممکن نبود، از دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمت بخواه مأموریتی بهت بده تا از تریر دور بشی و سریع فرار کنی.
«فکرش رو بکن. تو الان تو ردهٔ ۶ هستی. بیشترِ منابعِ ردهبالا تو چنگِ فرقهٔ دیوبانوئه. نفوذ به صفوفشون واعظمم به دست آوردنِ این منابع از داخل، در مقایسه با دشمنتراشی و خطر کردن برای شکارشون، راهِ خیلی سادهتر و امنتریه.کِی البته، این بستگی به این داره که دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمت راهی برای فرار از چشمِ تیزبینِ دیوبانوی نخستین بهت بده.»
فرانکا جا خورد ومیتونم زیرِ لب گفت: «چطوربگیرم اینقدر باتجربه حرف میزنی...»
لومیان پوزخند زد. «فراموشی گرفتی؟ من همین الانچیه دارم کارِ مشابهی میکنم. به نمایندگی از انجمنِبگیرم تاروت دارم تو سازمانِ صلیبِ آهنوخون نفوذ میکنم.
«بزرگترین مزیتش چیه؟ وقتی مأموریتِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون رو تموم کنم، میتونم از گاردنر مارتن پاداش بگیرم واشیاءِ به دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمم هم گزارش بدم. میتونم پیشرفتِ جاسوسیم رو بهانه کنم تا از اونم پاداش بگیرم؛باهات دو تا پاداش با یه مأموریت. وگرنه، فکر میکنی چرا تعدادِ اشیاءِ رازآلودی که همراهمه اینقدر سریع زیاد شده؟»
البته، نیازی نمیدیدنمایندگی به فرانکا دربارهٔ کمکهایصلیبِ آقای کِی چیزی بگوید.
فرانکا چند بار تکرار کرد: «دو تا پاداش با یه مأموریت...» وپیشرفتِ بعد چیزی به ذهنش رسید. «من تو مأموریتهای مربوط به سازمانِ صلیبِهمراهمه آهنوخون باهات همکاری میکردم. این با ارتباط با فرقهٔ دیوبانو تداخل پیدا نمیکنه؟»
حالتِ چهرهٔ لومیانسازمانِ میگفت: «همونطور کهبزرگترین انتظار میرفت، هنوز بیتجربهای.»
«تداخلی نداره؛ چرا باید داشته باشه؟ خیلی ساده به فرقهٔ دیوبانو بگو که میخوای تو ردهٔچرا ۴ به مسیرِ شکارچی تغییرِ مسیر بدی و به جنسیتِ اصلیت برگردی. این انگیزهٔ تو برای دنبالذهنش کردنِ سرنخهای سازمانِ صلیبِ آهنوخونه. تو همین الانم سرنخهای کافی به جا گذاشتی و پیشرفتِ قابلتوجهی داشتی.
«از چیزایی که تعریف کردی، اون دیوبانوها از مرد به زن تبدیل شدن.تموم محاله باور کنم که به استفاده از تغییرِ مسیر برای پس گرفتنِ چیزی کهمأموریت از دست دادن فکر نکرده باشن. همین دلیل باید برای متقاعد کردنشون کافی باشه.
«علاوه بر این، دیوبانوها و شکارچیها متعلق به مسیرهای همسایهان. اونا حتماً انگیزههای پنهانی در موردِمأموریت سازمانِ صلیبِ آهنوخون دارن. با توجه به فرصتی که برای نفوذ بهشون داری، احتمالِ اینکه ازتبگوید استقبال کنن خیلی بیشتر از اینه که مانعت بشن. در واقع، حتی ممکنه برات ارزش قائل بشن.
«مهمتر از همه، اگه کارا طبقِ برنامه پیش بره، میتونی بشی رابطِ فرقهٔ دیوبانو که مسئولِ مسائلِاعظمم مربوط به محلهٔ بازار و سازمانِ صلیبِ آهنوخونه. اگه بخوای ردهبالاهای دیوبانوها از اتفاقاتِ اینجا باخبر بشن،شده بهشون اطلاع میدی. اگه ترجیح بدی مخفی نگهش داری، بیخبر میمونن. مثلاً اینکه ژنا یه آدمکشِ زنه.»
در اینمارتن لحظه، لومیانبگیرم لبخند زد.
«همچنین میتونی از فرقهٔ دیوبانو برای پرورشِ ژنا سوءاستفاده کنی.مزیتش وقتی دیوبانوهای ردهبالا بفهمن که هزینهٔ یه دیوبانوی زنِ خالص وگزارش قدرتمند رو فرقهٔ خودشون داده، همونجا مهارشون رو از دست نمیدن؟»
فکرِ جالبی بود. میشدمیتونم آن را تحریک وبگیرم تمسخری بینهایت توصیف کرد.
فرانکا نامحسوس سر تکان داد.
«بچه، اگه معجونِ فتنهانگیزبگیرم رو خورده بودی، شاید توجاسوسیم یه هفته کامل هضمش میکردی.»
لومیان به پشتیِ مبل تکیهتاروت داد. «من فقط دارم یه آتیشِچیه خاص رو تو وجودت روشن میکنم.»
فرانکا بیاختیار باکنم لحنی نیمهتمسخرآمیز ومارتن نیمهشوخی پوزخند زد.
«اگه من واقعاً به فرقهٔ دیوبانو ملحق بشم، و تو بدونِ به دستگاردنر آوردنِ فرمولِ معجونِ ردهٔ ۴ و مادهٔ اصلیِ مربوطهاش از سازمانِ صلیبِ آهنوخونفکر به دگرگونیِ کیفیِ ردهٔ ۵ برسی، به این فکر میکنی که دیوبانو بشی؟»
لومیان پیش از پاسخ دادن، جدی به این سؤال فکر کرد: «بستگی داره.وگرنه اگه برای انجامِ کارهای خاصی فوراً به قدرت و تواناییهای یه ردهٔ ۴کِی نیاز داشته باشم، غیرممکن نیست. راهی رو انتخاب میکنم که سادهتر و دستیافتنیتر باشه.»
«...» فرانکا جا خورد.انجمنِ «مطمئنی که از نظرِآهنوخون روانی برات سنگین نیست؟»
طوری حرف میزد کهمیتونم انگار امشب میخواست آبسنتبگیرم یا لانتی پروف بنوشد.
لومیان عبارتیتاروت از دایرهواژگانِصلیبِ خواهرش وام گرفت.
«هر کاری لازم باشه میکنم.»اعظمم سپس افزود: «برای رسیدن بهبهانه هدفم از هیچ کاری دریغ نمیکنم.
«تازه، مگه نمیتونیم وقتیانجمنِ به ردهٔ ۳ رسیدیمآهنوخون دوباره تغییرِ مسیر بدیم؟»
فرانکا هشدار داد: «نمیتونی همینطوری به میلِ خودت تغییرِ مسیر بدی. بیشترِ فرابشران تو تمامِ عمرشونمأموریت هرگز از ردهٔ ۴ بالاتر نمیرن، چه برسه به ردهٔ ۳. هرچی بالاتر میرن، کار سختتربگوید میشه. چه خطرِ از دست دادنِ مهار باشه چه به دست آوردنِ منابعِ لازم، چالشها همونن.»
لومیان خندید.
«بههرحال، الان همهش فقط یهاعظمم خیاله، نه؟ فقط برای اینکه تأییداونم کنیم اصلاً عملی هست یا نه.»
فرانکا لحظهای زبانش بند آمدتاروت و بعد پرسید: «گفتی دومزیتش تا راه. اون یکیش چیه؟»
لومیان نقشهٔ جایگزین را خلاصه توضیح داد: «گزینهٔ دیگه اینه که دیوبانوی فرقهٔ دیوبانو رو ردیابی کنی و اطلاعاتِمیکنی دقیقی دربارهٔ عیاشیهای زنانه ازش بیرون بکشی. بعدش، روی شناساییِ اعضای احتمالیِ جمعیتِ سعادت بینِ شرکتکنندهها تمرکز کن. دراسرعوقت،رسید اعضای اصلی رو که روابطِ نزدیکی با سوزانا ماتیس دارن پیدا کن و هر تهدیدِ پنهانی رو از بین ببر.»
فرانکا پس از کمی فکر تحلیل کرد: «با اینکه نقشهٔ عملیایه، ولی اگه اعضای جمعیتِ سعادت مستقیماً تو عیاشیهای زنانه دخیل نباشن و فقط با افرادِ خاصی درچرا ارتباط باشن، هدف قرار دادنِ دیوبانو بهتنهایی ممکنه اطلاعاتی رو که نیاز داریم بهمون نده. علاوه بر این، حتماً توجهِ اعضای ردهبالای فرقهٔ دیوبانو رو جلب میکنه و جایمیگفت کمی برای تحقیقاتِ بیشتر باقی میذاره. اول با دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظمم تماس میگیرم و میپرسم که آیا ملاحظاتی در موردِ ارتباطِ من با فرقهٔ دیوبانو داره یا نه.»
مشخص بودمارتن که پیشنهادِ لومیاناعظمم وسوسهاش کرده بود.
لومیان بیآنکه برایش عجلهای به خرج دهد، تحلیلِ او را پذیرفت. گذشتهمأموریتِ از این، او تا دو سه روزِ دیگر به کافهٔ خانهٔ سرخجاسوسیم در تروکادرو برنمیگشت و پیش از آن، دعوتنامهای برای سالُنِ کنت پوفر داشت.
...
سه روز پس از بررسیِ اطرافِ قصرِ قویِ سرخ و خبر دادنمیتونم به خانمِ شعبدهباز و آقای کِی دربارهٔ دعوتنامه، لومیان با کالسکهٔ چهارچرخِمأموریت چهارنفرهای که گاردنر مارتن در اختیارش گذاشته بود، به قصرِ بژرنگ رسید.
او تصمیم گرفت برای این مناسبت لباسِ خیلی رسمیجاسوسیم نپوشد. نه از کتِ دنبالهدار خبری بود، نه کلاهِاشیاءِ سیلندری و نه عصایی که معمولاً نشانهٔ یک نجیبزاده بود.
در عوض، یک دست لباسِ شکارِ قهوهایِ روشن، شلوارِ سوارکاریِ سفیدِچیه مایل به کرم و چکمههای قهوهای پوشیده بود. در دستش کلاهِ شکاریپیشرفتِ به سبکِ لوئن داشت و گذاشته بود باد در موهای طلاییمشکیاش بپیچد.
لومیان از طریقِ شایعاتِ اورور میدانست که ظاهر شدن با لباسهای بیشپیشرفتِ از حد پرزرقوبرق در چنین سالُنِ ادبی و هنریای، باعث میشود در میانِزیاد سایرِ شرکتکنندگان وصلهٔ ناجور به نظر برسد و چهبسا مایهٔ خندهٔ آنها شود.
البته، هزینهٔ این لباس از محلِ کمکِ ۱۰,۰۰۰چیه ورلدوریِ اخیرِ گاردنر مارتن تأمین شده بود وبگیرم در مجموع ۱,۰۰۰ ورلدور برای لومیان خرج برداشته بود.
لومیان با در دست داشتنِ دعوتنامه،گزارش از زیرِ نگاهِ موشکافانهٔ نگهبان گذشتمأموریت و از درِ باشکوهِ چندمتری وارد شد.
در این قسمت، سالنی وجود داشت، اما نسبتاً ساده بود.مزیتش این مکان بهعنوانِ محلِ انتظارِ پیشخدمتها، خدمتکاران، ندیمهها و نگهبانانیاعظمم که مهمانان را در طولِ ضیافتهای بزرگ همراهی میکردند، استفاده میشد.
لومیان نگاهی به اطراف انداختگاردنر و مطمئن شد که اینگزارش همان سالنِ کابوسِ آزاردهندهاش نیست.
آنسوی سالن، حیاطِ مرکزی قرارآهنوخون داشت و در سمتِ مقابل، عمارتِکنم اصلیِ قصرِ قویِ سرخ ایستاده بود.
عمارت شش تا هفت طبقهاعظمم ارتفاع داشت و حلقهای ازبهانه برجها آن را احاطه کرده بود.
لومیان بیاختیار بهنمایندگی پنجرهٔ باریکی درسازمانِ طبقهٔ سوم نگاه کرد.
در کابوسش، مردی با موهای سرخِ تیرهپاداش از پشتِ همان پنجره، چشمانِ سرخِ مایلبهانه به قهوهایِ خود را از حدقه درآورده بود.
اما حالا، پشتِ پنجرهٔصلیبِ شیشهایِ شفاف چیزی جز دیواریمأموریتِ رنگروشن و کمی لکهدار نبود.
لکهدار... مگه نباید دیوارهای اتاقها رو دوبارهبدم رنگ میکردن؟ اورور گفته بود هزینهٔ نگهداریِفکر سالانهٔ همچین قصرِ باستانیای سر به فلک میکشه...
لومیان نگاهش رانمایندگی برگرداند و واردِسازمانِ ساختمانِ اصلی شد.
بهمحضِ اینکه از آستانهٔمیتونم در گذشت، چشمانش ریزبگیرم شد و دلش ریخت.
این سالنتاروت کپیِ برابرِ اصلِآهنوخون سالنِ کابوسش بود!
از لوسترِ کریستالیِ آویزان در بالا تا راهپلهٔپیشرفتِ طلایی و مارپیچی که به طبقهٔ دوم میرفت،چرا همهچیز با دقتی ترسناک بازتابی از رؤیایش بود.
هرچند لومیان انتظارش را داشت،تاروت رویارویی با آن در واقعیتمزیتش احساساتِ پیچیدهای را در درونش برانگیخت.
خدمتکارانِ مرد در سالن، ملبس به یونیفرمهایپاداش سرخِ روشن با حاشیههای طلایی، در دو ردیفِاونم منظم ایستاده بودند تا به لومیان خوشآمد بگویند.
پلکهای لومیان پرید؛ روشنیِصلیبِ این رنگِ سرخ بهچیه نظرش شبیهِ خونِ جاری میرسید.
سالُن در اتاقِ نشیمنِ جاداری در طبقهٔ اول قرار داشت که با فرشی ضخیمفکر و سرخِ تیره با نقشونگارهای پیچیده بهزیبایی تزئین شده بود. مجموعهای از مبلهای مجلل درچند یک سمتِ اتاق قرار داشتند و چهارپایههای بار و صندلیهای دستهدار در اطرافشان پراکنده بودند.
در سمتِ مقابلِ اتاقِ نشیمن، زنِ جوان و قدبلندی پشتِ یک پیانویمأموریتِ قهوهای نشسته بود. او پیراهنِ کرستیِ سفیدِ ساده اما بینقصی با طرحهایجاسوسیم آبیِ آسمانی به تن داشت و موهای بلوطیرنگش بهزیبایی روی کمرش ریخته بود.
وقتی لومیان واردِ اتاقِ نشیمن شد،مارتن انگشتانِ دختر بهنرمی روی کلاویههای پیانوپیشرفتِ رقصیدند و ملودیِ سرزندهای را خلق کردند.
کنت پوفر روی صندلیِ دستهداری نشسته بود و با بانویی شیکپوش بامیتونم موهای سیاه، چشمانِ آبی و ظاهری آراسته گرمِ گفتوگو بود. بانو درحالیکهمأموریت با حالتِ نیمخیز به دستهٔ صندلی تکیه داده بود، با شادمانی میخندید.
آنوریِ رماننویس، مولنِ نقاش، ارنست یانگِ منتقد و ایرائتای شاعر، هرکدام بههمراهِمأموریت همراهانِ زنِ خود، یا روی مبل جمع شده و مشغولِ گفتوگو بودند، یاآقای نزدیکِ میزی که با دسرها و گوشتهای کبابشده تزئین شده بود، پرسه میزدند.
علاوه بر این چهرههای سرشناس، مهمانانِ دیگریصلیبِ نیز در اتاق حضور داشتند. لومیان نگاهیکنم به جمعیت انداخت و چهرهای آشنا را دید.
او لوران بود، ساکنِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین، که شایعهاعظمم شده بود با استفاده از پولِ بهزحمتبهدستآمدهٔ مادام لاکازانفکر به کافههای مجلل میرود و با طبقهٔ اشراف معاشرت میکند.
لوران هنوز همان کتِ دنبالهدارِ سیاه و بینقص را به تن داشت و موهای زردِپاداش مایل به قهوهایاش که بادقت شانه شده بود، فرقِ کجِ دقیقِ سیهفتاد داشت. او دراشیاءِ میانِ نویسندگان، نقاشان، شاعران و منتقدانِ اطرافش که لباسهای غیررسمی پوشیده بودند، کاملاً به چشم میآمد.
او در تعاملاتش هیچ خویشتنداریای نشانگزارش نمیداد و چشمانِ قهوهایِ تیرهاش درحالیکهمأموریت با مهمانانِ حاضر خوشوبش میکرد، میدرخشید.
لحظاتی نگذشت که نگاهِ لوران با نگاهِصلیبِ لومیان تلاقی کرد و مردمکهایش گشاد شد،کنم گویی با روحی پلید روبهرو شده باشد.
ایـ... این سیِل دوبوآ نیست؟گاردنر همون صاحبِ فعلیِ مسافرخانهٔ خروسِگزارش زرین و سردستهٔ بدنامِ باند؟
در یکتاروت لحظه، ترس درآهنوخون رگهای لوران دوید.
او نگران بود که لومیان هویتِ واقعیاشبدم را فاش کند و ارتباطاتی را که بامیکنی زحمتِ فراوان ایجاد کرده بود، به خطر بیندازد.
او در آستانهٔ موفقیت بود!
اوه، وضعت خیلی هممیتونم خوبه. حتی برای همچینبگیرم سالُنی هم دعوتنامه گرفتی...
لومیان در دل گفت و به خودش اشارهچیه کرد، گویی میخواست برساند که هر دو از یکاعظمم قماشاند و میتوانند تظاهر کنند که یکدیگر را نمیشناسند.
وقتی لومیان به کنتبگیرم پوفر نزدیک شد، آهِ آسودگیجاسوسیم از دهانِ لوران خارج شد.
لومیان با لحنی آمیخته به دلخوری غرولند کرد:آهنوخون «به من نگفته بودید باید با خودم همراهِگاردنر زن بیارم. دارید منو شبیهِ احمقها جلوه میدین!»
کنت پوفر و دیگرانمیتونم با خوشحالی از اینکهبگیرم شوخیشان گرفته بود، خندیدند: «هاها.»
پس از فروکش کردنِصلیبِ خندهها، کنت پوفر بهچیه دخترِ پشتِ پیانو اشاره کرد.
«اگه مشکلی ندارید،پاداش میتونید دخترعموی من، مادمازلبدم الروس رو دعوت کنید.»